جهان هنوز خالی است

۶ دی ۱۳۹۵

بچه گوشش درد می‌کند، دیروز چشم‌ش چرک کرده‌بود، پریروز گلو. مسلط‌تر شده‌ام نسبت به قبل. دست و پایم را گم نمی‌کنم. داروها را تقریبن حفظ شدم. با هر سرفه‌اش نمی‌روم بیمارستان. جزیره که بودیم پاتوقم بیمارستان بود. فضا و دکترهایش هم خیلی مثبت و آرام بود. دوست داشتم بروم بیمارستان یکی بگوید چیزی نیست… این‌جا آنقدر آدمها بی اعصاب و سگ‌اند که ترجیح می‌دهم با دکتر و بیمارستان و منشی و پذیرش روبه‌رو نشوم.

بدنم هنوز روبه‌راه نشده. خوابهایم هم. در عوض روزها می‌توانم از جایم بلند شوم و توی خانه بچرخم و برای خودم نقشه بکشم. پشت سر هم چایی بریزم و دنبال شیرینی برایش بگردم. دردهایم کمتر شده. خشم‌هایم هم. امروز سفید زنگ زده بود. گفت دلم تنگیده براتون. شرمنده بودم که نتوانستم ببینم‌ش. بابت سراغ نگرفتن‌هایم ناراحت نشده بود. گفت می‌فهمد که هنوز جا نیفتاده‌ام. هرچه بهانه‌ آوردم گفت درک می‌کند. قرار شد برای جمعه یک قرار ناهار بگذاریم. نمی‌دانم آمادگی‌اش را دارم یا نه. آمادگی روبه‌رو شدن با دوستان صمیمی قدیمی و از سر گرفتن معاشرتهای قدیم، آمادگی خود جدیدم را در مقابل آنها. ممکن است بو ببرند من چقدر تغییر کردم و به رویم بیاورند؟ دوست دارم به رویم بیاورند؟ دوست دارم درباره‌ی جزیره حرف بزنیم؟ نمی‌ترسم از یادآوری خاطراتش؟

باز شروع کردم به آهنگ گوش دادن. بچه به غیر از شب‌هایی که دیر می‌خوابد، زودتر می‌خوابد. از مهدش زیاد راضی نیستم برای همین صبح‌هایی که بهانه می‌آورد اجازه می‌دهم توی خانه بماند. از لحظه‌ای که بیدار می‌شود شروع می‌کند به لباس پوشیدن. جوراب روی جوراب، شلوار روی جوراب شلواری، دامن روی دامن… موقع دستشویی رفتن همه را درمی‌آوریم و فکر می‌کنم بیخیالشان شود ولی بعد می‌بینم دوباره با همان ترتیب همه را می‌پوشد. موم می‌گوید چرا اجازه می‌دهی لباس‌های مهمانی را توی خانه بپوشد؟ هرچه فکر می‌کنم دلیلی برای مخالفت پیدا نمی‌کنم. از لباس پوشیدن و تیپ زدن خوشش می‌آید. عاشق جوراب شلواری است. تندتر از من می‌پوشد و درمی‌آورد. هربار که لباسش را عوض می‌کند دلم غنج می‌رود. می‌آید جلویم قر می‌دهد. مامان زیبا شدم؟ جواب می‌دهم عالی! فوق‌العاده شدی. ذوق‌زده می‌رود با همان لباس‌ها بازی می‌کند، ناهار می‌خورد و به گند می‌کشدشان… و من برایم مهم نیست.

دلم برای خود این مدلی‌ام تنگ شده بود. زهرایی که با یک آهنگ خوب می‌توانست دهها صفحه یک‌نفس بنویسد و حالش بهتر و بهتر شود. می‌خواهم دوباره پیدایش کنم.

مادلینگ در بیمارستان

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

دو ساعتی توی صف چشم‌پزشکی نشسته‌ بودیم. همه‌ی بیمارستان تعطیل شده بود. . سرم درد می‌کرد. نهال یک خط زرد رنگ کف زمین پیدا کرده بود و روی آن می‌پرید و شعر می‌خواند. م‌وم دائم تذکر می‌داد «هیس، توی بیمارستان باید ساکت باشیم» من هم دائم یادآور می‌شدم این‌جا بخش نیست و پرنده پر نمی‌زند. صف چشم‌پزشکی با سرعت یک نفر در ساعت جلو می‌رفت. ما نفر آخر بودیم. چشم نهال عفونت کرده بود. می‌خواستیم برویم اطفال ولی دیر رسیدیم و تنها متخصص چشم توی بیمارستان مانده بود. عمومی‌ها را دل خوشی نداشتیم. هربار برای هر مرضی رفتیم آمپول دگزا تجویز کردند. بیمارستان بزرگ و دل‌باز است. بوی بیمارستان هم نمی‌دهد. آدمهایش خوشحال و خوش‌اخلاقند. تنها ایرادش این است که دکتر ندارد. دکترها یک خط درمیان می‌آیند و به خوش‌اخلاقی باقی پرسنل نیستند.

دختر بچه‌ی توی صف گیر داده بود به نهال که چرک چشم‌ش را پاک کند. هرچقدر توضیح می‌دادم این چرک را دکتر باید پاک کند او هم توضیح می‌داد این را باید صبح وقتی بیدار می‌شویم پاک کنیم. چندباری هم دست برد طرف چشم‌های قرمز و ملتهب نهال که دورش کردم. بعد دست نهال را گرفت و برد جاهای تاریک بیمارستان. پشت سرشان رفتم و دیدم به زور نهال را هل می‌دهد سمت در انتهای راهرو. رفتم بچه‌ام را نجات دادم و نشاندم‌ش کنار خودم. این‌بار رفت برای موم توضیح داد که چرک چشم نهال را باید پاک کنیم. بعد رفت شانه‌اش را آورد که موهای نهال را شانه کند. تا قبل از آن هرچقدر به موم چشمک می‌زدم مواظبش باش می‌گفت کاری نداره بابا. سر شانه دیدم بحثشان بالا گرفته. اصرار داشت که آن شانه‌ی پر از مو را زیاد استفاده نکرده. موم صدبار منبر رفت که شانه وسیله‌ی شخصی است. نگاهشان نمی‌کردم که حرص نخورم. پدر و مادر دختر داخل اتاق دکتر بودند و او به خاطر چرک چشم نهال و شانه کردن موهایش بیرون مانده بود.

قبل‌تر از ما یک زن دیگر هم آن‌جا بود با کفش‌ها قرمز. دختر مذکور گیر داده بود که از زن عکس بگیرد. زن و مادرش را که پیر بود سرپا نگه داشته بود و با موبایل از صورت زن عکس می‌گرفت. پدر و مادر دختر حسابی شارژ بودند. برای بقیه‌ی صف توضیح می‌دادند که دخترمان اگر از کسی خوشش بیاید عکسش را می‌گیرد. این پروژه ده دقیقه‌ای طول کشید. چون عکس‌ها آن‌طور که دلخواه دختر هفت هشت ساله بود درنمی‌آمدند. بعد از صدتا عکس و سلفی گرفتن و رفتن زن کفش قرمز، دختر نشست به بازبینی عکس‌ها. در حالی‌که مدام تکرار می‌کرد «لبهاش محشر بود مامان» و مامانش یادآوری می‌کرد که چون رژ قرمز زده بود لبهایش این‌طور به نظر می‌رسیدند… و دختر ادامه می‌داد «ای وای چرا از کفشش عکس نگرفتیم؟ نباید سلفی می‌گرفتم…»

با نهال که به دستشویی رفتیم خودم را توی آینه نگاه کردم. شال نخی گره‌گره، مانتوی گشاد نخی‌تر، صورت بی‌آرایش و خسته… مطمئن بودم دختر از من عکس نخواهد گرفت. با این حال سرو وضعم را مرتب کردم و برگشتم ته صف.

ایران- تهران

۲۱ اسفند ۱۳۹۴

مریم فردا می‌رسد تهران. شاید تا دوهفته‌ی دیگر هم نبینم‌ش. رویا هم امروز و فردا تهران است و دوباره برمی‌گردد یزد. او را هم بیشتر از یک سال است که ندیدم. هربار می‌رود تهران من نیستم. آدمهای توی تهران را هم نمی‌توانم ببینم چه برسد به دورترها. خیاط و سفید را از تابستان ندیدم. همان شبی که خانه‌ی سفید دعوت بودیم و من تنها با آژانس برگشتم خانه و قسم خوردم دیگر هیچ مهمانی راه دوری را با بچه، با آژانس نروم. خیلی‌ها را هم جواب تلفن نمی‌دهم که نفهمند تهرانم…

یک وقت آرایشگاه گرفتم که هر روز زنگ می‌زنم می‌اندازم‌ش عقب. از موم می‌پرسم شنبه هم هستیم؟ می‌گوید بله به احتمال زیاد، ومن زنگ می‌زنم به فاطمه جون و وقتم را می‌اندازم دوشنبه. نمی‌خواهم به موها وقت بدهم که تا سال تحویل دربیایند. باید دیرتر گردنشان را بزنم. به این فکر می‌کنم که می‌شود عید تهران نرفت؟ می‌شود؟

دختر ساعت هشت و نیم خوابید. چند بار بیدار شد و گریه کرد. نمی‌دانم چرا. موقع خواب می‌گفت مامان برام آرزو کن. این یکی را نمی‌دانم از کجا حفظ کرده بود. گفتم باشه مامان جون، چه آرزویی؟ گفت «آرزو کن مِخمون بیاد». نابودم کرد. فردا بعد از ظهر می‌برم‌ش بیرون. پس‌فردا هم. نباید احساس تنهایی کند.

حسن هر روز زنگ می‌زند. هرچقدر می‌گویم دل و دماغ حرف زدن ندارم و بهانه می‌آورم نمی‌فهمد. واقعن نمی‌فهمد؟ می‌خواهد کمکم کند. فکر می‌کند نیاز دارم با کسی حرف بزنم یا چی. صدبار می‌پرسد چه خبر؟ خب دیگه چه خبر؟ خب دیگه… توی یک جزیره‌ی لامصب چقدر خبر هست مگر؟ من از این طرف یکسره می‌گویم هیچ، هیچ، هیچ… دلم برایش می‌سوزد. حال او از من بدتر است. وگرنه چرا اینهمه دنبال خبرهای ناخوشایند و خسته‌کننده‌می‌گردد؟

باید بروم توی پارک بدوم. دیروز رفتم. شب باران آمده بود و هوا خیلی خیلی خیلی خوب بود. سمیه می‌گوید زمان باید همین‌جا بایستد. نباید فصل جهنمی جزیره شروع شود. راست می‌گوید. صبح دلم می‌خواست همان‌طور توی پارک بدوم. پاهایم درد گرفته بود. هنوز هم پادرد دارم ولی مزه‌ی هوا از سرم نرفته. علاقه‌ای به توقف زمان توی این یک هفته ده روز مانده به عید ندارم. علاقه‌ای به تهران رفتن هم ندارم. دوست دارم هواپیما توی یک جزیره‌ی متروکه فرود بیاید. جزیره‌ای با هوای الان اینجا و خلوتی عید تهران.

 

الهه‌اینا

۱۰ اسفند ۱۳۹۴

یه هفته‌ای هست که مرتب می‌ره مهد. روزی سه چهار ساعت. بعضی وقتها هم بیشتر. خوشحاله. صبحها توی راه با هم شعر می‌خونیم پرنده‌ها رو پر می‌دیم. صد و بیست بار برمی‌گردیم خونه تا کلاه و عینک و عروسک جامونده‌ش رو برداره. تو راه برگشت بستنی می‌خریم. هربار می‌گه «مامان بستنی آبی بخر» هربار می‌گم بستنی آبی نداره، سبز بخوریم؟ می‌گه باشه ترش باشه. می‌شینیم رو یه صندلی کنار خیابون بستنی‌مون رو با خیال راحت می‌خوریم. بستنی آب می‌شه از آستینش می‌ره بالا، من کمکش می‌کنم آب‌شده‌ها رو براش لیس می‌زنم. برام مهم نیست لباسش کثیف شه. با سلام و صلوات یه دستمال از ته کیفم پیدا می‌کنم که فقط صورت و دستش رو پاک کنم. به‌ش یاد می‌دم چجوری از خیابون رد بشیم. دست نوچش رو می‌گیرم و می‌رسونم‌ش به پیاده‌رو. برام از ماجراهای مهد تعریف می‌کنه. می‌گه «باراد دل الهه رو زده و لباس سامیارو کنده.» می‌گم به باراد بگو این کار رو نکن. می‌گه باشه. فرداش باز همین داستان رو می‌گه من باز همین توصیه رو می‌کنم. می‌گه یادم رفت امروز بگم. فردا می‌گم… یه روز می‌گه مامان الهه نیومده بود. قلبم انگار بخواد از جا کنده شه. چقدر بزرگ شده. رفته از معلمش پرسیده الهه نیومده؟ معلم‌ش گفته نه. ینی با الهه دوست شده؟ همچنان به همه معلم‌ها می‌گه عمه. نهایتن خانوم معلم. دیروز زنگ زدم مهد گفتم چیکار می‌کنه؟ خسته نشده؟ گفتن نه، خوابه. ساعت دو رفتم دنبالش تازه بیدار شده بود. پرسید چرا نیومدی؟ گفتم اینجام که! اومدم. گفت نه، نیومدی من گریه کردم. نمی‌دونم راست می‌گه یا نه. دلم ریش می‌شه این‌جوری حرف می‌زنه. داشت با غصه اینا رو می‌گفت. یه‌هو یکی پرید جلوش گفت سلام. دوتایی زدن زیر خنده. گفتم این کیه؟ الهه‌‌ست؟ گفت نه فاطمه‌ست. چشم از هم برنمی‌داشتن تا وقتی بریم بیرون. اومدیم بیرون صدتا سوال پرسیدم ازش. دلم می‌خواست بدونم دیگه با کیا دوسته. چه بازی می‌کنن. دلم می‌خواست از معاشرت و دوستی‌هاش فیلم بگیرم. از اون لحظه‌‌ای که فاطمه پرید جلومون دوتایی‌شون زدن زیر خنده… از راه افتادنش این‌قدر ذوق نکردم که از دوست پیدا کردنش.

چجوری سیوت کنم دختر؟

۳ بهمن ۱۳۹۴

– ساعت دو نصفه شب داره تو خونه قدم می‌زنه. می‌گم مامان جان الان وقت خوابه‌ها، خورشید رفته، همه خوابیدن. می‌گه «برات مهم نیست.» بعد اصلاحش می‌کنه می‌گه «برام مهم نیست». ازش می‌خوام حرفش رو تکرار کنه. باور نمی‌کنم این‌قدر درست و به جا جمله‌های به این خفنی رو به کار ببره.

– طبق معمول چند قطره‌ی ابتدایی جیشش ریخته. می‌گم ناراحتم از این‌که دیر بهم گفتی و نیم‌چه اخمی می‌کنم. می‌ره تو دستشویی و بعد از این‌که کارش تموم شد می‌گه «مامان ببین! پی‌پی‌ها دارن می‌خندن» می‌پرسم چرا؟ می‌گه چون تو دل من زندان بودن اومدن بیرون خوشحالن. قهقهه می‌زنم. می‌گه «عه خندیدی؟ مگه ناراحت نبودی؟»

– تو حموم، توی لگن آب دراز کشیده، لیفش رو گذاشته روی پاهاش و یه عروسک رو روی لیف خوابونده. می‌پرسم بریم بیرون؟ می‌گه چی؟ بیرون؟ پارک؟ می‌گم نه مامان جان از حموم بریم بیرون. انگشتش رو می‌ذاره رو دماغش« هیس! بچه‌م خوابه»

– یه روز دیگه همونطوری توی لگن آب دراز کشیده و داد می‌زنه «یکی یه بچه بیاره من بذارم رو پاهام.»

RSS