دیر یا زود

۱۴ آبان ۱۳۹۴

نمی‌فهمم دلیل ننوشتنم چیست. هزار تا اتفاق افتاده. کلی ماجرای نوشتنی و تعریف کردنی دارم. سرم خلوت‌تر از قبل است و ساعت‌های بیشتری از شبانه روز را آزادم. آن‌وقت به جای نوشتن سرما خوردم. شبها یازده نشده می‌خوابم و صبح هشت نشده برنامه‌ی روزانه‌ام را می‌ریزم. شبها توی خواب مدام در حال اسباب‌کشی‌ام. ناهید یک ماتروشکا برایم سوغاتی آورده و نهایت آرزویم چیدن آن روی اوپن آشپزخانه‌ام است. امروز کار تمیزکاری خانه تمام شد. پرده‌ها را هم دادم خشکشویی. سفید و لخت. یاد آن عکس پرده‌ای افتادم که از اینترنت پیدا کرده بودم و موقع خرید پرده به تک‌تک مغازه‌‌دارهای زرتشت نشانش می‌دادم. یاد سطل آشغال خریدنم در طی ماه‌ها، و این‌که آخرش هم هیچ سطل آشغالی را برای آشپزخانه‌ پسند نکردم. یاد خرید تک‌تک وسایل خانه افتادم و یادم نیامد از کی این ریزریز ذوق‌ها را در خودم کشتم. از کی دیگر بابت بزرگ بودن سایز مبل‌ها و ست نشدن رنگشان گوله گوله اشک نریختم.

حالم اصلن خوب نیست.امروز توی مطب دندانپزشکی بیشتر از بیست صفحه کتاب خواندم. دلم می‌خواست با دکتر دعوا کنم که معطلم کرده ولی می‌دانستم تا چند لحظه‌ی دیگر صدایم می‌کند. دلم می‌خواست داد بزنم بگویم «اصلن روکش نخواستم.» و بیایم بیرون ولی مطمئن بودم هیچ‌کاری نمی‌کنم. همین است که آزارم می‌دهد. همین هیچ‌کاری نکردن و میل به سازگاری در همه‌جا و با همه‌کس. توی همان بیست صفحه کتاب آلبادسس جمله‌ای خواندم که با من بود.  مارتا به خواهرش می‌گفت تو مغرورتر از آنی که قدیس بشوی. با خودم گفتم پس چی؟ قدیسم که نمی‌شم…

به زور تافی

۲۳ شهریور ۱۳۹۴

دیروز روز سختی بود. از هفت صبح بیدار بودیم. نهال مرتب نق می‌زد. به عمه‌ش اسمس دادم بعد از ظهر بیا اینو ببریم دکتر. ظهر خوابید تا ساعت چهار. خودمو کشتم بخوابم ولی نتونستم. با این‌که خسته و له بودم ولی خوابم نمی‌برد. ساعت چهار و نیم با زور بیدارش کردم یه کم غذا دادم به‌ش. افتاده بود به گریه که بریم پیش بابا. یه‌جوری بغض کرده بود که نزدیک بود خودمم بزنم زیر گریه. گفتم عمه میاد بریم ددر. لباسا‌شو که پوشوندم دیدم پوشکش پر شد. دوباره لختش کردم با التماس بردم شستم‌ش. تازگی خیلی مقاومت می‌کنه در برابر شستن. می‌خوام یه اسباب‌بازی جدید بخرم واسه حموم‌ش. قبلش باید یه جفت دوش واسه حموم و توالت بخرم. همه سر دوشی‌ها از جاشون درمیان.

تا دوباره لباس بپوشیم عمه هم رسید. رفته بود بیمارستان نوبت گرفته بود. چند تا شکلات برداشتم برای مقابله با هیولایی به نام دکتر. اصلن ظرفیت نداشتم نهال زجه بزنه و دکتر بگه خانوم دستاشو بگیر من گوشاشو نگاه کنم. تو خیالم دکتره وقتی شکلات ها رو دست نهال می‌دید می‌گفت «خانوم این شکلات و کاکائو واسه گلوش خوب نیست» تو همون خیال قرار بود به‌ش جواب بدم وقتی شما دکترای اطفال یه ذره لطافت ندارین بچه رو بدون گریه از اتاق بفرسین بیرون، وقتی یه اسباب‌بازی چسکی تو مطب‌تون نیست، وقتی یه عزیزم و جانم از دهن‌تون درنمیاد… ولی دکترش خوب بود انصافن. با این‌که آنتی‌بیوتیک داد ولی حداقل اشک بچه رو در نیاورد. گوش‌هاش رو به اسم این‌که مورچه توش نباشه معاینه کرد. دهن‌ش رو هرکار می‌کرد باز نمی‌کرد. نشسته‌بود رو پای من دست به کمر، روشم کرده‌بود سمت در. عمه‌ش اون‌طرف از خنده پهن بود. دکتر گفت عزیزم دهن‌ت رو یه کوچولو باز می‌کنی؟ نهال گفت نه من اجازه نمی‌دم. دکتر گفت اوووه کی می‌ره این‌همه راه رو! با زور چوب و اصرار من یه ذره دهنش رو باز کرد افتاد به سرفه. یه چیز سفیدی از دهنش افتاد بیرون. دکتر گفت این چی بود؟؟ گفتم تافی. سه‌تایی زدیم زیر خنده.

 

 

.

۲۲ شهریور ۱۳۹۴

مریم می‌گه خوش بگذرون. منم هفته پیش همینو به‌ش می‌گفتم و اون حسابی دلیل‌های قانع‌کننده آورد که امکانش نیست. نهال چند روزیه مریضه. تبش خوب شد اسهال گرفت اسهالش تموم شد افتاد به سرفه. امروز از هفت صبح بیدار شده و سرفه و اسهال رو با هم داره. دیروز سمیه گفت می‌خوام از اون عروسکایی که واسه نهال گرفتی بخرم. گفتم بیا من همینو بهت می‌فروشم، نهال نگاشم نمی‌کنه. پرسیدم واسه کی می‌خوای؟ گفت واسه خودم، می‌خوام بغلش کنم. الان رفتم از تو کمد آوردمش بیرون. اسمشو گذاشتم مریم. روش نوشته بود سالی ولی من همون روزی که خریدیم اسمشو عوض کردم. نهال می‌گه این خیلی بزرده من کولولوام! می‌خوام خودم بغلش کنم.

 

چلاندنی

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

دوباره فلشم را جاگذاشتم. توی این هفته دومین‌بار است توی ماه سومین‌بار و الی اخر. فرقش این است که این‌دفعه نمی‌دانم کجا جا گذاشتم. از خانه‌ی احمد این‌ها که می‌آمدیم بیرون دوبار چک کردم همراهم باشد. کلی عکس دونفره و یک‌نفره از خودمان توی لپ‌تاپ احمد پیدا کرده‌بودیم. ذوق داشتم بروم خانه دوره‌شان کنم. تا جایی که یادم می‌آید لمسش کردم. یک فیلم هم بود از سفر یزد. چهاربار فیلم را گذاشتیم و هربار از خنده پهن زمین شدیم. احمد آخر فیلم دماغ زینب را گاز می‌گرفت. با این‌که چندبار به جنایتش اعتراف کرده‌بود فکر نمی‌کردم سندش هم موجود باشد. حدس می‌زنم فلش را توی ماشین انداخته‌باشم. وقتی سعی کردم از صندلی عقب بیایم جلو یا … خدا کند که توی ماشین افتاده‌باشد. چون احمد گفت توی خانه‌شان نیفتاده. شاید هم امیرعلی قورتش داده‌باشد چون وقت عکس دیدن ما دائم از لپ‌تاپ آویزان بود و فلش را مثل دستگیره می‌گرفت که روی پایش بایستد. طفلی را باید زودتر بستری‌ کنند… برای چک کردن ماشین باید زنگ بزنم به حسن که تلفنش را ندارم. به خانه هم که زنگ بزنم حال ندارم برای یکی‌یکی‌شان شرح ماجرا بدهم تا گوشی برسد به حسن. تازه بعید می‌دانم کسی حال داشته‌باشد تا پارکینگ برود و فلش من را پیدا کند. باید تا فردا عصر صبر کنم و از الان دارم مرور می‌کنم چیزهایی که ممکن است همراه با فلشم از دست برود.خسارت سنگین است این‌دفعه. ای وای.

امشب توی اتاقم می‌خوابم. این‌جا که می‌آیم بلا استثنا چیزی می‌نویسم. الان یک سریال درست در نقطه حساس دارم که می‌توانم تا صبح مشغولش باشم. بستنی هم هست ولی دارم می‌نویسم. فکر می‌کنم توی همه‌ی دنیا این گوشه از اتاقم تنها جایی است که من را سر ذوق می‌آورد. این میز سفید یادگاری فول از سیم، این مانیتور ال‌جی که ماتحتش با میز در تماس است، صندلی زیرم که ابر و روکش و همه‌ اجزایش جداست… این‌ها “اتاقی از آن خود” من شده. تازه دارم می‌فهمم.

توی این کامپیوتر یک آهنگ دارم از فریدون. اسم‌ش سلام است. یادم نیست از کجا آوردم‌ش، کی با یاد کی گوشش دادم. خیلی دلتنگم می‌کند. نمی‌دانم دقیقن دلم برای چی تنگ می‌شود ولی می‌چلاندم… و خب چلانده‌شدن دل خیلی لذت‌بخش است… هنوز.

 

کد ارور ناشناخته

۲۶ فروردین ۱۳۹۱

رسیدم خانه، خیلی فرهیخته شروع کردم به جمع‌وجور. شلوارهایم را از توی بقچه زیپی درآوردم عین مغازه شلوارفروشی چیدم توی کمد. چون بقچه زیپی‌ها باعث می‌شوند فقط همان دوتا شلوار روی بقچه را بپوشی و بقیه شلوارها هفته‌ها آن زیر گریه کنند و یا حتا تنگ شوند. بعد رفتم سراغ تخت و بالش‌ها. همه ملافه‌ها را به چه سختی بیرون آوردم. نشستم سر سبد رخت‌چرک‌ها لباس‌های سفید و رنگی و کمی رنگی را جدا کردم. لباس‌ها را بغل کردم ریختم توی ماشین. خوشحال از این‌که بعد از مدت‌ها ماشین لباسشویی پرشده. ماشین را زدم به برق دکمه‌اش را پیچاندم. شروع کرد به جیغ زدن به همراه چشمک زن صفر روی صفحه. برنامه را عوض کردم جیغ زد، بقیه دکمه‌ها را زدم جیغ زد. گفتم لابد زیاد لباس ریختم. نشستم یکی‌یکی ملافه‌ها را کشیدم بیرون تا یک روبالشی ماند، باز جیغ زد. سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم. از توی کیف زیر تخت برگ گارانتی را پیدا کردم. زن بسیار خوش‌اخلاقی از پشت گوشی گفت “برو کنار ماشین. خاموش و روشن‌ش کن. خب حالا بخون چی نوشته.” گفتم صفر با دوتا خط دوطرفش. گفت “درست ببین ای نیست؟ یا اف؟” گفتم “نه صفره. واقعن صفره.” آهی کشید گفت تماس می‌گیریم. لباس‌ها را بغل کردم برگرداندم به سبد. الان باید ریخت‌وپاش‌ها را جمع کنم که اگر تعمیرکار آمد راه رفت‌‌وآمد به آشپزخانه باز باشد.  از صبح خورشید را ندیدم. دیروز کشک وبادمجان خوردم، بادمجانش زیادی زهر داشت، لبم و دور لبم تا نزدیکی‌های دماغم ترکیده. لباس‌های زمستانی را گذاشتم گوشه‌ی اتاق. دو به شککم که جمع‌شان کنم یا نه. هرطرف را نگاه می‌کنم عزا می‌گیرم. از صبح می‌خواهم یک داستان بنویسم هنوز نشده…

RSS