لایه برداری

۲۵ مرداد ۱۳۹۶

نرگس( آدم جدیده) می‌گفت من هنوز هم بعضی هفته ها به خاطر یک جمله حالم خرابه. اونوقت من چند روز از یک هفته رو حق ندارم حالم خوب نباشه؟ بهش گفتم من همه جوره بلدم سر بخورم، دیده نشم ولی تو دیروز با چنگ و دندون گرفته بودیم. گفت من قسم خوردم آدمهایی که می‌خوان وسط راه برگردن رو منصرف کنم. گفت دیروز خیلی مطمئن بودم که باید تو رو ببرم جلسه کوچینگ. اگر اینقدر مچم رو محکم نگرفته بود صددرصد در رفته بودم. وقتی اومدم خونه یه طرفم ذوق بود یه طرفم ولی وحشت کرده بود از اینهمه مقاومت. باورت می‌شه اینهمه سفت باشی زهرا؟ باورت می‌شه زیر اینهمه بگو بخند صمیمی که بقیه ازش تعریف می‌کنن دیوارهایی به این بلندی باشه؟ دیروز فهمیدم کنترل گاردهام دیگه دست خودم نیست. وقتی نرگس بهم لبخند زد و نتونستم بخندم. وقتی سر مولوی‌خوانی‌ها داشتم قلپ قلپ اشکهام رو قورت می‌دادم… فهمیدم از دستم در رفته. روزی که قرار بود پرواز کنم از خوشی ولی به جاش قفل کردم. چون نرگس داره میاد اینور دیوار. نرگس و یه عالمه آدم دیگه دارن با من یکی می‌شن… من دارم چیکار می‌کنم؟ فرار. فرار در حدی که چشم تو چشم هم نشیم. خیلی عجیبه.

یه جور خوشگلی عجیبه وقتی خود کثافتت رو کشف می‌کنی. درست همون لحظه‌ای که می‌‌گی خب دیگه دستم اومد چیکاره‌ام. فهمیدم کجا گیرم… اونجا تازه می‌فهمی یه لایه دیگه هم هست.

RSS