.

۲۶ آبان ۱۳۹۴

یه رفتار خیلی باحالی رو از نهال می‌خواستم بنویسم. دیشب کشفش کردم ولی الان یادم نمیاد. نصاب و لوله‌کش و برق‌کار همچنان در رفت و آمد به خونه‌ی ما هستن. دیروز یه سری اومدن دم در گفتن مشکل خونه‌تون چیه؟ محسن گفت والا از سینک و روشویی آب پایین نمی‌ره. گفت این مشکلات به ما مربوط نمی‌شه. ما این‌جا رو ساختیم. محسن گفت سیستم برق هم باید تنظیم بشه. طرف یه عالمه شماره تلفن داد، گفت برق کار یه شرکت دیگه‌ست، باید زنگ بزنید به خودشون. من از تو هال به محسن گفتم خدمتی که اینا ارائه می‌دن چیه؟ محسن با یه حالت خنده‌داری جواب داد«می‌گن این‌جا رو ساختن!» و من ترکیدم از خنده. گفتم خب واسه چی اومدن؟ جابجایی دیوارها؟ این‌جوری شد که محسن نشست پای سینک ظرفشویی و کار کثافت باز کردن لوله رو انجام داد. اما همچنان از یه جای نامشخصی زیر ظرفشویی آب نشت می‌کنه. زیاد نیست ولی نمی‌شه ازش چشم‌پوشی کرد.

نصاب پرده ظهر اومد. دو ساعت طول کشید تا پرده‌ی هال رو بزنه. هیچی به اندازه‌ی حضور یه نصاب یا کارگر تو خونه کلافه‌م نمی‌کنه. میل پرده برای اتاق‌ها نیاورده بود. گفت شب میام اونا رو بزنم. گفتم میخواید دریل‌کاریش رو الان بکنید؟ گفت نه الان همسایه‌ها خوابن. یه سری ک.گشاد جمع شدن تو این جزیره. کدوم همسایه آخه؟ عوضش ساعت نه  شب اومد برای ادامه‌ی نصب. نهال خواب بود. گفت برم فردا بیام؟ گفتم نه سر جدت بیا اتاق خوابمون رو بزن من روزنامه‌هاش رو کندم دیگه خیلی تو خیابونه زندگی‌مون. تا ده در خدمتمون بود. آشپزخونه و اتاق نهال موند واسه امروز. اون شرکت مهندسی برق‌کار هم قراره امروز عصر بیان. عصر می‌خواستیم بریم کافه جلسه‌ی انشاخونی. موضوع انشا علم بهتر است یا ثروته.

طوفان

۲۱ آبان ۱۳۹۴

خیلی طولانی شد ننوشتنم. یک هفته هست که برگشتم. تقویمم را تهران جا گذاشتم و تاریخ همه چیز را گم کرده‌ام. از فردای روزی که رسیدم کارگر داشتم. خانمی به اسم آمنه آمد کمکم تا کارتن‌ها را باز کنیم. هر شب با خودم فکر می‌کردم باقی‌اش را خودم خرد خرد انجام می‌دهم ولی فردا می‌دیدم توان هیچ کاری را ندارم. آمنه خیلی کار بلد نبود ولی یک خوبی داشت که درباره‌ی فرمان‌های من اظهار نظر نمی‌کرد. وقتی می‌گفتم این کارتن‌ها را باید نگه داریم و توی سوراخ سمبه‌های خانه جا بدهیم منبر نمی‌رفت که «بریز دور بره.» با نهال هم مهربان بود. ولی نمی‌شد آشپزخانه را بسپری دستش و بگویی برق بنداز، باید تمام مراحل برق انداختن را شرح می‌دادم. غاقل می‌شدم می‌دیدم ده دقیقه است منتظر من ایستاده چون می‌خواهد زیر جا ادویه‌ای را دستمال بکشد و سوالش این است که در آن چند ثانیه جا ادویه را کجای آشپزخانه بگذارد؟ برای همین کارتن‌ها که خالی شد گفتم نیاید. عکس خانه‌ام را گرفتم و برای مریم و هانیه و ناهید فرستادم. همه خوششان آمد. یک عکس هم از توالتمان گرفتم برای هانیه که معمار است فرستادم و در مورد مشکلات سقف کاذب در توالت‌ها و حمام‌ها سخنرانی کردم. مشکل دیگر خانه شیب غلط توالت و حمام است. آب همه جا می‌رود غیر از چاه. دیگر توضیح نمی‌دهم که موقع شستن نهال چه برنامه‌ها دارم و چه‌‌چیزهایی را تعقیب می‌کنم…

امروز ناهار رفتیم بیرون. بعد از یک هفته وارد شهر شدم و دیدم چقدرررر درخت شکسته به خاطر طوفان. تمام شهر پر بود از چاله‌های آب که موج داشتند. تا آن لحظه که دریا را ببینم دلم برای این‌جا تنگ نشده بود. به همه می‌گفتم دلم نمی‌خواست برگردم. می‌خواستم تهران بمانم. ولی دریا را که دیدم هوش از سرم رفت. سر ناهار از دیدن رویا سورپرایز  شدم. گفت خبر نداشتم برگشتی. پرسید چاق شدی؟ گفتم یکی دو کیلو. خودش هم چهار کیلو چاق شده بود و به نظرم صورتش از حالت زارو نزار دفعه‌ی قبل بهتر بود.

همین فعلن. اینترنت قطع شده و من از آفلاین نوشتن خوشم نمی‌آید. بقیه‌ی ماجراها را روزها یا هفته‌های دیگر تعریف می‌کنم.

دیر یا زود

۱۴ آبان ۱۳۹۴

نمی‌فهمم دلیل ننوشتنم چیست. هزار تا اتفاق افتاده. کلی ماجرای نوشتنی و تعریف کردنی دارم. سرم خلوت‌تر از قبل است و ساعت‌های بیشتری از شبانه روز را آزادم. آن‌وقت به جای نوشتن سرما خوردم. شبها یازده نشده می‌خوابم و صبح هشت نشده برنامه‌ی روزانه‌ام را می‌ریزم. شبها توی خواب مدام در حال اسباب‌کشی‌ام. ناهید یک ماتروشکا برایم سوغاتی آورده و نهایت آرزویم چیدن آن روی اوپن آشپزخانه‌ام است. امروز کار تمیزکاری خانه تمام شد. پرده‌ها را هم دادم خشکشویی. سفید و لخت. یاد آن عکس پرده‌ای افتادم که از اینترنت پیدا کرده بودم و موقع خرید پرده به تک‌تک مغازه‌‌دارهای زرتشت نشانش می‌دادم. یاد سطل آشغال خریدنم در طی ماه‌ها، و این‌که آخرش هم هیچ سطل آشغالی را برای آشپزخانه‌ پسند نکردم. یاد خرید تک‌تک وسایل خانه افتادم و یادم نیامد از کی این ریزریز ذوق‌ها را در خودم کشتم. از کی دیگر بابت بزرگ بودن سایز مبل‌ها و ست نشدن رنگشان گوله گوله اشک نریختم.

حالم اصلن خوب نیست.امروز توی مطب دندانپزشکی بیشتر از بیست صفحه کتاب خواندم. دلم می‌خواست با دکتر دعوا کنم که معطلم کرده ولی می‌دانستم تا چند لحظه‌ی دیگر صدایم می‌کند. دلم می‌خواست داد بزنم بگویم «اصلن روکش نخواستم.» و بیایم بیرون ولی مطمئن بودم هیچ‌کاری نمی‌کنم. همین است که آزارم می‌دهد. همین هیچ‌کاری نکردن و میل به سازگاری در همه‌جا و با همه‌کس. توی همان بیست صفحه کتاب آلبادسس جمله‌ای خواندم که با من بود.  مارتا به خواهرش می‌گفت تو مغرورتر از آنی که قدیس بشوی. با خودم گفتم پس چی؟ قدیسم که نمی‌شم…

در ادامه بدنسازی

۱۳ مهر ۱۳۹۴

ظهر دو ساعت خوابیدم و الان بابت همان بیدارم. یخچال از مهمانی دیشب هنوز پر است. امروز صبحانه و ناهار و شام تیرامیسو خوردم. عصر رفتم کلاس پیلاتس. جلسه‌ی اول جهت تست کلاس. فضایش خیلی خوب و معطر و خلوت بود. عود و چراغ لایت هم روشن کرده بودند با موزیکی ملایم. برعکس پیلاتس قبلی، حرکات فشار زیادی برایم نداشت. تمام مدت کلاس داشتم به خودم افتخار می‌کردم بابت آمادگی بدنی‌ام. چون سمیه و ساناز حسابی خاطرات دردناک تعریف کرده بودند. کلاس که تمام شد سمیه به من و ساناز گفت بیاین این‌جا جلسه. نشستیم روی تشک سمیه و من تازه آنجا فهمیدم که این مربی، نازنین نیست و این کلاس آن کلاس مهیج و خفنی که آن دو نفر تعریفش را کردند نبوده. یک جلسه هم توی رختکن تشکیل شده بود بابت همین ملایمت کلاس و این‌که مربی جدید خوب نیست. یکی که ادعا می‌کرد دو سال پیلاتس کار کرده گفت اثر این حرکات از قبلی بهتر است. سمیه در جوابش گفت «به نظر من این حرکات شل و آروم نمی‌تونه اون حجم غذایی که ما می‌خوریم رو آب کنه.» و به خودش، ساناز و من اشاره کرد.

منشی سالن آمد و گفت  تا وقتی مربی خودتان از سفر برگردد ایشان جایگزین هستند. صداها که بالاتر رفت مدیر سالن آمد و توضیح داد که مربی بدون هماهنگی رفته مرخصی و خبر نداده کی برمی‌گردد و اضافه کرد که من مربی بی‌انضباط نمی‌خواهم. بچه‌ها عمومن داشتند از مبتدی بودن حرکات ناله می‌کردند و مدیر سر همه‌شان منت می‌گذاشت که این مربی بیشتر از نازنین پیلاتس بلد است و نازنین پیلاتس و فلان را قاطی کرده بود. دوباره اضافه کرد که نازنین اگر برگردد هم جایگزین این خانم نخواهد شد. سمیه گفت ما آمدیم مربی را دیدیم بعد ثبت نام کردیم. شما نمی‌توانید وسط ترم بدون هماهنگی مربی‌ مورد علاقه‌ی ما را عوض کنید. مدیر باز شروع کرد توضیح دادن که به نفع ما عمل کرده. در این‌جا من وارد بحث شدم و گفتم «خانوم من یکی گیرم مربی نیست. از این مربی هم بدم نیومد. گیرم اینه که شما می‌گی نازنین نمیاد منشی‌تون می‌گه میاد. یعنی با ما روراست نیستین.» یک سری جواب بی‌ربط درباره‌ی قضاوت نکردن داد. گفتم مربی شما بی‌انضباطی کرده لابد قراردادتان سفت و سخت نبوده. گفت چرا چرا. بحث داشت تخصصی می‌شد و بقیه‌ی شاگردها یکی یکی خداحافظی می‌کردند. من قصدم این بود که مدیر بابت اشتباهش عذرخواهی کند که زیر بار نرفت. بنابراین این باشگاه هم به دلیل پررویی مدیر سالن حذف شد و باز برگشتیم سر همان سالن بولینگ.

 

از ته دل

۲۹ شهریور ۱۳۹۴

دوره‌ی نقاهت را می‌گذرانیم. اسهال و تب و سرفه بند آمده. هنوز کمی خلط دارد که سعی می‌کنم با آبلیمو و عسل جمعش کنم. غیر از دو بار شربت سرفه و دوبار اسپری بینی هیچ دارویی دیگری را موفق نشدم توی دهان نهال بریزم. با سرنگ، با قاشق، با مخلوط آبمیوه، با جایزه، با حرف منطقی با هیچ‌ وسیله‌ای نتوانستم دخترم را مجبور کنم شربت‌هایش را درست حسابی بخورد. امیدوارم دیگر تا وقتی سر عقل نیامده و معنی دوا و دکتر را نمی‌فهمد مریض هم نشود.

برای این‌که از فضای بچه‌ی مریض و مادر شب‌زنده‌دار فداکار خارج شویم دیشب را رفتیم پیک‌نیک. ما بندری درست کردیم و عمه هم سالاد ماکارونی که برویم لب ساحل بخوریم. البته همه‌ مطمئن بودیم که ما آدم لب ساحل شام خوردن نیستیم چون تنها سرمایی جمع منم و بقیه با دمای بالای هیجده درجه شرشر عرق می‌ریزند. مثال: عرق ریختن نادر سلیمانی در اجرای استندآپ کمدی‌اش در خندوانه. برای همین زیر‌انداز و تجهیزات برنداشتیم و به موم هم خاطر نشان کردم فکر این‌که همه بیایند خانه‌ی ما را از سرش بیرون کند چون خانه در حالت انفجار است و جمع کردن‌ش کار پنج دقیقه و ده دقیقه نیست. قبل از اجرای برنامه‌ی پیک‌نیک رفتیم بولینگ بازی کردیم. من به دلیل عارضه‌ی جدید کمردرد بازی نکردم و با نهال رفتیم سراغ اسباب‌بازی‌ها. نهال ده دقیقه‌ای توی یک ماشین پلیس دور یک محور ثابت چرخید و حسابی از ته دل خندید. بعد گفت سوار ماشین برقی شویم. از هما‌ن‌ها که توی شهربازی قدیم هم بود.  چهار ماشین در یک محوطه‌ی کوچک با سیمی به یک حصار فلزی بالای سرشان وصل بودند. زمان ما آنقدر صف‌ این وسیله طولانی بود و آن‌قدر آدم بزرگ‌ها سوار می‌شدند که هیچ‌وقت نوبت ما نمی‌رسید و عقده‌اش به دلمان ماند. منتظر بودم نهال بگوید این یکی تا خودم هم امتحانش کنم. تنها مشتری‌اش خودمان بودیم. متصدی گفت پایت را بگذار روی گاز، فرمان را یک دور کامل بچرخانی برمی‌گردی عقب. متاسفانه نهال فقط گاز را به من داد و فرمان را دست خودش گرفت. برای همین در همان لحظه‌ی اول کوبیدیم به دیواره و دوتایی در حالت شوک به هم نگاه کردیم. من فرمان را با زحمت در اختیار گرفتم و رفتم عقب ولی به دلیل چس‌مثقال بودن محوطه باز از طرف دیگر کوبیدیم به دیوار. در این لحظه نهال گفت «مامان بریم.» می‌خواستم اصرار کنم که «نه صبر کن خوب می‌شه، یاد می‌گیریم» ولی دیدم مساحت زمین منهای مساحت ماشین‌های بیکاری که پارک شده، ضربدر عدد پی از اندازه‌ی ماشین ما کمتر است وما قطعن توی ده دقیقه، بیشتر از صدبار دیگر به دیواره‌ها می‌خوریم، چه فرمان دست نهال باشد چه دست من. و ضربه‌ای که در برخورد با دیواره‌ها به ما وارد می‌شد چیزی معادل تصادف با یک تریلی واقعی بدون کمربند بود. به طوری‌که توی همان دو بار تصادف تغییر چیدمان مهره‌ها در ستون فقراتم را احساس کردم. برای همین وقتی نهال برای بار دوم گفت مامان بریم بلافاصله از جایم بلند شدم و به متصدی گفتم ما بسمونه.

در ادامه‌ی پیک‌نیک قرار شد برویم ساحل ولی بعد به بهانه‌ی دیدن خندوانه خودمان را انداختیم خانه‌ی عمه. چون فکر می‌کردیم امشب هم مسابقه است ولی نبود. بیمزه‌ترین و بی‌استعداد‌ترین خواننده‌ی دنیا مهمان برنامه بود و ما بدون هیچ هیجانی فقط درباره‌ی انواع سس و انواع بندری بحث کردیم. یک صحنه‌ای از دیشب خیلی برایم خنده‌دار بود. آن وقتی که عمه و شوهرعمه سعی داشتند سلفون روغنی مصرف‌شده‌ی بندری را دوباره روی ظرف بکشند. سلفون جمع شده بود و هرطرفش را که می‌گرفتند در می‌رفت. آخر سر عمه گفت «اه اصلن اینو ولش کن، این کثیفه» و شوهر عمه بلافاصله گفت «تروخدا نگو، پس بیا بذاریم‌ش واسه یه کار دیگه.» همگی تقریبن دو سه دقیقه‌ای به این نمایش خندیدیم. بعد از شام نهال داشت روی زمین غلت می‌زد ولی اصرار داشت که خوابش نمی‌آید. توی ماشین که نشستیم به ساناز اصرار کرد که شب بیاید خانه‌ی ما و وسط همان اصرارها خوابش برد. برگشتیم خانه حالم خوب بود. احساس کردم چندبار از ته دل خندیدم و غیر از کمرم که سرویس شد روح و روانم آسیب ندیده است.

RSS