جهان هر روز خالی‌تر می‌شود

۲ دی ۱۳۹۵

آدم‌ها دربه‌در دنبال تکیه‌گاه می‌گردند. توی مهمانی‌ها دنبال یک مبل‌اند که رویش لم بدهند، توی اتوبوس دنبال یک میله، توی هیات و حسینیه دنبال یک ستون… یک جایی که شل کنند. اما همه‌ی میله‌ها بالاخره یک روزی می‌افتند به قیژقیژ، صندلی ها پر می‌شوند، آدم‌ها پیر می‌شوند، گم می‌شوند… امان از وقتی که آدم‌ها را از دست می‌دهی. تکیه‌گاه‌ها را. امان از آن روزی که می‌فهمی دیگر نمی‌شود روی یک نفر حساب کرد. روزهایی که جهان خالی می‌شود.

من خیلی تکیه‌گاه از دست داده‌ام. اولین‌بار یکی دوسال طول کشید تا فهمیدم. تا پذیرفتم. دفعه‌های بعد کمتر طول کشید. شش ماه، دوماه، چند هفته… از یک جایی هم یاد گرفتم روی هر طاقچه‌ای ننشینم. هرکس به رویم خندید کنارش شل نکنم. که بعدش درد نکشم. لامصب دردش خیلی ماندگار است. با این‌حال هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که نباید لم داد. مگر می‌شود بروی خانه‌ی مادرت و شل نکنی؟ آدمیزاد باید یک جاهایی از پا بنشیند. این است که هنوز با ترس و لرز دنبال ستون‌های جدیدم. دهن خودم و بقیه را سرویس می‌کنم تا اعتماد کنم. صدبار پایه‌های صندلی‌ام را چک می‌کنم. گوش‌هایم تیز است که صدای قیژقیژ رابطه‌ها را بشنوم، که  زودتر بفهمم آدمها کی جاخالی می‌دهند و تکیه‌م را بردارم. که کمتر درد نصیبم بشود…

دیروز صبح یک بار دیگر جهان خالی شد. وقتی با روحی خداحافظی کردم. وقتی داروهایم را گرفتم. وقتی پیاده راه افتادم سمت آرایشگاهی که ناهید را برای عروسی خوشگل می‌کردند. همه آدم‌ها صامت و ثابت شده‌بودند. چالش مانکن طور. روحی جلوی رویم لغزیده بود. دفعه‌ی قبل هم. ولی خودم را زده بودم به خنگی. این‌بار لحظه‌ی خداحافظی دوزاری‌ام افتاد. چقدر سخت بود که تکیه‌ام را از رویش بردارم. بعد از یکسال و اندی. چقدر دردناک. قرار بود شادترین روز زندگی ناهید کنارش باشم و درست همان روز جهان خالی شده‌بود. تمام مدتی که مدل ناخن ناهید را انتخاب می‌کردم و سعی می‌کردم هیجانزده باشم، داشتم به خودم فحش می‌دادم که چرا به عقلم نرسید امروز روحی را نبینم؟ و امروز نفهمم که آخر خطیم. می‌خواستم به ناهید بگویم من امروز نمی‌توانم کنارت باشم. ولی هربار نگاهش کردم توی چشم‌هایش عروسی بود. قرار بود از لحظه لحظه‌ی خوشحالی‌اش عکس بگیرم. جان می‌کندم که انرژی‌های منفی‌ام توی هوایش پخش نشود. آن وسط باید تکلیفم را با صندلی‌ام روشن می‌کردم. وقتش شده بود از جایم بلند شوم. قبل از این‌که زمین بخورم…

دیروز روز خوشی بود. با این‌که تا آخر شب هنوز آدمها تکان نمی‌خوردند. ترافیک را حس نکردم. شلوغی شب یلدا را. ناهید خوشحال بود. همه چیز درست و به موقع اتفاق افتاده بود. یک مراسم خط به خط طراحی شده‌‌ و شاد. من بخشی از این ماجرای شاد بودم و همین دردم را کمتر می‌کرد. وقتی رسیدم خانه حس کردم می‌توانم بنویسم. می‌توانستم تکه‌هایی از روز را ثبت کنم. بعد از مدتها نوشتنم گرفته‌بود. صبح شروع کردم به نوشتن. از صبح تا الان که ساعت یک نیمه‌شب است توی سرم می‌نوشتم. خوبی‌اش این است که دیگر از گزارش دادن چیزهایی که توی سرم می‌گذرد نمی‌ترسم. از تحلیل‌های اشتباه. از مثل بقیه بودن. از این‌که کسی ‌پازلم را حل کند. این‌جا توی نوشته‌ها می‌توانم هرچقدر دوست دارم سخت باشم. خیالم راحت است که کسی بابت جمله‌های سرد و مبهم مجازاتم نمی‌کند…

بدی‌اش این است که درد دارد، و جهان هر روز خالی‌تر می‌شود.

ای داد

۲۲ تیر ۱۳۹۵

ساعت ده شب توی حیاط منتظر بودم. با مریم حرف می‌زدم و مثل ابر بهار اشک می‌ریختم. هیچ تلاشی نمی‌کردم هق‌هق‌هایم را نشنود. صدایم می‌لرزید و کج می‌شد. چه اهمیتی داشت؟ ته خط بودم. قرمزترین خط. فکر می‌کردم چقدر از چند شب پیش که فکر می‌کردم بدترین شب زندگی‌ام است بدترم. بدتر آن‌که، بدتر از آن را هم می‌توانستم تصور کنم.

خانه‌ی هانیه بعد از صدبار بدجنسی کردن ف. را دعوت کرده بودیم. احساس غریبگی داشتم. توی آشپزخانه نقش زن کدبانو را گرفته بودم. دلم خیلی هم معاشرت نمی‌خواست. طبق معمول نمی‌دانستم آنجا چکار می‌کنم. بعد از ناهار هانی دیوان حافظ را کوباند روی میز جلوی ف. تا قبل از آن من فال می‌گرفتم. یک‌بار هم مریم چون فکر می‌کردیم یک حامله‌ی زجر کشیده است و فالش درست درمی‌آید. ف. دیوان را برداشت و برای هانی فال گرفت و ما با فک افتاده به تفسیرهایش گوش می‌دادیم. من مدام سراغ شعر را می‌گرفتم، جانی می‌گفت «شعرش رو چیکار داری؟ حرفای خودش باحاله.» پوزخند زدم. نوبت جانی هم با کلی آفرین « ایول و چقدر خوووووب بود و دقیقن…» گذشت. در طول فال بقیه و در طول همه‌ی زمانهایی که ف. بیست تا فنجان چایش را سر صبر نوش جان می‌کرد من داشتم نیت می‌کردم. نیتی که به قول ف. فعل داشته باشد.

جواب من را که خواند خیس عرق شدم. جانی چشم هایش برق می‌زد. از این‌که فهمیده بود من یک راز مگو دارم روی مبل بند نمی‌شد. هانی می‌گفت «چه رازی؟ چی هست که ما نمی‌دونیم؟ پروژه قورباغه؟» جانی می‌پرسید «قورباغه چیه؟ چی شده؟» ف. همین‌طور ادامه می‌داد: «از کی داری مشورت می‌گیری؟ راز راز هم نیست انگار» و با بدجنسی لبخند می‌زد. بدبختی این‌جا بود که تایید هم می‌گرفت. تا جوابش را نمی‌دادم رد نمی‌شد. گفتم «خب دیگه بسه‌مه. برو نفر بعد.» پرسید «واقعن؟ نخونم بقیه‌ش رو؟» گفتم واقعن. فالم تاریخ گذشته بود. یک هفته قبلش همه‌چیز عوض شده بود. از آن شبی که داد زدم «نمی‌خوام، نمی‌تونم، نمی‌کنم…» از آن شبی که داد زدم «من از این به بعد قراره داد بزنم»، دیگر رازی وجود نداشت.

 

No more sharing

۶ خرداد ۱۳۹۵

یه روزهایی شرینگ‌هام زیاد می‌شه. روزهای پر تلفن. هی حرف حرف حرف… آدمها چجوری می‌تونن این‌همه از من حرف بکشن؟ رو دادم به‌شون؟ این‌همه حرف بی‌فایده. بافتن و تکرار. حرفهایی که ممکنه در به درد هیچ‌کس دیگه‌ای نخوره. حسن زنگ می‌زنه نظرم رو راجع به مهاجرت بپرسه. چی بگم به‌ش؟ سه روزه هی طفره رفتم. امروز نظر واقعی‌م رو گفتم. رگباری ریدم به همه‌چی. آخرش گفت حالا بیشتر حرف می‌زنیم و در واقع قطعم کرد. چی‌کار داری نظر من چیه؟ من و تو اشتراکی نداریم. اینم به‌ش گفتم. هی تندتند می‌گفت راست می‌گی، راست می‌گی…

مریم صبحها فیزیوتراپی داره. وقتی تو کابینه زنگ می‌زنه، گوشیش رو قایم می‌کنه تو شالش و با هم حرف می‌زنیم. خنده‌مون می‌گیره از این‌همه سختی که می‌کشه واسه حرف زدن با من. ماجرای ایندفعه‌ی روحی رو براش تعریف می‌کنم. یک‌سره صدای خنده‌ش میاد از پشت تلفن. خودمم این‌طرف دارم می‌خندم. هیچی نمی‌گه ولی. احساس باحال بودن بهم دست می‌ده. بعد اون شروع می‌کنه تعریف کردن. مشورت می‌کنیم خیرسرمون. دونفر بی‌نهایت مثبت درباره‌ی چجوری بی‌نهایت بد بودن به هم مشورت می‌دن و در نهایت می‌رسن به نقطه‌ی صفر. از همینم خنده‌مون می‌گیره…

ناهیدم امروز زنگ زد؟ آره دیگه. با اونم درباره معاشرت حرف زدیم. واسه اون خیلی فسفر می‌سوزونم. به جوری احساس می‌کنم اگر نظرم اشتباه باشه دهنمو صاف می‌کنه. چندباری میس آندرستندینگ شدیم و بدبختم کرده. هنوز از دور و بر اون موضوعات رد می‌شم جای زخماش می‌سوزه. هربارم  به خودم می‌گم نظر خفن نده. با هان و هون تاییدش کن، ردش کن، اصن هرچی تو می‌گی…

عصر می‌رم آرایشگاه ولی سریع برنمی‌گردم خونه. می‌رم یه تیرامیسوی آشغال از سوپری می‌خرم می‌شینم رو یه صندلی تو پارک. هرکار می‌کنم ژست آدمای آزاد و روشنفکر عاشق تیرامیسو رو بگیرم نمی‌شه. مزه‌ش افتضاحه و مجبورم می‌شم پرتش کنم تو سطل آشغال. می‌خوام همون‌جا بشینم و بازی بچه‌ها تو پارک رو تماشا کنم ولی اونم نمی‌تونم. ‌دلم می‌گیره که بدون نهال اومدم پارک در حالی‌که اون جونش درمی‌ره واسه سرسره و تاب. برمی‌گردم خونه. نهال خوابه. همین‌که میام دراز بکشم عکس ع میاد روی صفحه موبایل. دیر زنگ زده. امروز کوپنم تموم شده. گوشی رو سایلنت می‌کنم و می‌رم زیر پتو.

بام

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

رفتیم بام. یه گروه داشتن استوپ هوایی بازی می‌کردن. خیلی هوسناک بود. اون طرف یکی ساز می‌زد. دورش جمع شده بودن همه. تو دلم یه چیزی داشت قل‌قل می‌کرد از ذوق. ذوق همراه بودن با این‌همه آدم که اومدن پی شادی. نمی‌دونم چرا تو جزیره این‌جوری نیست. تو اسکله همه دارن با آرامش قدم می‌زنن، کنار گوشمون یکی مدام می‌گه قایق؟ قایق کف شیشه؟ قایق موتوری؟ یه جوری لختی‌ای (به فتح ل) می‌گیرتمون اونجا. استوپ هوایی؟ ده سال دیگه هم اونجا بمونیم کسی تو ساحل توپ بازی نمی‌کنه. گرمه. همه خسته‌ان. همه اومدن سفر، استراحت… می‌خوان لش کنن. چرا باید بدون دنبال توپ؟ اون قسمت بازی‌هاش هم این‌طوری نیست. همه‌چی قانون داره. می‌ری پول می‌دی سوار موز می‌شی. لباس می‌پوشی جلیقه می‌پوشی. پاراسل؟ ساکت میری بالا، ساکتیا رو تماشا می‌کنی، ساکت برمی‌گردی پایین. غواصی هم همین طور. همه‌چی به طرز لج‌درآری آرامش‌بخش و به سوی آرامش. شاید واسه همین دیشب دلم نخواست زیپ‌لاین رو سوار شم. از جنس تفریحات جزیره بود… نه استوپ‌ هوایی با آدمهایی که نمی‌شناسی رو بام تهران.

یه جایی همون دیشب، وقتی داشت آهنگ من مست می‌ عشقم پخش می‌شد اشکام اومدن پایین. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. نمی‌دونم آهنگه واسه کدوم دوره‌ی زندگی‌م بود که قلبمو مچاله کرد. مچالگی از خاطره نبود. از این بود که یادم اومد من چقدر می‌تونم عاشق باشم و الان با زور و ضرب دارم خودمو هوشیار نگه می‌دارم…چرا؟

کارای دیگه‌ای هم کردیم دیشب. تو یه کافه نشستیم لب آبشار کوچولو  و ساعتها منتظر شدیم منو بیارن، سفارش بگیرن، برگردن… وسطهاش سردمون شد رفتیم توی کافه. تا نشستیم سفارشمون رو آوردن در حالی‌که بقیه‌ی آدمهای اونجا هنوز هیچی رو میزاشون نبود. هیچ‌کس نمی‌دونست ما مدتها زیراون  آبشار نشستیم و انتظارمون رو کشیدیم. همین‌که آبمیوه رو گذاشتن جلومون صدای اعتراض بقیه بلند شد که هی ما زودتر اومدیم چرا سفارش ما رو نمیارید؟؟  ما به حرف زدنمون و خوردنمون ادامه دادیم. اونا هم توضیحی نمی‌دادن. اسم کافه هم یادم نیست بگم خدماتشون بد بود تشریف نبرید.

اون بالا نشستیم لب دیوار. ترسناک بود یه کم، ولی کیف داشت. نمی‌دونم چرا این‌همه می‌خندیدیم دیشب. خنده‌ی آزاد و رها. یکی بزرگ توی سرم نوشته بود هون لق همه. فکرهای نکبت می‌اومدن تو سرم، پلاکارد رو می‌دیدن و راهشون رو می‌کشیدن و می‌رفتن. برگشتنی، آب خریدیم و پاستیل. ناهید یه دفه یادش افتاده بود بدنش فرتوت شده و باید به فکر ترمیم غضروفهاش باشه. یه پاستیل هزار تومنی شیبا خیالش رو راحت کرد و برگشت رو یه کله رفتیم پایین. توی راه برگشت از درخت اقاقیا گل چیدیم. عطرش تو خونه‌ی ناهید موند. عطر آرومش.

 

ایران- تهران

۲۱ اسفند ۱۳۹۴

مریم فردا می‌رسد تهران. شاید تا دوهفته‌ی دیگر هم نبینم‌ش. رویا هم امروز و فردا تهران است و دوباره برمی‌گردد یزد. او را هم بیشتر از یک سال است که ندیدم. هربار می‌رود تهران من نیستم. آدمهای توی تهران را هم نمی‌توانم ببینم چه برسد به دورترها. خیاط و سفید را از تابستان ندیدم. همان شبی که خانه‌ی سفید دعوت بودیم و من تنها با آژانس برگشتم خانه و قسم خوردم دیگر هیچ مهمانی راه دوری را با بچه، با آژانس نروم. خیلی‌ها را هم جواب تلفن نمی‌دهم که نفهمند تهرانم…

یک وقت آرایشگاه گرفتم که هر روز زنگ می‌زنم می‌اندازم‌ش عقب. از موم می‌پرسم شنبه هم هستیم؟ می‌گوید بله به احتمال زیاد، ومن زنگ می‌زنم به فاطمه جون و وقتم را می‌اندازم دوشنبه. نمی‌خواهم به موها وقت بدهم که تا سال تحویل دربیایند. باید دیرتر گردنشان را بزنم. به این فکر می‌کنم که می‌شود عید تهران نرفت؟ می‌شود؟

دختر ساعت هشت و نیم خوابید. چند بار بیدار شد و گریه کرد. نمی‌دانم چرا. موقع خواب می‌گفت مامان برام آرزو کن. این یکی را نمی‌دانم از کجا حفظ کرده بود. گفتم باشه مامان جون، چه آرزویی؟ گفت «آرزو کن مِخمون بیاد». نابودم کرد. فردا بعد از ظهر می‌برم‌ش بیرون. پس‌فردا هم. نباید احساس تنهایی کند.

حسن هر روز زنگ می‌زند. هرچقدر می‌گویم دل و دماغ حرف زدن ندارم و بهانه می‌آورم نمی‌فهمد. واقعن نمی‌فهمد؟ می‌خواهد کمکم کند. فکر می‌کند نیاز دارم با کسی حرف بزنم یا چی. صدبار می‌پرسد چه خبر؟ خب دیگه چه خبر؟ خب دیگه… توی یک جزیره‌ی لامصب چقدر خبر هست مگر؟ من از این طرف یکسره می‌گویم هیچ، هیچ، هیچ… دلم برایش می‌سوزد. حال او از من بدتر است. وگرنه چرا اینهمه دنبال خبرهای ناخوشایند و خسته‌کننده‌می‌گردد؟

باید بروم توی پارک بدوم. دیروز رفتم. شب باران آمده بود و هوا خیلی خیلی خیلی خوب بود. سمیه می‌گوید زمان باید همین‌جا بایستد. نباید فصل جهنمی جزیره شروع شود. راست می‌گوید. صبح دلم می‌خواست همان‌طور توی پارک بدوم. پاهایم درد گرفته بود. هنوز هم پادرد دارم ولی مزه‌ی هوا از سرم نرفته. علاقه‌ای به توقف زمان توی این یک هفته ده روز مانده به عید ندارم. علاقه‌ای به تهران رفتن هم ندارم. دوست دارم هواپیما توی یک جزیره‌ی متروکه فرود بیاید. جزیره‌ای با هوای الان اینجا و خلوتی عید تهران.

 

RSS