Audrey’s Cheer Up Playlist

۲۲ فروردین ۱۳۹۶

یه پلی لیست به اسم برک آپ پیدا کردم تو ساوند کلود. خنده‌م گرفت. از این‌که دیگه همه‌چی تو اینترنت هست. تو بنویس آخ. گوگل تشخیص می‌ده آخ‌ت از چه نوعی‌ئه براساس اون آهنگ و عکس و خدمات پزشکی ارائه می‌ده. من حتا اون آخم ننوشتم. نوشتم چیر می آپ و اون آلبوم اومد.

روزهای سختی گذشته. روزهای سخت‌تری  هم مونده. دوره‌هام دو هفته دو هفته‌ست. روحی خیالمو راحت کرد که این روزهای مرگ حالاحالاها ادامه داره. سعی می‌کنم به چشم ماموریت بهش نگاه کنم. ولی قشنگ دارم تیکه پاره می‌شم. کسی نمی‌تونه جام بازی کنه. خوشحالی‌م اینه که همه تایید می‌کنن کارم سخته.  به روحی گفتم نمی‌تونم توضیح بدم چقدر حالم بده. واقعن نمی‌تونستم بازگو کنم. گفت خیلی غصه خوردی؟ حتا همین سوال هم دلمو خوش کرد. انگار از یه جایی به بعد درد رو حس نمی‌کردم. بعضی قصه‌ها رو، از یه جا به بعد نمی‌شه برای کسی تعریف کرد. فقط باید یکی باشه سرت رو بذاری رو شونه‌ش زار بزنی. فقط زار.

هجوم زخم تو را، نمی‌کشد تن من

۱۵ اسفند ۱۳۹۵

\ توی آژانس نشسته بودم. نهال روی پایم خوابیده بود و سعی می‌کرد که خوابش نبرد. داشتم فکر می‌کردم به اتفاقات این چند روز و همه‌ی غم و تلخی‌ای که تجربه کردم. یک جور نگاه از بالایی که حس خوبی داشت. داشتم درد کشیدن خودم را تماشا می‌کردم و می‌فهمیدم دلیلش چیست. برای همین درد نمی‌کشیدم. دلم می‌خواست برای یک نفر توضیح دهم که حالم خوب نیست و هست و او بفهمد دقیقن منظورم چیست.

اینترنت خانه‌ی مامان را با بدبختی شارژ کردم. گیگ اضافه هم نمی‌خواستند. دقیقن همان شبی رسیدم که اشتراک سالیانه‌شان تمام شده بود. ششصد و خرده‌ای اینترنت برایشان خریدم. بابا می‌گوید این هزینه یک شب اقامتت اینجاست. الان یک ساعتی هست که دنبال نخ دندان می‌گردم و پیدا نمی‌کنم. رنگ مسواکم را یادم رفته. به بابا گفتم ششصد تومان برای اقامت یک شب توی مسافرخانه بدون تخت با سرویس مشترک؟ نهال باورش شده بود. به بابا می‌گفت نیا توی اتاق ما. برای اینکه مسافرخانه حداقل اینترنت داشته باشد مجبور شدم همه‌ی تعرفه‌ها را بخوانم و هزینه‌ی گیگخری‌های پارسالشان را جمع و تفریق کنم تا قانع شوند همین بسته به صرفه است. بابا داشت فرار از زندان را با دقت تماشا می‌کرد و همزمان قسمتهای قبلی را برای نیلو توضیح می‌داد. تلفن را گرفته بود دستش و می‌خواست زنگ بزند پشتیبانی بپرسد تخفیف نمی‌دهند؟ ولی هی فیلم به جاهای حساسش می‌رسید و زنگ نمی‌زد. ف شماره پشتیبانی را گرفت و داد دست بابا. پنج دقیقه همه با هم شماره اشتراکف، تلفن، اسم صاحب خط و هرچیزی را که بابا می‌پرسید داد می‌زدیم. پشتیبانی می‌گفت سرویسی با این خط تلفن ندارند و بابا توضیح می‌داد که «دارید! فقط اشتراکمان تمام شده.» شانس آوردم قبل از اینکه کار به دعوا بکشد دوزاری‌ام افتاد. به بابا گفتم قطع کن.  بابا مکث کرد. آرام گفتم دقیقن همینو بگو و قطع کن. بگو دوباره تماس می‌گیرم. همه ساکت شدند. بابا به مرد پشت خط گفت «ببخشید من دوباره زنگ می‌زنم، ببینم اینا چیکار کردن.» گوشی را که گذاشت جیغ زدم سر ف. برای این‌که تلفن پشتیبانی آسیاتک را گرفته بود به جای پارس آنلاین. موقعیت طنز توی این خانه تمامی ندارد…

باز کن… ببند

۶ بهمن ۱۳۹۵

خیلی مسخره است. شاید حساس شدم. نون امروز گفت که رابطه‌مان خیلی هم قابل افتخار نیست چون حداقل دوماه یک‌بار دعوا می‌کنیم و او کسی است که با چنگ و دندان همه‌چیز را نگه داشته. این را خیلی با افتخار و خوشحالی گفت. من ولی دلم شکست. این‌ها را شب گفت. خیلی اشک‌هایم را نگه داشتم که نیایند بیرون. برای این‌که حالم خوب شود رفتم برای مامان تعریف کردم صبح چطور راه پله‌مان را با شلنگ شستم. هفته پیش نهال جلوی در خانه جیش کرد. هفته‌ی قبل‌ترش هم همان‌جا استفراغ کرد. نمی‌دانم آن نقطه چه جادویی دارد. استفراغ‌ها را با بدبختی پاک کرده‌بودم. ولی باز دلم می‌خواست همه‌جا را آب بگیرم. اگر نظافت‌چی می‌آمد با یک سطل و دستمال، شاش و استفراغ را بین همه طبقات پخش می‌کرد. چند متر شلنگ توی خانه داشتیم. با همه فعالیت‌های فنی‌ام از جمله باز کردن شیر زیر روشویی، شلنگ توالت و سری شیر ظرفشویی نتوانستم شلنگ را جایی توی خانه فرو کنم. صبح که نهال را گذاشتم مهد نیم ساعتی وقت داشتم که به یک قرار کاری برسم. نیم ساعت می‌خواستم خودم را آرایش کنم و مثل آدم صبحانه بخورم. عوضش توی حیاط یک شلنگ ده بیست متری نظرم را جلب کرد که از قضا به شیر آب وصل بود. شلنگ را برداشتم و از توی پارکینگ و راه‌پله کشاندم به طبقه خودمان. بهتر بود یکی آن پایین می‌ایستاد که من صدا بزنم «باز کن» و او باز کند. منتها به بالا که رسیدم دیدم یک نفر کم داریم. شلنگ را با بدبختی به نرده‌ها گره زدم، یک‌جوری که وقتی آب باز می‌شود فواره نزدند بالا. متاسفانه با این‌که شلنگ اینهمه سربالایی رفته بود قانون جاذبه خوب عمل نکرد و آب زودتر از من به بالای پله‌ها رسید. از وقتی شیر را باز کردم تا پنج دقیقه بعدش فقط توی راه پله بالا و پایین می‌دویدم. شلنگ را از آن بالا انداختم توی پارکینگ و خدا خدا می‌کردم همسایه‌ها بیرون نیایند. چه توضیحی می‌توانستم بدهم؟ هشت صبح چه مرگم شده بود؟ صدای چکیدن آب از همه‌جا میآمد. مثل این‌که لوله‌ای ترکیده باشد. و من با آن تیپ نیمه‌حاضر برای جلسه کاری سعی می‌کردم شلنگ ده بیست متری را دوباره مثل اولش حلقه کنم. از شلنگ که ناامید شدم رفتم از خانه تی پارچه‌ای‌مان را آوردم. خدا را شکر که این یکی را توی اسباب‌کشی دور نینداخته بودم. نمی‌دانستم کجا را خشک کنم. جلوی در خانه همسایه یا خودمان؟ رفتم طبقه‌ی اول را خشک کنم دیدم هنوز از بالا آب می‌چکد. دویدم بالا دوباره پایین… بعد به این نتیجه رسیدم قبل از بیرون آمدن همسایه‌ها بزنم بیرون و به قرار کاری‌ام برسم.

قرار کاری‌ام خیلی بدتر از انتظار پیش رفت. مرده‌شور هرچه قرار کاری را ببرند. قرار بود زود برگردم که به آرایشگاه برسم ولی آنقدر له بودم که ترجیح دادم گوشه‌ی یک صندلی بی‌آر‌تی کز کنم. خوشبختانه جایی بودم که صندلی‌های بی‌آر‌تی هنوز پر نشده بودند. برای اولین بار دیدم چیدمان صندلی‌ها چقدر افتضاح است و تعداد صندلی‌ها… چهار؟ شش؟ مثل اتوبوس‌های هواپیما. از همان وقتی که نشستیم یکی آمد اسکاچ فروخت. بعد دو نفر آمدند برای اجرای موسیقی. خدا خدا می‌کردم «یا مولا دلم تنگ اومده» را نخوانند. این‌همه شعر این‌همه آهنگ این‌همه خواننده… آن شعر را نخواندند. به جایش یک شعر دیگر خواندند در مدح مادر؟ دلم می‌خواست مثل فیلم‌ها سرم را تکیه بدهم به شیشه و همراه با موسیقی اشک بریزم. منتها هرکار کردم گریه‌ام نگرفت. در عوض گوشهایم تیز شده بود که شعر را بفهمم. خواننده‌ها که پیاده شدند دو تا ایستگاه بعد یک نفر تکنواز سوار شد که نتوانستم ببینم چه سازی می‌زند. مثل ویولن بود. بلندگو هم داشت. این یکی هم درباره‌ی مادر خواند. همه‌ی حس غم و اشکم را خراب کردند. ایستگاه بعدی دیدم یک نوازنده‌ی دیگر توی ایستگاه نشسته ولی چون ویولن‌زن شعرش تمام نشده بود، سوار نشد. امید داشتم سومی چیزی برای بیرون آمدن اشک‌هایم داشته باشد.

خریدهایم را در زیرگذر انقلاب شروع کردم. یک دامن پشمی خریدم برای ژاکتی که تنم بود. ژاکت را از خواهرم قرض کرده‌بودم و بعد از خرید دامن نقشه کشیدم که ژاکت را پس ندهم. توی مترو زانوبند خریدم. می‌خواستم برای رویا هم بخرم ولی شک داشتم حوله‌ای شل می‌خواهد یا سفت. جفتش را خریدم ولی تا رسیدم خانه خواهرم حوله‌ای نرمش را پوشید و قرض گرفت.  باید دوباره زانوبندفروش را پیدا کنم… رسیدم آرایشگاه و هنوز غم داشتم. توی راه داشتم بهانه جور می‌کردم برای عدم اپیلاسیون. نتوانستم خودم را قانع کنم. اپیلاسیون‌کارم سرش شلوغ بود. منشی پرسید «می‌شه با یکی دیگه انجام بدین؟» الکی گفتم «فرزانه خالیه؟» اسم فرزانه را توی همان چند دقیقه بین حرفهایشان شنیده بودم. می‌خواستم الکی فکر کنند همه را می‌شناسم. فرزانه خیلی ناز بود. مدام می‌گفت عشقم عشقم. برای این‌که یخ بینمان بشکند گفتم «به نظرم موهای دست خیلی جهتاشون فرق می‌کنن. دست سخت‌تره از همه جا؟» با شنیدن این جمله  گل از گلش شکفت. گفت «خیلییی. مشتری‌ها نمی‌فهمن اینو. شما خیلی با دقتین.» بعد دوست شدیم. کلی حرف زدیم و خندیدیم. تصمیم گرفتم اپیلاسیون کارم را عوض کنم.

بعد از آرایشگاه می‌خواستم بروم دنبال نهال. آن وسط خواهر زنگ زد که پشت در مانده.گفتم من هم خانه نیستم و اگر می‌خواهد پشت درمانده به نظر نرسد برود دنبال نهال. همین که اعلام کرد به منزل رسیدند با خیال راحت راهم را به سمت پاساژ نزدیک آرایشگاه کج کردم. اولش فقط دوتا ماژیک مخصوص پارچه می‌خواستم. که تخمش را ملخ خورده‌بود. بعد رفتم توی یک مغازه‌ی روسری فروشی. فروشنده دختر جوان خوش‌اخلاقی بود. هرچه سرم می‌کردم می‌گفت «خیلی قشنگه به سرتون.» گفتم «حالا واسه همه‌ش بگو.» گفت «نه بخدااا اگر بهتون نیاد می‌گم.» چهارمی را ساکت ماند. گفتم ینی خوب نیست؟ گفت «آخه بگم اینم خوبه فکر می‌کنی من می‌خوام بهت بندازم.» زدم زیر خنده. گفت «خب پوستتون روشنه…» نگذاشتم حرفش را تمام کند. گفتم من عمرن سفیدپوست به حساب نمی‌آیم و خودم واقفم. چانه نزد. گفت «شال سرت رو از ما خریدی؟» مجبور شدم فکر کنم چون قبلن هم ازشان خرید کرده‌بودم. گفتم «نه. شما هم داشتین؟» با حس پیروزمندانه گفت «آره. سی و هشت.» جیغ کشیدم «خیلی نامردییی من گرونتر خریدم.» جفتمان زدیم زیر خنده. یک خاطره‌ از بله‌برونش تعریف کرد. می‌خواست بگوید قیافه‌ها را خوب یادش می‌ماند. گفت «می‌خوای ده روز دیگه بیای که کالکشن جدید می‌یاریم؟» گفتم «اووه ده روز دیگه…» گفت «آهان الان تو فاز خریدی.» می‌خواستم بگویم الان می‌خواهم روزم را فراموش کنم ولی نگفتم. تا همان جا هم که درک می‌کرد خوشحال بودم. برگشتم خانه با کوله‌باری از خریدهایی که دوستشان داشتم و روزی که مطمئنم فراموشم نمی‌شود.

سگ

۲۶ دی ۱۳۹۵

از صبح یک ساعت تلاش کردم مودم ایرانسل نکبتم رو شارژ کنم و با خیال راحت اینترنت داشته باشم. وسطش شبکه‌شون قطع شد و تا الان هرچی زنگ زدم که چی شد گفتن سیستم در حال بروز رسانی‌ئه و نمی‌تونیم بگیم شارژ شدین یا نه. الان دوباره خواستم امتحان کنم که یادم افتاد ما دوتا مودم داریم و من فقط شماره‌ی یکی‌ش رو دارم. نتیجه این‌که بعد از دوازده ساعت فهمیدم اونی که شارژ کردم مودم شرکت بوده نه مودم خونه و تا دو صبح خبری از اینترنت راحت نخواهد بود.

چیزی که اومدم بنویسم اینه.

می‌دونی من دارم چیکار می‌کنم این چند هفته؟ سه چهارتا اتفاق سنگین داشتم که باید درباره‌شون فکر می‌کردم. فکر می‌کردم و حرف می‌زدم. ولی به جاش بلاکشون کردم تو ذهنم. بلاک به این معنی که یه فضایی رو براشون اختصاص دادم و نذاشتم پخش شن. اولش یکی بود. سریع گذاشتمش تو اتاق درشو بستم. چند روزی سرک کشید و حالمو بد کرد ولی بعد حواسمو پرت کردم. بعد اضافه شدن. مطمعنم الان دیگه همه‌شون کلید زندانهاشون رو پیدا کردن. بعضی روزها بدون اجازه‌ی من میان تو سرم هواخوری. بعضی روزها از پا می‌ندازنم. دارم کار اشتباهی می‌کنم، پوستم داره کنده می‌شه… می‌دونم. همه رو می‌دونم. ولی مگه کار دیگه‌ای بلدم؟

ای داد

۲۲ تیر ۱۳۹۵

ساعت ده شب توی حیاط منتظر بودم. با مریم حرف می‌زدم و مثل ابر بهار اشک می‌ریختم. هیچ تلاشی نمی‌کردم هق‌هق‌هایم را نشنود. صدایم می‌لرزید و کج می‌شد. چه اهمیتی داشت؟ ته خط بودم. قرمزترین خط. فکر می‌کردم چقدر از چند شب پیش که فکر می‌کردم بدترین شب زندگی‌ام است بدترم. بدتر آن‌که، بدتر از آن را هم می‌توانستم تصور کنم.

خانه‌ی هانیه بعد از صدبار بدجنسی کردن ف. را دعوت کرده بودیم. احساس غریبگی داشتم. توی آشپزخانه نقش زن کدبانو را گرفته بودم. دلم خیلی هم معاشرت نمی‌خواست. طبق معمول نمی‌دانستم آنجا چکار می‌کنم. بعد از ناهار هانی دیوان حافظ را کوباند روی میز جلوی ف. تا قبل از آن من فال می‌گرفتم. یک‌بار هم مریم چون فکر می‌کردیم یک حامله‌ی زجر کشیده است و فالش درست درمی‌آید. ف. دیوان را برداشت و برای هانی فال گرفت و ما با فک افتاده به تفسیرهایش گوش می‌دادیم. من مدام سراغ شعر را می‌گرفتم، جانی می‌گفت «شعرش رو چیکار داری؟ حرفای خودش باحاله.» پوزخند زدم. نوبت جانی هم با کلی آفرین « ایول و چقدر خوووووب بود و دقیقن…» گذشت. در طول فال بقیه و در طول همه‌ی زمانهایی که ف. بیست تا فنجان چایش را سر صبر نوش جان می‌کرد من داشتم نیت می‌کردم. نیتی که به قول ف. فعل داشته باشد.

جواب من را که خواند خیس عرق شدم. جانی چشم هایش برق می‌زد. از این‌که فهمیده بود من یک راز مگو دارم روی مبل بند نمی‌شد. هانی می‌گفت «چه رازی؟ چی هست که ما نمی‌دونیم؟ پروژه قورباغه؟» جانی می‌پرسید «قورباغه چیه؟ چی شده؟» ف. همین‌طور ادامه می‌داد: «از کی داری مشورت می‌گیری؟ راز راز هم نیست انگار» و با بدجنسی لبخند می‌زد. بدبختی این‌جا بود که تایید هم می‌گرفت. تا جوابش را نمی‌دادم رد نمی‌شد. گفتم «خب دیگه بسه‌مه. برو نفر بعد.» پرسید «واقعن؟ نخونم بقیه‌ش رو؟» گفتم واقعن. فالم تاریخ گذشته بود. یک هفته قبلش همه‌چیز عوض شده بود. از آن شبی که داد زدم «نمی‌خوام، نمی‌تونم، نمی‌کنم…» از آن شبی که داد زدم «من از این به بعد قراره داد بزنم»، دیگر رازی وجود نداشت.

 

RSS