تیم

۱۲ آذر ۱۳۹۶

سپیده با آن قد بلندش جلوی ما نشسته. ملیحه یک وری کنارش لم داده. حالتش نگران است. یک جوری که انگار باید زودتر برود ولی اگر بگویند بروید خانه می‌تواند تا یک ساعت بعدش دست دست کند و نرود. هانی جایی نشسته که من دلم می‌خواست. گوشه‌ی دنج ردیف دوم. یک چکمه‌ی بلند تا زانو پوشیده. با شلوار سبز استرچ. موهای آبی‌اش را ریخته روی پیشانی‌اش. هربار نگاهش می‌کنم گرمم می‌شود. فکر می‌کنم من هم باید یک پوتین اینقدری داشته باشم برای روزهای سرد. ولی اگر وسطش بیایم کلاس چی؟ دمپایی توی کیفم باشد؟ سه تایی درباره‌ی کارهای روزانه‌شان حرف می‌زنند. اینکه از صبح کجا رفتند. سپیده مرغ پاک کرده. هانی قورمه‌سبزی با سویا پخته. ملیح زرشک پلو. از من می‌پرسند ناهار چی خوردی؟ جواب می‌دهم ناهار نخوردم. اضافه می‌کنم وقت نشد. ولی در واقع نتوانستم. هرچه در یخچال را باز و بسته کردم دلم چیزی نخواست. سپیده عکس دانه برف روی ناخنش را نشان می‌دهد. شاد است. یاد خاطره‌ی لاک روز عقد ناهید می‌افتم و برچسب‌هایی که دوتایی با وسواس انتخاب کردیم و چسباند و پاک کرد. خاطره‌ی خنده‌داری بود. فکر می‌کنم دلم برای آن روز تنگ شده؟ و برایم عجیب است که حسی ندارم. وسط فرم پر کردن کلاس سپیده برمی‌گردد از من می‌پرسد خودکار می‌خوای؟ اگر خودکار می‌خوای بگو ماه تولدت چیه. دو روز است که کلید کردند روی ماه تولد هم. گفتم من دوست ندارم کسی تولدم را تبریک بگوید. منظورم تبریک فرمالیته و با استیکر بود. کلی مسخره‌بازی درآوردند که کی خواست تبریک بگه؟

هرلحظه از کلاس غافل می‌شوم به سوال ناهار چی خوردی ملیح فکر می‌کنم. به نظرم خیلی صمیمی بود. فکر می‌کنم کی اینهمه نزدیک شدیم؟ من که دورم چرا از من پرسیدند؟ سپیده توی هر فرصتی دست می‌دهد برمی‌گردد به سمت ما و با من و هانی حرف می‌زند. بار آخر می‌گوید «زهرا چرا تولدت رو نمی‌گی؟ می‌دونی ما هیچی از تو نمی‌دونیم؟ حداقل عکس دخترت رو نشونمون بده». خنده‌ام می‌گیرد. یک‌ طوری درمانده این جمله‌ی آخر را می‌گوید که گوشی‌ام را درمی‌آورم عکس دختر را نشانش بدهم. همان موقع سروکله‌ی مربی پیدا می‌شود و مجبور می‌شوم گوشی را قلاف کنم…

ای فلک بی من مگرد

۱۰ آذر ۱۳۹۶

خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو

ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب
ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو

ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان
ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو

در خم چوگانت می تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نگر بی من مران بی من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی من مرو

وای آن کس کو در این ره بی نشان تو رود
چو نشان من تویی ای بی نشان بی من مرو

وای آن کو اندر این ره می رود بی دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی من مرو

دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی من مرو

لایه برداری

۲۵ مرداد ۱۳۹۶

نرگس( آدم جدیده) می‌گفت من هنوز هم بعضی هفته ها به خاطر یک جمله حالم خرابه. اونوقت من چند روز از یک هفته رو حق ندارم حالم خوب نباشه؟ بهش گفتم من همه جوره بلدم سر بخورم، دیده نشم ولی تو دیروز با چنگ و دندون گرفته بودیم. گفت من قسم خوردم آدمهایی که می‌خوان وسط راه برگردن رو منصرف کنم. گفت دیروز خیلی مطمئن بودم که باید تو رو ببرم جلسه کوچینگ. اگر اینقدر مچم رو محکم نگرفته بود صددرصد در رفته بودم. وقتی اومدم خونه یه طرفم ذوق بود یه طرفم ولی وحشت کرده بود از اینهمه مقاومت. باورت می‌شه اینهمه سفت باشی زهرا؟ باورت می‌شه زیر اینهمه بگو بخند صمیمی که بقیه ازش تعریف می‌کنن دیوارهایی به این بلندی باشه؟ دیروز فهمیدم کنترل گاردهام دیگه دست خودم نیست. وقتی نرگس بهم لبخند زد و نتونستم بخندم. وقتی سر مولوی‌خوانی‌ها داشتم قلپ قلپ اشکهام رو قورت می‌دادم… فهمیدم از دستم در رفته. روزی که قرار بود پرواز کنم از خوشی ولی به جاش قفل کردم. چون نرگس داره میاد اینور دیوار. نرگس و یه عالمه آدم دیگه دارن با من یکی می‌شن… من دارم چیکار می‌کنم؟ فرار. فرار در حدی که چشم تو چشم هم نشیم. خیلی عجیبه.

یه جور خوشگلی عجیبه وقتی خود کثافتت رو کشف می‌کنی. درست همون لحظه‌ای که می‌‌گی خب دیگه دستم اومد چیکاره‌ام. فهمیدم کجا گیرم… اونجا تازه می‌فهمی یه لایه دیگه هم هست.

RSS