تو هم زودتر بنویس

۱۵ بهمن ۱۳۹۱

یکی از هم‌کلاسی‌های دانشگاهم را دیدم. در واقع اول کتابش را دیدم. یک مجموعه داستان سلینجرطور نوشته‌بود. از داستانش تعریف کردم. کتاب خودم را نشانش دادم. چند صفحه از اولش خواند، گفت خیلی خوب نوشتی. درباره‌ی داستان و کتاب حرف زدیم. فوق مهندسی کشاورزی گرفته‌بود. زن نداشت. لاغر شده‌بود. قبلن توی دانشگاه که می‌دیدم‌ش راهم را کج می‌کردم سلام نکنم. بچه‌ها می‌گفتند مریض است. برای همین هر روز چاق‌تر می‌شود. سال سوم چهارم با یکی از زیستی‌ها نامزد کرد. نامزد که نه، خبرشان پیچید. بعد دعوایشان شد. ساعت‌ها توی راهروی دانشگاه سر هم داد می‌زدند. البته بیشتر دختر داد می‌زد. پسر با پوزخند می‌نشست کنار پنجره روی شوفاژ و دختر رنگ‌به‌رنگ می‌شد. چندباری با دختر حرف زدم. پرسیدم دردشان چیست؟ راستش یادم نیست دردشان را. خودم هزارتا درد داشتم. به دختر گفتم حالا که همه‌چیز تمام شده هی نرو دادوبیداد کن. اصرار داشت پسر بی‌عرضه است. گفتم خب بهتر که با یک پسر بی‌عرضه زندگی نکنی. گفت اگر بی‌عرضه نبود زندگی خوبی می‌شد. خیال بافته بود برای خودش. یک آدم دیگر را گذاشته‌بود جای پسر احساس می‌کرد جواب می‌دهد. بعدها دختر را هم که می‌دیدم راهم را کج می‌کردم. بس‌که دلش پر بود همیشه. بس‌که رها نمی‌کرد… من خودم هم سه چهار سال بعد از دانشگاه رها کردم. فکر می‌کردم اگر فلان و بیسار نبود زندگی خوبی می‌شد. خیال بافته‌بودم برای خودم.
پسر چند سال است که مرده. از بچه‌ها شنیدم که سرطان داشت. به کتاب نوشتن و فوق کشاورزی نرسید. خوابش را می‌دیدم دیشب.

کاش اندازه‌م باشه حداقل

۶ بهمن ۱۳۹۱

نقطه عطف خواب‌های دیشبم اونجاش بود که رفتم یه مغازه‌ای از این مشماهای تو کابینتی و رومیزی خریدم. خودم هرچقدر خواستم از توپشون می‌بریدم. به مغازه‌دار گفتم بیا اینا رو متر کن، گفت نمی‌خواد کلش بیست تومن می‌شه. با اصرار ازش خواستم متر کنه چون احساس می‌‌کردم بیشتر از بیست تومن جنس برداشتم. شاگردش مشماها رو متر کرد فاکتور کرد. دیدم شده صد و چهار تومن. بین خریدهام یه شورت قلاب‌بافی بود که قیمت اون تنها شده‌بود بیست هزار تومن. خیلی درصدد بودم اونو بذارم سرجاش ولی روم نمی‌شد. شورت رو گرفتم دستم به شاگرده گفتم این شورتا اصن به من اندازه نیست، کمرش خیلی کوچیکه هیچی هم کش نمیاد. فروشنده شورت رو از دستم گرفتم گفت این کمرش نیست پاچه‌شه. خوابم تو همون مغازه تموم شد. از صبح دارم فکر می‌کنم کجای زندگی‌م شورت قلاب‌بافی دیدم. اصن هست؟

 

RSS