خوشی یخی

۲۶ آذر ۱۳۹۴

چند ماهه هربار از جلوی ماوی رد می‌شیم چشمم دنبال شلوار یخیه‌ست. یه کرمی افتاده به جونم که شلوارای رنگ و وارنگ داشته باشم. احتمال می‌دم اون کرمی که تو بخش «کفش بخر» مغزم فعال بود به دلیل سختی در انتخاب سایز و قیمت بالای کفش منتقل شده به بخش شلوار. دیشب داشتیم می‌رفتیم رستوران. ر گفت با آسانسور بریم. من و سمیه گفتیم چه کاریه؟ با پله برقی  بریم حداقل چهار تا مغازه دیده باشیم چشم و گوشمون باز شه. از جلوی ماوی که رد شدیم دنبالش گشتم. رو میز همیشگی بود و یه کارت بزرگ تخفیف روش. پریدم تو مغازه، پرسیدم آقا این کاغذ از طبقه بالایی افتاده رو این شلواره؟ عجیب‌ترین سوالی که می‌شد پرسید. گفت نه خانوم این مدل تخفیف خورده. بیشتر از بیست مدل شلوار اونجا چیده بودن و فقط مدل مورد علاقه‌ی من سی درصد تخفیف خورده بود. نشونه از این درخشان‌تر؟ با نهال رفتم تو اتاق پرو. هر کاری که می‌کردم بچه‌م با جملات سوالی بلند اعلام می‌کرد. مامان چرا کفشت رو درآوردی؟ مامان چرا شلوارت… موم به زور کشیدش بیرون.

شلوار رو خریدیم رفتیم رستوران. من و سمیه با بدبختی تونستیم سالاد سفارش بدیم. کلی فلسفه بافتیم تا موم و ر رو قانع کنیم سالاد غذاست. نهال یکبار بیشتر برای دستشویی فراخوان نداد. خدا رو شکر رستوران توالت فرنگی داشت و نهال هم همکاریش خوب بود. در طول غذا خوردن همه‌ش به این فکر می‌کردم که داره خوش می‌گذره؟ آیا داره خوش می‌گذره؟ نمی‌دونم چرا مغزم دائم در حال سنجیدن خوشی‌هاست. به مغزم گفتم لطفن خفه‌شو، خیلی داره خوش می‌گذره. رسیدیم خونه همچنان داشت خوش می‌گذشت. نهال رو به راحتی خوابوندم. موم برام بابونه دم کرده بود. منتها قبل از این‌که بیام تو هال و لیوان بابونه‌ی روی میز رو ببینم سر تهران اومدن دعوا کرده بودیم… مغزم فرمان داد «خاک بر سرت، پایان خوشی.»

دان

۲۳ آذر ۱۳۹۴

جمعه جرات کردم و رفتم پیک‌نیک. به همراه لگن و آفتابه، که به کارمان نیامد. توی دستشویی عمومی بیست دقیقه تمام قدم می‌زدیم و نهال در حالی که چشم‌هایش قرمز شده بود اصرار می‌کرد “ندارم”. با همه‌ی اعصابی که به .. رفت و انرژی‌ای که گرفت احساس می‌کردم خوب کاری کردم که در وضعیت نارنجی آمدم بیرون. هیچ پشیمان نبودم.

الان وضعیت سفید است در حدی که می‌توانم با خیال راحت به کارهایم برسم و مطمئن باشم وقتش که برسد خودش آلارم می‌دهد. مسخره است ولی خیلی احساس قدرت و پیروزی می‌کنم که فرزندم کنترل ابتدایی‌ترین خروجی‌هایش را به دست گرفته.

 

 

دو مادر له!

۱۴ آذر ۱۳۹۴

خب،

مریم سه روز داشت می‌زایید. کلی آدم در اقصا نقاط جهان زاییدن تا هری به دنیا بیاد. علاوه بر این‌که زایمان طبیعی از چشمم افتاد، خارج هم از چشمم افتاد. ظهر زنگ زدم به‌ش. صورتش عین چی باد کرده بود. می‌خواستم چیزی نگم ولی اصلن نمی‌شد. خودش گفت پاهامو ندیدی. بعد گیر داد ویدئو بده منم ببینم‌ت. گفتم وا! من می‌خوام تو و هری رو ببینم چیکار من داری؟ داشت تهدید می‌کرد که ویدئوم رو روشن کردم. قشنگ احساس کردم روحیه گرفت. تازه تو دوربین دیدم چقدرررر زاره قیافه‌م. گودی زیر چشم و صورتی که داره وا می‌ره از خستگی… حتا به این فکر کردم موهام رو باز کنم از اون حالت جوجه تیغی خارج بشه ولی بی‌فایده بود. سعی می‌کردم خودم رو نگاه نکنم و زل بزنم به دماغ مریم. کلی خندیدیم به قیافه‌ی هم. دو مادر له!

از صبح که بیدار می‌شم با نهال می‌پریم تو دستشویی. هر نیم ساعت به نیم ساعت. زانوها و کمرم نیاز به سرویس اساسی دارن و تازه هنوز روز دومه. امروز دو نشتی بیشتر نداشتیم که به زمین نرسید. دیروز چهار بار بود که یکی‌ش قشنگ جاری شد. البته مقصرش خودم بودم چون خوابم برد و زمان‌بندیم هم خیلی دقیق نبود. ولی خیلی سخته. خیلی سخته که آروم باشم و از کوره در نرم. مخصوصن که از دستشویی خارج کردنش هم یه پروسه‌ست. کلی کاسه و کوزه میاره که آب‌بازی کنه و فقط با وعده‌ی جایزه میاد بیرون. جایزه‌هاش بیشتر خوردنی بودن تا الان. یه سری استیکر برجسته هم خریدم که زیاد علاقه نشون نمی‌ده. شب ساناز یه سری جایزه جدید آورد در خونه که نشستم کادوشون کردم. آب‌نبات چوبی، استیکر میوه، لیوان نی دار، مداد رنگی شش تایی، دفتر رنگ‌آمیزی… عصرم مجبور شدم دوتا ماژیک جایزه بدم. خدا رحم کنه به در و دیوار و لباس‌هاش.

 

هری داره میاد

۱۰ آذر ۱۳۹۴

بوی کیک توی خانه پیچیده. کیکی که شیرینی‌اش فقط شیره‌ی خرماست. هنوز مزه‌اش را نچشیدم و عین چی نگرانم که خوب نشده باشد. چون علاوه بر شیره‌ی خرما برای اولین بار نسکافه هم توی کیکم ریختم. در حالی‌که عاقلانه بود هرکدام را قبلن جدا امتحان می‌کردم. ولی دست خودم نیست. شیرجه زدن در استخرهایی با عمق نامشخص از ویژگی های بارز من است. خیلی وقت‌ها نه تنها عمق استخرها را نمی‌دانم که حتا  مطمئن نیستم آبی آن تو باشد. با این حال چشم‌هایم را می‌بندم و می‌پرم. بعضی وقت‌ها هم می‌پرم برای پی بردن به وجود استخر. این آخری نیاز به روان‌کاوی جدی دارد.

یک جای خوبی توی خانه برای خودم دست و پا کردم. یکی از کاناپه ها را گذاشتم کنار دیوار موازی تلویزیون. دو صندلی اوپن بیکار هم از آشپزخانه‌ی شرکت آوردم خانه و الان روی همان نشستم و می‌نویسم. چون راحت نیست بین هر پارگراف می‌روم چرخی می‌زنم و برمی‌گردم. الان بین همین دو پارگراف نهال را شستم، کیک را برش زدم و مزه‌اش را چشیدم که بدک نبود و هزار تا کار خرد و ریز دیگر. نهال مشغول خمیر بازی است و هر پنج دقیقه احضارم می‌کند برای دیدن نانی که پخته و مدام می‌پرسد:« مامان؟ می‌خوای با هم خمیر بازی کنیم؟» من می‌روم پای بساطش یک کار جدید مثل سوراخ سوراخ کردن نان با مداد، یا رشته رشته کردن خمیر یادش می‌دهم و برمی‌گردم. با این‌که در لحظه خیلی هیجان از خودش نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد تا ساعت‌ها سرگرم ابتکار من باشد ولی پنج دقیقه بعد باز صدا می‌زند مامان بیا… خمیر را می‌گذارم بین شکل‌هایی که توی بسته‌اش بوده و یک اسب درست می‌شود. می‌گوید «مامان تو خیلی مهربونی.» نمی‌دانم از کجا این ابراز عشق و احساسات را یاد گرفته. این جمله‌های تشویقی و تعریفی که گه‌گاه به من و محسن می‌گوید:« بابا! تو بهترین بابای دنیایی»،  «مامان نارنگی‌ش خیلی سیرین و خوسمه‌ست. دستت درد نکنه.»

هری فرزند مریم تا یک هفته‌ی دیگر به دنیا می‌آید. هیجان زده‌ام. من و هانیه قانعش کردیم اپیدورال نکند و ببیند درد زایمان چه شکلی است. البته خودش هم خیلی مایل نبود. به هرحال قرار است درد که شروع شد زنگ بزند و به جفتمان فحش بدهد بابت راهنمایی‌هایمان. مریم می‌گوید خوشحال باش که دختر داری و خیالم را راحت می‌کند که در بدترین شرایط( این را خودم اضافه می‌کنم) عین گیلمور گرلز می‌شویم. من هم فکر می‌کنم تا یک نمونه از رابطه‌ی صمیمی مادر و پسری توی فیلم‌ها برایش مثال بزنم ولی متاسفانه حافظه‌ام یاری نمی‌کند. امروز بالاخره اسم انتخابی برای پسرش را گفت. نمی‌دانم قبلن این‌جا نوشتم یا نه. وقتی اسم دلخواهم برای نهال را به مریم گفتم عکس‌العمل خیلی خاصی نشان نداد. بعدها گفت که اسم منتخب او هم برای دخترش همان بوده و من خیلی بابت این‌که هر دو یک اسم را دوست داشتیم احساساتی شدم. الان هم برای این‌که اسم پسر انتخابی‌مان یکی است خوشحالم.

شب شده. دل درد دارم. حرف نمی‌زنی. حرف نمی‌زند. خسته شدم. هی به خودم می‌گویم مهم نیست. نباید مهم باشد. هر ساعتی که می‌گذرد فکر می‌کنم دیگر محال است برگردم، برگردد، برگردیم. هر لحظه با خودم می‌گویم تمام شد. ایت دازنت ورک… ولی ته دلم هنوز منتظرم.

کاذبی

۲۲ مهر ۱۳۹۴

حالم خوبه. باید دقت کنم توی تعریف حالم. ببینم خوبش واقعیه یا کاذبی. هرچی بیشتر فکر می‌کنم کمتر می‌فهمم چمه. خود فکر کردنه باعث می‌شه خوبیم تحلیل بره. امشب مثلن خیلی بهم خوش گذشت. نهال با باباش رفتن بیرون و من نشستم به نوشتن. وسطش خوابم گرفت رفتم رو مبل خوابیدم. سمیه می‌گه می‌خوای نهال رو بذاری مهد که چی‌کار کنی؟ می‌گم می‌خوام بشینم رو صندلی، یه لیوان چایی تو دستم باشه و زل بزنم به دیوار سفید روبه‌روم. این دیوار سفید روبه‌رو اصطلاح خودش بود. الان همه‌ش حس می‌کنم دارم دریا رو حروم می‌کنم. درخت‌های توی بالکن رو، آلاچیق‌های ساحل رو، اسکله رو… همین دیوارهای سفید روبه‌روم هم دارن حروم می‌شن. دارم ازشون نمی‌نویسم. حالا میان می‌گن وای بچه اگر بره مهد حروم می‌شه و ال و بل… پیشاپیش می‌گم گه نخورید.

RSS