Audrey’s Cheer Up Playlist

۲۲ فروردین ۱۳۹۶

یه پلی لیست به اسم برک آپ پیدا کردم تو ساوند کلود. خنده‌م گرفت. از این‌که دیگه همه‌چی تو اینترنت هست. تو بنویس آخ. گوگل تشخیص می‌ده آخ‌ت از چه نوعی‌ئه براساس اون آهنگ و عکس و خدمات پزشکی ارائه می‌ده. من حتا اون آخم ننوشتم. نوشتم چیر می آپ و اون آلبوم اومد.

روزهای سختی گذشته. روزهای سخت‌تری  هم مونده. دوره‌هام دو هفته دو هفته‌ست. روحی خیالمو راحت کرد که این روزهای مرگ حالاحالاها ادامه داره. سعی می‌کنم به چشم ماموریت بهش نگاه کنم. ولی قشنگ دارم تیکه پاره می‌شم. کسی نمی‌تونه جام بازی کنه. خوشحالی‌م اینه که همه تایید می‌کنن کارم سخته.  به روحی گفتم نمی‌تونم توضیح بدم چقدر حالم بده. واقعن نمی‌تونستم بازگو کنم. گفت خیلی غصه خوردی؟ حتا همین سوال هم دلمو خوش کرد. انگار از یه جایی به بعد درد رو حس نمی‌کردم. بعضی قصه‌ها رو، از یه جا به بعد نمی‌شه برای کسی تعریف کرد. فقط باید یکی باشه سرت رو بذاری رو شونه‌ش زار بزنی. فقط زار.

همیشه، بیشتر حرف دارم

۱۰ اسفند ۱۳۹۵

باید بنویسم که ذهنم مرتب شود. فردا روحی را می‌بینم. کنار آمدیم با هم. یک نفر به اسم پونه مقیمی توی اینستاگرامش نوشته بود «به هرحال روزی می‌رسد که شک خواهیم کرد به همه آدمهایی که تصویرشان بزرگتر از خودشان باشد و آن روز روز شکستن تصویر است… به هرحال آنهایی که با خودشان تنها می‌شوند به خود درونی‌شان تردیک‌تر می‌شوند و مجبور می‌شوند آرام آرام با خودشان کنار بیایند…اعتماد کنید به این شکستن‌های گاه و بیگاه. اجازه دهید تصویرها و تکیه‌گاههای واهی بیرون از خودتان کمرنگ شود.» و من اینطور قوی‌تر شدم. هنوز سردرگمم. روزهایی هست که مطمئنم چه می‌خواهم و روزهایی که حال جنگیدن ندارم. می‌خواهم خودم را بزنم به نفهمیدن و آرام باشم. بعد فکر می‌کنم همه‌ی این راهها را رفته‌ام. خودم را به نفهمی زدم و به این‌جا رسیدم. نمایش شاد هم اجرا کردم و جواب نداده… دلم می‌خواهد به همه‌چیز سرعت دهم. امروز مچ خودم را گرفتم وقتی به چارچوب اتاق خوابم تکیه داده بودم و کمد و میزتوالتم را دور اتاق می‌چرخاندم تا جا برای یک میز تحریر باز شود. میز تحریری که رویش به دیوار نباشد. پنج دقیقه‌ای گذشت تا به خودم آمدم. به خودم که آمدم نفسم بند آمد.

شب داشتیم با موم حرف می‌زدیم. درباره‌ی خواب عمیق بابابزرگ که همه را ترسانده، درباره‌ی اسکار و جایزه‌ی عکس که اشتباه خوانده شد. گفتم «دیدی؟ اولش پیرمرده فهمیدا!» و تند تند برایش همه ویدئوهایی که از صبح دیده بودم را تعریف کردم و بعد ماجراهای نهال را. او هم تعریف کرد صبح نهال توی مطب دکتر خودش علایم مریضی‌اش را گفته. شگفت‌زده بود و چندبار هر قسمتش را تعریف کرد. بعد نشستم به داستان نوشتن. و حرف زدن با آدمها توی تلگرام. با رویا از مدرسه‌اش با ف.م و ساره از احکام ارث… و یکدفعه احساس کردم چقدر حرف دارم. چقدر هر روز با آدمهای مختلف حرف می‌زنم و باز حرف دارم. چقدر ماجرا هست که می‌خواهم تعریف کنم و وقت نمی‌شود و آدمش پیدا نمی‌شود و … مگر یک آدم چقدر می‌تواند بنویسد؟ باز نفسم بند آمد.

سگ

۲۶ دی ۱۳۹۵

از صبح یک ساعت تلاش کردم مودم ایرانسل نکبتم رو شارژ کنم و با خیال راحت اینترنت داشته باشم. وسطش شبکه‌شون قطع شد و تا الان هرچی زنگ زدم که چی شد گفتن سیستم در حال بروز رسانی‌ئه و نمی‌تونیم بگیم شارژ شدین یا نه. الان دوباره خواستم امتحان کنم که یادم افتاد ما دوتا مودم داریم و من فقط شماره‌ی یکی‌ش رو دارم. نتیجه این‌که بعد از دوازده ساعت فهمیدم اونی که شارژ کردم مودم شرکت بوده نه مودم خونه و تا دو صبح خبری از اینترنت راحت نخواهد بود.

چیزی که اومدم بنویسم اینه.

می‌دونی من دارم چیکار می‌کنم این چند هفته؟ سه چهارتا اتفاق سنگین داشتم که باید درباره‌شون فکر می‌کردم. فکر می‌کردم و حرف می‌زدم. ولی به جاش بلاکشون کردم تو ذهنم. بلاک به این معنی که یه فضایی رو براشون اختصاص دادم و نذاشتم پخش شن. اولش یکی بود. سریع گذاشتمش تو اتاق درشو بستم. چند روزی سرک کشید و حالمو بد کرد ولی بعد حواسمو پرت کردم. بعد اضافه شدن. مطمعنم الان دیگه همه‌شون کلید زندانهاشون رو پیدا کردن. بعضی روزها بدون اجازه‌ی من میان تو سرم هواخوری. بعضی روزها از پا می‌ندازنم. دارم کار اشتباهی می‌کنم، پوستم داره کنده می‌شه… می‌دونم. همه رو می‌دونم. ولی مگه کار دیگه‌ای بلدم؟

نقطه

۱۲ آبان ۱۳۹۵

یک لحظه مکث کرد خیال
وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم
برای همه‌چیز دست تکان می‌دادیم

من اما روبه‌روی شهری ایستاده‌ام
که نای ایستادن ندارد
و نیم‌رخِ ماه بر شَبَش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچه‌اش سوراخ است
و جای لب‌هایت بر پیشانی‌ام سوراخ است

کلید را در جمجمه‌ام بچرخان و
داخل شو
به آغوشِ اعصابم بیا
در تاریکیِ سرم بنشین
اتاق را بگرد
و هرچه را که سال‌هاست پنهان کرده ام
از دهانم بیرون بریز
پرد‌ه‌ها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطه‌ای که در آن اسیر شده
آزاد کن

گروس عبدالملکیان

مادلینگ در بیمارستان

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

دو ساعتی توی صف چشم‌پزشکی نشسته‌ بودیم. همه‌ی بیمارستان تعطیل شده بود. . سرم درد می‌کرد. نهال یک خط زرد رنگ کف زمین پیدا کرده بود و روی آن می‌پرید و شعر می‌خواند. م‌وم دائم تذکر می‌داد «هیس، توی بیمارستان باید ساکت باشیم» من هم دائم یادآور می‌شدم این‌جا بخش نیست و پرنده پر نمی‌زند. صف چشم‌پزشکی با سرعت یک نفر در ساعت جلو می‌رفت. ما نفر آخر بودیم. چشم نهال عفونت کرده بود. می‌خواستیم برویم اطفال ولی دیر رسیدیم و تنها متخصص چشم توی بیمارستان مانده بود. عمومی‌ها را دل خوشی نداشتیم. هربار برای هر مرضی رفتیم آمپول دگزا تجویز کردند. بیمارستان بزرگ و دل‌باز است. بوی بیمارستان هم نمی‌دهد. آدمهایش خوشحال و خوش‌اخلاقند. تنها ایرادش این است که دکتر ندارد. دکترها یک خط درمیان می‌آیند و به خوش‌اخلاقی باقی پرسنل نیستند.

دختر بچه‌ی توی صف گیر داده بود به نهال که چرک چشم‌ش را پاک کند. هرچقدر توضیح می‌دادم این چرک را دکتر باید پاک کند او هم توضیح می‌داد این را باید صبح وقتی بیدار می‌شویم پاک کنیم. چندباری هم دست برد طرف چشم‌های قرمز و ملتهب نهال که دورش کردم. بعد دست نهال را گرفت و برد جاهای تاریک بیمارستان. پشت سرشان رفتم و دیدم به زور نهال را هل می‌دهد سمت در انتهای راهرو. رفتم بچه‌ام را نجات دادم و نشاندم‌ش کنار خودم. این‌بار رفت برای موم توضیح داد که چرک چشم نهال را باید پاک کنیم. بعد رفت شانه‌اش را آورد که موهای نهال را شانه کند. تا قبل از آن هرچقدر به موم چشمک می‌زدم مواظبش باش می‌گفت کاری نداره بابا. سر شانه دیدم بحثشان بالا گرفته. اصرار داشت که آن شانه‌ی پر از مو را زیاد استفاده نکرده. موم صدبار منبر رفت که شانه وسیله‌ی شخصی است. نگاهشان نمی‌کردم که حرص نخورم. پدر و مادر دختر داخل اتاق دکتر بودند و او به خاطر چرک چشم نهال و شانه کردن موهایش بیرون مانده بود.

قبل‌تر از ما یک زن دیگر هم آن‌جا بود با کفش‌ها قرمز. دختر مذکور گیر داده بود که از زن عکس بگیرد. زن و مادرش را که پیر بود سرپا نگه داشته بود و با موبایل از صورت زن عکس می‌گرفت. پدر و مادر دختر حسابی شارژ بودند. برای بقیه‌ی صف توضیح می‌دادند که دخترمان اگر از کسی خوشش بیاید عکسش را می‌گیرد. این پروژه ده دقیقه‌ای طول کشید. چون عکس‌ها آن‌طور که دلخواه دختر هفت هشت ساله بود درنمی‌آمدند. بعد از صدتا عکس و سلفی گرفتن و رفتن زن کفش قرمز، دختر نشست به بازبینی عکس‌ها. در حالی‌که مدام تکرار می‌کرد «لبهاش محشر بود مامان» و مامانش یادآوری می‌کرد که چون رژ قرمز زده بود لبهایش این‌طور به نظر می‌رسیدند… و دختر ادامه می‌داد «ای وای چرا از کفشش عکس نگرفتیم؟ نباید سلفی می‌گرفتم…»

با نهال که به دستشویی رفتیم خودم را توی آینه نگاه کردم. شال نخی گره‌گره، مانتوی گشاد نخی‌تر، صورت بی‌آرایش و خسته… مطمئن بودم دختر از من عکس نخواهد گرفت. با این حال سرو وضعم را مرتب کردم و برگشتم ته صف.

RSS