۱۲ آبان ۱۳۹۵ @ ۱۲:۰۳ ق.ظ

یک لحظه مکث کرد خیال
وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم
برای همه‌چیز دست تکان می‌دادیم

من اما روبه‌روی شهری ایستاده‌ام
که نای ایستادن ندارد
و نیم‌رخِ ماه بر شَبَش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچه‌اش سوراخ است
و جای لب‌هایت بر پیشانی‌ام سوراخ است

کلید را در جمجمه‌ام بچرخان و
داخل شو
به آغوشِ اعصابم بیا
در تاریکیِ سرم بنشین
اتاق را بگرد
و هرچه را که سال‌هاست پنهان کرده ام
از دهانم بیرون بریز
پرد‌ه‌ها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطه‌ای که در آن اسیر شده
آزاد کن

گروس عبدالملکیان


۲ نظر



۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ @ ۷:۲۴ ب.ظ

دو ساعتی توی صف چشم‌پزشکی نشسته‌ بودیم. همه‌ی بیمارستان تعطیل شده بود. . سرم درد می‌کرد. نهال یک خط زرد رنگ کف زمین پیدا کرده بود و روی آن می‌پرید و شعر می‌خواند. م‌وم دائم تذکر می‌داد «هیس، توی بیمارستان باید ساکت باشیم» من هم دائم یادآور می‌شدم این‌جا بخش نیست و پرنده پر نمی‌زند. صف چشم‌پزشکی با سرعت یک نفر در ساعت جلو می‌رفت. ما نفر آخر بودیم. چشم نهال عفونت کرده بود. می‌خواستیم برویم اطفال ولی دیر رسیدیم و تنها متخصص چشم توی بیمارستان مانده بود. عمومی‌ها را دل خوشی نداشتیم. هربار برای هر مرضی رفتیم آمپول دگزا تجویز کردند. بیمارستان بزرگ و دل‌باز است. بوی بیمارستان هم نمی‌دهد. آدمهایش خوشحال و خوش‌اخلاقند. تنها ایرادش این است که دکتر ندارد. دکترها یک خط درمیان می‌آیند و به خوش‌اخلاقی باقی پرسنل نیستند.

دختر بچه‌ی توی صف گیر داده بود به نهال که چرک چشم‌ش را پاک کند. هرچقدر توضیح می‌دادم این چرک را دکتر باید پاک کند او هم توضیح می‌داد این را باید صبح وقتی بیدار می‌شویم پاک کنیم. چندباری هم دست برد طرف چشم‌های قرمز و ملتهب نهال که دورش کردم. بعد دست نهال را گرفت و برد جاهای تاریک بیمارستان. پشت سرشان رفتم و دیدم به زور نهال را هل می‌دهد سمت در انتهای راهرو. رفتم بچه‌ام را نجات دادم و نشاندم‌ش کنار خودم. این‌بار رفت برای موم توضیح داد که چرک چشم نهال را باید پاک کنیم. بعد رفت شانه‌اش را آورد که موهای نهال را شانه کند. تا قبل از آن هرچقدر به موم چشمک می‌زدم مواظبش باش می‌گفت کاری نداره بابا. سر شانه دیدم بحثشان بالا گرفته. اصرار داشت که آن شانه‌ی پر از مو را زیاد استفاده نکرده. موم صدبار منبر رفت که شانه وسیله‌ی شخصی است. نگاهشان نمی‌کردم که حرص نخورم. پدر و مادر دختر داخل اتاق دکتر بودند و او به خاطر چرک چشم نهال و شانه کردن موهایش بیرون مانده بود.

قبل‌تر از ما یک زن دیگر هم آن‌جا بود با کفش‌ها قرمز. دختر مذکور گیر داده بود که از زن عکس بگیرد. زن و مادرش را که پیر بود سرپا نگه داشته بود و با موبایل از صورت زن عکس می‌گرفت. پدر و مادر دختر حسابی شارژ بودند. برای بقیه‌ی صف توضیح می‌دادند که دخترمان اگر از کسی خوشش بیاید عکسش را می‌گیرد. این پروژه ده دقیقه‌ای طول کشید. چون عکس‌ها آن‌طور که دلخواه دختر هفت هشت ساله بود درنمی‌آمدند. بعد از صدتا عکس و سلفی گرفتن و رفتن زن کفش قرمز، دختر نشست به بازبینی عکس‌ها. در حالی‌که مدام تکرار می‌کرد «لبهاش محشر بود مامان» و مامانش یادآوری می‌کرد که چون رژ قرمز زده بود لبهایش این‌طور به نظر می‌رسیدند… و دختر ادامه می‌داد «ای وای چرا از کفشش عکس نگرفتیم؟ نباید سلفی می‌گرفتم…»

با نهال که به دستشویی رفتیم خودم را توی آینه نگاه کردم. شال نخی گره‌گره، مانتوی گشاد نخی‌تر، صورت بی‌آرایش و خسته… مطمئن بودم دختر از من عکس نخواهد گرفت. با این حال سرو وضعم را مرتب کردم و برگشتم ته صف.


یک نظر



۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ @ ۹:۲۱ ق.ظ

رفتیم بام. یه گروه داشتن استوپ هوایی بازی می‌کردن. خیلی هوسناک بود. اون طرف یکی ساز می‌زد. دورش جمع شده بودن همه. تو دلم یه چیزی داشت قل‌قل می‌کرد از ذوق. ذوق همراه بودن با این‌همه آدم که اومدن پی شادی. نمی‌دونم چرا تو جزیره این‌جوری نیست. تو اسکله همه دارن با آرامش قدم می‌زنن، کنار گوشمون یکی مدام می‌گه قایق؟ قایق کف شیشه؟ قایق موتوری؟ یه جوری لختی‌ای (به فتح ل) می‌گیرتمون اونجا. استوپ هوایی؟ ده سال دیگه هم اونجا بمونیم کسی تو ساحل توپ بازی نمی‌کنه. گرمه. همه خسته‌ان. همه اومدن سفر، استراحت… می‌خوان لش کنن. چرا باید بدون دنبال توپ؟ اون قسمت بازی‌هاش هم این‌طوری نیست. همه‌چی قانون داره. می‌ری پول می‌دی سوار موز می‌شی. لباس می‌پوشی جلیقه می‌پوشی. پاراسل؟ ساکت میری بالا، ساکتیا رو تماشا می‌کنی، ساکت برمی‌گردی پایین. غواصی هم همین طور. همه‌چی به طرز لج‌درآری آرامش‌بخش و به سوی آرامش. شاید واسه همین دیشب دلم نخواست زیپ‌لاین رو سوار شم. از جنس تفریحات جزیره بود… نه استوپ‌ هوایی با آدمهایی که نمی‌شناسی رو بام تهران.

یه جایی همون دیشب، وقتی داشت آهنگ من مست می‌ عشقم پخش می‌شد اشکام اومدن پایین. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. نمی‌دونم آهنگه واسه کدوم دوره‌ی زندگی‌م بود که قلبمو مچاله کرد. مچالگی از خاطره نبود. از این بود که یادم اومد من چقدر می‌تونم عاشق باشم و الان با زور و ضرب دارم خودمو هوشیار نگه می‌دارم…چرا؟

کارای دیگه‌ای هم کردیم دیشب. تو یه کافه نشستیم لب آبشار کوچولو  و ساعتها منتظر شدیم منو بیارن، سفارش بگیرن، برگردن… وسطهاش سردمون شد رفتیم توی کافه. تا نشستیم سفارشمون رو آوردن در حالی‌که بقیه‌ی آدمهای اونجا هنوز هیچی رو میزاشون نبود. هیچ‌کس نمی‌دونست ما مدتها زیراون  آبشار نشستیم و انتظارمون رو کشیدیم. همین‌که آبمیوه رو گذاشتن جلومون صدای اعتراض بقیه بلند شد که هی ما زودتر اومدیم چرا سفارش ما رو نمیارید؟؟  ما به حرف زدنمون و خوردنمون ادامه دادیم. اونا هم توضیحی نمی‌دادن. اسم کافه هم یادم نیست بگم خدماتشون بد بود تشریف نبرید.

اون بالا نشستیم لب دیوار. ترسناک بود یه کم، ولی کیف داشت. نمی‌دونم چرا این‌همه می‌خندیدیم دیشب. خنده‌ی آزاد و رها. یکی بزرگ توی سرم نوشته بود هون لق همه. فکرهای نکبت می‌اومدن تو سرم، پلاکارد رو می‌دیدن و راهشون رو می‌کشیدن و می‌رفتن. برگشتنی، آب خریدیم و پاستیل. ناهید یه دفه یادش افتاده بود بدنش فرتوت شده و باید به فکر ترمیم غضروفهاش باشه. یه پاستیل هزار تومنی شیبا خیالش رو راحت کرد و برگشت رو یه کله رفتیم پایین. توی راه برگشت از درخت اقاقیا گل چیدیم. عطرش تو خونه‌ی ناهید موند. عطر آرومش.

 





۲۱ اسفند ۱۳۹۴ @ ۱۰:۲۱ ب.ظ

مریم فردا می‌رسد تهران. شاید تا دوهفته‌ی دیگر هم نبینم‌ش. رویا هم امروز و فردا تهران است و دوباره برمی‌گردد یزد. او را هم بیشتر از یک سال است که ندیدم. هربار می‌رود تهران من نیستم. آدمهای توی تهران را هم نمی‌توانم ببینم چه برسد به دورترها. خیاط و سفید را از تابستان ندیدم. همان شبی که خانه‌ی سفید دعوت بودیم و من تنها با آژانس برگشتم خانه و قسم خوردم دیگر هیچ مهمانی راه دوری را با بچه، با آژانس نروم. خیلی‌ها را هم جواب تلفن نمی‌دهم که نفهمند تهرانم…

یک وقت آرایشگاه گرفتم که هر روز زنگ می‌زنم می‌اندازم‌ش عقب. از موم می‌پرسم شنبه هم هستیم؟ می‌گوید بله به احتمال زیاد، ومن زنگ می‌زنم به فاطمه جون و وقتم را می‌اندازم دوشنبه. نمی‌خواهم به موها وقت بدهم که تا سال تحویل دربیایند. باید دیرتر گردنشان را بزنم. به این فکر می‌کنم که می‌شود عید تهران نرفت؟ می‌شود؟

دختر ساعت هشت و نیم خوابید. چند بار بیدار شد و گریه کرد. نمی‌دانم چرا. موقع خواب می‌گفت مامان برام آرزو کن. این یکی را نمی‌دانم از کجا حفظ کرده بود. گفتم باشه مامان جون، چه آرزویی؟ گفت «آرزو کن مِخمون بیاد». نابودم کرد. فردا بعد از ظهر می‌برم‌ش بیرون. پس‌فردا هم. نباید احساس تنهایی کند.

حسن هر روز زنگ می‌زند. هرچقدر می‌گویم دل و دماغ حرف زدن ندارم و بهانه می‌آورم نمی‌فهمد. واقعن نمی‌فهمد؟ می‌خواهد کمکم کند. فکر می‌کند نیاز دارم با کسی حرف بزنم یا چی. صدبار می‌پرسد چه خبر؟ خب دیگه چه خبر؟ خب دیگه… توی یک جزیره‌ی لامصب چقدر خبر هست مگر؟ من از این طرف یکسره می‌گویم هیچ، هیچ، هیچ… دلم برایش می‌سوزد. حال او از من بدتر است. وگرنه چرا اینهمه دنبال خبرهای ناخوشایند و خسته‌کننده‌می‌گردد؟

باید بروم توی پارک بدوم. دیروز رفتم. شب باران آمده بود و هوا خیلی خیلی خیلی خوب بود. سمیه می‌گوید زمان باید همین‌جا بایستد. نباید فصل جهنمی جزیره شروع شود. راست می‌گوید. صبح دلم می‌خواست همان‌طور توی پارک بدوم. پاهایم درد گرفته بود. هنوز هم پادرد دارم ولی مزه‌ی هوا از سرم نرفته. علاقه‌ای به توقف زمان توی این یک هفته ده روز مانده به عید ندارم. علاقه‌ای به تهران رفتن هم ندارم. دوست دارم هواپیما توی یک جزیره‌ی متروکه فرود بیاید. جزیره‌ای با هوای الان اینجا و خلوتی عید تهران.

 





۲۱ دی ۱۳۹۴ @ ۱۱:۱۳ ب.ظ

چقدر زود داره یه ماه می‌شه که ننوشتم و چقدر هم دست و پام بسته‌ست برای این‌جا نوشتن.