ایران- تهران

۲۱ اسفند ۱۳۹۴

مریم فردا می‌رسد تهران. شاید تا دوهفته‌ی دیگر هم نبینم‌ش. رویا هم امروز و فردا تهران است و دوباره برمی‌گردد یزد. او را هم بیشتر از یک سال است که ندیدم. هربار می‌رود تهران من نیستم. آدمهای توی تهران را هم نمی‌توانم ببینم چه برسد به دورترها. خیاط و سفید را از تابستان ندیدم. همان شبی که خانه‌ی سفید دعوت بودیم و من تنها با آژانس برگشتم خانه و قسم خوردم دیگر هیچ مهمانی راه دوری را با بچه، با آژانس نروم. خیلی‌ها را هم جواب تلفن نمی‌دهم که نفهمند تهرانم…

یک وقت آرایشگاه گرفتم که هر روز زنگ می‌زنم می‌اندازم‌ش عقب. از موم می‌پرسم شنبه هم هستیم؟ می‌گوید بله به احتمال زیاد، ومن زنگ می‌زنم به فاطمه جون و وقتم را می‌اندازم دوشنبه. نمی‌خواهم به موها وقت بدهم که تا سال تحویل دربیایند. باید دیرتر گردنشان را بزنم. به این فکر می‌کنم که می‌شود عید تهران نرفت؟ می‌شود؟

دختر ساعت هشت و نیم خوابید. چند بار بیدار شد و گریه کرد. نمی‌دانم چرا. موقع خواب می‌گفت مامان برام آرزو کن. این یکی را نمی‌دانم از کجا حفظ کرده بود. گفتم باشه مامان جون، چه آرزویی؟ گفت «آرزو کن مِخمون بیاد». نابودم کرد. فردا بعد از ظهر می‌برم‌ش بیرون. پس‌فردا هم. نباید احساس تنهایی کند.

حسن هر روز زنگ می‌زند. هرچقدر می‌گویم دل و دماغ حرف زدن ندارم و بهانه می‌آورم نمی‌فهمد. واقعن نمی‌فهمد؟ می‌خواهد کمکم کند. فکر می‌کند نیاز دارم با کسی حرف بزنم یا چی. صدبار می‌پرسد چه خبر؟ خب دیگه چه خبر؟ خب دیگه… توی یک جزیره‌ی لامصب چقدر خبر هست مگر؟ من از این طرف یکسره می‌گویم هیچ، هیچ، هیچ… دلم برایش می‌سوزد. حال او از من بدتر است. وگرنه چرا اینهمه دنبال خبرهای ناخوشایند و خسته‌کننده‌می‌گردد؟

باید بروم توی پارک بدوم. دیروز رفتم. شب باران آمده بود و هوا خیلی خیلی خیلی خوب بود. سمیه می‌گوید زمان باید همین‌جا بایستد. نباید فصل جهنمی جزیره شروع شود. راست می‌گوید. صبح دلم می‌خواست همان‌طور توی پارک بدوم. پاهایم درد گرفته بود. هنوز هم پادرد دارم ولی مزه‌ی هوا از سرم نرفته. علاقه‌ای به توقف زمان توی این یک هفته ده روز مانده به عید ندارم. علاقه‌ای به تهران رفتن هم ندارم. دوست دارم هواپیما توی یک جزیره‌ی متروکه فرود بیاید. جزیره‌ای با هوای الان اینجا و خلوتی عید تهران.

 

چجوری سیوت کنم دختر؟

۳ بهمن ۱۳۹۴

– ساعت دو نصفه شب داره تو خونه قدم می‌زنه. می‌گم مامان جان الان وقت خوابه‌ها، خورشید رفته، همه خوابیدن. می‌گه «برات مهم نیست.» بعد اصلاحش می‌کنه می‌گه «برام مهم نیست». ازش می‌خوام حرفش رو تکرار کنه. باور نمی‌کنم این‌قدر درست و به جا جمله‌های به این خفنی رو به کار ببره.

– طبق معمول چند قطره‌ی ابتدایی جیشش ریخته. می‌گم ناراحتم از این‌که دیر بهم گفتی و نیم‌چه اخمی می‌کنم. می‌ره تو دستشویی و بعد از این‌که کارش تموم شد می‌گه «مامان ببین! پی‌پی‌ها دارن می‌خندن» می‌پرسم چرا؟ می‌گه چون تو دل من زندان بودن اومدن بیرون خوشحالن. قهقهه می‌زنم. می‌گه «عه خندیدی؟ مگه ناراحت نبودی؟»

– تو حموم، توی لگن آب دراز کشیده، لیفش رو گذاشته روی پاهاش و یه عروسک رو روی لیف خوابونده. می‌پرسم بریم بیرون؟ می‌گه چی؟ بیرون؟ پارک؟ می‌گم نه مامان جان از حموم بریم بیرون. انگشتش رو می‌ذاره رو دماغش« هیس! بچه‌م خوابه»

– یه روز دیگه همونطوری توی لگن آب دراز کشیده و داد می‌زنه «یکی یه بچه بیاره من بذارم رو پاهام.»

عشق ینی وقتی که …*

۲۳ دی ۱۳۹۴

مغزم چیزی به انفجارش نمانده. تمام دیروز و امروز را به دنبال یکی می‌گشتم که کمی از سنگینی حرفهای روحی کم کند. سین همه‌ی عصر را کنارم بود. ساعت نه نهال را خواباند و رفت. هرکار کردم نشد حرفی بزنم. به جایش حرفهای بیخود زدیم. درباره‌ی سی‌دی آهنگ مشترکی که قرار است بزنیم و این‌که چرا همه‌ی آهنگ‌های مورد علاقه‌ی او غمگین و آرام است و آهنگ‌های ستاره‌دار من دوبس دوبس… سوال‌هایی بود که از صبح روی تک‌تکشان فکر کرده بودم ولی تا شب نشد از کسی بپرسم. حرف‌های روحی را بی‌نظم و دست و پا شکسته برای مریم گفته بودم. گفته و نوشته. منتظر بودم تیک بخورد. الان اصلن یادم نمی‌آید کدام حرف‌ها را دیشب گفتم کدام را امروز. تو در توی گریه‌های علی و بهانه‌گیری‌های نهال…

صبح ساعت پنج دیدم جواب داده «ماسک داری. خیلی هم حرفه‌ای. خیلی هم سرد…» چند نفر را اسم بردم. گفتم جلوی این‌ها چی؟ گفت «نه. ولی خیلی کمن آدم‌هایی که جلوشون ماسک نداری.» می‌خواستم فکر کنم تا برسم به جایی که ماسک را زدم ولی جانش را نداشتم. جانش را نداشتم گند وگه‌های قبلی‌ام را هم بزنم. به مریم گفتم توانش را ندارم برگردم عقب ببینم از کی شروع شده. گفت دبیرستان هم داشتی پس برو عقب‌تر… نرفتم. گفت حق داری فلج باشی. حق داری خسته و له باشی. فحش خوردی… دلم می‌خواست حرف‌هایش را نگه دارم. این‌که توضیح داد چطور ما از آن بالاها آمدیم پایین و این‌قدر تسلیم و رام شدیم. تحلیلی بود که تا حالا به ذهن خودم نرسیده بود… به ذهن خودم دیگر هیچ چیز نمی‌رسد تازگی‌ها.

پرسیدم «برات جالبه؟» گفت «چی؟ این‌که یکی داره تو رو زیر و رو می‌کنه؟ فکر کن نباشه.» گفتم «هروقت خسته شدی بگو. هروقت حالشو نداشتی. چون الان نمی‌تونم تصمیم بگیرم چیو به کی بگم.» در واقع ترجیح می‌دهم به این حالم پشیمانی اضافه نشود. دلم نمی‌خواهد بعدها که روبه‌راه شدم، اگر شدم، فکر کنم چرا نتوانستم خودم را آرام کنم. آرام‌تر…

 

* بی‌قرارت می‌شم

مطمئن باشم که

تو می‌مونی پیشم

مرده شور خیلی چیزها رو برده

۲۱ دی ۱۳۹۴

چقدر زود داره یه ماه می‌شه که ننوشتم و چقدر هم دست و پام بسته‌ست برای این‌جا نوشتن.

آن عنصر لعنتی

۲۹ آذر ۱۳۹۴

یک روزهایی احساس می‌کنم عنصری توی بدنم کم شده. خالی خالی می‌شوم. از دیروز همین حس را دارم. مثل روح شده‌ام. نمی‌توانم با نهال بازی کنم. خیلی تلاش می‌کنم با هم توپ بازی کنیم، برقصیم، کتاب بخوانیم، از روی کتابها نمایش بازی کنیم… ولی بیشتر از پنج دقیقه دوام نمی‌آورم. جان می‌کنم و بازی می‌کنم. جان می‌کنم و ناهار می‌پزم. جان می‌کنم و برایش کتاب می‌خوانم. قرص‌های آهن و ویتامین دی را با رعایت فاصله‌های غذایی می‌خورم. می‌گویم شاید کم‌خونم. چای و قهوه برای خودم درست می‌کنم. بهارنارنج و گل‌گاوزبان دم می‌کنم. جواب نمی‌دهد. آن عنصر لعنتی از جایش تکان نمی‌خورد. به مریم پیام می‌دهم و روضه می‌خوانم. می‌دانم خودش هنوز در گوگیجه به سر می‌برد. همه‌ی هورمونهایش به سقف و کف چسبیدند. با این حال جوابم را می‌دهد. می‌نویسد در حال شیر دادن… می‌گوید درکم می‌کند. چند تا پیشنهاد می‌دهد. بعد یک جمله‌ای می‌نویسد که اشکم راه می‌افتد… عنصر لعنتی این‌بار جابجا می‌شود.

RSS