مادلینگ در بیمارستان

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

دو ساعتی توی صف چشم‌پزشکی نشسته‌ بودیم. همه‌ی بیمارستان تعطیل شده بود. . سرم درد می‌کرد. نهال یک خط زرد رنگ کف زمین پیدا کرده بود و روی آن می‌پرید و شعر می‌خواند. م‌وم دائم تذکر می‌داد «هیس، توی بیمارستان باید ساکت باشیم» من هم دائم یادآور می‌شدم این‌جا بخش نیست و پرنده پر نمی‌زند. صف چشم‌پزشکی با سرعت یک نفر در ساعت جلو می‌رفت. ما نفر آخر بودیم. چشم نهال عفونت کرده بود. می‌خواستیم برویم اطفال ولی دیر رسیدیم و تنها متخصص چشم توی بیمارستان مانده بود. عمومی‌ها را دل خوشی نداشتیم. هربار برای هر مرضی رفتیم آمپول دگزا تجویز کردند. بیمارستان بزرگ و دل‌باز است. بوی بیمارستان هم نمی‌دهد. آدمهایش خوشحال و خوش‌اخلاقند. تنها ایرادش این است که دکتر ندارد. دکترها یک خط درمیان می‌آیند و به خوش‌اخلاقی باقی پرسنل نیستند.

دختر بچه‌ی توی صف گیر داده بود به نهال که چرک چشم‌ش را پاک کند. هرچقدر توضیح می‌دادم این چرک را دکتر باید پاک کند او هم توضیح می‌داد این را باید صبح وقتی بیدار می‌شویم پاک کنیم. چندباری هم دست برد طرف چشم‌های قرمز و ملتهب نهال که دورش کردم. بعد دست نهال را گرفت و برد جاهای تاریک بیمارستان. پشت سرشان رفتم و دیدم به زور نهال را هل می‌دهد سمت در انتهای راهرو. رفتم بچه‌ام را نجات دادم و نشاندم‌ش کنار خودم. این‌بار رفت برای موم توضیح داد که چرک چشم نهال را باید پاک کنیم. بعد رفت شانه‌اش را آورد که موهای نهال را شانه کند. تا قبل از آن هرچقدر به موم چشمک می‌زدم مواظبش باش می‌گفت کاری نداره بابا. سر شانه دیدم بحثشان بالا گرفته. اصرار داشت که آن شانه‌ی پر از مو را زیاد استفاده نکرده. موم صدبار منبر رفت که شانه وسیله‌ی شخصی است. نگاهشان نمی‌کردم که حرص نخورم. پدر و مادر دختر داخل اتاق دکتر بودند و او به خاطر چرک چشم نهال و شانه کردن موهایش بیرون مانده بود.

قبل‌تر از ما یک زن دیگر هم آن‌جا بود با کفش‌ها قرمز. دختر مذکور گیر داده بود که از زن عکس بگیرد. زن و مادرش را که پیر بود سرپا نگه داشته بود و با موبایل از صورت زن عکس می‌گرفت. پدر و مادر دختر حسابی شارژ بودند. برای بقیه‌ی صف توضیح می‌دادند که دخترمان اگر از کسی خوشش بیاید عکسش را می‌گیرد. این پروژه ده دقیقه‌ای طول کشید. چون عکس‌ها آن‌طور که دلخواه دختر هفت هشت ساله بود درنمی‌آمدند. بعد از صدتا عکس و سلفی گرفتن و رفتن زن کفش قرمز، دختر نشست به بازبینی عکس‌ها. در حالی‌که مدام تکرار می‌کرد «لبهاش محشر بود مامان» و مامانش یادآوری می‌کرد که چون رژ قرمز زده بود لبهایش این‌طور به نظر می‌رسیدند… و دختر ادامه می‌داد «ای وای چرا از کفشش عکس نگرفتیم؟ نباید سلفی می‌گرفتم…»

با نهال که به دستشویی رفتیم خودم را توی آینه نگاه کردم. شال نخی گره‌گره، مانتوی گشاد نخی‌تر، صورت بی‌آرایش و خسته… مطمئن بودم دختر از من عکس نخواهد گرفت. با این حال سرو وضعم را مرتب کردم و برگشتم ته صف.

.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

اشرف سادات را بعد از مدتها دیدم. دست دادیم. داشت یک حرفهایی می‌زد با مضمون این‌که خوشحال است آمده‌ام. صدا به صدا نمی‌رسید. گفتم می‌شه روبوسی کنیم؟ دلم تنگ شده. الان با خودم می‌گویم، کاش دست‌هایم را محکم‌تر دورش حلقه می‌کردم، بیشتر کنارش می‌نشستم، کاش حرف‌هایش را شنیده‌بودم… کو تا دیدار بعدی؟

مامان می‌گوید رفتارت توی مهمانی‌ها عوض شده. چشم‌هایت با دیدن آدم‌ها برق می‌زند. خوشحال می‌شوی از دیدن همه‌ی آن‌هایی که ازشان فرار می‌کردی. راست می‌گوید. حرص می‌زنم برای دیدن آشناها. دلم تنگ می‌شود. دلم خیلی زود به زود تنگ می‌شود. منتظرم دعوتم کنند. وقتی می‌پرسند تا کی هستی قند توی دلم آب می‌شود. سعی می‌کنم تاریخ دقیق رفت و برگشتم را برایشان بگویم. تند تند همه‌ی بدیها و بی‌مهری‌هایی را که در حقم کرده‌اند فراموش می‌کنم. وقت نیست که کینه‌ها را به رویشان بیاورم. بعضی‌هایشان را تا سال بعد نمی‌بینم. بچه‌هایشان بزرگ می‌شوند و دیگر من را نمی‌شناسند. دخترم هم خاله‌ها و عمه‌های من را فقط چهره‌های آشنایی می‌داند که سالی یک یا دوبار به‌شان برمی‌خورد. همین‌که با هم خو می‌گیرند مهمانی تمام شده… کو تا دیدار بعدی؟

ده دوازده نفر دور میز نشسته بودیم. همه چهره‌ها غمگین. هرکس به جایی خیره. هیچ دونفری با شور و پیوسته حرف نمی‌زدند. کلمه‌ها توی هوا پرتاب می‌شد تا بلکه یکی دنباله‌اش را بگیرد و سر حرف باز شود. هر موضوعی هرچقدر هم جالب عمرش دو سه جمله بیشتر نبود. لبخندها کمرنگ و مصنوعی. بعضی‌ها سرو وضعشان خوب بود. توانسته بودند غم درون را مهار کنند. اکثرن اما آشفته و ژولیده نشسته بودند منتظر غذا. هرچند وقت یک بار هم یکی از سر میز بلند می‌شد می‌رفت دوری می‌زد. چندبار جاهایمان را عوض کردیم. انگار بحث مهمی آن‌طرف میز در جریان است و باید خودمان را به آن برسانیم. همین‌که می‌رسیدیم آن سر میز سکوت برقرار می‌شد. همه داشتیم از غم خفه می‌شدیم. از فکر کردن به غم کسی که روبه‌رویمان نشسته. هیچ‌کس سوال عمیقی نمی‌پرسید. همه از آن‌چه ممکن بود به زبان فرد مقابل بیاید وحشت داشتند. با هر سوال پررنگی ممکن بود فاضلاب غم بالا بزند. ترجیح می‌دادیم غذا را بیاورند تا درباره‌ی همان حرف بزنیم.

زن روبه‌روی من ممکن است در دیدار بعدی سرطان نداشته باشد.بغل‌دستی‌ام بالاخره بچه‌دار می‌شود. پسر آن یکی از غربت برمی‌گردد… شاید در دیدار بعدی، در فاصله‌ی بین کمرنگ‌تر شدن غمهای قدیم و سر زدن غمهای جدید، حرفی برای زدن پیدا کنیم. حرفی که داغ دل کسی را تازه نکند. منتها… کو تا دیدار بعدی؟

 

خانوم چی

۲ مهر ۱۳۹۴

خانوم چی می‌گفت مامان ملینا به‌ش یاد داده هروقت کسی اذیتش کرد جیغ بکشه. امیر می‌گفت نتیجه این شده که ملینا یکسره داره جیغ می‌کشه. خانوم چی گفت روششون ایراد داشته. می‌خواستن به بچه یاد بدن حریمش رو بشناسه و اجازه نده کسی آزارش بده. به نظرم خانوم چی تو این سه سال که ندیدم‌ش خیلی روشنفکرتر شده. چند ساعت بعد حرف حجاب و پوشش شد. گفتم این چیزا کشکه. من هیچ‌وقت آموزش ندیدم که تو تاکسی وقتی یارو می‌چسبه به‌م اعتراض کنم. یاد نگرفتم با رفتارم به کسی بفهمونم دستم رو نگیره. هی فقط گفتن سرتو بپوشون، ته‌تو بپوشون. باهام موافق بود! گفت حجاب مهم نیست. مهم اون خرده رفتارهاست که  بتونه بچه‌ها رو دربرابر آسیب‌ حفظ کنه. یه کارهایی که مرزها رو مشخص کنه. این‌که کی، چه عکس‌العملی نشون بدن تا معلوم بشه حریم‌شون کجاست. کی بخندن، کی داد بزنن، کی ناز کنن…

درباره چیزای دیگه هم حرف زدیم. خوشش اومد از من. بعد فکر می‌کنید من چی از این آدم یادم بود؟ این‌که وقتی داره باهات حرف می‌زنه مدام چشم‌ش رو از تو برمی‌داره و به جایی سمت چپ سرت نگاه می‌کنه. نه که انحراف چشم داشته باشه، صرفن واسه این‌که مدت زیادی باهات چشم تو چشم نمونه. این ویژگی‌ای بود که من از خانوم چی تو ذهنم داشتم. بعد از سه سال. حتا  یادم نبود اینا قبلن هم خونه‌ی ما اومدن. گفت خونه‌ی شما یه سوپ خوشمزه‌ای خوردیم. من تازه یادم اومد که مهمونشون کردم. ظهر رفتن دریا من نهال رو فرستادم باهاشون و خودم موندم خونه که کتاب بخونم. وقتی برگشتن یادم اومد هیچی لباس و پوشک به‌شون ندادم و نهال رو مثل یه موش آب کشیده تحویل گرفتم. موم گفت اینا فکر کردن تو ناراحتی که نیومدی. حالا موندم چیو توضیح بدم؟ ضایع‌س بگم من از هر فرصتی استفاده می‌کنم برای تنها موندن تو خونه. واسه باز کردن در لپتاپ…همون فکر کنن ناراحتم.

چقدر گل و بلبل آخه

۵ خرداد ۱۳۹۲

صبح رفتم آزمایشگاه. وسط راه به آ‍ژانسی گفتم برگرد آقا کیفم رو جا گذاشتم. بیچاره حال نداشت گفت اگه پول منه می‌تونید سرویس بعدی بدین. گفتم خیر آقا هیچی در کیف ندارم برگرد. رسیدیم آزمایشگاه هن و هن رفتم بالا. شصت تومن شد پول آزمایشم با بیمه. بی بیمه می‌شد صدوپنجاه. آزمایشگاه هم کاسبی بدی نیست‌ها. بابا تعریف می‌کرد دفعه‌ی قبل که رفته آزمایشگاه شد صدو خرده‌ای، به خانم منشی‌ش گفته اوه چه زیاد شده، یه کم تخفیف بدین. خانمه هم ده تومن تخفیف داده. منظورم اینه که حساب کتاب هم نداره قیمت‌هاش. (تصمیم گرفته‌م عامیانه بنویسم از این‌جا به بعد رو، حالم بدتر از این حرف‌هاست که کلمه‌ها رو صاف و صوف کنم.) تو آزمایشگاه خانمه گفت دستت رو فشار بده. فشارم دادم ولی تا چسب گردها رو زد روش خونش راه افتاد. اومدم توی هال نشستم هی دستم رو روی خون‌ها فشار دادم. بعد گفتم خانوم یک گردالی دیگه بزن، خونش داره میاد بیرون. غرغر کنان اومد یه گردالی دیگه چسبوند رو دستم. شصت تومن پول گرفتن اون وقت واسه یه گردالی چسب این‌همه نق می‌زنن. کارم که تموم شد نشستم همون‌جا عین آینه دق. چون به مامان گفته‌بودم بیاد با هم بریم یه جا لباس ببینیم. لباس‌های خنک تابستونی. منشی پرسید شما آزمایش‌ت ادامه داره؟ گفتم نه منتظرم بیان دنبالم. مامان اومد رفتیم چندتا مغازه رو سر زدیم. یه لباس نارنجی خوشگل هم دیدیم با گل‌دوزی‌های رنگی. منتها تنگم بود. بله تنگم بود.  برگشتیم خونه یک ساعت از این صندلی به اون مبل، از تخت به هال، از هال به یخچال رفتم و اومدم تا تونستم برم یه دوش بگیرم. دوشم تموم شد ایمیلم رو چک کردم صاف رفتم خوابیدم. تا چهار چندبار هم بیدار شدم ولی گفتم بخواب عزیزم خواب بهتره. چرا خواب بهتره؟ چون احمقم. چون دیشب یه تلفن از سر وظیفه زدم. تا لحظات آخرش خوب بودها. اون پنج دقیقه آخرش ریده‌شد به‌م. ریکاوری نشدم هنوز. خیلی بدن این تلفن‌های که مجبوری بزنی. از همین‌جا از همه‌ی کسانی که مجبورن به من زنگ بزنن خواهش می‌کنم زنگ نزنن و خودشون رو آزار ندن. من درک می‌کنم چقدر سخته بدون میل به کسی زنگ بزنی. کار واجبم دارین ایمیل یا اسمس.

دیشب با مریم به این نتیجه رسیدیم مشکل ما تو این زنگ نزدن‌ها و حرف نزدن‌ها اینه که احساس می‌کنیم باید خیلی حرف‌های مهمی بزنیم. در واقع توانایی هس گفتن نداریم. نتیجه‌ش می‌شه این‌که یا کلن زنگ نمی‌زنیم که عذاب نکشیم یا وقتی زنگ می‌زنیم نصف زندگی‌مون رو بر باد می‌دیم. بعد دو نفر رو می‌بینی روزی صدبار با هم حرف می‌زننا، ولی یک کلمه از بدیهیات زندگی‌ هم خبر ندارن. یعنی خیلی خوب می‌تونن ساعت‌ها چرند بگن بدون این‌که وارد دل یا ذهن هم بشن. من متاسفانه از این بیماری رنج می‌برم. برای از بین بردن سکوت عوض تولید هس‌شعر حرف‌های مهم می‌زنم و خب این‌طوری تا یک هفته بعدش پشیمونم. حالا دیشب که این نبود موضوع. دیشب تصمیمم این بود که محبت کنم. یعنی گفتم خب یکی که در حق‌ت خوبی نکرده تو قهر نکن تو مهربون باش تو وظیفته. مهربون بودم رید بهم.

نکته‌ی بعدی که به ذهنم می‌رسه تاییدات الکیه. آدم‌ها برای خوردن گه‌های مختلف عادت دارن از هم تایید بگیرن. بعضی‌ها فکر می‌کنن این تاییدات اثری نداره و حالا که این آدم می‌خواد این گه رو بخوره بذار بخوره چیکار داری عیشش رو خراب کنی. در حالی‌که نظر من برعکسه. این تاییدات الهی ماها باعث می‌شه آدم‌ها با ضرب بیشتری بپرن تو دره. تو مایه‌های شتاب اولیه دادن. به نظرم حالا که نمی‌خوای زحمت بکشی جلوش رو بگیری حداقل بگو به نظرت کارش اشتباست. بگو لامصب. این‌قدر سرت رو تکون نده. این‌قدر الکی لبخند نزن همه چیو تایید کن. چرا آخه این‌قدر محافظه‌کار شدین شما؟ چرا نمی‌زنید تو دهن کسی که داره اشتباه می‌کنه؟ چرا یکی که زد حمایتش نمی‌کنید؟ همینا پس‌فردا می‌شن احمدی‌نژاد. همینا که من و شما هی به‌شون لبخند زدیم گفتیم درست می‌گی، حق داری، در حالی‌که حق نداشتن. این‌قدر راحت به همه حق ندین. اگر طرف مادرتونم هست نذارید این‌قدر از اشتباهش لذت ببره. پس‌فردا نمی‌تونید جمع‌شون کنید. ببینید کی گفتم.

ریزفکرها

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

از صبح گیر دادم به انجیر خشک‌هایی که ته کشو پیدا کردم. یکی یکی بازشان می‌کنم که کرمو نباشند بعد می‌گذارم دهنم. دلمه برگ مو هم توی یخچال داریم ولی گذاشتم‌ش برای وقتی که از گرسنگی ضعف کردم. چون به نظر می‌رسد امروز آدم آشپزی و پای گاز ایستادن نیستم. دیشب تا ساعت یک و نیم داشتم فکر می‌کردم. همزمان مشق فرانسه هم می‌نوشتم ولی بیشتر فکر می‌کردم. متاسفانه موضوع فکرم از عهده‌ی این وبلاگ خارج است ولی می‌توانم بگویم از این چیزهای کوتاه آمدنی بود. یعنی می‌خواستم ببینم من دارم درباره‌ی یک موضوعی کوتاه می‌آیم یا نه انتخاب می‌کنم. چون بعضی وقت‌ها تشخیص این‌ها سخت است. آدم به خیال خودش یک تصمیمی می‌گیرد با انتخاب‌های آزاد. یک سال بعد می‌فهمد در واقع انتخابی نداشته و خودش را گول زده. بعد داشتم پیش‌بینی می‌کردم که این انتخاب در آینده منجر به انتقام می‌شود یا افسوس یا رضایت. خیلی فکرهای سختی بود. از صبح هم همین‌طوری مشغول فکرم. تازه صبح زنگ زدم به مینا کمی فکرهایم را گفتم. به نظر او من دارم انتخاب می‌کنم و در آینده راضی خواهم بود. به نظر خودم هم. به شرطی که این وسط عامل لج‌دربیار دیگری دخالت نکند. از بالا که نگاه کنی واقعن موضوع مهمی نیست که این‌قدر مغزم را خسته کنم. ولی خب شک دارم بعدن مهم نشود. و امان از خرده‌ریزهای نامهمی که بعدن مهم می‌شوند.

RSS