بام

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

رفتیم بام. یه گروه داشتن استوپ هوایی بازی می‌کردن. خیلی هوسناک بود. اون طرف یکی ساز می‌زد. دورش جمع شده بودن همه. تو دلم یه چیزی داشت قل‌قل می‌کرد از ذوق. ذوق همراه بودن با این‌همه آدم که اومدن پی شادی. نمی‌دونم چرا تو جزیره این‌جوری نیست. تو اسکله همه دارن با آرامش قدم می‌زنن، کنار گوشمون یکی مدام می‌گه قایق؟ قایق کف شیشه؟ قایق موتوری؟ یه جوری لختی‌ای (به فتح ل) می‌گیرتمون اونجا. استوپ هوایی؟ ده سال دیگه هم اونجا بمونیم کسی تو ساحل توپ بازی نمی‌کنه. گرمه. همه خسته‌ان. همه اومدن سفر، استراحت… می‌خوان لش کنن. چرا باید بدون دنبال توپ؟ اون قسمت بازی‌هاش هم این‌طوری نیست. همه‌چی قانون داره. می‌ری پول می‌دی سوار موز می‌شی. لباس می‌پوشی جلیقه می‌پوشی. پاراسل؟ ساکت میری بالا، ساکتیا رو تماشا می‌کنی، ساکت برمی‌گردی پایین. غواصی هم همین طور. همه‌چی به طرز لج‌درآری آرامش‌بخش و به سوی آرامش. شاید واسه همین دیشب دلم نخواست زیپ‌لاین رو سوار شم. از جنس تفریحات جزیره بود… نه استوپ‌ هوایی با آدمهایی که نمی‌شناسی رو بام تهران.

یه جایی همون دیشب، وقتی داشت آهنگ من مست می‌ عشقم پخش می‌شد اشکام اومدن پایین. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. نمی‌دونم آهنگه واسه کدوم دوره‌ی زندگی‌م بود که قلبمو مچاله کرد. مچالگی از خاطره نبود. از این بود که یادم اومد من چقدر می‌تونم عاشق باشم و الان با زور و ضرب دارم خودمو هوشیار نگه می‌دارم…چرا؟

کارای دیگه‌ای هم کردیم دیشب. تو یه کافه نشستیم لب آبشار کوچولو  و ساعتها منتظر شدیم منو بیارن، سفارش بگیرن، برگردن… وسطهاش سردمون شد رفتیم توی کافه. تا نشستیم سفارشمون رو آوردن در حالی‌که بقیه‌ی آدمهای اونجا هنوز هیچی رو میزاشون نبود. هیچ‌کس نمی‌دونست ما مدتها زیراون  آبشار نشستیم و انتظارمون رو کشیدیم. همین‌که آبمیوه رو گذاشتن جلومون صدای اعتراض بقیه بلند شد که هی ما زودتر اومدیم چرا سفارش ما رو نمیارید؟؟  ما به حرف زدنمون و خوردنمون ادامه دادیم. اونا هم توضیحی نمی‌دادن. اسم کافه هم یادم نیست بگم خدماتشون بد بود تشریف نبرید.

اون بالا نشستیم لب دیوار. ترسناک بود یه کم، ولی کیف داشت. نمی‌دونم چرا این‌همه می‌خندیدیم دیشب. خنده‌ی آزاد و رها. یکی بزرگ توی سرم نوشته بود هون لق همه. فکرهای نکبت می‌اومدن تو سرم، پلاکارد رو می‌دیدن و راهشون رو می‌کشیدن و می‌رفتن. برگشتنی، آب خریدیم و پاستیل. ناهید یه دفه یادش افتاده بود بدنش فرتوت شده و باید به فکر ترمیم غضروفهاش باشه. یه پاستیل هزار تومنی شیبا خیالش رو راحت کرد و برگشت رو یه کله رفتیم پایین. توی راه برگشت از درخت اقاقیا گل چیدیم. عطرش تو خونه‌ی ناهید موند. عطر آرومش.

 

ایران- تهران

۲۱ اسفند ۱۳۹۴

مریم فردا می‌رسد تهران. شاید تا دوهفته‌ی دیگر هم نبینم‌ش. رویا هم امروز و فردا تهران است و دوباره برمی‌گردد یزد. او را هم بیشتر از یک سال است که ندیدم. هربار می‌رود تهران من نیستم. آدمهای توی تهران را هم نمی‌توانم ببینم چه برسد به دورترها. خیاط و سفید را از تابستان ندیدم. همان شبی که خانه‌ی سفید دعوت بودیم و من تنها با آژانس برگشتم خانه و قسم خوردم دیگر هیچ مهمانی راه دوری را با بچه، با آژانس نروم. خیلی‌ها را هم جواب تلفن نمی‌دهم که نفهمند تهرانم…

یک وقت آرایشگاه گرفتم که هر روز زنگ می‌زنم می‌اندازم‌ش عقب. از موم می‌پرسم شنبه هم هستیم؟ می‌گوید بله به احتمال زیاد، ومن زنگ می‌زنم به فاطمه جون و وقتم را می‌اندازم دوشنبه. نمی‌خواهم به موها وقت بدهم که تا سال تحویل دربیایند. باید دیرتر گردنشان را بزنم. به این فکر می‌کنم که می‌شود عید تهران نرفت؟ می‌شود؟

دختر ساعت هشت و نیم خوابید. چند بار بیدار شد و گریه کرد. نمی‌دانم چرا. موقع خواب می‌گفت مامان برام آرزو کن. این یکی را نمی‌دانم از کجا حفظ کرده بود. گفتم باشه مامان جون، چه آرزویی؟ گفت «آرزو کن مِخمون بیاد». نابودم کرد. فردا بعد از ظهر می‌برم‌ش بیرون. پس‌فردا هم. نباید احساس تنهایی کند.

حسن هر روز زنگ می‌زند. هرچقدر می‌گویم دل و دماغ حرف زدن ندارم و بهانه می‌آورم نمی‌فهمد. واقعن نمی‌فهمد؟ می‌خواهد کمکم کند. فکر می‌کند نیاز دارم با کسی حرف بزنم یا چی. صدبار می‌پرسد چه خبر؟ خب دیگه چه خبر؟ خب دیگه… توی یک جزیره‌ی لامصب چقدر خبر هست مگر؟ من از این طرف یکسره می‌گویم هیچ، هیچ، هیچ… دلم برایش می‌سوزد. حال او از من بدتر است. وگرنه چرا اینهمه دنبال خبرهای ناخوشایند و خسته‌کننده‌می‌گردد؟

باید بروم توی پارک بدوم. دیروز رفتم. شب باران آمده بود و هوا خیلی خیلی خیلی خوب بود. سمیه می‌گوید زمان باید همین‌جا بایستد. نباید فصل جهنمی جزیره شروع شود. راست می‌گوید. صبح دلم می‌خواست همان‌طور توی پارک بدوم. پاهایم درد گرفته بود. هنوز هم پادرد دارم ولی مزه‌ی هوا از سرم نرفته. علاقه‌ای به توقف زمان توی این یک هفته ده روز مانده به عید ندارم. علاقه‌ای به تهران رفتن هم ندارم. دوست دارم هواپیما توی یک جزیره‌ی متروکه فرود بیاید. جزیره‌ای با هوای الان اینجا و خلوتی عید تهران.

 

مرده شور خیلی چیزها رو برده

۲۱ دی ۱۳۹۴

چقدر زود داره یه ماه می‌شه که ننوشتم و چقدر هم دست و پام بسته‌ست برای این‌جا نوشتن.

دان

۲۳ آذر ۱۳۹۴

جمعه جرات کردم و رفتم پیک‌نیک. به همراه لگن و آفتابه، که به کارمان نیامد. توی دستشویی عمومی بیست دقیقه تمام قدم می‌زدیم و نهال در حالی که چشم‌هایش قرمز شده بود اصرار می‌کرد “ندارم”. با همه‌ی اعصابی که به .. رفت و انرژی‌ای که گرفت احساس می‌کردم خوب کاری کردم که در وضعیت نارنجی آمدم بیرون. هیچ پشیمان نبودم.

الان وضعیت سفید است در حدی که می‌توانم با خیال راحت به کارهایم برسم و مطمئن باشم وقتش که برسد خودش آلارم می‌دهد. مسخره است ولی خیلی احساس قدرت و پیروزی می‌کنم که فرزندم کنترل ابتدایی‌ترین خروجی‌هایش را به دست گرفته.

 

 

هری داره میاد

۱۰ آذر ۱۳۹۴

بوی کیک توی خانه پیچیده. کیکی که شیرینی‌اش فقط شیره‌ی خرماست. هنوز مزه‌اش را نچشیدم و عین چی نگرانم که خوب نشده باشد. چون علاوه بر شیره‌ی خرما برای اولین بار نسکافه هم توی کیکم ریختم. در حالی‌که عاقلانه بود هرکدام را قبلن جدا امتحان می‌کردم. ولی دست خودم نیست. شیرجه زدن در استخرهایی با عمق نامشخص از ویژگی های بارز من است. خیلی وقت‌ها نه تنها عمق استخرها را نمی‌دانم که حتا  مطمئن نیستم آبی آن تو باشد. با این حال چشم‌هایم را می‌بندم و می‌پرم. بعضی وقت‌ها هم می‌پرم برای پی بردن به وجود استخر. این آخری نیاز به روان‌کاوی جدی دارد.

یک جای خوبی توی خانه برای خودم دست و پا کردم. یکی از کاناپه ها را گذاشتم کنار دیوار موازی تلویزیون. دو صندلی اوپن بیکار هم از آشپزخانه‌ی شرکت آوردم خانه و الان روی همان نشستم و می‌نویسم. چون راحت نیست بین هر پارگراف می‌روم چرخی می‌زنم و برمی‌گردم. الان بین همین دو پارگراف نهال را شستم، کیک را برش زدم و مزه‌اش را چشیدم که بدک نبود و هزار تا کار خرد و ریز دیگر. نهال مشغول خمیر بازی است و هر پنج دقیقه احضارم می‌کند برای دیدن نانی که پخته و مدام می‌پرسد:« مامان؟ می‌خوای با هم خمیر بازی کنیم؟» من می‌روم پای بساطش یک کار جدید مثل سوراخ سوراخ کردن نان با مداد، یا رشته رشته کردن خمیر یادش می‌دهم و برمی‌گردم. با این‌که در لحظه خیلی هیجان از خودش نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد تا ساعت‌ها سرگرم ابتکار من باشد ولی پنج دقیقه بعد باز صدا می‌زند مامان بیا… خمیر را می‌گذارم بین شکل‌هایی که توی بسته‌اش بوده و یک اسب درست می‌شود. می‌گوید «مامان تو خیلی مهربونی.» نمی‌دانم از کجا این ابراز عشق و احساسات را یاد گرفته. این جمله‌های تشویقی و تعریفی که گه‌گاه به من و محسن می‌گوید:« بابا! تو بهترین بابای دنیایی»،  «مامان نارنگی‌ش خیلی سیرین و خوسمه‌ست. دستت درد نکنه.»

هری فرزند مریم تا یک هفته‌ی دیگر به دنیا می‌آید. هیجان زده‌ام. من و هانیه قانعش کردیم اپیدورال نکند و ببیند درد زایمان چه شکلی است. البته خودش هم خیلی مایل نبود. به هرحال قرار است درد که شروع شد زنگ بزند و به جفتمان فحش بدهد بابت راهنمایی‌هایمان. مریم می‌گوید خوشحال باش که دختر داری و خیالم را راحت می‌کند که در بدترین شرایط( این را خودم اضافه می‌کنم) عین گیلمور گرلز می‌شویم. من هم فکر می‌کنم تا یک نمونه از رابطه‌ی صمیمی مادر و پسری توی فیلم‌ها برایش مثال بزنم ولی متاسفانه حافظه‌ام یاری نمی‌کند. امروز بالاخره اسم انتخابی برای پسرش را گفت. نمی‌دانم قبلن این‌جا نوشتم یا نه. وقتی اسم دلخواهم برای نهال را به مریم گفتم عکس‌العمل خیلی خاصی نشان نداد. بعدها گفت که اسم منتخب او هم برای دخترش همان بوده و من خیلی بابت این‌که هر دو یک اسم را دوست داشتیم احساساتی شدم. الان هم برای این‌که اسم پسر انتخابی‌مان یکی است خوشحالم.

شب شده. دل درد دارم. حرف نمی‌زنی. حرف نمی‌زند. خسته شدم. هی به خودم می‌گویم مهم نیست. نباید مهم باشد. هر ساعتی که می‌گذرد فکر می‌کنم دیگر محال است برگردم، برگردد، برگردیم. هر لحظه با خودم می‌گویم تمام شد. ایت دازنت ورک… ولی ته دلم هنوز منتظرم.

RSS