دوست داشتن پاییز با هزار تبصره

۱۸ مهر ۱۳۹۷

بعضی وقتها هم از پاییز خوشم می‌آید. وقتی باران می‌بارد. قبل و بعد از باران را دوست ندارم. بعدش را اگر آفتاب شود دوست دارم. همه معتقدند پاییز فصل مورد علاقه‌شان است. فصل مورد علاقه من تابستان است و بعد بهار. من عاشق خورشیدم و دلم می‌خواهد همیشه توی آسمان باشد. پاییز و زمستان را به خاطر شبهای طولانی‌شان دوست ندارم. برای اینکه تکان می‌خوری شب شده. الان که نهال ساعت هفت و هشت می‌خوابد شبهای طولانی حالم را بهتر می‌کند دوره فرمانروایی‌ام طولانی‌تر می‌شود. خواب هم که ندارم سه و چهار تا هفت می‌توانم برای خودم باشم. برای خودم ننویسم برای خودم کتاب نخوانم برای خودم چیزی نخورم نخوابم…

تا ساعت ده منتظر تلفن عاطفه بودم. دیشب پیام داده بود که ساعت ده حرف بزنیم. من جواب دادم خبر می‌دهم ولی خوابم برد. دیشب ده تا دو خوابیدم. دو تا پنج  قدم زدم و چای خوردم و با ناهید حرف زدم. پنج تا هفت دوباره خوابیدم. هفت نهال را بردم مدرسه و پیاده شدم که ببینم لباس ورزشش را درست پوشیده ؟ چون امروز اردو داشتند و گفته بودند روپوش و مقنعه نپوشند ولی من نگران بودم که منظورشان یک چیز دیگر باشد چون باورم نمی‌شد مدرسه بگوید بچه‌ها با لباس ورزشی بیایند اردو و مقنعه سرشان نکنند. روپوش به دست رفتم توی مدرسه و دیدم که همه بلوز شلوار پوشیدند. خیالم راحت شد و برگشتم خانه. ساعت ده لپتاپ را آماده کردم برای ننوشتن. ساعت ده و نیم خوابیدم تا دوازده. دوازده بیدار شدم در حالی‌که سه تا میسدکال از رضا داشتم و یکی از سئو. به رضا زنگ زدم گفت گوشی‌ام را پس گرفته. به بابا زنگ زدم گفت می‌خواهند بروند دیدن زن عمو بیمارستان. دوباره خوابم گرفته… بقیه‌اش را اگر حال داشتم فردا تعریف می‌کنم.

اینتر تایتل هیر

۲۵ شهریور ۱۳۹۷

لباسشویی روشن است. لباسهای مشکی. م.ح مرده است. خیلی غم‌ داشتیم این چند روز. امروز که گذاشتیمش توی خاک همه یک درجه آرامتر شدند. پدرو مادرش هم. پدرش هی می‌گفت من راضی‌ام خدا. من راضی‌ام خدا. به فکرم رسید من هم هرازچندگاهی به خدا اعلام کنم «من راضی‌ام خدا»

چای هم دم کردم برای خودم. خیلی حالم خوب است. وقتی خانه‌ام حالم چندین برابر خوب است. وقتهایی که نهال ساعت هشت می‌خوابد چندین چندین برابر. نمی‌دانم از هفته بعد برنامه زندگی‌ام چه تغییراتی خواهد کرد. دختر می‌رود مدرسه. پیش دو. دوازده سالش از هفته دیگر شروع می‌شود. دوازده سال ۶ صبح بیدار شدنش. اگر مثل من باشد بقیه روزهای عمرش را هم پنج و شش صبح بیدار می‌شود و از دیدن روشن شدن هوا کیف می‌کند. حالم خوب است. گفتم؟ دیروز پلیس ماشینم را برد پارکینگ. زیر تابلوی حمل با جرثقیل دوبل پارک کرده بودم. اول فکر کردم دزد برده. بعد مغازه دارها گفتند پلیس برده. یعنی توی این شهر هم دزد ماشین آدم را می‌برد هم پلیس. خدا را شکر که این بار پلیس بود. خلافی هم نداشتم. هیچ کدام از توی طرح رفتنهایم ثبت نشده بود خوشبختانه. امروز صبح رضا رفت ماشین را گرفت. خودم آدمش نبودم. ستاد ترخیص رفته بودم ولی برای نوشتن داستان. نرفته بودم ماشینم را خلاص کنم. حالم خوب است که ماجرای ماشین به خیر و خوبی تمام شد. همه شهر فهمیدند البته. مامان به عمه گفت و عمه به همه.

دوست داشتم بیشتر می‌نوشتم ولی خوابم گرفته. چای هم باعث نشد خوابم بپرد. امشب سه ساعتی را درگیر درست کردن سالاد بودم. ده بار رفتم بیرون تا موادش را کامل بخرم. فردا صبح باید ببینم چه مزه‌ای شده. یادم باشد سرکه و نمک و پنیر هم اضافه کنم.

شب بخیر

Audrey’s Cheer Up Playlist

۲۲ فروردین ۱۳۹۶

یه پلی لیست به اسم برک آپ پیدا کردم تو ساوند کلود. خنده‌م گرفت. از این‌که دیگه همه‌چی تو اینترنت هست. تو بنویس آخ. گوگل تشخیص می‌ده آخ‌ت از چه نوعی‌ئه براساس اون آهنگ و عکس و خدمات پزشکی ارائه می‌ده. من حتا اون آخم ننوشتم. نوشتم چیر می آپ و اون آلبوم اومد.

روزهای سختی گذشته. روزهای سخت‌تری  هم مونده. دوره‌هام دو هفته دو هفته‌ست. روحی خیالمو راحت کرد که این روزهای مرگ حالاحالاها ادامه داره. سعی می‌کنم به چشم ماموریت بهش نگاه کنم. ولی قشنگ دارم تیکه پاره می‌شم. کسی نمی‌تونه جام بازی کنه. خوشحالی‌م اینه که همه تایید می‌کنن کارم سخته.  به روحی گفتم نمی‌تونم توضیح بدم چقدر حالم بده. واقعن نمی‌تونستم بازگو کنم. گفت خیلی غصه خوردی؟ حتا همین سوال هم دلمو خوش کرد. انگار از یه جایی به بعد درد رو حس نمی‌کردم. بعضی قصه‌ها رو، از یه جا به بعد نمی‌شه برای کسی تعریف کرد. فقط باید یکی باشه سرت رو بذاری رو شونه‌ش زار بزنی. فقط زار.

همیشه، بیشتر حرف دارم

۱۰ اسفند ۱۳۹۵

باید بنویسم که ذهنم مرتب شود. فردا روحی را می‌بینم. کنار آمدیم با هم. یک نفر به اسم پونه مقیمی توی اینستاگرامش نوشته بود «به هرحال روزی می‌رسد که شک خواهیم کرد به همه آدمهایی که تصویرشان بزرگتر از خودشان باشد و آن روز روز شکستن تصویر است… به هرحال آنهایی که با خودشان تنها می‌شوند به خود درونی‌شان تردیک‌تر می‌شوند و مجبور می‌شوند آرام آرام با خودشان کنار بیایند…اعتماد کنید به این شکستن‌های گاه و بیگاه. اجازه دهید تصویرها و تکیه‌گاههای واهی بیرون از خودتان کمرنگ شود.» و من اینطور قوی‌تر شدم. هنوز سردرگمم. روزهایی هست که مطمئنم چه می‌خواهم و روزهایی که حال جنگیدن ندارم. می‌خواهم خودم را بزنم به نفهمیدن و آرام باشم. بعد فکر می‌کنم همه‌ی این راهها را رفته‌ام. خودم را به نفهمی زدم و به این‌جا رسیدم. نمایش شاد هم اجرا کردم و جواب نداده… دلم می‌خواهد به همه‌چیز سرعت دهم. امروز مچ خودم را گرفتم وقتی به چارچوب اتاق خوابم تکیه داده بودم و کمد و میزتوالتم را دور اتاق می‌چرخاندم تا جا برای یک میز تحریر باز شود. میز تحریری که رویش به دیوار نباشد. پنج دقیقه‌ای گذشت تا به خودم آمدم. به خودم که آمدم نفسم بند آمد.

شب داشتیم با موم حرف می‌زدیم. درباره‌ی خواب عمیق بابابزرگ که همه را ترسانده، درباره‌ی اسکار و جایزه‌ی عکس که اشتباه خوانده شد. گفتم «دیدی؟ اولش پیرمرده فهمیدا!» و تند تند برایش همه ویدئوهایی که از صبح دیده بودم را تعریف کردم و بعد ماجراهای نهال را. او هم تعریف کرد صبح نهال توی مطب دکتر خودش علایم مریضی‌اش را گفته. شگفت‌زده بود و چندبار هر قسمتش را تعریف کرد. بعد نشستم به داستان نوشتن. و حرف زدن با آدمها توی تلگرام. با رویا از مدرسه‌اش با ف.م و ساره از احکام ارث… و یکدفعه احساس کردم چقدر حرف دارم. چقدر هر روز با آدمهای مختلف حرف می‌زنم و باز حرف دارم. چقدر ماجرا هست که می‌خواهم تعریف کنم و وقت نمی‌شود و آدمش پیدا نمی‌شود و … مگر یک آدم چقدر می‌تواند بنویسد؟ باز نفسم بند آمد.

سگ

۲۶ دی ۱۳۹۵

از صبح یک ساعت تلاش کردم مودم ایرانسل نکبتم رو شارژ کنم و با خیال راحت اینترنت داشته باشم. وسطش شبکه‌شون قطع شد و تا الان هرچی زنگ زدم که چی شد گفتن سیستم در حال بروز رسانی‌ئه و نمی‌تونیم بگیم شارژ شدین یا نه. الان دوباره خواستم امتحان کنم که یادم افتاد ما دوتا مودم داریم و من فقط شماره‌ی یکی‌ش رو دارم. نتیجه این‌که بعد از دوازده ساعت فهمیدم اونی که شارژ کردم مودم شرکت بوده نه مودم خونه و تا دو صبح خبری از اینترنت راحت نخواهد بود.

چیزی که اومدم بنویسم اینه.

می‌دونی من دارم چیکار می‌کنم این چند هفته؟ سه چهارتا اتفاق سنگین داشتم که باید درباره‌شون فکر می‌کردم. فکر می‌کردم و حرف می‌زدم. ولی به جاش بلاکشون کردم تو ذهنم. بلاک به این معنی که یه فضایی رو براشون اختصاص دادم و نذاشتم پخش شن. اولش یکی بود. سریع گذاشتمش تو اتاق درشو بستم. چند روزی سرک کشید و حالمو بد کرد ولی بعد حواسمو پرت کردم. بعد اضافه شدن. مطمعنم الان دیگه همه‌شون کلید زندانهاشون رو پیدا کردن. بعضی روزها بدون اجازه‌ی من میان تو سرم هواخوری. بعضی روزها از پا می‌ندازنم. دارم کار اشتباهی می‌کنم، پوستم داره کنده می‌شه… می‌دونم. همه رو می‌دونم. ولی مگه کار دیگه‌ای بلدم؟

RSS