باز کن… ببند

۶ بهمن ۱۳۹۵

خیلی مسخره است. شاید حساس شدم. نون امروز گفت که رابطه‌مان خیلی هم قابل افتخار نیست چون حداقل دوماه یک‌بار دعوا می‌کنیم و او کسی است که با چنگ و دندان همه‌چیز را نگه داشته. این را خیلی با افتخار و خوشحالی گفت. من ولی دلم شکست. این‌ها را شب گفت. خیلی اشک‌هایم را نگه داشتم که نیایند بیرون. برای این‌که حالم خوب شود رفتم برای مامان تعریف کردم صبح چطور راه پله‌مان را با شلنگ شستم. هفته پیش نهال جلوی در خانه جیش کرد. هفته‌ی قبل‌ترش هم همان‌جا استفراغ کرد. نمی‌دانم آن نقطه چه جادویی دارد. استفراغ‌ها را با بدبختی پاک کرده‌بودم. ولی باز دلم می‌خواست همه‌جا را آب بگیرم. اگر نظافت‌چی می‌آمد با یک سطل و دستمال، شاش و استفراغ را بین همه طبقات پخش می‌کرد. چند متر شلنگ توی خانه داشتیم. با همه فعالیت‌های فنی‌ام از جمله باز کردن شیر زیر روشویی، شلنگ توالت و سری شیر ظرفشویی نتوانستم شلنگ را جایی توی خانه فرو کنم. صبح که نهال را گذاشتم مهد نیم ساعتی وقت داشتم که به یک قرار کاری برسم. نیم ساعت می‌خواستم خودم را آرایش کنم و مثل آدم صبحانه بخورم. عوضش توی حیاط یک شلنگ ده بیست متری نظرم را جلب کرد که از قضا به شیر آب وصل بود. شلنگ را برداشتم و از توی پارکینگ و راه‌پله کشاندم به طبقه خودمان. بهتر بود یکی آن پایین می‌ایستاد که من صدا بزنم «باز کن» و او باز کند. منتها به بالا که رسیدم دیدم یک نفر کم داریم. شلنگ را با بدبختی به نرده‌ها گره زدم، یک‌جوری که وقتی آب باز می‌شود فواره نزدند بالا. متاسفانه با این‌که شلنگ اینهمه سربالایی رفته بود قانون جاذبه خوب عمل نکرد و آب زودتر از من به بالای پله‌ها رسید. از وقتی شیر را باز کردم تا پنج دقیقه بعدش فقط توی راه پله بالا و پایین می‌دویدم. شلنگ را از آن بالا انداختم توی پارکینگ و خدا خدا می‌کردم همسایه‌ها بیرون نیایند. چه توضیحی می‌توانستم بدهم؟ هشت صبح چه مرگم شده بود؟ صدای چکیدن آب از همه‌جا میآمد. مثل این‌که لوله‌ای ترکیده باشد. و من با آن تیپ نیمه‌حاضر برای جلسه کاری سعی می‌کردم شلنگ ده بیست متری را دوباره مثل اولش حلقه کنم. از شلنگ که ناامید شدم رفتم از خانه تی پارچه‌ای‌مان را آوردم. خدا را شکر که این یکی را توی اسباب‌کشی دور نینداخته بودم. نمی‌دانستم کجا را خشک کنم. جلوی در خانه همسایه یا خودمان؟ رفتم طبقه‌ی اول را خشک کنم دیدم هنوز از بالا آب می‌چکد. دویدم بالا دوباره پایین… بعد به این نتیجه رسیدم قبل از بیرون آمدن همسایه‌ها بزنم بیرون و به قرار کاری‌ام برسم.

قرار کاری‌ام خیلی بدتر از انتظار پیش رفت. مرده‌شور هرچه قرار کاری را ببرند. قرار بود زود برگردم که به آرایشگاه برسم ولی آنقدر له بودم که ترجیح دادم گوشه‌ی یک صندلی بی‌آر‌تی کز کنم. خوشبختانه جایی بودم که صندلی‌های بی‌آر‌تی هنوز پر نشده بودند. برای اولین بار دیدم چیدمان صندلی‌ها چقدر افتضاح است و تعداد صندلی‌ها… چهار؟ شش؟ مثل اتوبوس‌های هواپیما. از همان وقتی که نشستیم یکی آمد اسکاچ فروخت. بعد دو نفر آمدند برای اجرای موسیقی. خدا خدا می‌کردم «یا مولا دلم تنگ اومده» را نخوانند. این‌همه شعر این‌همه آهنگ این‌همه خواننده… آن شعر را نخواندند. به جایش یک شعر دیگر خواندند در مدح مادر؟ دلم می‌خواست مثل فیلم‌ها سرم را تکیه بدهم به شیشه و همراه با موسیقی اشک بریزم. منتها هرکار کردم گریه‌ام نگرفت. در عوض گوشهایم تیز شده بود که شعر را بفهمم. خواننده‌ها که پیاده شدند دو تا ایستگاه بعد یک نفر تکنواز سوار شد که نتوانستم ببینم چه سازی می‌زند. مثل ویولن بود. بلندگو هم داشت. این یکی هم درباره‌ی مادر خواند. همه‌ی حس غم و اشکم را خراب کردند. ایستگاه بعدی دیدم یک نوازنده‌ی دیگر توی ایستگاه نشسته ولی چون ویولن‌زن شعرش تمام نشده بود، سوار نشد. امید داشتم سومی چیزی برای بیرون آمدن اشک‌هایم داشته باشد.

خریدهایم را در زیرگذر انقلاب شروع کردم. یک دامن پشمی خریدم برای ژاکتی که تنم بود. ژاکت را از خواهرم قرض کرده‌بودم و بعد از خرید دامن نقشه کشیدم که ژاکت را پس ندهم. توی مترو زانوبند خریدم. می‌خواستم برای رویا هم بخرم ولی شک داشتم حوله‌ای شل می‌خواهد یا سفت. جفتش را خریدم ولی تا رسیدم خانه خواهرم حوله‌ای نرمش را پوشید و قرض گرفت.  باید دوباره زانوبندفروش را پیدا کنم… رسیدم آرایشگاه و هنوز غم داشتم. توی راه داشتم بهانه جور می‌کردم برای عدم اپیلاسیون. نتوانستم خودم را قانع کنم. اپیلاسیون‌کارم سرش شلوغ بود. منشی پرسید «می‌شه با یکی دیگه انجام بدین؟» الکی گفتم «فرزانه خالیه؟» اسم فرزانه را توی همان چند دقیقه بین حرفهایشان شنیده بودم. می‌خواستم الکی فکر کنند همه را می‌شناسم. فرزانه خیلی ناز بود. مدام می‌گفت عشقم عشقم. برای این‌که یخ بینمان بشکند گفتم «به نظرم موهای دست خیلی جهتاشون فرق می‌کنن. دست سخت‌تره از همه جا؟» با شنیدن این جمله  گل از گلش شکفت. گفت «خیلییی. مشتری‌ها نمی‌فهمن اینو. شما خیلی با دقتین.» بعد دوست شدیم. کلی حرف زدیم و خندیدیم. تصمیم گرفتم اپیلاسیون کارم را عوض کنم.

بعد از آرایشگاه می‌خواستم بروم دنبال نهال. آن وسط خواهر زنگ زد که پشت در مانده.گفتم من هم خانه نیستم و اگر می‌خواهد پشت درمانده به نظر نرسد برود دنبال نهال. همین که اعلام کرد به منزل رسیدند با خیال راحت راهم را به سمت پاساژ نزدیک آرایشگاه کج کردم. اولش فقط دوتا ماژیک مخصوص پارچه می‌خواستم. که تخمش را ملخ خورده‌بود. بعد رفتم توی یک مغازه‌ی روسری فروشی. فروشنده دختر جوان خوش‌اخلاقی بود. هرچه سرم می‌کردم می‌گفت «خیلی قشنگه به سرتون.» گفتم «حالا واسه همه‌ش بگو.» گفت «نه بخدااا اگر بهتون نیاد می‌گم.» چهارمی را ساکت ماند. گفتم ینی خوب نیست؟ گفت «آخه بگم اینم خوبه فکر می‌کنی من می‌خوام بهت بندازم.» زدم زیر خنده. گفت «خب پوستتون روشنه…» نگذاشتم حرفش را تمام کند. گفتم من عمرن سفیدپوست به حساب نمی‌آیم و خودم واقفم. چانه نزد. گفت «شال سرت رو از ما خریدی؟» مجبور شدم فکر کنم چون قبلن هم ازشان خرید کرده‌بودم. گفتم «نه. شما هم داشتین؟» با حس پیروزمندانه گفت «آره. سی و هشت.» جیغ کشیدم «خیلی نامردییی من گرونتر خریدم.» جفتمان زدیم زیر خنده. یک خاطره‌ از بله‌برونش تعریف کرد. می‌خواست بگوید قیافه‌ها را خوب یادش می‌ماند. گفت «می‌خوای ده روز دیگه بیای که کالکشن جدید می‌یاریم؟» گفتم «اووه ده روز دیگه…» گفت «آهان الان تو فاز خریدی.» می‌خواستم بگویم الان می‌خواهم روزم را فراموش کنم ولی نگفتم. تا همان جا هم که درک می‌کرد خوشحال بودم. برگشتم خانه با کوله‌باری از خریدهایی که دوستشان داشتم و روزی که مطمئنم فراموشم نمی‌شود.

.

۱۰ دی ۱۳۹۵

برای اولین بار توی خانه عود روشن کردم. ناهید گفت دفعه‌ی آخرم باشد که از این چیزها روشن می‌کنم چون بوی مغازه ارزانها را می‌دهد. خودم ولی هی راه رفتم و نفس کشیدم. مدتها بود خانه‌ام این‌قدر بوی خوب نمی‌داد. تا امروز مدام مشغول تعمیر فاضلاب و فنرزنی و نصب بوگیر ژله‌ای پایه‌دار بودیم. درگیر این‌که آیا بوی گه را به بیرون از خانه هدایت کنیم و یا توی حمام حبسش کنیم. آنوقت یک‌دفعه بوی عود همه چیز را عوض کرد. به همین سادگی. مثل پریشب که توانستم از توی ساوندکلود آهنگ گوش بدهم و یک دفعه همه‌چیز عوض شده بود. مثل همه‌ی این هفته که هر لحظه همه‌چیز عوض می‌شود. دود می‌شود و می‌رود هوا.

.

دو مادر له!

۱۴ آذر ۱۳۹۴

خب،

مریم سه روز داشت می‌زایید. کلی آدم در اقصا نقاط جهان زاییدن تا هری به دنیا بیاد. علاوه بر این‌که زایمان طبیعی از چشمم افتاد، خارج هم از چشمم افتاد. ظهر زنگ زدم به‌ش. صورتش عین چی باد کرده بود. می‌خواستم چیزی نگم ولی اصلن نمی‌شد. خودش گفت پاهامو ندیدی. بعد گیر داد ویدئو بده منم ببینم‌ت. گفتم وا! من می‌خوام تو و هری رو ببینم چیکار من داری؟ داشت تهدید می‌کرد که ویدئوم رو روشن کردم. قشنگ احساس کردم روحیه گرفت. تازه تو دوربین دیدم چقدرررر زاره قیافه‌م. گودی زیر چشم و صورتی که داره وا می‌ره از خستگی… حتا به این فکر کردم موهام رو باز کنم از اون حالت جوجه تیغی خارج بشه ولی بی‌فایده بود. سعی می‌کردم خودم رو نگاه نکنم و زل بزنم به دماغ مریم. کلی خندیدیم به قیافه‌ی هم. دو مادر له!

از صبح که بیدار می‌شم با نهال می‌پریم تو دستشویی. هر نیم ساعت به نیم ساعت. زانوها و کمرم نیاز به سرویس اساسی دارن و تازه هنوز روز دومه. امروز دو نشتی بیشتر نداشتیم که به زمین نرسید. دیروز چهار بار بود که یکی‌ش قشنگ جاری شد. البته مقصرش خودم بودم چون خوابم برد و زمان‌بندیم هم خیلی دقیق نبود. ولی خیلی سخته. خیلی سخته که آروم باشم و از کوره در نرم. مخصوصن که از دستشویی خارج کردنش هم یه پروسه‌ست. کلی کاسه و کوزه میاره که آب‌بازی کنه و فقط با وعده‌ی جایزه میاد بیرون. جایزه‌هاش بیشتر خوردنی بودن تا الان. یه سری استیکر برجسته هم خریدم که زیاد علاقه نشون نمی‌ده. شب ساناز یه سری جایزه جدید آورد در خونه که نشستم کادوشون کردم. آب‌نبات چوبی، استیکر میوه، لیوان نی دار، مداد رنگی شش تایی، دفتر رنگ‌آمیزی… عصرم مجبور شدم دوتا ماژیک جایزه بدم. خدا رحم کنه به در و دیوار و لباس‌هاش.

 

هری داره میاد

۱۰ آذر ۱۳۹۴

بوی کیک توی خانه پیچیده. کیکی که شیرینی‌اش فقط شیره‌ی خرماست. هنوز مزه‌اش را نچشیدم و عین چی نگرانم که خوب نشده باشد. چون علاوه بر شیره‌ی خرما برای اولین بار نسکافه هم توی کیکم ریختم. در حالی‌که عاقلانه بود هرکدام را قبلن جدا امتحان می‌کردم. ولی دست خودم نیست. شیرجه زدن در استخرهایی با عمق نامشخص از ویژگی های بارز من است. خیلی وقت‌ها نه تنها عمق استخرها را نمی‌دانم که حتا  مطمئن نیستم آبی آن تو باشد. با این حال چشم‌هایم را می‌بندم و می‌پرم. بعضی وقت‌ها هم می‌پرم برای پی بردن به وجود استخر. این آخری نیاز به روان‌کاوی جدی دارد.

یک جای خوبی توی خانه برای خودم دست و پا کردم. یکی از کاناپه ها را گذاشتم کنار دیوار موازی تلویزیون. دو صندلی اوپن بیکار هم از آشپزخانه‌ی شرکت آوردم خانه و الان روی همان نشستم و می‌نویسم. چون راحت نیست بین هر پارگراف می‌روم چرخی می‌زنم و برمی‌گردم. الان بین همین دو پارگراف نهال را شستم، کیک را برش زدم و مزه‌اش را چشیدم که بدک نبود و هزار تا کار خرد و ریز دیگر. نهال مشغول خمیر بازی است و هر پنج دقیقه احضارم می‌کند برای دیدن نانی که پخته و مدام می‌پرسد:« مامان؟ می‌خوای با هم خمیر بازی کنیم؟» من می‌روم پای بساطش یک کار جدید مثل سوراخ سوراخ کردن نان با مداد، یا رشته رشته کردن خمیر یادش می‌دهم و برمی‌گردم. با این‌که در لحظه خیلی هیجان از خودش نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد تا ساعت‌ها سرگرم ابتکار من باشد ولی پنج دقیقه بعد باز صدا می‌زند مامان بیا… خمیر را می‌گذارم بین شکل‌هایی که توی بسته‌اش بوده و یک اسب درست می‌شود. می‌گوید «مامان تو خیلی مهربونی.» نمی‌دانم از کجا این ابراز عشق و احساسات را یاد گرفته. این جمله‌های تشویقی و تعریفی که گه‌گاه به من و محسن می‌گوید:« بابا! تو بهترین بابای دنیایی»،  «مامان نارنگی‌ش خیلی سیرین و خوسمه‌ست. دستت درد نکنه.»

هری فرزند مریم تا یک هفته‌ی دیگر به دنیا می‌آید. هیجان زده‌ام. من و هانیه قانعش کردیم اپیدورال نکند و ببیند درد زایمان چه شکلی است. البته خودش هم خیلی مایل نبود. به هرحال قرار است درد که شروع شد زنگ بزند و به جفتمان فحش بدهد بابت راهنمایی‌هایمان. مریم می‌گوید خوشحال باش که دختر داری و خیالم را راحت می‌کند که در بدترین شرایط( این را خودم اضافه می‌کنم) عین گیلمور گرلز می‌شویم. من هم فکر می‌کنم تا یک نمونه از رابطه‌ی صمیمی مادر و پسری توی فیلم‌ها برایش مثال بزنم ولی متاسفانه حافظه‌ام یاری نمی‌کند. امروز بالاخره اسم انتخابی برای پسرش را گفت. نمی‌دانم قبلن این‌جا نوشتم یا نه. وقتی اسم دلخواهم برای نهال را به مریم گفتم عکس‌العمل خیلی خاصی نشان نداد. بعدها گفت که اسم منتخب او هم برای دخترش همان بوده و من خیلی بابت این‌که هر دو یک اسم را دوست داشتیم احساساتی شدم. الان هم برای این‌که اسم پسر انتخابی‌مان یکی است خوشحالم.

شب شده. دل درد دارم. حرف نمی‌زنی. حرف نمی‌زند. خسته شدم. هی به خودم می‌گویم مهم نیست. نباید مهم باشد. هر ساعتی که می‌گذرد فکر می‌کنم دیگر محال است برگردم، برگردد، برگردیم. هر لحظه با خودم می‌گویم تمام شد. ایت دازنت ورک… ولی ته دلم هنوز منتظرم.

زهی فر، زهی نور، زهی شر، زهی شور

۶ آذر ۱۳۹۴

ساعت سه و نیم بود که رسیدم شرکت. سمیه گفت«عه اومدی؟ امروز می‌خواستم بیام دنبالت…» گفتم «خفه شو بابا، یه هفته‌ست اومدی، هرچی می‌گم بیام عیادت می‌گی نه، خودم میام…» گفت «خدایی امروز قرار بود زنگ بزنم، …» نذاشتم ادامه بده. شاکی بودم حسابی. گفت «میرم لباس عوض می‌کنم میام دنبالت.» محل نذاشتم. گفت «میخوای الان با هم بریم بیرون؟» شونه‌هامو انداختم بالا گفتم کفشم خوب نیست. گفت «خب می‌ریم دم خونه کفشت رو عوض می‌کنی…» به موم گفتم کی می‌ری خونه؟ گفت همین الان. یک ساعت بعد هنوز شرکت بودیم. سمیه رفت خونه لباس عوض کنه بیاد دنبالم.

با موم از شرکت رفتیم بیرون. پرسید می‌خوای بریم دریا؟ دریا؟ بله که می‌خواستم. من همیشه دلم دریا می‌‌خواد. نهال رو صندلی‌ش نشسته بود و مدام تکرار می‌کرد بریم کربلا. چرا نمی‌ریم کربلا؟ همین الان بریم کربلا. نمی‌دونم کربلا رو با کدوم مکان تفریحی اشتباه گرفته بود. مستور و مست رو گذاشتیم نشستیم روبروی دریا. دلم می‌خواست پیاده شم ولی دیگه  خیلی رمانتیک و حال به هم زن می‌شد. تازه ممکن بود گریه‌م بگیره. به موم گفتم قدر این‌جا رو نمی‌دونی. قدر شهری که ته همه خیابوناش به دریا می‌رسه. با این آبی قشنگش. گفت این خاصیت همه‌ی جزیره‌های دنیاست…

رسیدم خونه سمیه دم در بود. نهال تو ماشین خوابش برده بود. سمیه گفت بیدارش کن دلم براش تنگ شده. گفتم بداخلاق می‌شه بذار بمونه خونه. هیچ‌جا نمی‌خواستیم بریم. دور خیابونا می‌چرخیدیم. اون از چند هفته‌ای که تهران بود تعریف می‌کرد من هم از تهران خودم. رفتیم کافه هنرمند. پشت میز دونفره نشستیم و همین‌طوری حرف زدیم. من همین‌جوری آماده به گریه. از رفتن حرف می‌زدیم، از موندن، از تنهایی که کون همه‌ی آدم‌های این‌جا رو پاره کرده، از این‌که هیشکی استیبل نیست، همه منتظرن برن، مغازه‌ها ماه به ماه عوض می‌شن، آرایشگرا برمی‌گردن شهرشون، کلاس‌ها تشکیل نمی‌شن چون معلم‌ها و مربی‌ها رفتن مرخصی‌های چند ماهه… همه‌چی موقت، همه آویزون. گفت چیشو دوست داری؟ گفتم دریا رو. گفت خب وقتی پیر شدی بیا. شصت سالگی، هفتاد سالگی…

رفتیم خون نهال رو برداشتیم، ماشین‌ها رو عوض کردیم. سی دی آهنگی که براش زده بودم رو گذاشتم و اونایی که حفظ بودیم رو با صدای بلند اجرا کردیم. اشک‌ها رفته بودن عقب‌تر. حالم بهتر بود. پارک شهر پیاده شدیم که نهال یه کم بازی کنه. گفتم ضبط رو روشن بذار ماشین رو خاموش کن. همین‌طوری یه دفه خاموش کن. گفت چرا؟ چه فرقی داره؟ گفتم برای این‌که وقتی سوار می‌شی یادت نیست ضبط روشنه، استارت که می‌زنی آهنگ با صدای بلند می‌کوبه تو صورتت… یه کم نگاهم کرد. گفتم خیلی حال می‌ده، راست می‌گم. آهنگ چی بود؟ آی یارم بیای نامجو. خیلی خاطره داشت برام. حالم خوب بود روزایی که گوشش می‌دادم. عجیبه که همه‌شم حفظم. چون هنوز نتونستم یه لالایی برای نهال حفظ کنم. تو پارک هی به نهال می‌گفتیم برو بازی کن، سرسره، تاب… نهال می‌گفت نه بریم قدم بزنیم. نیم ساعتی قدم زدیم ولی نهال باز دستم رو می‌کشید که بریم قدم بزنیم. یه جا نگه‌ش داشتم. گفتم «مامان جون! قدم زدن اینه. الان ما داریم قدم می‌زنیم. قدم زدن همون راه رفتنه.» چند ثانیه‌ای نگاهم کرد و گفت «خب! پس بریم خونه» و رفتیم خونه.

RSS