۱۹ آبان ۱۳۹۷ @ ۱۲:۵۳ ق.ظ

سالگرد عجیبی است. امروز رفتم جلوی خانه دریان‌نو پارک کردم. نیم ساعت توی ماشین نشستم و به بالکن طبقه دوم خیره شدم. بالکن با گلدانهای جدید پر شده بود. گلدانهایی که برای ما نبود. پنجره‌ها پرده‌های سفید با رگه‌های قهوه‌ای داشت. برعکس پرده‌های شاد و رنگی ما. با خودم گفتم چقدر جان کندم که این خانه خانه شود. چند قطره‌ای هم اشک ریختم. ولی حقیقت این است که من واقعن جان نکندم. فقط چشمهایم را بستم. من بلد نیستم جان بکنم. روشم پشت کردن است. به همه چیزهایی که آزارم می‌دهند پشت می‌کنم. چشمهایم را می‌بندم. گوشهایم را می‌گیرم. برای همین آدمها نمی‌فهمند که رنج می‌کشم. چون همانجا ایستادم و چشم و گوشم را بستم. این روش من بود. تصمیم می‌گرفتم جایی که دوست ندارم نباشم، نه با رفتن. با بستن چشمها. هیچ‌کس نمی‌فهمید من نیستم. همین که صدایت درنمی‌آید یعنی راضی‌ای. تا وقتی داد نکشی، تا وقتی لگد نزنی زیر همه‌چیز تو آرامترین و رام‌ترین موجود زمینی. بهترین دوست، بهترین یار، بهترین خواهر، بهترین فرزند… دوست داشتم بهترین باشم. ولی وقتی شروع می‌کنی به داد زدن، هربار که داد می‌زنی باید ثابت کنی که اذیت شدی. این اتفاق بارها افتاده، تو همینجا خوشحال ایستاده بودی، پس چرا اینبار؟ چرا فقط این‌بار دوست نداری؟ تو دوست داشتی… تو لذت می‌بردی… تو خوشحال بودی…اشتباه می‌کنی…

هربار که حالت خوب نیست باید ثابت کنی که حالت خوب نیست و حق نداری قهر کنی و حق نداری متنفر باشی و هی! جمع کن خودت را! تو به تلخ‌تر از اینها رضایت دادی. پس چه مرگت شده؟ این که چیزی نیست!

تو عوض شدی؟؟ به نظرم تو عوض شدی!

بله حق با شماست. من عوض شدم. وقتش بود عوض شوم.


نظرات



۱۲ آبان ۱۳۹۷ @ ۱۰:۰۴ ب.ظ

این نوشته به فاصله نیم‌روز از نوشته قبلی است. نمی‌توانم به کدها دست بزنم. نصفش آشغال است ولی می‌ترسم حذفشان کنم. فونتها را باید درشت‌تر کنم. فاصله‌ی لینکها کم است. بیشتر از این کاری از دستم برنمی‌آید. روی دسکتاپ خودم وبلاگ درست باز نمی‌شود و همین کافی است که اعصابم را خرد کند.

ساعت دو رفتم نهال را از مدرسه برداشتم. هوا سرد و سیاه شده بود. کمی توی مدرسه قدم زدم تا نهال بیاید پایین. احساس کردم حالم بهتر است. هنوز سوار ماشین نشده بود که گفتم می‌رویم خانه‌ی مامان اینها. خوشحال شد. می‌خواستم قبل از اینکه خودش درخواست کنم بگویم نقشه‌ام همین است. آنجا با بچه رضا بازی می‌کردند و من می‌توانستم یک کاری بکنم. یک کاری که نمی‌دانستم چیست ولی دوست داشتم خوابیدن نباشد. بعد از ناهار و چای نشستم از روی گوشی کتاب فعلن خوبم را خواندم. نصفش را خوانده بودم و خیلی دوستش داشتم. در واقع خیلی خیلی دوستش داشتم و به نسبت خودم تند پیش می‌رفتم. روی مبل دراز کشیدم و کتابم را خواندم. خوشحال بودم که یک کاری می‌کنم و خواب نیستم. برای امروز که خالی بودم کار بزرگی بود.

یک کار بزرگ دیگر هم کردم.  به انسی پیام دادم که من آقای فلان را پیدا نمی‌کنم و خودت جلسه را برای هفته بعد هماهنگ کن. یکبار بیشتر به آقای فلان زنگ نزده بودم ولی دلیلی نداشت بیشتر هم زنگ بزنم. آقای بیسار گفته من و آقای فلان باید جلسه بگذاریم تا داشبورد نرم‌افزار را تکمیل کنیم. بعد تلفن آقای فلان را دادند به من که با هم قرار بگذاریم. در حالی‌که من نمی‌شناسم‌ش و اصلن نمی‌دانم قضیه داشبورد چیست. برای همین دو هفته است که هرچه انسی زنگ زد گفتم فلان روز آزادم و وقتی قبل از فلان روز زنگی نزد پیگیر نشدم. الان هم روزهایم را به انسی گفتم که خودش پیگیر باشد. جلسه می‌افتد هفته بعد شنبه یا یکشنبه و اگر آقای فلان نتواند می‌افتد هفته بعدش چون روزهای دیگر من نیستم. هرچقدر بیفتند عقب راضی‌ترم چون حوصله‌ی دیدن آقای فلان و بیسار و حتا انسی را ندارم. بعد از این دو کار بزرگ پریود شدم و حالم به کلی خوب شد چون دلیل آن خالی بودن صبح را پیدا کردم. خالی بودن در یک روز خوب و با یک زندگی خوب فقط می‌توانست کار پریود باشد.

نهال داشت با خاله‌اش بازی می‌کرد. با اسباب بازیهای آن یکی بچه برج می‌ساختند و برج هم را خراب می‌کردند و جیغ می‌کشیدند. برای برج ساختن اسباب‌بازیها را می‌گذاشتند وسط و با یک دو سه می‌پریدند و برای خودشان مصالح جمع می‌کردند. نهال دوتا برمی‌داشت و خاله شانزده تا. چون نهال انتخاب می‌کرد. سعی کردم برایش توضیح دهم که این مسابقه‌ی سرعت است و بیشتر برداشتن. با دست نشان دادم که چطور همه تکه‌های برج را بکشد سمت خودش. دو سه باری داور شدم و یک دو سه گفتم. نهال کمی پیشرفت کرد ولی خاله همچنان برنده بود. بعد نهال گفت شما دوتا بازی کنید. من و خاله نشستیم روبروی هم و تکه‌های برج را گذاشتیم وسط. بعد با سه‌ی نهال حمله کردیم. جیغ و داد و کتکاری. چندبار اول من بردم. بعد خاله برد. نهال هم می‌پرید وسط و به من کمک می‌کرد. داور خیلی منصفی بود. نیلو از بازی‌مان فیلم گرفت. فیلمش را الان گذاشت توی گروه. خیلی خنده‌دار بود. صدای خنده نیلو از جیغهای ما بیشتر است. من یک جایی وسط بازی کوبیدم توی سر خاله. یادم نمی‌آمد زده باشم. توی فیلم جای چنگهای خاله روی دست من نمانده ولی خوب معلوم است که من او را زدم. بعد از دیدن فیلم دلم خواست بیایم بنویسم. از حالم که خوب شده. از بازی هیجان‌انگیزی که کردیم و از جیغ‌هایی که کشیدیم. شاید همان جیغهای دیروز بودند که نکشیده بودم. همانهایی که آهو گفت بریز بیرون و من نریختم. فکر کنم امشب ریختند و رها شدم.

کتاب را هم تمام کردم. فوق‌العاده بود.«فعلا خوبم» نوشته گری دی. اشمیت.


نظرات



۱۲ آبان ۱۳۹۷ @ ۱:۴۹ ب.ظ

خب دوباره برگشتم به قالب قبلی، سعی دارم درستش کنم. کدهایش افتضاح است، موبایل فرندلی هم نیست. انرژی ندارم. صبح شنبه خالی خالی‌ام. هوا خوب است نور خوب است زندگی خوب است ولی خالی‌ام. آهو صبح حالم را پرسیده. گفتم خوبم لوسم نکن. نوشت لطفن کمی برای من لوس شو. جوابش را ندادم. باید خودم را جمع کنم. معمولن وقتهایی که حس می‌کنم باید خودم را جمع کنم پهن‌تر هم می‌شوم.

همسایه پسرش را ظهرها می‌برد مدرسه. دخترش را صبحها. دختر ظهر برمی‌گردد و پسر چهار بعدازظهر. دختر خودش می‌آید پسر کوچکتر است و مدرسه‌اش چسبیده به خانه نیست. من هم می‌خواستم نهال را همین مدرسه نزدیک خانه بگذارم ولی کلاس اول تا سومش را برداشتند. قبل از اینکه این را بفهمم اسمش را جای دیگر نوشته بودم. یک جایی که همه از مدیر گرفته تا دربان اسم بچه را می‌دانند و مادرش را می‌شناسند و خبر دارند که چپ دست است و خوراکی‌هایش را نمی‌خورد ولی اگر یک روز خوراکی توی کیفش نباشد می‌رود به معلمش می‌گوید ضعف کرده. می‌دانند صبحها مقنعه سرش نمی‌کند چون مقنعه موهایش را نامرتب می‌کند و موهایش را نمی‌بندد چون دوست ندارد کسی دست به سرش بزند، حتا خودش. همسایه یکبار با بچه‌هایش آمدند خانه ما. بچه‌ها با هم بازی کردند. به قول نهال تفیلا خوردند. یکبار هم ما رفتیم خانه آنها. خانه‌ی آنها کوچکتر است و کمتر از نهال اسباب‌بازی دارند. برای همین من ترجیح می‌دهم آنها بیایند اینجا. مادرشان کمی سخت‌گیر است. می‌توانست از آنهایی باشد که بچه‌ها را می‌فرستند خانه همسایه بازی کنند. من هم بدم نمی‌آمد. ولی از آنها نیست و ما هم خیلی وقتها توی خانه تنها می‌مانیم. من هم مثل نهال حوصله‌ام زود سر می‌رود. دوست دارم کسی خانه‌مان باشد و توی سر و کله هم بزنیم. کیک بپزیم حرف بزنیم کتاب بخوانیم. مثلن من بنشینم برای نهال و بچه‌های همسایه کتاب داستان بخوانم. رویایی نیست؟ ولی همانطور که گفتم همسایه خیلی آدم راحتی نیست و خیلی اهل حساب و کتاب. مطمئنم اینبار توقع دارد ما برویم خانه‌شان مهمانی ولی من مایل نیستم. چون همه حرفهایم با خودش تمام شده و حرف جدیدی نداریم. من به بچه‌هایش بیشتر احتیاج دارم و به هیجان و به شلوغی… طوری که نتوانم یک غار برای خودم پیدا کنم. غار خوب نیست. غار اذیتم می‌کند.





۷ آبان ۱۳۹۷ @ ۱۲:۰۲ ب.ظ

برای ناهار سه ورق کالباس خوردم. گرسنه هم نبودم. بلافاصله بعدش دارم چایی می‌خورم. احتمالن آهن موجود! در کالباسها جذب نشود. صبح رفتم پیش روحی. عین گاو نشستم نگاهش کردم. سه ساعت توی راه بودم تا برسم. خروجی همت را رد کردم. گفتم حتمن از نیایش یک راهی به همت هست. ویز روشن کردم. هی گفت به راست بپیچید به راست بپچید. خروجی نیایش به همت را هم رد کردم. باز گفت به راست بپیچید. رفتم توی نیایش غرب. داشتم دور خودم می‌چرخیدم. ویز وسط اتوبان می‌گفت دور بزنید. دور بزنید. کنار اتوبان زدم کنار. داشتم می‌رفتم کرج. در حالی‌که می‌خواستم بروم پاسداران. ویز هم هول کرده بود. فقط می‌گفت دور بزن. از آنجا چند دور دیگر هم خروجی‌ها را رد کردم تا رسیدم دم خانه. بعد با خیال راحت انداختم توی همت و از اول شروع کردم. به موقع هم رسیدم. آقای نگهبان پارکینگ هم نبود که هی گیر بدهد ماشین را صاف کن. ماشین را کج گذاشتم و رفتم تو. توی راه با مهدیه هم حرف می‌زدم. وویس می‌گذاشتم. حواسم بود که کامنت اضافی ندهم. اتفاقن حالش خوب نبود و دلش می‌خواست کامنت اضافی بدهم. ولی من جلوی خودم را گرفتم. عوضش هی خروجی‌ها را رد ‌کردم. الان نیم ساعتی هست که رسیدم خانه. دست از پا درازتر. کالباس خورده چای خورده… دارم فکر می‌کنم فردا و پس‌فردا را چطور بگذرانم. چطور بگذرانیم. توی خانه نمانم بهتر است. دلم برای فاطمه هم تنگ شده. الان که مشغول نوشتن شدم یاد آمد چقدر حرف داشتم. دارم هنوز… برم ساک ببندم برای این دو روز.





۱۸ مهر ۱۳۹۷ @ ۱۱:۲۰ ب.ظ

بعضی وقتها هم از پاییز خوشم می‌آید. وقتی باران می‌بارد. قبل و بعد از باران را دوست ندارم. بعدش را اگر آفتاب شود دوست دارم. همه معتقدند پاییز فصل مورد علاقه‌شان است. فصل مورد علاقه من تابستان است و بعد بهار. من عاشق خورشیدم و دلم می‌خواهد همیشه توی آسمان باشد. پاییز و زمستان را به خاطر شبهای طولانی‌شان دوست ندارم. برای اینکه تکان می‌خوری شب شده. الان که نهال ساعت هفت و هشت می‌خوابد شبهای طولانی حالم را بهتر می‌کند دوره فرمانروایی‌ام طولانی‌تر می‌شود. خواب هم که ندارم سه و چهار تا هفت می‌توانم برای خودم باشم. برای خودم ننویسم برای خودم کتاب نخوانم برای خودم چیزی نخورم نخوابم…

تا ساعت ده منتظر تلفن عاطفه بودم. دیشب پیام داده بود که ساعت ده حرف بزنیم. من جواب دادم خبر می‌دهم ولی خوابم برد. دیشب ده تا دو خوابیدم. دو تا پنج  قدم زدم و چای خوردم و با ناهید حرف زدم. پنج تا هفت دوباره خوابیدم. هفت نهال را بردم مدرسه و پیاده شدم که ببینم لباس ورزشش را درست پوشیده ؟ چون امروز اردو داشتند و گفته بودند روپوش و مقنعه نپوشند ولی من نگران بودم که منظورشان یک چیز دیگر باشد چون باورم نمی‌شد مدرسه بگوید بچه‌ها با لباس ورزشی بیایند اردو و مقنعه سرشان نکنند. روپوش به دست رفتم توی مدرسه و دیدم که همه بلوز شلوار پوشیدند. خیالم راحت شد و برگشتم خانه. ساعت ده لپتاپ را آماده کردم برای ننوشتن. ساعت ده و نیم خوابیدم تا دوازده. دوازده بیدار شدم در حالی‌که سه تا میسدکال از رضا داشتم و یکی از سئو. به رضا زنگ زدم گفت گوشی‌ام را پس گرفته. به بابا زنگ زدم گفت می‌خواهند بروند دیدن زن عمو بیمارستان. دوباره خوابم گرفته… بقیه‌اش را اگر حال داشتم فردا تعریف می‌کنم.