۱۰ آذر ۱۳۹۴ @ ۲:۱۰ ق.ظ

بوی کیک توی خانه پیچیده. کیکی که شیرینی‌اش فقط شیره‌ی خرماست. هنوز مزه‌اش را نچشیدم و عین چی نگرانم که خوب نشده باشد. چون علاوه بر شیره‌ی خرما برای اولین بار نسکافه هم توی کیکم ریختم. در حالی‌که عاقلانه بود هرکدام را قبلن جدا امتحان می‌کردم. ولی دست خودم نیست. شیرجه زدن در استخرهایی با عمق نامشخص از ویژگی های بارز من است. خیلی وقت‌ها نه تنها عمق استخرها را نمی‌دانم که حتا  مطمئن نیستم آبی آن تو باشد. با این حال چشم‌هایم را می‌بندم و می‌پرم. بعضی وقت‌ها هم می‌پرم برای پی بردن به وجود استخر. این آخری نیاز به روان‌کاوی جدی دارد.

یک جای خوبی توی خانه برای خودم دست و پا کردم. یکی از کاناپه ها را گذاشتم کنار دیوار موازی تلویزیون. دو صندلی اوپن بیکار هم از آشپزخانه‌ی شرکت آوردم خانه و الان روی همان نشستم و می‌نویسم. چون راحت نیست بین هر پارگراف می‌روم چرخی می‌زنم و برمی‌گردم. الان بین همین دو پارگراف نهال را شستم، کیک را برش زدم و مزه‌اش را چشیدم که بدک نبود و هزار تا کار خرد و ریز دیگر. نهال مشغول خمیر بازی است و هر پنج دقیقه احضارم می‌کند برای دیدن نانی که پخته و مدام می‌پرسد:« مامان؟ می‌خوای با هم خمیر بازی کنیم؟» من می‌روم پای بساطش یک کار جدید مثل سوراخ سوراخ کردن نان با مداد، یا رشته رشته کردن خمیر یادش می‌دهم و برمی‌گردم. با این‌که در لحظه خیلی هیجان از خودش نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد تا ساعت‌ها سرگرم ابتکار من باشد ولی پنج دقیقه بعد باز صدا می‌زند مامان بیا… خمیر را می‌گذارم بین شکل‌هایی که توی بسته‌اش بوده و یک اسب درست می‌شود. می‌گوید «مامان تو خیلی مهربونی.» نمی‌دانم از کجا این ابراز عشق و احساسات را یاد گرفته. این جمله‌های تشویقی و تعریفی که گه‌گاه به من و محسن می‌گوید:« بابا! تو بهترین بابای دنیایی»،  «مامان نارنگی‌ش خیلی سیرین و خوسمه‌ست. دستت درد نکنه.»

هری فرزند مریم تا یک هفته‌ی دیگر به دنیا می‌آید. هیجان زده‌ام. من و هانیه قانعش کردیم اپیدورال نکند و ببیند درد زایمان چه شکلی است. البته خودش هم خیلی مایل نبود. به هرحال قرار است درد که شروع شد زنگ بزند و به جفتمان فحش بدهد بابت راهنمایی‌هایمان. مریم می‌گوید خوشحال باش که دختر داری و خیالم را راحت می‌کند که در بدترین شرایط( این را خودم اضافه می‌کنم) عین گیلمور گرلز می‌شویم. من هم فکر می‌کنم تا یک نمونه از رابطه‌ی صمیمی مادر و پسری توی فیلم‌ها برایش مثال بزنم ولی متاسفانه حافظه‌ام یاری نمی‌کند. امروز بالاخره اسم انتخابی برای پسرش را گفت. نمی‌دانم قبلن این‌جا نوشتم یا نه. وقتی اسم دلخواهم برای نهال را به مریم گفتم عکس‌العمل خیلی خاصی نشان نداد. بعدها گفت که اسم منتخب او هم برای دخترش همان بوده و من خیلی بابت این‌که هر دو یک اسم را دوست داشتیم احساساتی شدم. الان هم برای این‌که اسم پسر انتخابی‌مان یکی است خوشحالم.

شب شده. دل درد دارم. حرف نمی‌زنی. حرف نمی‌زند. خسته شدم. هی به خودم می‌گویم مهم نیست. نباید مهم باشد. هر ساعتی که می‌گذرد فکر می‌کنم دیگر محال است برگردم، برگردد، برگردیم. هر لحظه با خودم می‌گویم تمام شد. ایت دازنت ورک… ولی ته دلم هنوز منتظرم.


یک نظر



۶ آذر ۱۳۹۴ @ ۱۱:۰۹ ق.ظ

ساعت سه و نیم بود که رسیدم شرکت. سمیه گفت«عه اومدی؟ امروز می‌خواستم بیام دنبالت…» گفتم «خفه شو بابا، یه هفته‌ست اومدی، هرچی می‌گم بیام عیادت می‌گی نه، خودم میام…» گفت «خدایی امروز قرار بود زنگ بزنم، …» نذاشتم ادامه بده. شاکی بودم حسابی. گفت «میرم لباس عوض می‌کنم میام دنبالت.» محل نذاشتم. گفت «میخوای الان با هم بریم بیرون؟» شونه‌هامو انداختم بالا گفتم کفشم خوب نیست. گفت «خب می‌ریم دم خونه کفشت رو عوض می‌کنی…» به موم گفتم کی می‌ری خونه؟ گفت همین الان. یک ساعت بعد هنوز شرکت بودیم. سمیه رفت خونه لباس عوض کنه بیاد دنبالم.

با موم از شرکت رفتیم بیرون. پرسید می‌خوای بریم دریا؟ دریا؟ بله که می‌خواستم. من همیشه دلم دریا می‌‌خواد. نهال رو صندلی‌ش نشسته بود و مدام تکرار می‌کرد بریم کربلا. چرا نمی‌ریم کربلا؟ همین الان بریم کربلا. نمی‌دونم کربلا رو با کدوم مکان تفریحی اشتباه گرفته بود. مستور و مست رو گذاشتیم نشستیم روبروی دریا. دلم می‌خواست پیاده شم ولی دیگه  خیلی رمانتیک و حال به هم زن می‌شد. تازه ممکن بود گریه‌م بگیره. به موم گفتم قدر این‌جا رو نمی‌دونی. قدر شهری که ته همه خیابوناش به دریا می‌رسه. با این آبی قشنگش. گفت این خاصیت همه‌ی جزیره‌های دنیاست…

رسیدم خونه سمیه دم در بود. نهال تو ماشین خوابش برده بود. سمیه گفت بیدارش کن دلم براش تنگ شده. گفتم بداخلاق می‌شه بذار بمونه خونه. هیچ‌جا نمی‌خواستیم بریم. دور خیابونا می‌چرخیدیم. اون از چند هفته‌ای که تهران بود تعریف می‌کرد من هم از تهران خودم. رفتیم کافه هنرمند. پشت میز دونفره نشستیم و همین‌طوری حرف زدیم. من همین‌جوری آماده به گریه. از رفتن حرف می‌زدیم، از موندن، از تنهایی که کون همه‌ی آدم‌های این‌جا رو پاره کرده، از این‌که هیشکی استیبل نیست، همه منتظرن برن، مغازه‌ها ماه به ماه عوض می‌شن، آرایشگرا برمی‌گردن شهرشون، کلاس‌ها تشکیل نمی‌شن چون معلم‌ها و مربی‌ها رفتن مرخصی‌های چند ماهه… همه‌چی موقت، همه آویزون. گفت چیشو دوست داری؟ گفتم دریا رو. گفت خب وقتی پیر شدی بیا. شصت سالگی، هفتاد سالگی…

رفتیم خون نهال رو برداشتیم، ماشین‌ها رو عوض کردیم. سی دی آهنگی که براش زده بودم رو گذاشتم و اونایی که حفظ بودیم رو با صدای بلند اجرا کردیم. اشک‌ها رفته بودن عقب‌تر. حالم بهتر بود. پارک شهر پیاده شدیم که نهال یه کم بازی کنه. گفتم ضبط رو روشن بذار ماشین رو خاموش کن. همین‌طوری یه دفه خاموش کن. گفت چرا؟ چه فرقی داره؟ گفتم برای این‌که وقتی سوار می‌شی یادت نیست ضبط روشنه، استارت که می‌زنی آهنگ با صدای بلند می‌کوبه تو صورتت… یه کم نگاهم کرد. گفتم خیلی حال می‌ده، راست می‌گم. آهنگ چی بود؟ آی یارم بیای نامجو. خیلی خاطره داشت برام. حالم خوب بود روزایی که گوشش می‌دادم. عجیبه که همه‌شم حفظم. چون هنوز نتونستم یه لالایی برای نهال حفظ کنم. تو پارک هی به نهال می‌گفتیم برو بازی کن، سرسره، تاب… نهال می‌گفت نه بریم قدم بزنیم. نیم ساعتی قدم زدیم ولی نهال باز دستم رو می‌کشید که بریم قدم بزنیم. یه جا نگه‌ش داشتم. گفتم «مامان جون! قدم زدن اینه. الان ما داریم قدم می‌زنیم. قدم زدن همون راه رفتنه.» چند ثانیه‌ای نگاهم کرد و گفت «خب! پس بریم خونه» و رفتیم خونه.


۲ نظر



۲۶ آبان ۱۳۹۴ @ ۱:۰۱ ب.ظ

یه رفتار خیلی باحالی رو از نهال می‌خواستم بنویسم. دیشب کشفش کردم ولی الان یادم نمیاد. نصاب و لوله‌کش و برق‌کار همچنان در رفت و آمد به خونه‌ی ما هستن. دیروز یه سری اومدن دم در گفتن مشکل خونه‌تون چیه؟ محسن گفت والا از سینک و روشویی آب پایین نمی‌ره. گفت این مشکلات به ما مربوط نمی‌شه. ما این‌جا رو ساختیم. محسن گفت سیستم برق هم باید تنظیم بشه. طرف یه عالمه شماره تلفن داد، گفت برق کار یه شرکت دیگه‌ست، باید زنگ بزنید به خودشون. من از تو هال به محسن گفتم خدمتی که اینا ارائه می‌دن چیه؟ محسن با یه حالت خنده‌داری جواب داد«می‌گن این‌جا رو ساختن!» و من ترکیدم از خنده. گفتم خب واسه چی اومدن؟ جابجایی دیوارها؟ این‌جوری شد که محسن نشست پای سینک ظرفشویی و کار کثافت باز کردن لوله رو انجام داد. اما همچنان از یه جای نامشخصی زیر ظرفشویی آب نشت می‌کنه. زیاد نیست ولی نمی‌شه ازش چشم‌پوشی کرد.

نصاب پرده ظهر اومد. دو ساعت طول کشید تا پرده‌ی هال رو بزنه. هیچی به اندازه‌ی حضور یه نصاب یا کارگر تو خونه کلافه‌م نمی‌کنه. میل پرده برای اتاق‌ها نیاورده بود. گفت شب میام اونا رو بزنم. گفتم میخواید دریل‌کاریش رو الان بکنید؟ گفت نه الان همسایه‌ها خوابن. یه سری ک.گشاد جمع شدن تو این جزیره. کدوم همسایه آخه؟ عوضش ساعت نه  شب اومد برای ادامه‌ی نصب. نهال خواب بود. گفت برم فردا بیام؟ گفتم نه سر جدت بیا اتاق خوابمون رو بزن من روزنامه‌هاش رو کندم دیگه خیلی تو خیابونه زندگی‌مون. تا ده در خدمتمون بود. آشپزخونه و اتاق نهال موند واسه امروز. اون شرکت مهندسی برق‌کار هم قراره امروز عصر بیان. عصر می‌خواستیم بریم کافه جلسه‌ی انشاخونی. موضوع انشا علم بهتر است یا ثروته.





۲۱ آبان ۱۳۹۴ @ ۵:۲۰ ب.ظ

خیلی طولانی شد ننوشتنم. یک هفته هست که برگشتم. تقویمم را تهران جا گذاشتم و تاریخ همه چیز را گم کرده‌ام. از فردای روزی که رسیدم کارگر داشتم. خانمی به اسم آمنه آمد کمکم تا کارتن‌ها را باز کنیم. هر شب با خودم فکر می‌کردم باقی‌اش را خودم خرد خرد انجام می‌دهم ولی فردا می‌دیدم توان هیچ کاری را ندارم. آمنه خیلی کار بلد نبود ولی یک خوبی داشت که درباره‌ی فرمان‌های من اظهار نظر نمی‌کرد. وقتی می‌گفتم این کارتن‌ها را باید نگه داریم و توی سوراخ سمبه‌های خانه جا بدهیم منبر نمی‌رفت که «بریز دور بره.» با نهال هم مهربان بود. ولی نمی‌شد آشپزخانه را بسپری دستش و بگویی برق بنداز، باید تمام مراحل برق انداختن را شرح می‌دادم. غاقل می‌شدم می‌دیدم ده دقیقه است منتظر من ایستاده چون می‌خواهد زیر جا ادویه‌ای را دستمال بکشد و سوالش این است که در آن چند ثانیه جا ادویه را کجای آشپزخانه بگذارد؟ برای همین کارتن‌ها که خالی شد گفتم نیاید. عکس خانه‌ام را گرفتم و برای مریم و هانیه و ناهید فرستادم. همه خوششان آمد. یک عکس هم از توالتمان گرفتم برای هانیه که معمار است فرستادم و در مورد مشکلات سقف کاذب در توالت‌ها و حمام‌ها سخنرانی کردم. مشکل دیگر خانه شیب غلط توالت و حمام است. آب همه جا می‌رود غیر از چاه. دیگر توضیح نمی‌دهم که موقع شستن نهال چه برنامه‌ها دارم و چه‌‌چیزهایی را تعقیب می‌کنم…

امروز ناهار رفتیم بیرون. بعد از یک هفته وارد شهر شدم و دیدم چقدرررر درخت شکسته به خاطر طوفان. تمام شهر پر بود از چاله‌های آب که موج داشتند. تا آن لحظه که دریا را ببینم دلم برای این‌جا تنگ نشده بود. به همه می‌گفتم دلم نمی‌خواست برگردم. می‌خواستم تهران بمانم. ولی دریا را که دیدم هوش از سرم رفت. سر ناهار از دیدن رویا سورپرایز  شدم. گفت خبر نداشتم برگشتی. پرسید چاق شدی؟ گفتم یکی دو کیلو. خودش هم چهار کیلو چاق شده بود و به نظرم صورتش از حالت زارو نزار دفعه‌ی قبل بهتر بود.

همین فعلن. اینترنت قطع شده و من از آفلاین نوشتن خوشم نمی‌آید. بقیه‌ی ماجراها را روزها یا هفته‌های دیگر تعریف می‌کنم.





۱۴ آبان ۱۳۹۴ @ ۱۲:۳۶ ق.ظ

نمی‌فهمم دلیل ننوشتنم چیست. هزار تا اتفاق افتاده. کلی ماجرای نوشتنی و تعریف کردنی دارم. سرم خلوت‌تر از قبل است و ساعت‌های بیشتری از شبانه روز را آزادم. آن‌وقت به جای نوشتن سرما خوردم. شبها یازده نشده می‌خوابم و صبح هشت نشده برنامه‌ی روزانه‌ام را می‌ریزم. شبها توی خواب مدام در حال اسباب‌کشی‌ام. ناهید یک ماتروشکا برایم سوغاتی آورده و نهایت آرزویم چیدن آن روی اوپن آشپزخانه‌ام است. امروز کار تمیزکاری خانه تمام شد. پرده‌ها را هم دادم خشکشویی. سفید و لخت. یاد آن عکس پرده‌ای افتادم که از اینترنت پیدا کرده بودم و موقع خرید پرده به تک‌تک مغازه‌‌دارهای زرتشت نشانش می‌دادم. یاد سطل آشغال خریدنم در طی ماه‌ها، و این‌که آخرش هم هیچ سطل آشغالی را برای آشپزخانه‌ پسند نکردم. یاد خرید تک‌تک وسایل خانه افتادم و یادم نیامد از کی این ریزریز ذوق‌ها را در خودم کشتم. از کی دیگر بابت بزرگ بودن سایز مبل‌ها و ست نشدن رنگشان گوله گوله اشک نریختم.

حالم اصلن خوب نیست.امروز توی مطب دندانپزشکی بیشتر از بیست صفحه کتاب خواندم. دلم می‌خواست با دکتر دعوا کنم که معطلم کرده ولی می‌دانستم تا چند لحظه‌ی دیگر صدایم می‌کند. دلم می‌خواست داد بزنم بگویم «اصلن روکش نخواستم.» و بیایم بیرون ولی مطمئن بودم هیچ‌کاری نمی‌کنم. همین است که آزارم می‌دهد. همین هیچ‌کاری نکردن و میل به سازگاری در همه‌جا و با همه‌کس. توی همان بیست صفحه کتاب آلبادسس جمله‌ای خواندم که با من بود.  مارتا به خواهرش می‌گفت تو مغرورتر از آنی که قدیس بشوی. با خودم گفتم پس چی؟ قدیسم که نمی‌شم…