لامصبا زنگ بزنید

۲۱ فروردین ۱۳۹۱

گفتم چرا زنگ نزدی دیروز؟

گفت دیروز؟ زدم که

انتظار هرجوابی رو داشتم غیر از این

خودمو آماده کرده‌بودم بگه وقت نشد

 جیغ بزنم

بگه آنتن نداشتم

 یه‌جور دیگه جیغ بزنم

اصلن بگه اون‌جا زلزله اومد همه تلفنا قطع شد

بازم می‌تونستم با دلیل براش جیغ بزنم

ولی اینو دیگه نخونده‌بودم

گفتم کی زنگ زدی؟

گفت ظهر زنگ زدم تو برنداشتی

گفتم اوهوک

منو ندیده این‌جا خیمه زدم رو گوشی تلفن

خونه‌م رو گه برداشته از بس جلو تلفن نشستم

آنتن‌ش کم و زیاد می‌شه،

 سریع میس‌کال می‌ندازم به خودم که از دسترس خارج نشم

این‌طوری هواشو دارم

بعد زنگ بخوره جواب ندم؟

محال‌ئه جانم

همه اینا رو می‌خواستم بگم

با جیغ

منتها

تا گفتم اوهوک قطع شد

فکر زیادی

۲۰ فروردین ۱۳۹۱

این‌ها را دارم توی ایمیل برای خودم می‌نویسم. باید اعتراف کنم که این چند ماه حسابی خسته و بی‌چاره شدم. تعداد آدم‌هایی که من را شوت فرض می‌کنند روزبه‌روز بیشتر می‌شود و من نمی‌توانم تصمیم بگیرم پوزشان را بزنم یا نه. می‌ترسم آرامشم را از دست بدهم توی ادب کردن آدم‌ها. هی حساب می‌کنم عکس‌العمل و حاضرجوابی من نفعی به حال کسی دارد؟ ندارد؟ شک دارم.  آدم‌ها از یک جایی به بعد تغییر درشان محال است. مخصوصن اگر از خودشان راضی باشند. مخصوصن اگر از جوانی زیاد به عوض شدنشان فکر نکرده‌باشند. به نظر من آدم هر روز چند دقیقه‌ای باید خودش را پنجاه شصت‌ساله تصور کند و ببیند چه چیزهایی توی شخصیتش ثابت شده. چه چیزهایی را نمی‌تواند عوض کند. اتفاقن بردارد همان‌ها را عوض کند. من یک زمانی نمی‌توانستم از بقیه تعریف کنم. جان‌به جانم می‌کردی به کسی نمی‌گفتم خوشگل شدی. چندسال پیش وقتی یکی از دوست‌هایم عین چی از خطم تعریف کرد فهمیدم این عیب را دارم. یادم نمی‌آمد از بچگی به کسی گفته باشم خطش خوب است با این‌که هنوز اسم کسانی که خطشان خوب بود را یادم هست. تازه به فکر افتادم چیزهای قشنگی که می‌بینم را صادقانه به زبان بیاورم. چند سال است بهتر شدم. بابا مثلن هنوز که هنوز است به من می‌گوید اگر رفتار عصبی و حرف بی‌ربطی از من می‌بینی بگو درستش کنم. گاهی من به‌ش می‌گویم این جمله‌ات ناراحت‌کننده‌ست. حرفت را از این راه نزن، کت چهارخانه را با بلوز راه‌راه نپوش. اولش بی‌توجه نشان می‌دهد فردا صبحش می‌بینم که از مامان می‌پرسد لباس ساده‌اش کجاست. پس‌فردا برایم توضیح می‌دهد که تمرین کردم این جمله‌ای که گفتی خوب نیست را نگویم. هیچ‌وقت نخواسته باور کند آدم‌ها از یک سنی به بعد عوض نمی‌شوند.

هفته پیش اتفاقن سر حرف مردم بحثمان شد. موم آدمی است که حرف مردم برایش مهم نیست. این‌طوری بزرگ شده که حرف و قضاوت مردم ده درصد کارهایش را تحت تأثیر قرار می‌دهد. من تقریبن پنجاه درصد کارهایم تحت تأثیر قضاوت و حرف دیگران است. تقصیر خودم است. یک دوره‌ی زندگی‌ام گند زدم و آدم‌های قاضی را راه دادم به حریمم. اجازه دادم درباره جزئیات زندگی‌ام نظر بدهند و بیانیه صادر کنند. حالا خود گه‌شان را ریختم دور ولی بیانیه‌هایشان توی مغزم هک شده. این حرف مردم نقطه ضعف من است که هفته پیش اعتراف کردم نمی‌توانم عوضش کنم. داد زدم من با این سن سختم است چیزی که سال‌ها برایم مهم بوده را حواله بدهم. فکر کردم این را بگویم و خودم را خلاص کنم. این‌طوری بقیه مجبورند با این خصلت من کنار بیایند. الان عذاب وجدان دارم، می‌خواهم شروع کنم به تمرین. نمی‌دانم چطور نباید به حرف‌ها اهمیت نداد و به‌شان فکر نکرد. لامصب مغزم با کوچکترین حرف یا حالت چهره شروع می‌کند به تحلیل و خیالبافی… یک‌دفعه می‌بینم یک روز تمام فکر و ذکرم شده یک کلمه حرف مزخرف فلانی. بعد فکر این‌که جوابش را بدهم؟ خودم را بزنم به نشنیدن و نفهمیدن؟ چه‌کار کنم. دلم می‌خواست مغزم مثل گوشی خاموش می‌شد یا چند روزی می‌گذاشتم‌ش روی فلایت‌مود. یک بخشی هم توی وجوم هست که می‌گوید این‌ وسواس‌ها اثرات تنهایی است. راست می‌گوید. نود درصد فکرهایم لازم نیست… این دوماه واقعن سخت گذشته. بعدها احتمالن یادم نمی‌آید چطور دهنم سرویس شده. باید توی سررسیدم بنویسم که اسفند و فروردین نود نودویک خیلی خوش نگذشت.

نامه‌ام تمام شد. مواظب خودم باش.

خدافظ.

این شهر سرد چهل و پنج

۱۴ فروردین ۱۳۹۱

امروز تو کوچه ما داشتن ماهواره‌ها رو جمع می‌کردن. یه غمی کوچه رو گرفته‌بود. مردم دوتا سه‌تا دستا توی جیب داشتن پچ‌پچ می‌کردن، مغازه‌دارها ایستاده بودن دم در مغازه‌شون سر تکون می‌دادن… یکی جلوی من داشت راه می‌رفت، یه‌دفعه رسید به سربازه داد زد سرکار! ریدم به اون ا.ن.‌تون. واقعن ریدم. خیلی عصبانی بود. صداش می‌لرزید. وقتی از جلو نونوایی رد شدم دیدم‌ش که داره با شاطر بحث می‌کنه. داشت به نونوا می‌گفت خب کنجد بزن دیگه. نونوا گفت خمیرم خرابه نمی‌تونم. شروع کرد به دادوبیداد گفت زنگ می‌زنم صدوبیست‌وچار. فکر کردم الان می‌گه صدوده، نهایتن صدوسی‌وهفت. خوشم اومد از این‌که دقیق می‌دونست کجا زنگ بزنه. نونوا گفت آقا اصن کنجد ندارم تکلیف چیه؟ خیلی شاطر با شخصیتی بود. انتظار نداشتم از یه شاطر که بگه تکلیف چیه. مرد عصبانی نون رو هل داد سمت شاطر از نونوایی زد بیرون. اومد توی کوچه سربازای جان‌برکف رو دید که آویزون دیوار خونه مردم شدن… همه فکر کردن واسه ماهواره‌س که می‌رینه به ا.ن. فقط من می‌دونستم که واسه نون کنجدی‌ئه. سربازه در جواب فقط لبخند زد. به نظر راضی می‌اومد. تا آخر کوچه نگاهم به دستش بود ببینم زنگ می‌زنه به صدوبیست‌وچهار یا نه؟ نزد که. فقط یه سیگار روشن کرد و از صحنه خارج شد.

سیزده روز با بزرگان

۱۲ فروردین ۱۳۹۱

یک بهاری هست خب درخت‌ها جوانه می‌زنند هوا قشنگ می‌شود باران می‌بارد، برداشتند سیزده روزش را اسم گذاشتند نوروز. حالا زرتشت بوده یا کوروش یا جمهوری اسلامی. یک سری آیین هم دارد این نوروز که من هنوز خیری از هیچ‌کدام‌ش ندیدم. این‌همه سال هفت‌سین انداختم و سبزه گذاشتم دنبال سیب سرحال گشتم تخم‌مرغ رنگ کردم بعد از سیزده روز ریختم‌شان دور، هیچ چیزی به زندگی‌ام اضافه نشده. گیرم چند ساعت هیجان که بدون هفت‌سین و نوروز و رسوم‌ش هم می‌توان داشت. حالا این جنگولک‌بازی‌ها را تحمل می‌کنم به فرض که نشانه‌‌های ایران باستان است. هرچند چهارسال دیگر مثل قضیه ماهی قرمز کمپین می‌زنند سمنو نخرید سمنو سمبل عرب است، سکه از شوروی وارد شده، تخم‌مرغ را اولین‌بار ملکه انگلیس رنگ زد…

درد اصلی این‌ها نیست. درد من رسم دیدوبازدید ومحبت‌های زورکی است. آدم‌هایی که یک سال ریدند به هم و دم عید اصرار دارند توی صورت هم لبخند بزنند. آن‌هایی که سال تا سال سراغت را نمی‌گیرند ولی توقع دارند لحظه تحویل سال زنگ بزنی به‌شان چون خبرشان چهارسال زودتر از تو به دنیا آمدند. توی سیزده روز همه پیشوند پسوندها بلد می‌شوند، خواهر برادر بزرگ، عمه بزرگ، حاجی، سید، مشتی، آقا دایی بزرگ خاندان…روزهای عادی هیچ‌کدام نشانی از بزرگی وبزرگواری ندارند تا عید می‌شود قدر فیل ادعا و توقع دارند که بروی خانه‌شان، ده تومن هم به نشانه بزرگی بگذارند کف دستت. به نظر شما این‌ها قشنگ است و ریشه دارد؟ از نظر من سراسر چاپلوسی و نمایش است. محبت که باشد بدون این‌که سن و سال و سمتت را حساب کنی گوشی را برمی‌داری به کسی که دوستش داری عید مبارک‌باد می‌گویی، نه نوروز هر وقت که خواستی هروقت که دلت تنگ شد… نه توقعی هست نه گله‌ای. نتیجه‌اش می‌شود این‌که تا چهارماه بعد از عید چشم دیدن هیچ قوم‌وخویشی را نداری… عصبانی‌ام؟ بله هستم. صدبار گفتم عید تهران نمانیم.

ما شلخته نیستیم ما منتظریم

۸ فروردین ۱۳۹۱

منتظر تلفنم. جفت گوشی‌ها رو گرفتم تو دستم تو خونه می‌چرخم. نمی‌تونم برم دستشویی. وقتی می‌رم مجبورم هواکش رو خاموش بذارم. چون اگر هواکش روشن باشه صدبار صدای زنگ تلفن و خونه و موبایلم رو از توش می‌شنوم. می‌دونستید که هواکش‌ها می‌تونن تقلید صدا کنن؟ هم هواکش‌ هم جاروبرقی هم سشوار. اینا به محض این‌که روشن می‌شن شروع می‌کنن به تقلید صدای زنگ‌ها و حتا آدم‌ها. بارها شده موقع سشوار کشیدن یکی صدام زده زهرا زهرا… بعد من سشوار رو خاموش کردم و گفتم بله؟ در حالی‌که کسی خونه نبوده و کسی صدام نزده. این وسیله‌ها روزبه‌روز دارن پیشرفت می‌کنن و کم مونده که هوششون از انسان‌ها بزنه بالا. حالا می‌خواید باور کنید یا نه ولی من این سه وسیله شیطان صفت رو شناسایی کردم. شما هم بشناسیدشون و وقتی منتظر صدای کسی هستید باهاشون کار نکنید. اگرم رفتید خونه‌ی کسی دیدید کف زمین پر از آشغاله، توالتش بوی گند می‌ده و موهاش هریک به سمتی‌ئه، می‌تونید نتیجه بگیرید که خیلی وقته منتظر یه تلفن‌ئه…

RSS