موووور سامرواین

۱۴ مهر ۱۳۹۴

دارم آهنگ شاد با صدای غصه‌دار گوش می‌دم. دلم می‌خواد یه کسی/چیزی رو ترک کنم. از اون حال‌هایی که دوست داری چنگ بزنی و یه تیکه از دلت رو بِکنی. از او حال‌هایی که دوست داری غم مچاله‌ت کنه. اون اندوه. اندوهی که ح.ن ازش می‌نوشت. درست همون شبی که احساس کردی دیگه بلدی با دخترت خوش بگذرونی و شاد باشی. درست همون شبی که نیم ساعت تمام باهاش بلند بلند قهقهه زدی و احساس خوشبختی کردی… درست همون شب احساس می‌کنی باید از یه وابستگی دیگه خودت رو خلاص کنی… می‌فهمی چی می‌گم؟

ای که انگشت‌نمایی به کرم در همه‌شهر… *ون لق‌ت

۱۶ شهریور ۱۳۹۴

دورم رو یه عالمه آدم پررو گرفته. یه سری که ادعای خدایی دارن. خدا چی‌کار می‌کنه؟ حس بد می‌ده به آدم. به‌ش فکر می‌کنی و می‌بینی هیچی نیسی، هیچ‌کاری نکردی، هیچی نشدی… خب یکی بسه ازش. اصلن این خودش همون اثبات یکی بودن خداست. اگه قرار بود هزار تا خدا داشته باشیم همه کارشون به خودکشی می‌کشید. تو مایه‌های برهان نظم و علیت. من دارم چیکار می‌کنم؟ می‌گردم دنبال آدمایی که بهم حس بد می‌دن. فالوشون می‌کنم. اینا مشغول کار خودشونن. تو چهارتا رشته اولن، ادعا دارن، نابغه‌ان. کاری هم ندارن به من. عاشقمم نیستن. خیلی‌هاشون اصن از وجود  من خبرم ندارن. دارن زندگی می‌کنن به روش خودشون. این منم که فالو می‌کنم. ریدمون‌های زندگی‌شون رو نمی‌بینم. هی سرم رو می‌ندازم پایین. هی می‌گم حیف حیف حیف… ته‌ش چی می‌شه؟ همون حس بد. یه روزی می‌بینی همه دارن به‌ت حس بد می‌دن. از نزدیک‌ترین‌ها تا دورترین‌ها تا خود خدا. توضیح بدم که داری اذیتم می‌کنی؟ وقتی زندگی معمولیش همینه. وقتی براش مهم نیست داره حس بد می‌ده. وقتی اصلن منو نمی‌بینه.

روحی می‌گه تو مرض داری. مثل اینا که مژه‌شون رو می‌کنن. داری درد می‌کشی باز به خودت درد می‌دی. چرا خب؟ حالا اگر پای عشق وسط باشه یه چیزی. وقتی نیست… بیکارم؟

خوابیدن روی آب

۲۴ مرداد ۱۳۹۴

امروز تصمیم گرفتم پروژه‌ی بزرگ عکاسی‌مون رو تا آخر شهریور بندازم عقب  و همه رو خلاص کنم از این کار جهنمی در کنار ساحل جهنمی. عوضش به رویا و سمیه مسج دادم بریم پلاژ. سمیه گفت آخه ر تنهاست، گناه نداره؟ گفتم چرا داره ولی بعدن جبران کن. چهارتایی رفتیم دریا. سمیه میوه‌های پوست کنده رو کرده‌بود تو سیخ چوبی و ما کنار دریا زیر چتر بزرگی نشسته بودیم و خیلی اروپایی انگورها رو از توی سیخ بیرون می‌کشیدیم و توی دهان می‌گذاشتیم و همین‌طور شلیل و آناناس و هلو… از اول هفته یه تصویری رو تو ذهنم ساخته بودم از خوابیدن روی آب. حتا یه شب نشستم تو اینستا سرچ کردم خوابیدن روی آب که نتایجش اصلن به تصویر ذهنی من نزدیک نبود. امروز یک ربع بیست دقیقه‌ای روی آب خوابیدم و به هیچی فکر نکردم. در سکوت مطلق زیر آفتاب تند و تیز تونستم به هیچی فکر نکنم و خیلی حالم بهتر شد. تا شش و نیم توی آب بودیم و بعد با سوت بیرونمون کردن. رویا و سمیه وقتی اومدن بیرون دوباره شروع کردن به میوه خوردن. نیم ساعتی جلوی من ایستاده بودن هی به نوبت آب و میوه می‌خوردن تا آخر با خواهش همراه با خشونت من راه افتادند. توی راه سمیه آهنگ مورد علاقه‌ی من رو گذاشت و هی ویراژ داد. حسابی شارژ شده بود. منم خوب بودم. حوله‌های گنده‌ روی سرمون بود، تنبون‌های گشاد پوشیده بودیم و عین خیالمون نبود. خیلی خوبه آدم عین خیالش نباشه.

دیشب حدود ساعت سه از خونه‌ی عمه سین برگشتیم خونه. من تا پنج بیدار بودم و به خاطر این‌که« داره می‌زنه بیرون» اشک می‌ریختم و به این شکل بعد از مدتها ناراحتیم رو برای میز جلوی روم و لپتاپ ابراز کردم.

هوم

۲۲ مرداد ۱۳۹۴

خیلی بی‌حوصله شدم. دوست دارم دائم به همه بگویم حوصله ندارم. امروز حسن پیشنهاد می‌داد لواشک درست کنم. گفتم واقعن حال ندارم. گفت چرا؟ اونجا که زود خشک می‌شه. انگار مشکل فقط خشک شدنش است. مامان دیشب با هیجان زنگ زده بود که بگوید چطور کالباس مرغ خانگی درست کردند. صبح دوباره زنگ زد روش تهیه‌اش را توضیح داد. نمی‌دانم درباره‌ی من چه فکری می‌کنند. حالا درست است که چهار دفعه ژله و کیک درست کردم ولی کالباس مرغ درست کردن به نظرم کاری بس عبث است.  شاید خیلی هم بی‌حوصله نباشم و دیگران با هم قاطی کرده‌اند. همیشه این احتمال هست که حال ما خوب باشد و بقیه‌ی مردم جهان با هم دیوانه شده باشند.

حالم خوب نیست. دوست دارم آدمها حالم را بپرسند و من جواب بدهم نمی‌دانم. در حالی‌که می‌دانم و ریز ریز نکبت‌هایی که حالم را بد کرده را شناسایی کردم. دوست دارم حوصله نداشته باشم یک مدت. در جواب همه حرفها بگویم هوم ای هی هوم ای هی…

عاشقترم

۳ مرداد ۱۳۹۴

دیروزی که الان نصفه شبش است سالگرد ازدواجمان بود. صبح با اصرار دختر از تخت بیرون آمدم که برویم پایین پویا ببینیم. رفتم پایین پویا را روشن کردم و خوابیدم روی مبل. بعد موم بیدار شد گفت چرا کولرو خاموش کردی خونه دم کرده! این در حالی است که من شبها با ژاکت و جوراب بافتنی می‌خوابم و سرم را زیر پتو می‌کنم و صبح از شدت یخ‌زدگی بیدار می‌شوم و دنبال دمپایی می‌گردم که روی سرامیک‌های سرد کف خانه لرزم نگیرد. در کنار من دختر و پدرش شرشر عرق می‌ریزند.

عصر با هم رفتیم خرید. یک چرغ مطالعه و یک صندلی برای دختر خریدیم همراه با شورت آموزشی. شورت آموزشی شورتی‌ است که برای گرفتن بچه‌ها از پوشک کاربرد دارد. من قصد داشتم دو جین بخرم ولی وقتی فهمیدم قیمتش از شورتهای خودمان خیلی گرانتر است به همان یکی رضایت دادم. که آن‌هم کوچک بود. الان دختر با همان شورت تنگ خوابیده و من باید صبح در اولین لحظه‌‌ای که چشم می‌گشایم/ید او را ببرم دستشویی. ولی اگر ساعت سه بخوابم آیا صبح مغزم روشن می‌شود که به موقع مورد را به دستشویی برسانم؟ توکل بر خدا. می‌خواستیم یک جاکفشی هم بخریم ولی جلوی چشمان منتظر و دنبال پول صاحب مغازه بر سر جایش که بیرون باشد یا داخل بحثمان شد و آمدیم بیرون. بحثمان تا خانه هم طول کشید و هنوز به نتیجه نرسیده. توی خانه بعد از سرهم کردن صندلی دختر، رفتیم توی سایت و قیمت درهمی جاکفشی وصندلی را دیدیم و به این فکر افتادیم ایکیا وارد کنیم. ولی من قبول نکردم فروشندگی کنم و باز بی‌نتیجه ماندیم.

شب به خاطر چراغ مطالعه‌ی جدیدمان، موم خیلی زیاد کتاب خواند. در عوض من توی اینترنت دنبال یک آهنگی بودم که فقط کلمه‌ی باران نم نم از آن یادم بود. آنقدر آهنگ باران و نم نم درپیت گوش دادم که آخر سر مجبور شدم ساعت یک و نیم به سمیه تلگرام بزنم و بپرسم اسم آهنگی که توی ماشینش گوش دادم چه بود؟ و خواهش کنم صبح به محض باز کردن چشم‌ش جواب پی‌امم را بدهد. و وقتی یک ربع بعدش جواب داد«واقعن فکر کردی ما زودتر از شما می‌خوابیم؟» دلم می‌خواست بغلش کنم. چون واقعن برنامه داشتم تا خود صبح دنبالش بگردم.

احساس می‌کنم امسال در سالگرد ازدواجم حالم خیلی بهتر از سالهای قبل است. هرچند هیچ خاطره‌ای از سالهای قبل یادم نمی‌آید و برای یادآوری باید بگردم دنبال فایل‌های گم‌و‌گور توی لپتاپها و کامپیوترهای مختلف ولی احساس می‌کنم امسال روی چندتا پله بالاتر از خودم ایستادم و همه‌چیز را تماشا می‌کنم. چند پله بالاتر کم نیست. یک چیزهایی از خودم دیدم… یک احوالاتی…

RSS