مواد مذاب

۲۶ شهریور ۱۳۹۴

روزهای ویروسی همچنان ادامه دارد. دیشب ساعت سه بیدار شدیم و سه نفری تکرار خندوانه را تماشا کردیم. من و موم دعوا کرده بودیم و نمی‌توانستیم نظرمان را درباره‌ی اجرای خمسه و رضویان به هم بگوییم. نهال آن وسط قر می‌داد و می‌رقصید. الان برای خودم گل‌ گاو زبان دم کردم و خوردم. به موم هم دادم که کمتر پاچه‌ی هم را بگیریم. بچه پایش سوخته و هربار که می‌خواهم بشویم‌ش زجه می‌زند. موقع پماد زدن زجه می‌زند. موقع جیش کردن، موقع بپر بپر کردن… و من الان یک آتشفشان پر از زجه‌ام.

از دو ساعت پیش آبگوشت گذاشتم توی آرام‌پز که فردا ناهار بخوریم. گاز خراب است و هروقت دلش می‌خواهد شعله را کم و زیاد می‌کند. موم آخر شب می‌خواست برای خودش تخم مرغ نیمرو کند ولی نتوانست. تمام خانه بوی گاز می‌داد و مجبور شدیم درها را باز بگذاریم. گفتم من با همین گاز امروز لازانیا درست کردم و بیانیه دادم آشپزخانه تا آمدن تعمیرکار تعطیل است. ولی نتوانستم سر حرفم بمانم چون نمی‌شود به بچه‌ای که یک هفته ویروس نکبت از بدنش بیرون نرفته غذای رستوران داد. توی مغزم دائم برای نهال برنامه‌ی غذایی می‌چینم. عسل، آبلیمو، موز، تخم‌مرغ، کته، ماست… سرم درد می‌کند. نوشتنم هم خوب نیست. امیدوارم فردا روز آسانتری باشد.

سیزده روز با بزرگان

۱۲ فروردین ۱۳۹۱

یک بهاری هست خب درخت‌ها جوانه می‌زنند هوا قشنگ می‌شود باران می‌بارد، برداشتند سیزده روزش را اسم گذاشتند نوروز. حالا زرتشت بوده یا کوروش یا جمهوری اسلامی. یک سری آیین هم دارد این نوروز که من هنوز خیری از هیچ‌کدام‌ش ندیدم. این‌همه سال هفت‌سین انداختم و سبزه گذاشتم دنبال سیب سرحال گشتم تخم‌مرغ رنگ کردم بعد از سیزده روز ریختم‌شان دور، هیچ چیزی به زندگی‌ام اضافه نشده. گیرم چند ساعت هیجان که بدون هفت‌سین و نوروز و رسوم‌ش هم می‌توان داشت. حالا این جنگولک‌بازی‌ها را تحمل می‌کنم به فرض که نشانه‌‌های ایران باستان است. هرچند چهارسال دیگر مثل قضیه ماهی قرمز کمپین می‌زنند سمنو نخرید سمنو سمبل عرب است، سکه از شوروی وارد شده، تخم‌مرغ را اولین‌بار ملکه انگلیس رنگ زد…

درد اصلی این‌ها نیست. درد من رسم دیدوبازدید ومحبت‌های زورکی است. آدم‌هایی که یک سال ریدند به هم و دم عید اصرار دارند توی صورت هم لبخند بزنند. آن‌هایی که سال تا سال سراغت را نمی‌گیرند ولی توقع دارند لحظه تحویل سال زنگ بزنی به‌شان چون خبرشان چهارسال زودتر از تو به دنیا آمدند. توی سیزده روز همه پیشوند پسوندها بلد می‌شوند، خواهر برادر بزرگ، عمه بزرگ، حاجی، سید، مشتی، آقا دایی بزرگ خاندان…روزهای عادی هیچ‌کدام نشانی از بزرگی وبزرگواری ندارند تا عید می‌شود قدر فیل ادعا و توقع دارند که بروی خانه‌شان، ده تومن هم به نشانه بزرگی بگذارند کف دستت. به نظر شما این‌ها قشنگ است و ریشه دارد؟ از نظر من سراسر چاپلوسی و نمایش است. محبت که باشد بدون این‌که سن و سال و سمتت را حساب کنی گوشی را برمی‌داری به کسی که دوستش داری عید مبارک‌باد می‌گویی، نه نوروز هر وقت که خواستی هروقت که دلت تنگ شد… نه توقعی هست نه گله‌ای. نتیجه‌اش می‌شود این‌که تا چهارماه بعد از عید چشم دیدن هیچ قوم‌وخویشی را نداری… عصبانی‌ام؟ بله هستم. صدبار گفتم عید تهران نمانیم.

این دستپخت من است

۹ آبان ۱۳۹۰

امروز مجبورم غذا بپزم. خیلی حالم گرفته‌است. هیچ غذای مانده‌ای توی یخچال نیست. حتا نان هم نداریم که با پنیر بخورم. عوضش فریزر با کلی ماده خام منتظر من است. همین از صبح اعصابم را ریخته به هم، که احساس می‌کنم فریزر دارایی‌هایش را به رخم می‌کشد. بهانه الکی. همه‌چیز هست. لوبیا، باقالی، انواع سبزی، مرغ و گوشت خرد شده… یعنی هرچیزی اراده کنم موادش هست. راه در رو ندارم. مرغ گذاشتم بیرون با سبزی پلویی. می‌خواهم سبزی پلو با مرغ بپزم. چون گوشت سخت است و بوی گوشت می‌دهد ولی مرغ بوی گوشت نمی‌دهد. مرغ را با رب گوجه نپختم و این خودش ریسک بزرگی است. ممکن است همه بگویند اه چرا رب نداره؟ من جوابم را آماده کردم. خودم این‌جوری بیشتر دوست دارم. بعد هم کسی گه می‌خورد حرف دیگری بزند. روی بسته سبزی نوشته‌بود سبزی کوکو، حوصله نداشتم دنبال سبزی پلو بگردم. به نظرم سبزی کوکو و پلو فرقی ندارند. فقط سبزی قورمه سرخ‌کرده‌است. الان که ریختم توی برنج دیدم زیادی بوی تره می‌دهد. نصفش را بی‌خیال شدم. مرغ در حال پختن است. دارچینش را زیاد ریختم. دارچین که چیزی را تلخ نمی‌کند؟ استرس گرفتم از این بابت. آمدم این‌جا قصه بنویسم یادم رفت برنج را زودتر بردارم. همان‌وقت که ریختم توی آبکش پخته‌بود. حالا مثلن گذاشتم با سبزی دم بکشند ولی همه‌مان، من سبزی و برنج می‌دانیم که وقتمان را تلف می‌کنیم. امیدوارم سبزی توی همان پروسه دم‌گذاشتن برنج پخته‌شود. چون به همان دلیل بالا یادم رفت سبزی را هم بریزم کمی با آب برنج جوش بخورد. ادویه‌ها را از توی کمد چیدم روی میز که چیزی را از قلم نیندازم. پیازها که سرخ شد بلافاصله مرغ را انداختم توی قابلمه. بعد تازه چشمم افتاد به ادویه‌هایی که قرار بود سرخ کنم. خیلی مسخره شد. ادویه‌ها را توی یک ماهیتابه جدا سرخ کردم ریختم روی مرغ. فکر کنم پیازها هم کمی سیاه شدند. اعصابم از دست خودم خرد می‌شود وقتی این‌همه خنگ‌بازی درمی‌آورم. رفتم زیر گاز برنج را کمتر کردم. شانس بیاورم ته نگیرد. خیلی برنج بیخودی بود. کلی حشره داشت. حشره که نه، پوست حشره، پیله کرم، چه میدانم. دو ساعت کارم بود برنج می‌شستم. اول خواستم پاکش کنم دیدم می‌ترسم دست بزنم به‌ش. فرض کردم سنگ ندارد. فضله موش هم بعید است داشته‌باشد. چون کرم‌ها قبلن حمله کردند و برنج یا جای کرم است یا جای موش. البته که همه این‌ها فرضیات من است. منتظرم زیر برنج را خاموش کنم بروم حمام. هیچ‌وقت آشپزی برای دیگران را دوست نداشتم. برای دیگرانی که نظر می‌دهند. وگرنه که کل آدم‌های لال دنیا را جمع کنند، من شب و روز برایشان غذا می‌پزم.

حلوا حلوا

۴ بهمن ۱۳۸۹

۱٫ واقعن یک چیزهایی را یادم نیست اصلش جوک بوده، توی گودر و وبلاگ خواندم یا مثلن خاطره‌ی پسر همسایه‌ست که مادرش جلوی در خانه برایم تعریف کرده. اشکال‌ش این است که دیگر هیچ  چیز را نمی‌شود با خیال راحت برای بقیه تعریف کرد. استرس داری طرف بگوید ا”وووه اینکه جوک قدیمی‌ئه کجای کاری؟؟” یا بگوید “این‌که جوک نیست بابا خاطره‌ی واقعی‌ فلانی‌ئه…”

۲٫ دارم نمی‌نویسم. آرایشگاه هم نرفتم. شاید بشود این دو را به هم ربط داد. احتمالن آدم‌هایی هستند که در ننوشتن و آرایشگاه نرفتن رگه‌هایی از افسردگی پیدا کنند. دارم به آن‌ها خط می‌دهم.

۳٫ خیلی نزدیک شدیم. خیلی هم راحت. با این‌حال روزی صدبار همه‌چیز را چک می‌کنم. قدم‌ها را می‌شمارم، نفس‌ها را، فاصله‌مان را اندازه می‌گیرم با امید و آرزو نسبت می‌بندم… زمام امور بدجور به دست عقل است.

۴٫ دختر گفت پنج‌شنبه که برای گرفتن کارنامه‌اش می‌روم یکی قرار است درباره بازی‌های رایانه‌ای سخنرانی کند. تأکید کرد جلسه را بی‌خیال نشوم چون احتمال دارد رئیس مایکروسافت باشد. الان آمده‌بودم تاریخچه مایکروسافت را پیدا کنم بدهم بچه بخواند، گفتم این‌ها را بنویسم بلکه دوباره دستم گرم شود، بنویسم.

۵٫ گرم نشد.

هذیان‌های آخر شب

۳۱ خرداد ۱۳۸۹


آخر هفته عروسی داریم اشرف‌السادات گفته وقت ندارد برای من لباس بدوزد. دلم شکسته. خیلی خسته‌ام. رفتم حمام و حال ندارم موهایم را خشک کنم. قطره‌های آب می‌چکد روی لباسم. لباس خیس چسبیده به شانه‌هایم. مارک لباس پشت گردنم را اذیت می‌کند. سه سال است می‌پوشم‌ش، امسال یادش افتاده پشت گردنم را سیخ‌سیخی کند. امروز اتفاق‌های جدیدی افتاد. خیلی خنده‌دارتر از خواستگاری. دنبال یک نفر می‌گردم بخشی از ماجرا را بداند تا برایش تعریف کنم. حوصله فوتبال هم ندارم. کره‌شمالی هفت تا گل خورده. هیچ‌کس نیست دلداری‌شان بدهد. بازیکن هندوراس استپ که می‌کند انگار پاس داده. عرق می‌چکد از سر کچلش. آدم فکر می‌کند با این کشورها همدرد است. اصلن نمی‌دانم هندوراس کجاست ولی از طرز فوتبال بازی کردن‌ش‌ احساس می‌کنم همدردیم. فردا شاید نروم خیاطی. دلم هم می‌خواهد بروم هم نمی‌خواهد. تشنه‌ام. از سر شب سه‌تا بستنی فالوده‌ای میهن خوردم با آش دوغ با چایی. می‌خواهم کمی ژله بخورم و بخوابم… الان توی یخچال را نگاه کردم. ژله‌ای باقی نمانده. می‌خوابم.

RSS