ریزفکرها

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

از صبح گیر دادم به انجیر خشک‌هایی که ته کشو پیدا کردم. یکی یکی بازشان می‌کنم که کرمو نباشند بعد می‌گذارم دهنم. دلمه برگ مو هم توی یخچال داریم ولی گذاشتم‌ش برای وقتی که از گرسنگی ضعف کردم. چون به نظر می‌رسد امروز آدم آشپزی و پای گاز ایستادن نیستم. دیشب تا ساعت یک و نیم داشتم فکر می‌کردم. همزمان مشق فرانسه هم می‌نوشتم ولی بیشتر فکر می‌کردم. متاسفانه موضوع فکرم از عهده‌ی این وبلاگ خارج است ولی می‌توانم بگویم از این چیزهای کوتاه آمدنی بود. یعنی می‌خواستم ببینم من دارم درباره‌ی یک موضوعی کوتاه می‌آیم یا نه انتخاب می‌کنم. چون بعضی وقت‌ها تشخیص این‌ها سخت است. آدم به خیال خودش یک تصمیمی می‌گیرد با انتخاب‌های آزاد. یک سال بعد می‌فهمد در واقع انتخابی نداشته و خودش را گول زده. بعد داشتم پیش‌بینی می‌کردم که این انتخاب در آینده منجر به انتقام می‌شود یا افسوس یا رضایت. خیلی فکرهای سختی بود. از صبح هم همین‌طوری مشغول فکرم. تازه صبح زنگ زدم به مینا کمی فکرهایم را گفتم. به نظر او من دارم انتخاب می‌کنم و در آینده راضی خواهم بود. به نظر خودم هم. به شرطی که این وسط عامل لج‌دربیار دیگری دخالت نکند. از بالا که نگاه کنی واقعن موضوع مهمی نیست که این‌قدر مغزم را خسته کنم. ولی خب شک دارم بعدن مهم نشود. و امان از خرده‌ریزهای نامهمی که بعدن مهم می‌شوند.

وقتی میل خودت است

۲۷ اسفند ۱۳۹۱

توی یکی از همین فیلم‌ها که تازگی دیدم و حال ندارم اسم و آدرسش را بدهم، یک جمله بود که خیلی کیف داد به من. پسری به دلایل کاری مجبور شد شهرش را عوض کند. به دوست‌دخترش گفت تو هم بیا. دوست‌دختر به شرط  «تیک کر آو می» کار و زندگی‌اش را رها کرد و همراه پسر رفت. رابطه‌ پیشرفته‌ای داشتند و توی مراحل بالای بازی بودند. یک مدتی که از اقامتشان گذشت دختر اتفاقی رفت محل کار دوست‌پسرش که با هم برگردند خانه. پسر را دید که توی دفترش همراه دختر دیگری نشستند، لیوان‌هایی از مایعات زرد در دستشان و گپ می‌زنند.( قبل‌تر یک چشمه‌ی دیگر هم از برخورد مرموز همان دو دیده‌بود) دختر در را به هم زد و رفت خانه. توی مسیر پسر زنگ زد. شروع کرد به توضیح دادن. گفت ما فقط داشتیم حرف می‌زدیم. دختر هم طبق معمول از تفاوت لاس زدن با حرف زدن گفت. پسر تا ته انکار کرد. گفت یک صحبت کاری بود. من حق ندارم با همکارم حرف بزنم؟… همان‌طور که داشت توضیح می‌داد یک دفعه دختر گفت. «ببین! هرکار دوست داری بکن. اگر دوست داری همه چیز رو خراب کنی میل خودته.» همین جمله.

حالا نه فقط توی رابطه‌‌ی عاشقانه، توی روابط کاری و دوستانه حتا، حیفم آمد که هیچ‌وقت این جمله را به کسی نگفتم و هی گذاشتم آدم‌ها دلیل بیاورند و رفتارشان را توجیه  کنند. آخرش هم از خودم یک غرغروی بدبین توی ذهنشان ساختم. همان وقتی که همه‌چیز روشن است و مطمئنی نفهم‌ترین آدم‌ها هم حق را به تو می‌دهند باید این جمله را بگویی و بروی. تکرار اتهامات هیچ‌وقت آدم‌ها را نسبت به کارشان آگاه نمی‌کند. چی را می‌خواهی ثابت کنی وقتی طرف تصمیم گرفته تو را از دست بدهد؟ همان یک بار اعتراض برای هر آدم عالق باغلی کافی است. بار دوم راهت را بکش و برو.

صد رحمت به برادر سلنا

۱۸ آذر ۱۳۹۱
یه پسری هست تو کلاس زبانمون، هر کلمه‌ای رو که از جلسه اول غلط می‌گفته، هنوز غلط می‌گه. صد و بیست بار هم همه سعی کردیم اصلاحش کنیم درست نشده. بعد دو ترم هنوز e رو مثل انگلیسی می‌خونه. اعصاب خرد کن‌ش این‌جاست که یک کلمه‌ای رو اشتباه می‌خونه معلم اصلاح می‌کنه خط بعد باز همون اشتباه رو تکرار می‌کنه باز معلم اصلاح می‌کنه و این اشتباه رو می‌تونه تا هزار خط همین‌طور تکرار کنه. یک‌بار که اون اوایل خودم به‌ش گفتم این ژو ( من فرانسوی) رو نخون ژه! روانی شدم از بس گفت ژه استاد گفت ژو. قشنگ به‌ش گفتم می‌خوای تا ابد اینو بگی ژه؟ خندید گفت آخه یادم می‌ره. می‌خواستم بزنم دندوناش رو خرد کنم.
 امروز یه جای کلاس داشتیم به سی‌دی گوش می‌دادیم. چند ثانیه‌ای نگاهم افتاد به‌ش. دهنش باز بود. دستش رو گرفته‌بود جلوی صورتش به فاصله‌ی خیلی نزدیک داشت با ناخن شستش زیر ناخن سبابه‌ش رو تمیز می‌کرد. همین‌طور با دهن باز و نصفه زبون بیرون اومده داشت زیر ناخنش رو تمیز می‌کرد. زود نگاهم رو ازش دزدیدم چون ممکن بود برم با اردنگی از کلاس بندازم‌ش بیرون. در این حد ازش متنفر شدم اون لحظه. از صبح تو فکرم که آیا حق دارم از یه تیپ آدمایی متنفر باشم؟ همین‌طوری بدون دلیل خاص. به هرحال همه یه‌چیزایی رو یادشون می‌ره، خیلی‌ها موقع تمرکز دهنشون بازه. خیلی‌ها کندن… جلسه‌ی آخر برم سیر بزنم‌ش راحت شم؟

دوست نانویی

۲۰ مرداد ۱۳۹۱

دارم به زحمت برای مانتوی بی‌آستینم آستین جور می‌کنم. از هرجای آستین که می‌کشم باز یک تکه از گوشتم بیرون می‌ماند. جلوی آینه زمزمه می‌کنم «باید از مترو از اونا که به هم وصله بخرم اینا کوتاهن» کل مهمانی حواسم بوده از خرید و لباس و چیزی حرف نزنم. همین وری که می‌زنم کار دستم می‌دهد « نه از مترو نخری‌ها، جنسش خوب نیست. برو از منگو بخر من دیدم داره» سرم را تکان می‌دهم.  محسن می‌گوید چرا به ه زنگ نمی‌زنی؟ چرا دوست نمی‌شید با هم؟ دلیلش همین است. این آدم به طرز مسخره‌ای روی من اثر بد می‌گذارد. سر و وضعش من را به هوس می‌اندازد. به همه‌چیزش می‌رسد. همه‌چیزش از بهترین‌هاست. من نه وقت این‌همه قرتی‌بازی را دارم نه پولش را. دوستی با ه فقط باعث آزارم است. پس‌فردا بخواهم از خریدهای مترو با ه حرف بزنم حس بدی دارم. چون او آستین و جورابش را هم جنس خوب می‌خرد. درگیری‌ام  این‌جاست که به نظرم ه کار اشتباهی نمی‌کند. اتفاقن یک زن باید حسابی به قروفرش برسد. ولی برای من معاشرت با کسی که آدرس همه‌ی جنس خوب فروشی‌های دنیا را بلد است سخت است. اول‌ها می‌گفتم حسودم الان می‌بینم واقعن دوست ندارم شبیه ه باشم. حتا از این‌که کرم  مرطوب‌کننده‌مان یک مارک است ناراحتم. ته دلم می‌خواهم به ه نرسم. همین‌طوری از مترو جوراب‌های نانوی سه‌تا هزار تومنی بخرم، بعد با یکی دوستی کنم که بتوانیم نانو بودن جوراب‌ها رامسخره کنیم.

متاسفانه دوست‌های این شکلی‌ قدیمی‌ام را از دست دادم. یکی رویا، یکی معصومه

درباره روزهای جرم و کثافت

۲۷ خرداد ۱۳۹۱

حساس شدم روی دستشویی و توالت. هر روز فکر می‌کنم کثیف است. بعضی روزها این‌طوری می‌شوم، فکر می‌کنم همه‌جا را جرم و کثافت گرفته. امروز گیرم روی توالت است. هربار می‌روم دستشویی درو دیوار را آب می‌گیرم. نمی‌دانم مردها چطور ریش شان را می‌زنند که تا سقف دستشویی هم خرده ریش می‌چسبد. فکر کردم اگر قیافه‌ی چندش بگیرم و تاکید کنم بعد از اصلاح همه‌جا را آب بگیر، مشکل حل می‌شود. در حالی‌که با آب گرفتن مردانه دورتا دور دستشویی دریاچه‌های کوچکی داریم با خرده‌های ریش شناور.  البته که حرف‌های دیگران هم موثر است روی این احساس جرم و کثافت. من خودم از یک چیزهایی چندشم نمی‌شود. مثلن مسواک زدن توی ظرفشویی (بدون فین و خلت). از خرده ریش حالم بد می‌شود ولی مطمئن نیستم حس واقعی خودم است یا دیگران. یک‌‌بار رفته‌بودیم مسافرت. یکی از پسرها توی ظرفشویی مسواک زد دخترها کلی ایش‌وفیش کردند. از آن روز من می‌ترسم که بگویم مسواک توی ظرفشویی برایم مهم نیست. حتا بعضی وقت‌ها الکی درباره‌اش موضع می‌گیرم. یا جمع‌وجور کردن خانه. خانه‌ی پخش و پلا من را اذیت می‌کند. مخصوصن اگر بخواهم چیزی بنویسم یا درس بخوانم. تازگی‌ها توانش را ندارم قبل از هر نوشتن و خواندنی ریخت و پاش‌ها را جمع کنم. پشتم را می‌کنم به خانه چیز می‌نویسم. مامان پارسال یک مثالی زده‌بود از نفیس دخترخاله، که خانه‌ی مادرش خیلی شلخته بوده. ولی از وقتی رفته خانه‌ی خودش عوض شده و خانه‌اش برق می‌زند. این مثال از پارسال هربار که می‌خواهم پشتم را بکنم به ریخت‌وپاش‌ها توی سرم رژه می‌رود. دیشب رفته‌بودیم خانه‌ی نفیس این‌ها تولد دخترش. لباسمان را که توی کمد جالباسی آویزان کردیم یک جفت جوراب گوله‌شده کف کمد بود. همه سلام احوالپرسی‌کنان رفتند داخل، من خیره مانده‌بودم به جوراب گوله‌شده. اتاق بچه تقریبن جای راه رفتن نداشت. اتاق خوابشان هم به اندازه‌ی مهمانی تولد مرتب نبود. چندبار خواستم به مامان بگویم “هه!” ولی مطمئن نبودم منظورم را بفهمد. یک سال هربار که خواسته‌بودم به جرم و کثافت اهمیت ندهم یکی نهیب زده‌بود “نفیس برای خانه‌ی خودش دل می‌سوزاند. تو چی؟” دیشب دیدم نفیس هم کارهای هیجان‌انگیزتری از برق انداختن خانه دارد.

RSS