مرداد ۹م, ۱۳۹۰ @ ۱۲:۰۱ ب.ظ

هدفون را گذاشتم روی پایم و غیر مستقیم آهنگ گوش می‌دهم. می‌ترسم از آهنگ‌ها که حالم را خراب کنند، خراب‌تر. صبح با صدای مته زمینی بیدار شدم. شهرداری می‌خواهد جدول‌های خیابان را عوض کند. دیواره‌ی جوب‌ها و باغچه‌ها را ویران کردند تا گروه بعدی برسد قشنگ‌شان کند. دیروز احساس می‌کردم توی شهر جنگ‌زده قدم می‌زنم بس‌که جدول و باغچه ترکیده‌ دیدم. صبح توی تخت آرزویم این بود که مته برود کوچه بعدی و من خوابم را ادامه دهم. تمام نشد لامصب. ایستاده‌بود روبه‌روی اتاق من، زمین و مغز من را با هم سوراخ می‌کرد. الان صدایش از کوچه کناری می‌آید. حالا ما اصلن کوچه کناری نداریم‌ها. خانه‌مان توی یک خیابان پهن است. بین ما و خانه‌های آن طرف خیابان یک رودخانه هست، از این لجنی‌ها. به جای آب تویش بطری جریان دارد. بعضی وقت‌ها که بوی گندش بالا می‌زند زنگ می‌زنیم شهرداری شکایت می‌کنیم، با این مضمون که “آقا این‌جا بیست‌متری فلان بو گرفته.” شهرداری سریع ماشین حمل زباله با تراکتور بازو‌بلندش را می‌فرستد. ما ساعت‌ها پشت پنجره می‌ایستیم و  کار آن‌ها را تماشا می‌کنیم. بچه‌ی من عاشق همین تراکتور بازو‌بلند شده‌است. روزی هزاربار به دوست و آشنا می‌گوید که در آینده می‌خواهد راننده‌ی تراکتور بازوبلند شهرداری بشود. به شوهرم گفتم که اگر خواستیم خانه‌مان را عوض کنیم برویم دیوار به دیوار بیمارستان یا فرودگاه. می‌دانم که از هزارتا بچه‌ای که ادعا می‌کنند، چهارتایشان هم دکتر و مهندس و خلبان نمی‌شوند. ولی خب این سطح توقع بچه‌ آزارم می‌دهد. احساس می‌کنم دنیای بچه‌ام را به قدر کافی بزرگ نساختم که آرزوهای بزرگ ندارد. این‌که به جای خلبان سفینه‌ی فضایی مسیر زمین- پلوتون می‌خواهد راننده‌ی همین تراکتور بازو‌بلند جلوی پنجره بشود…  شوهرم می‌گوید لازم نیست این‌قدر یک خواسته‌ی کوچک را پیچیده تحلیل کنم. خودش تعریف می‌کند بچگی آرزو داشته کارگر ساختمان شود که هی با فرقون آجر ببرد و بیاورد. الان کارمند است و کارهای دفتری می‌کند. این‌طوری می‌خواهد به من ثابت کند آرزوهای بچگی ربطی به بزرگسالی ندارد. شک دارم. یک فیلم مستند زندگی مورچه‌ها گرفتم و دنبال یک فرصت مناسبم برای بچه بگذارم. می‌خواهم وسط‌ فیلم بگویم “می‌دونی اینا چه‌جوری می‌رسن به لونه‌ی مورچه‌ها؟ دانشمندای زیست‌شناس اول باید با تراکتور بازوبلند زمین رو بکنند…” این‌طوری یک‌جور خوبی هدایتش کردم به سمت علم و دانش.


۶ Comments



خرداد ۱م, ۱۳۹۰ @ ۱:۲۵ ب.ظ

روزی روزگاری یک کاشی سفید کف توالت خانه‌ی پوکان این‌ها زندگی می‌کرد. کاشی سفید چندوقتی بود که لبه‌اش پریده‌بود و دیگر سفیدِ سفید نبود. گوشه‌اش قرمز پررنگ شده‌بود و این خیلی کاشی را اذیت می‌کرد. البته دردی نداشت چون کاشی‌ها درد ندارند فقط دلش می‌خواست زیبا به نظر برسد. بقیه کاشی‌ها همه سالم و زیبا بودند و زیر نور چراغ توالت می‌درخشیدند. آن ها او را اذیت می‌کردند و می‌گفتند تو خیلی زشتی و آبروی ما را می‌بری. اگر صاحبخانه بفهمد تو شکسته‌ای زود عوض‌ت می‌کند چون آدم‌ها از چیزهای شکسته خوششان نمی‌آید. کاشی شکسته گریه می‌کرد و می‌گفت من تقصیری نداشتم که لبه‌ام پریده و شما نباید من را اذیت کنید. یک‌روز صبح زود که همه کاشی‌ها خواب بودند و کف توالت خشک خشک بود، کرمی از گوشه‌ی شکسته‌ی کاشی سرش را بیرون آورد. کرم صورتی رنگ بود و خیلی دراز. خودش را از درز کاشی بیرون کشید و خمیازه کشان گفت “به‌به چه جای تمیز و شیکی. باید خانواده‌ام را بیاورم این‌جا زندگی کنیم. هم آب هست هم نور.” کرم خوشحال از جایی که کاشی شکسته‌بود به زیر زمین برگشت تا زن و بچه‌هایش را بیاورد. حالا دیگر کاشی شکسته چند دوست جدید پیدا کرده‌بود. کرم‌های صورتی در کنار او زندگی می‌کردند و کاشی شکسته مثل در خانه‌ی آن‌ها بود. در یکی از روزهایی که پوکان برای جیش کردن به توالت رفته‌بود کرم صورتی کوچکی را دید که دارد روی کاشی‌ها سر می‌خورد. پوکان خیلی از کرم صورتی خوشش آمد برای همین از آن روز هروقت مادرش می‌گفت پوکان برو دستشویی، معطل نمی‌کرد و جیشش را نگه نمی‌داشت. چون توی دستشویی چند دوست صورتی داشت که می‌خواست تماشایشان کند. کاشی شکسته از این‌که پوکان فقط به او توجه می‌کند خوشحال بود. بقیه کاشی‌ها هم دیگر دست از اذیت کردن کاشی شکسته برداشتند چون فهمیدند هرچیزی که لبه‌اش بپرد دورانداختنی نیست و بچه‌ها چیزهای شکسته را هم دوست دارند.


۲ Comments



خرداد ۱م, ۱۳۹۰ @ ۱۱:۲۰ ق.ظ

روزی روزگاری یک روتختی روی یک تخت زندگی می‌کرد. صاحب تخت یک پسر شش ساله‌بود به اسم پوکان. پوکان وقتی از خواب بیدار می‌شد روتختی‌اش را مرتب نمی‌کرد و سریع می‌رفت سراغ بازی. روتختی خیلی ناراحت بود چون همیشه مچاله شده‌بود پایین تخت و شب‌ها مجبور بود لگدهای پوکان را تحمل کند. همیشه با بالشت و ملافه دردودل می‌کرد و می‌گفت آرزو دارم یک‌بار قبل از پاره‌شدن پهن شوم تا چروک‌هایم باز شود و عکس رویم نفسی بکشد، چون یک‌سال بود که عکسش را ندیده‌بود و کم‌کم داشت اسمش را فراموش می‌کرد. شبی از شب‌های تابستان که خیلی هم گرم بود و پوکان دائم لنگش را می‌انداخت روی روتختی، مادر پوکان از خواب بیدار شد و کولر را روی دور تند گذاشت. ساعتی نگذشته بود که پوکان دید استخوان‌هایش دارد از سرما می‌ترکد. سعی کرد توجه نکند ولی نمی‌شد. همان‌طور چشم بسته با دست و پایش دنبال یک‌چیزی گشت تا رویش بکشد که ناگهان پایش به روتختی خورد. پوکان روتختی را با پا بالا آورد و کشید روی خودش. صبح که پوکان از خواب بیدار شد روتختی را زیر چانه‌اش دید. بیشتر که نگاه کرد تازه متوجه عکس پو روی روتختی شد. مادرش را صدا زد و پرسید دیشب چه اتفاقی افتاده؟ و این روتختی با عکس پو از کجا آمده؟ مادر گفت این روتختی را یک‌سال پیش پدرت خریده چه‌طور ندیدی؟ پوکان تازه متوجه اشتباه و بی‌توجهی خود شد و آن روز تا شب از زیر روتختی‌اش بیرون نیامد. چون حسابی چاییده‌بود.





فروردین ۲۰م, ۱۳۹۰ @ ۱۲:۲۷ ق.ظ

این مدت بعد از عید ساعت از سه که می‌گذرد انرژی‌ام کاملن افت می‌کند و مثل یک مجموعه گوشت و استخوان بدون قدرت فکر و تصمیم‌گیری می‌افتم روی صندلی. چهارشنبه تا پنج صبر کردم که با موم برگردیم خانه. اینترنت هم قطع بود و واقعن داشتم روی میز غلت می‌زدم از بی‌‌خاصیتی. ساعت پنج موم گفت من کارم تمام شده فقط منتظر یک امضا هستم. رفتیم توی پارک هنرمندان نشستیم تا امضا انجام شود و برویم پی کارمان. یک خاصیت خوب موم این است که خبر بدبخت شدنمان را یک‌جا نمی‌دهد. قبلش کاملن ذهنم را منحرف می‌کند به چیزهای خوب. آن موقع به من نگفت امضاهای دیگری هم هست. نشستیم روبه‌روی حوض پارک هنرمندان تا زمان بگذرد و شروع کردیم به بازی “الان دلم چی می‌خواد” من دلم یک خانه می‌خواست در چند قدمی همین پارک که بروم روی ملافه‌های سفید تختش دراز بکشم و تا صبح بخوابم. خوابش را به دلیل عشق و زندگی زناشویی جمع بستم. موم با دستش حوض را نشان داد و گفت “من حوض می‌خوام.” گفتم “ینی با هم بریم شنا کنیم؟” گفت “نه الان فقط می‌خوام برم تو این حوض.” و در جواب سوال ثکسی من که آیا من هم توی حوض باشم؟ گفت “نه تو برو خونه‌ت.”

زنگ زدند که آقای امضا رفته دفتر ونک. دربست گرفتیم تا ونک و توی راه موم کمی سر آقای امضا داد زد که چرا قبل از حرکت زنگ نزده. آقای امضا مثل همه آقاهای امضای دیگر دست پیش گرفته‌بود که شما با این قراردادتان ما را ذله کردید. پنج دقیقه بعدش آقای امضای عن باز زنگ زد که مهرش را دفتر هفت‌تیر جاگذاشته.  من همان‌جا توی ماشین با تصور تخت و ملافه سفید خوابیدم. راننده تاکسی که ما را می‌برد ونک و هفت‌تیر و میرداماد و شهرک غرب خیلی ناراحت بود. موم دلش می‌خواست فحش‌هایش را با کسی تقسیم کند ولی راننده پایه نبود و پی فحش‌ها را نمی‌گرفت من هم خواب‌وبیدار ترجیح می‌دادم چشم‌هایم را بسته نگه دارم. چند دقیقه‌ای که جلوی دفترهای مختلف می‌ایستادیم من دراز می‌کشیدم روی صندلی، راننده هم سرش را تکیه می‌داد به فرمان و فوتبال پاختاکور و استقلال را گوش می‌داد. چندباری خواستم با راننده “الان دلت چی می‌خواد” بازی کنم ولی فکر کردم کسی که توی باران به این قشنگی گزارش بازی استقلال پاختاکور را گوش می‌دهد نباید حال خوشی داشته‌باشد و اگر بگوید حوض می‌خواهد بی‌من، چه؟ اگر درجریان نیستید باید بگویم استقلال چهار دو پاختاکور را برد. ساعت هفت و ده دقیقه جلوی خانه‌ی یکی از امضایی‌ها پیاده‌شدیم. راننده‌ی ناراحت را خلاص کردیم برود به درد و غم خودش برسد و تا آخرین قطره پولمان را هم دادیم بابت دربستی طولانی. خانه‌ی آقای مهندس امضایی خیلی مجلل بود با دیوارهایی که درخت ازش ریخته‌بود پایین. مجبور شدیم همان‌جا قدم بزنیم و… مهندس که از راه رسید تعارف کرد برای چای برویم کلبه محقرش. ما بدون باز کردن دهان سرمان را چپ و راست کردیم که یعنی “قربان شما، مزاحم نمی‌شیم، باشه یه وقت دیگه، اختیار دارید…”

امضاها تمام شده‌بود و با ظاهر عاشقانه قدم می‌زدیم سمت پاساژ گلستان. در باطن هر دو جیش داشتیم و تشنه و گرسنه بودیم. توی بازی الان دلت چی می‌خواد دستشویی رای آورده‌بود. راستش باورم نمی‌شد من که از ساعت سه دلم خواب می‌خواسته هنوز توی خیابانم. رفتیم توی یکی از این پاساژهای نرسیده به گلستان  شاشیدیم. دو تا شلوار کتان خریدیم. با دو تا کیف سنگین لپتاپی و کیسه شلوار به دست رفتیم گلستان که کیف پول بخریم. ساعت هشت و نیم شب با آخرین جانی که در بدن داشتیم کیف پول انتخاب ‌کردیم و جدن پدر فروشنده را درآوردیم با معیارهای متناقض‌مان. موم می‌خواست هرطور شده گواهی‌نامه و کارت ملی‌اش را جا بدهد توی کیف، من اصرار داشتم لبه‌ی پنج‌تومانی از کیف بیرون نزند. خیلی خسته شدیم. انتقادم به همه مغازه‌دار‌ها این است که چرا مغازه‌تان صندلی ندارد برای آدم‌های خسته ولی مجبور؟  ساعت ده رسیدیم خانه تازه یادم آمد ملافه‌های تختمان سفید نیست و هیچ‌وقت سفید نبوده… دو روز است خستگی به تنم مانده، ملافه‌ی سفید خیلی مهم است.





فروردین ۱۰م, ۱۳۹۰ @ ۱:۱۶ ق.ظ

من به یک فرضیه‌ای رسیدم نوروز امسال. این‌که غیر از خود ما وسایل خانه هم تاب تجمع ما را ندارند. یعنی در حالت کلی خانه و تمامی وسایلش برای بیشتر از سه نفر طراحی نشده‌است و این‌طور که ما پنج‌نفری از صبح تا شب چپیدیم توی خانه و تازه مهمان هم می‌آید هنگ کرده‌اند. به طور مثال، لباس‌شویی وسط مالاندن لباس‌ها به هم یک‌دفعه ساکت می‌شود و حرکت نمی‌کند. خیلی هوشمند چند ساعتی به خودش استراحت می‌دهد و بعد دوباره راه می‌افتد. یک‌بار دیدم که وقتی می‌چرخد از دور دهنش آب می‌ریزد. آب و کف. رفتم به آرامی مامان را صدا زدم و گفتم دونت پنیک، ماشین لباسشویی خراب شده. مامان گفت “نه چیزیش نیس روتختی انداختم توش.” داد زدم “چندبار بگیم پتو و روتختی و حوله رو ننداز تو ماشین! چرا گوش نمی دی آخه.” مامان دستی به شانه‌ام زد و گفت “از پسش برمیاد، حرص نخور”.

آن‌روز که تعریف کردم مهمان داریم، مامان رفته‌بود دم در و شلنگ آب را گرفته‌بود به دیوار و آیفون. ما صدبار گفته‌بودیم آگهی‌های تخلیه چاه را باید زنگ بزنی صدوسی‌وهفت بیاید پاک کند، ولی مامان گفت “شهرداری بیاد دیوار خونه ما رو تمیز کنه؟ زشت نیست؟؟” باور نمی‌کند که شهرداری و دولت هم مسئولیتی دارند. گفتیم چهره شهر، دیوارهای شهر، زیبایی فلان از وظایف شهرداری‌ است. مامان گفت “نه من روم نمی‌شه خودم پاکشون می‌کنم.” این شد که خودش رفت آب گرفت به دیوار و با کارتک چسب‌ها را کند. مهمان‌ها که زنگ زدند آیفون شروع کرد جیغ زدن. هم مهمان‌ها پریدند عقب هم ما توی خانه. خیلی خوشامدگویی گرمی داشتیم با آژیر، تا چند دقیقه دو طرف کر و لال بودیم، تا من دکمه خاموش آیفون را پیدا کردم و آژیر خاموش شد. عوضش نیم ساعتی حرف داشتیم بزنیم و مجبور نبودیم به استکان‌های چای زل بزنیم و دنبال موضوع مناسب بگردیم. مهمان‌های بعدی صمیمی‌ بودند و ما به ناچار گاز را وصل کردیم تا شام نگه‌شان داریم. بادمجان را قبلن کباب کرده‌بودیم، گوجه و سیر را رنده‌کردیم و مامان گفت “خب همه‌چیز حاضره ماهیتابه رو بذار روغن بریز.” نگو گاز کابینت ظرف‌ها را بلوکه کرده‌است. گاز را هل دادیم تا در باز شد و ماهیتابه را خارج کردیم. مهمان‌ها به آشپزخانه رسیده‌بودند و داشتند آشغال میوه‌ها را خالی می‌کردند، به خیالشان شام آماده ا‌ست. زیر ماهیتابه را روشن کردم و دیدم روغن نیست. گاز این‌بار کابینت روغن را بلوکه کرده بود. با کمک مهمان‌ها که حالا دیگر خیلی صمیمی شده‌بودند گاز را هل دادیم و روغن را کشیدیم بیرون. میرزا قاسمی با مشقت فراوان پخته شد. مامان به جای شش تخم مرغ هشت تا تخم مرغ ریخت و بادمجان‌ها گم شدند. یکی از مهمان‌های صمیمی گفت “ئه املت دارید؟” مامان عصبانی شد و شروع کرد به توضیح درباره میرزا قاسمی و مواد لازم. شام املت خوردیم با طعم بادمجان کبابی و سیرهای گم‌شده.

مهمان‌ها که رفتند ما همان‌جوری به زندگی ادامه دادیم. گاز در مرکز آشپزخانه بود. مثل میدان. دور می‌زدیم تا برسیم به یخچال، خروجی دوم سماور، خروجی سوم ظرفشویی… به همین ترتیب. فردا صبح‌ش بابا بالاخره یک شلنگ فلزی خوب خرید و با هزار بدبختی نصبش کرد. ولی وقتی ظرفشویی را روشن کردیم  رویش نوشت ارور شماره سیزده. یک صبح تا ظهر من و بابا دفترچه ظرفشویی را می‌خواندیم تا بفهمیم ارور سیزده چیست. “ارور شماره سیزده: با تعمیرکار تماس بگیرید.” این‌طور شد که تسلیم شدیم و زنگ زدیم به نمایندگی. امروز تعمیرکار آمد و پانزده هزارتومان گرفت تا آبی که توی ماشین ظرفشویی جمع شده را خشک کند. ارور سیزده نتیجه جمع شدن آب توی سینی ماشین است به دلیل شستن یا آب گرفتگی آشپزخانه. در این شرایط کافی‌ست درب ماشین را از پشت باز کنید و آب‌ را خشک کنید. بعد از رفتن تعمیرکار خواستیم گاز را بکشیم سر جای خودش. جابه‌جایی‌های این چند روز حسابی دخل پارکت‌ها را آورده‌است. برادرم می‌خواست گاز را یک نفری بکشد , مامان داشت جیغ می‌زد که نه! باید گاز را بلند کنیم چون پارکت‌ها خراش می‌افتند. من یادش آوردم که “پارکت‌ها از پسش برمیان، حرص نخور.”





فروردین ۴م, ۱۳۹۰ @ ۳:۲۸ ب.ظ

شرایط با طوفان دیشب سخت‌تر شد. زیرزمین را آب گرفته و تلویزیون کامل برفک است. دیش یکی از همسایه‌ها هم روی پشت‌بام ما افتاده که تا کنون نیامده تحویل بگیرد. مامان روی گاز و ماشین ظرفشویی پارچه مثلثی پهن کرده و به عنوان میز ازشان استفاده می‌کند. دیشب نان‌وپنیر خوردیم و ناهار غذاهایی که از مهمانی‌ها جمع کرده‌بودیم. صبح بابا با یک شلنگ آمد خانه و نشست پای ماشین ظرفشویی. بدبختی ما از جایی شروع می‌شود که بابا تصمیم می‌گیرد تعمیرات خانه را خودش انجام دهد. تمام خانواده و حتی همسایه‌ها باید بسیج شوند. خودش می‌نشیند و داد می‌زد “تو فلکه رو ببند، تو آچار بیار، تو پیچ‌گوشتی، تو چاقو… این آچار بزرگه، پیچ‌گوشتی کوچیک‌ئه، آب حیاط رو باز کنید…” ما مثل مورچه‌های کارگر کار می‌کنیم. دست از پا خطا کنیم دعوا و داد شروع می‌شود. خیلی شرایط استرس‌زا و عصبی‌کننده‌ای است. چهارنفر آدم دست‌به‌سینه می‌ایستیم کنار بابا که می‌خواهد یک پیچ را بپیچاند. کاش بلد بود. مشکل این‌جاست که بابا واقعن کار فنی بلد نیست. این را من تازه دوسال است فهمیدم. قبلش فکر می‌کردم بابایم ته مهندس است. دوسال پیش که رفت بالای نردبان میل‌پرده اتاقم را نصب کند پی بردم پدرم بیشتر مدیر است تا مهندس. یک ساعت تمام میخ و پیچ و مته آوردیم و بردیم. داد زد، فحش داد، همه‌مان را به تنبلی و  نفهمی متهم کرد. وقتی آمد پایین دیدیم بست میل‌پرده را برعکس زده. الان یک زائده‌ای از زیر یالان‌های پرده‌ی اتاق من زده بیرون که حاصل آن اشتباه است.  امروز هم همه سر بیست تومان شرط بستیم که بابا شلنگ نو را نصب نمی‌کند. ده دقیقه بعد از اعلام پایان کار و باز کردن فلکه آب، صدای فسسس آمد. بابا داد زد ببندیــــــــــد! آشپزخانه خیس، بابا خیس داشت دنبال عینکش می‌گشت که با فشار آب پرت شده‌بود زیر میز. عصر مهمان داریم. یکی از دوستان خانوادگی‌مان می‌خواستند صبح بیایند که بابا گفت ” اممم ما الان داریم می‌ریم بیرون ساعت سه و چهار هستیم” این‌طوری توانست چند ساعت فرجه بگیرد و ما برایش کف زدیم. برادرم سه ساعت است به قصد خرید شلنگ جدید از خانه خارج شده و تا کنون مراجعه نکرده‌است. الان بابا زنگ زد به‌ش، گفت با دوستانش رفته کن و توی راه برگشت شلنگ می‌خرد. ما مودب نشستیم تا مهمان‌ها برسند. گاز هنوز وسط است.





بهمن ۲۸م, ۱۳۸۹ @ ۴:۰۷ ب.ظ

گزارش لحظه به لحظه خواستگاری. هدفون توی گوشم‌ئه دارم قمیشی گوش می‌دم به مامان گفتم زنگ زدن بیاد اشاره کنه. آیفون درست شده فقط مشکلش اینه که وقتی زنگ رو می‌زنن صدای داخل خودبه‌خود براشون پخش می‌شه، بدون زدن دکمه تاک حتی. خیلی ضایع‌س، اونا زنگ می‌زنن مامان جیغ می‌زنه بدوووو اومدن، اونا پشت در هارهار می‌خندن.

من: مامان صبر کن در رو نزن من این لقمه نون پنیر رو قورت بدم.

مامان: تموم شد؟ بزنم؟

: وای نه مامااان سر گلوم مونده. دارم خفه می‌شم.

:دختر بدووو حالا نمی‌شد یه دقیقه چیزی کوفت نکنی؟ پشت در معطلن مردم.

: گشنه‌م بود خب! ناهار که ندادی( صدای سرفه شدید)

: چی شدی؟ خفه نشی مادر. بذار بیام بزنم پشتت.

: (  دختر کبود شده و سرفه می‌کند، مادر با مشت محکم به کمر دختر می‌کوبد)

: باد در مو، باد در مو مامان، چی شد؟ نفس نمی‌کشی چرا؟ وای خدایا چی‌کار کنم دخترم داره می‌میره. ( مادر دو سه مشت دیگر به کمر دختر می‌زند)

: آیییییی( دختر جیغ بلندی می‌کشد و لقمه نان و پنیر از گلویش بیرون می‌پرد)

تصویر بیرون

: مامان دخترشون داره خفه می‌شه.

: چیزی نیست هول شدن، آروم حرف بزن نکنه صدای ما هم بره.

: مامان صداشون قطع شد. نمیره دختره؟؟ زنگ بزنم اورژانس؟

: نه پسر جان یه لحظه ساکت ببینم چی می‌گن.

:صدای جیغ کی بود؟؟ مُرد؟ مامان یه کاری بکنیم توروخدا. همینجوری واینسا.

: نه نه گوش بده صدای جفتشون میاد. زنده‌ان.

: بریم  یه ساعت دیگه بیایم؟ حالا حتمن کبود شده. سرخپوست که بود کبودم شده، می‌شه چه رنگی؟

: پشت آیفون دیدنمون. نمی‌شه بذاریم بریم، زشته. فقط آروم از پله‌ها برو بالا تا حال دخترشون جا بیاد.

: باشه، بند کفشم رو آروم باز می‌کنم.

: مگه کفش بندی پوشیدی؟؟ خاک تو سرت! آدم خواستگاری کتونی می‌پوشه؟ کوهه مگه؟

: گیر نده مامان…

(ادامه دارد.)





بهمن ۲۸م, ۱۳۸۹ @ ۱:۰۲ ب.ظ

دارم یک آدامس تیز می‌خورم. ما به تند می‌گوییم تیز، بعضی‌ها می‌گویند تندوتیز ولی ما فقط می‌گوییم تیز. عصر قرار است خواستگار بیاید. خیلی خنده‌دارند این خواستگارهای من. شاید یک روزی کتاب نوشتم درباره‌شان.  الان کمی شک دارم که بنویسم یا نه. از طرفی می‌گویم چشمشان کور مثل آدم ازدواج کنند که من ازشان داستان نسازم از آن طرف می‌ترسم یکی‌شان این‌جا را بخواند و پی ببرد به پستی من… طرف پشت تلفن از مادر من پرسیده “دخترتون چه شکلی‌ئه؟ سفیده؟” این داستان نیست به نظر شما؟

: ببخشید ولی قبل از این‌که مزاحمتون بشیم، پسر من یه معیارهایی داره، اشکال نداره اول چند تا سوال بپرسم؟

: خواهش می‌کنم بالاخره همه معیار دارن.

: بله بله  من این چند تا سوال رو بپرسم بعد شما معیارهای دخترتون رو بگید.

: موردی نداره  ولی من نظرم اینه که پسر دختر خودشون درباره معیارهاشون با هم صحبت کنن.

: اون‌که حتمن ولی اینا یه چیزایی‌ئه که گفته من بپرسم.

: بفرمایید.

: می‌خواستم بدونم دختر شما چه شکلی‌ئه؟ سفیده؟

: بله؟

: تروخدا بدتون نیاد، نه این‌که ما خانوادگی سبزه‌ایم پسرم یه جورایی زده شده…

: یعنی به شما نگفتن؟

: چیو؟

: فکر می‌کردم اون کسی که معرف بوده به شما گفته این چیزا رو.

: که دختر شما هم سبزه‌ست؟

: نه خانوم سبزه چیه. چه طور به شما نگفتن آخه؟

: یعنی سفیده؟ آخه فک کنم خانوم قندیل‌آبادی( معرف) هم دختر شما رو ندیده‌باشن.

: ای بابا، بحث سفید و سبزه نیست خانوم. ما خانواده شناخته‌شده‌ای هستیم. فکر می‌کردم اولین چیزی که از ما می‌گن اینه.

: چی؟ ببخشید متوجه نمی‌شم. من الان شک ندارم شما خانواده اصیلی و شناخته شده‌ای هستین ولی پسرم حساسیت‌ش روی رنگ پوست‌ئه. می‌دونم بچه‌گونه است ولی حساس شده دیگه. ببخشید.

: همون دیگه. منم درباره رنگ پوست دارم صحبت می‌کنم. خانوم ما سرخ‌پوستیم. ما خانواده ابر سفیدیم. از فامیل‌مون هم که مشخص‌ئه.

: چی؟ سرخپوست؟ خانوم اَبَرسَفیر این چه شوخی‌ایه شما با من می‌کنید. خب درست‌ئه که این رنگ پوست معیار خوبی نیست ولی خوب بود ما بیایم خونه شما بعد پسرم از رنگ دخترتون ایراد بگیره؟ من گفتم همین الان بگم که مزاحم‌تون نشیم.

: خانوم سبزه‌فر، شوخی کدوم‌ئه. فامیل ما ابر سفیده. اشتباه گفتن به شما. ما نسل‌اندرنسل سرخپوستیم. جدی عرض می‌کنم خدمتتون. اسم دخترم هم “باد در موهایش”‌ئه. زنگ بزنید از معرف‌تون بپرسید. من چه شوخی‌ای با شما دارم؟

: آخه سرخپوست؟ کجایی هستین مگه؟ من شنیده‌بودم سرخپوست‌ها آمریکا زندگی می‌کنن. چه‌طور ممکنه؟

: ما از آمریکا مهاجرت کردیم. صدها سال پیش. دیگه ایرانی به حساب می‌آیم ولی سرخپوستیم.

: سرخپوست دقیقن چه رنگی‌ئه؟ سرخ و سفید منظورتونه؟ یا قرمز یک دست؟

: چه‌جوری بگم. فیلم پزشک دهکده رو دیدید؟

: نه متأسفانه. فیلم سرخ‌پوستی نگاه نمی‌کنیم. جدی سرخ‌پوستید؟ چه‌طور ممکنه. می‌گم خانوم ابرسفیر…

:ابر سفید.

: بله بله ابرسفید. وای هنوز باورم نمی‌شه. اجازه می‌دید من با پسرم صحبت کنم دوباره تماس بگیرم؟

: بله بله حتمن.

: ببخشیدا. اصلن قصد توهین ندارم. بگم مثل کی؟ پزشک دهکده؟

: نه تو پزشک دهکده یه قبیله سرخپوست بودن، شبیه یکی از دخترای اونا. بهشون بگید خودشون متوجه می‌شن.

: آهان باشه. اون فیلم زیاد می‌بینه. بازم ببخشید مزاحم شدم

: نه خواهش می‌کنم. خدا نگهدار.

: خدا نگهدار.





مهر ۱۰م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۷ ق.ظ

از خانه ما یک خیابان دراز هست تا جایی که تاکسی‌های ونک ایستادند. داشتم با یک کیف زنبیلی و یک کیسه پارچه در دست می‌رفتم سر خیابان. به نظر خودم خیلی به‌م می‌آمد که خیاط باشم. یکی بوق زد کنارم. فکر کردم رضاست. نگاه کردم دیدم پراید آجری رنگ  است. گفتم رضا که پراید ندارد شاید ماشین دوستش باشد. بعد یادم آمد رضا اصلن تهران نیست. قیافه‌اش را نگاه کردم توی آن آفتاب چشم‌کورکن. یک پسر بیست و یک، دو ساله دیدم که شبیه هیچ دوست و آشنایی نبود. کنار خیابان دراز داشت بوق می‌زد برای من که فکر می‌کردم چه‌قدر سر ظهری با آن کیف زنبیلی و کیسه، تریپم زن بچه‌دار و خانه‌دار است. گفت “بیا برسونم‌ت هرجا می‌خوای بری” جواب ندادم و خیال کردم جواب ندهیم یعنی نه. من می‌رفتم او می‌آمد. هی می‌گفت “یک دقیقه بیا، فقط یک دقیقه بیا جلو یه چیزی بگم” خدا را شکر که پیاده‌رو پهن بود و جدول داشت. یاد شادی صدر افتاده‌بودم. گفتم باید برایش ایمیل بزنم که من هم یکی دیدم، پی آنگاه کیو. پسر افتاده‌بود به التماس و خواهش، من نمی‌دانستم چه جمله‌ای شرش را کم می‌کند. کاش عوض این‌‌همه بحث سر همه‌ی مردها یا بعضی مردها یکی می‌نوشت من توی این خیابان دراز با این پراید آجری و جوجه‌ی خنگ تویش چه کنم؟ توی انگشت‌هایم دنبال انگشتر معقولی می‌گشتم که نشان بدهد شوهر دارم. همه گل و پروانه بود و تازه توی انگشت حلقه‌ی من اصلن چیزی بند نمی‌شود. مجبور بودم انگشت وسطم را نشانش بدهم که خدا می‌دانست بعدش چه خواهد شد. پسر هی می‌رفت جلو می‌ایستاد در را باز می‌کرد می‌گفت “یک‌دقیقه بیا خواهش می‌کنم” خیلی داشت خواهش می‌کرد. ایستادم کلافه نگاهش کردم. گفتم “بگو.” گفت “از اونجا نمی‌شه بیا جلو بگم.” گفتم “من از همین‌جا می‌شنوم بگو حرفتو” گفت “می‌گم بیا برسونم‌ت.” پسره‌ی خنگ خلاقیت هم نداشت حداقل یک سوژه داستان بدهد دستم. گفتم “همین؟ اینو که اولشم گفتی. یک دقیقه می‌خواستی اینو بگی؟” باز شروع کرد به اصرار. مثل کلیپ افشین که یک دختری راه می‌رفت با عشوه یک پسری دنبالش… دوباره ایستادم گفتم “ببین این کارت یعنی مزاحمت خیابونی‌ها” واقعن خیلی جمله تأثیرگزاری بود. برای پسر کوچولوی خنگ توضیح می‌دادم که دختر سوار کردن یعنی مزاحمت خیابانی و لابد اگر اطلاعاتم کافی بود شرح می‌دادم که  چندسال محکومیت در پی دارد. فکر کردم برایش توضیح بدهم سن من خیلی از تو بیشتر است، بعد با هم اختلاف سنی‌مان را حساب کنیم، شاید از این‌که بفهمد من چندسال از او بزرگترم جا بزند. التماسش داشت حالم را به هم می‌زد. تروخدا و خواهش می‌کنم و ببین ببین گفتن‌ش. گفتم “آقا جان شما تا فردا صبح هم اینارو بگی فایده نداره. وقتت و انرژی‌ت رو بذار واسه کسی که جواب بده.” یک‌دفعه قیافه‌اش ساکت شد. در ماشین را بست. گفت “برو بده” و اضافه کرد “جن.ده خانوم”. حتی توی فحش هم خلاقیت نداشت. رفتم توی ایستگاه اتوبوس نشستم بین مردم تا خیالم راحت شود رفته. اذیت شدم که بلد نبودم چه‌کار کنم. اذیت شدم که پسرک این‌قدر خنگ بود.





شهریور ۱۵م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۰۳ ق.ظ

ظهرها جمع می‌شویم اتاق سولماز برای ناهار. او همه‌ی داستان‌هایی که این مدت فکر می‌کردم فقط به من گفته را برای دیگران هم تعریف می‌کند. من سرم را می‌اندازم پایین و جوری وانمود می‌کنم که برایم تکراری است و مثلن خیلی بیشتر از بقیه از سولماز می‌دانم. دیروز بین حرف‌های سولماز متوجه حقیقتی شدم که احساس می‌کنم تمام داستان‌های آیین دوست‌یابی‌ام را تحت تأثیر قرار می‌دهد. سولماز داشت از خانه‌شان حرف می‌زد. از این‌که آن شب زلزله تا صبح کنار مادرش بیدار بوده. وسط حرف‌هایش اسم یکی را می‌گفت که من نمی‌شناختم. یادم بود که سولماز خواهر ندارد و مادرش را هم به اسم صدا نمی‌زند ولی نمی‌خواستم باور کنم. حرف‌هایش که تمام شد پرسیدم توی خانه سولماز نیستی، نه؟ یادتان هست همه تازگی‌ دوستی‌ام با سولماز به خاطر اسم‌ش بود؟ با فکر این‌که سولمازها باید دماغ کشیده داشته‌باشند… آن‌وقت بعد از دوماه فهمیدم سولماز اصلن سولماز نیست.