پزشک خاندان

۲۱ خرداد ۱۳۸۹

: ببین حالا که اومدی این‌جا می‌تونی یه آمپول ب‌کمپلکس به من بزنی؟

– نه نمی‌تونم. ب کمپلکس واسه چی؟

: واسه تقویت. پریروز رو پله‌برقی افتادم زانوم داغون شد. دیروز جدول رو ندیدم پام پیچ خورد. به نظرم ضعیف شدم.

– به نظر من ب‌کمپلکس لازم نداری، جلو پات رو نگاه کنی حله.

: مسخره، بدنم ضعیفه کلن. می خوام ب‌کمپلکس بزنم فردا شاداب برم سر کار.

– ببین من یه‌ بار به یه پیرزن آمپول زدم که بعدش تا یک ساعت نتونست از جاش بلند شه، یک ‌دفعه هم استادم دوتا آمپول داد دستم. گفت یکی ‌رو بزن این‌ور، یکی رو اون‌ور. من پرسیدم این‌ور اون‌ور یعنی چی؟ آمپول رو از دستم گرفت خودش زد. حالا اگه می‌خوای من آمپولت رو بزنم حرفی ندارم.

:واقعن تو این ده سال آمپول نزدی؟؟ خاک بر سرت! حداقل تو خونه تمرین می‌کردی با یکی.

– مامانم می‌گه بمیره هم حاضر نیست من به‌ش آمپول بزنم، هربار می‌ره درمونگاه. می‌گه با پرتقال تمرین کنم.

: : )) به پرتقال آمپول زدی؟ جیغ نزد؟

– یه‌دفعه اون اولا به یه گلابی آمپول زدم اعتراضی نکرد.

خاطره‌ی سفید

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

یک روزی نمی‌دانم سال چندم دانشگاه بابای سمیه آمد دانشگاهِ ما. تابستان بود انگار. بنده‌خدا با شصت‌وخرده‌ای سال معلوم بود خیلی پیاده راه آمده،  صورتش از عرق خیس بود و مثل یک لبو سرخ شده‌بود. مدام با یک دستمال، گردن و پیشانیِ‌اش را پاک می‌کرد. یک بلوز هم پوشیده‌بود که از سفیدی می‌درخشید. سمیه ما را تک‌تک به بابایش معرفی کرد. ما یکی‌یکی سلام کردیم و او با نفس‌نفس جوابمان را داد. صدایش را یادم نیست. فکر می‌کنم سمیه همه‌ی ژن پرحرفی‌اش را از مادرش به ارث برده‌باشد. راضیه پیشنهاد داد از بوفه نوشابه بگیریم برای بابای سمیه که خیلی راه آمده و تشنه است. آن زمان این نهایت امکانات پذیرایی ما بود. رفتیم بوفه نوشابه شیشه‌ای گرفتیم و پنج نفری نشستیم روی پله دانشکده نوشابه خوردیم، چند جمله‌ی بیمزه هم گفتیم که بابای سمیه خیلی خندید. تنها شباهت سمیه با او همین خنده‌های بی‌صدایش بود که پوست سفیدش را عین لبو می‌کرد. این تصویر سالهاست یادِ من مانده. هربار ‌که سمیه از پدرش حرف می‌زند من یاد آدمِ ساده و کم‌رویی می‌افتم که خنده‌ی خوبی داشت. خوشحالم برای این خاطره. ناراحتم برای این‌که فردا می‌رویم آن پیرمردِ سفید را بسپاریم به خاک.

پارسال همین روز بابای یاسمن مرد. از او هم زیاد خاطره داشتم. می‌خواهم کمی به خودم حق بدهم و دهم اردیبهشت‌ها را دوست نداشته‌باشم.

کُره

۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

صبح با کفش تق‌تقی رفتم مزون. چه‌قدر سخت بود خدا. هرچی شعر خواندم که حواسم پرت شود نشد. وقتی رسیدم دیدم پوست پشت پایم چسبیده به جورابم و جدا نمی‌شود. با آن‌همه درد، تازه توی راه یک کره‌ی زمینِ کریستالی رومیزی هم خریدم. رسیدم مزون گذاشتم روی میز هی چرخاندم‌ش. بعد دیدم حرکتش نرم نیست خواستم با دندان پیچش را شل کنم که احساس کردم دندانم ساییده‌شد. مهین خانم گفت ” آخه پیچ رو کی با دندون باز می‌کنه عزیزِ من؟” راست هم می‌گفت. این‌همه شعر هست “پسته رو با دندون نشکن” حتمن باید برای پیچ هم شعر بگویند که تو عقل‌ت برسد پیچ را با دندان باز نکنی؟ مهین خانم از وقتی مادرش فوت کرده هر روز می‌آید مزون، خانم یاری هم آمده‌بود چون دیشب با یکی از اقوامش بگومگو کرده و امروز از ترس تلفن او زده بیرون. یعنی من خوشحال‌ترینم آن‌جا. یک خانمی هست مریم خانم، دوخت‌کار خفن است. امروز آمد زیپ مخفی دوختن را یادمان داد. البته من آن موقع داشتم با مجید سر کره‌ی زمینم دعوا می‌کردم. می‌گفت “نمی‌ذارم ببری خونه‌تون” گفتم “پسر من اینو خریدم دو سه روز باهاش خوش‌گذرونی کنم، تو که می‌گی خودت کره داری” بعد حواسش رفت به نقاشی کشیدن من هم رفتم زیپ دوختن را یاد گرفتم. زیپ اولی که مریم خانم دوخت خراب بود چون هیچ‌کس امتحانش نکرده‌بود. برای همین عوضش کرد. حالا بعدن سر فرصت با عکس یاد می‌دهم زیپ مخفی چه‌طور دوخته می‌شود. مهین خانم چندتا فوت خیاطی هم از مریم خانم پرسید. مثلن گفت “ساسون جلوی دامن بعضی وقت‌ها باد می‌کنه، چه‌کار کنم؟” راه حلش این بود که باید سر ساسون خیلی خیلی تیز و باریک شود. یعنی یک مثلثِ خیلی متساوی‌الساقین. با زاویه راس ده مثلن. من خیلی دوست ندارم مریم خانم بیاید مزون چون آن‌قدر سریع است که همه‌ی ما را دستپاچه می‌کند و اعتماد به نفس برای کسی باقی نمی‌گذارد. اشرف‌السادات خودش فهمیده و لباس‌ها را می‌دهد ببرد خانه بدوزد.

با خانم یاری برگشتم خانه. سه ساعت و نیم کار! البته اشرف‌السادات گفت فردا صبح باید بیایی. مامان زنگ زد که “ناهار بیا این‌جا خاله‌ها همه هستن” اول هیجان‌زده شدم گفتم “باشه” بعد یک‌دفعه یاد کفش تق‌تقی افتادم و گفتم “اول باید یه سر برم خونه، عصر میام” این شد که الان برگشتم خانه. یک ماهیتابه روی گاز بود. فکر کردم مامان چیزی پخته برایم، درش را برداشتم دیدم آبگوشت است. واقعن به مامان افتخار می‌کنم که توی ماهیتابه آبگوشت پخته. حالا کاش پخته‌بود. نیم‌پز خاموش کرده رفته. توی یخچال یک ظرف آش پیدا کردم دستپخت خاله و با همان خودم را سیر کردم. احتمالن اگر الان راه بیفتم باز به ناهارشان برسم. ساعت ناهارشان یک‌جوری است که یک ساعت بعدش ما شام می‌خوریم.

توی راه که با خانم یاری برگشتم هیچ حرفی نداشتیم بزنیم. نه این‌بار، همیشه که با هم برمی‌گردیم این‌طور است. تا پایمان را می‌گذاریم بیرون انگار همه‌ی اشتراکات‌مان از بین می‌رود. سکوت مطلق برقرار می‌شود. درست است که سی چهل سال از من بزرگ‌تر است ولی توی مزون خیلی حرف می‌زنیم و می‌خندیم. تازه نظراتش هم همیشه به نظرِ من نزدیک است ولی توی راه انگار هم را نمی‌شناسیم. واقعن عذاب می‌کشم که ده دقیقه این‌همه سکوت می‌کنیم. تمام مسیر چشمم به در و دیوار است که چیزی پیدا کنم درباره‌اش حرف بزنیم ولی کائنات هم هم‌کاری نمی‌کنند. امروز تا پای آسانسور داشتیم سه‌نفری با مهین خانم به کفش‌های تق‌تقی من می‌خندیدیم. همین که خداحافظی کردیم و در آسانسور بسته‌شد باز آن سکوت محض برقرار شد. احساس می‌کنم ما روباتیم و برنامه‌ریزی‌مان جوری است که فقط توی فضای مزون با هم ارتباط برقرار می‌کنیم. بیرون که می‌آییم خاموش می‌شویم.

گرفتن

۸ فروردین ۱۳۸۹

دیشب داشتم سریال دو نفر و نصفی رو می‌دیدم و هارهار با خودم می‌خندیدم. ساعت بالای سرم بود حال نداشتم از جام بلند شم ببینم چنده. ساعت ما از اوناست که سر هر ساعتی به تعداد دنگ دونگ می‌کنه و نیم ساعت‌ها رو فقط یک دنگِ خالی می‌زنه. یه دنگ زد، فکر کردم آخیش ساعت دوازده و نیمه. یک‌کم فکر کردم یادم  اومد دوازده داشتم تو یخچال دنبال خوراکی می‌گشتم پس می‌تونه یک هم باشه. نهایتن سقف فکرم رو گذاشتم یک‌ونیم که وقتی بلند می‌شم زیاد جا نخورم. خیلی جدی با خودم توافق کردم این قسمت تموم شه برم بخوابم که صبح قبل از نه بیدار شم. ده دقیقه بعد همون‌طور که نیشم باز بود بلند شدم ساعت رو نگاه کردم، بیست دقیقه به چهار بود. قشنگ داغون شدم. مثلن می‌خواستم صبح زود بیدار شم زنگ بزنم به راضیه. شب سمیه اس‌ام‌اس داد‌ه‌بود “خونه‌ای زنگ بزنم؟” داشتم فیلم می‌دیدم گفتم “صبح می‌زنگم.” فکر کردم می‌خواد درباره‌ی پایان‌نامه و دفاع سوال بپرسه. بلافاصله اس‌ام‌اس داد “به درَک یه خبر خیلی خوب داشتم. حالا  تا صبح بمیر از فضولی.” به همه خبرهای خوب احتمالی فکر کردم. گفتم ته‌ش اینه که زهره حامله‌ست ولی باز واسه این‌که تو ذوقش نخوره پرسیدم “چی؟ اولش رو بگو.” بدون ذره‌ای مقاومت گفت “راضیه رو گرفتن.” فکر کنید همین کلمه‌ی گرفتن رو  اگر محمد می‌گفت من فکر می‌کردم راضیه رفته زندون، حالا که سمیه گفته می‌دونم یعنی عروسی و شادی. چنین زبونِ شیرینی‌اه فارسی یا در چنین زمونه‌ای زندگی می‌کنیم! خلاصه که خوشحال شدم، عاشقیِ راضی از حامله‌گی زهره بهتره به نظرم. به سمیه گفتم خودم صبح زنگ می‌زنم راضیه. راضیه از اوناست که آدم رو به خاطر زیاد خوابیدن دعوا می‌کنه. می‌گه “تا الان خواب بودی؟؟؟؟” نمی‌فهمم چه فایده‌ای داره که مچ من رو این‌جوری بگیره. من که همیشه می‌گم صبح‌ها می‌خوابم. الان ساعت دوازده ظهره من هنوز به راضی زنگ نزدم. فقط اس‌ام‌اس دادم “کی گرفتت؟” جواب داد، جواب دادنی! فهمیدم عیدم به‌ش تبریک نگفتم، حالشم نپرسیدم. اون‌روز تو امامزاده داوود هم اس‌ام‌اس داد جوابش رو ندادم. این‌جور آدمیه که توی یک اس‌ام‌اس همه‌ی این‌ها رو به روت می‌آره. تلفن هم که می‌زنم یک نیم ساعتی همین بحث‌ها رو داریم. خوشم می‌آد که بعد از ده سال کم نیاورده. الان باز براش نوشتم “اوکی عیدت مبارک، کی گرفتت؟” بیشتر غر نزد. حوصله‌ کنم فردا پس‌فردا زنگ بزنم جزئیات رو بپرسم. آدما این‌جور وقت‌ها دوست دارن پرسیده‌شن. (با تأکید بر آدما)

قلب‌ها

۲۶ اسفند ۱۳۸۸

فعالیت اقتصادی هنوز ادامه دارد. عزیزِ دلم بیست قلب بزرگ و کوچک سفارش گرفته که دو روز وقت دارم همه‌اش را تحویل بدهم. خودش چند روز پیش خیلی کمک کرد، امروز گفت بلد نیست و فقط می‌تواند بگوید از هر رنگی چندتا بدوزم. روی یکی از قلب‌ها می‌نویسم B، می‌گویم “این B اول چیه؟” جواب می‌دهد “بهنام” می‌گویم” هاه پس اول فامیلش رو نوشته، اسم‌ش چیه؟” چند لحظه مثلِ خنگ‌ها نگاهم می‌کند و می‌گوید “اسم‌ش هانیه‌ست، فامیلش آقامیره، گیر نده” دوزاری‌ام می‌افتد و گیر نمی‌دهم.

تلفن‌م از عصر زنگ می‌خورد. یک شماره‌ی ایرانسل بود. از پسرِ همسایه به بعد شماره‌های ناشناس را جواب نمی‌دهم. اس‌ام‌اس آمد” تو چرا جواب نمی‌دی، بازشت خانم هستی داری پرچمش می‌کنی زشت داری” از هرطرف گوشی را گرفتم نفهمیدم یعنی چی. فکر کردم شاید یکی می‌خواهد من را بخنداند. اس‌ام‌اس زدم” این چه زبونی بود؟ تو کی‌ای؟” بلافاصله جواب داد. با این پیشنهاد ‌که تو بیا یک چیزی را بخور و خودتی “حالو”، از روی پیشنهادش حدس زدم دختر باشد. جواب دادم ” خانم یا آقای بی‌تربیت اشتباه گرفتی، شماره‌ت رو چک کن مزاحم نشو” ول‌کن نبود. منظور بدون فحشش از جمله‌ی بعدی این بود که “تو جواب بده مزاحم نشم” پشت‌بندش دوبار دیگر زنگ زد. هرچه فکر کردم دیدم از پسش برنمی‌آیم و گوشی را خاموش کردم. الان که روشن کردم دیدم اس‌ام‌اس داده “انترِ زشت جواب بدوگرنه شیشه‌هاتومیشکنم. بابالنگ‌دراز خوب جمعه دیدمت خیلی زشتی هیچکس باورش نشد فکر کردم افغانی‌ هستی همه تعجب کردن حق داردوست نداریدزداری بدترکیب چوب خشک”. خیالم راحت شد که هیچ‌کدام از شرایط‌ش را ندارم. خندیدم به حرف‌هایش ولی دلم هم سوخت. لابد جمعه یکی را با دوستش دیده، قلب‌ش شکسته، دارد برای منِ اشتباهی خط‌ونشان می‌کشد، معلوم نیست شیشه‌های خانه‌ی کدام بدبختی را بشکند، آخرش هم دستش به هیچ‌جا بند نیست.

RSS