ابری با احتمال بارش

۱۴ فروردین ۱۳۹۶

فردا باید دخترک را ببرم مهد. بعد از یک ماه و خرده‌ای. ساعت دوازده خوابیده. نمی‌دانم کی بیدار می‌شود و مطمئن نیستم حوصله‌ی بردنش را داشته باشم. حوصله‌ی تا آنطرف خیابان رفتن را. امروز حسابی خندیدم. همه مهمانهای عیدمان امروز آمدند. خوش گذشت به همه. الان که رفتند یک دفعه همه چیز یادم آمد. همه‌ی دنیا سیاه شد. یادم آمد که باید تصمیم بگیرم. تصمیم درد دارد. ساعت دوازده رفتم توی تخت ولی یک‌دفعه گریه‌ها شروع شد. از آن گریه‌هایی که هرچه خودت را به خواب بزنی بیشتر می‌شود و نفست بند می‌آید. از آنها که باید از اتاق بروی بیرون. آمدم بیرون بهتر شدم. خیلی طول کشید ولی. دو سه ساعت روی مبل بی‌حرکت نشستم و فکر کردم. فکر و خیال قاطی. هی به خودم گفتم صبح باید دختر را ببری مهد، برو بخواب. گوش ندادم. رفتم لپتاپ و سیمهایش را علم کردم نشستم به نوشتن همین خطها. فکر کردم دختر یک روز دیرتر برود مهد اتفاقی نمی‌افتد. ولی الان یادم افتاده که داستان نصفه دارم و اگر توی خانه باشد هیچ کاری نمی‌توانم بکنم جز تماشای ده‌باره‌ی ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی. که خب جذاب هم هست.

در این حد که بخوابم یا نه را نمی‌توانم تصمیم بگیرم، در حد مهد رفتن یا نرفتن بچه… چه توقعی دارم از خودم؟

پ.ن.سال نو هم مبارک این وسط.

RSS