یاد باد آن‌که نهانت نظری با ما بود؟

۱۷ اسفند ۱۳۸۹


یاد باد؟ نه واقعن یاد نباد. دو سه سال پیش احساس کردم بی‌نهایت دوستش دارم. کمی گذشت، منطق حاکم شد، فکر کردم عشق آتشینم آنی بوده و الان فقط ملو عشق می‌ورزم. یک سال پیش فهمیدم نمی‌توانم دوستش داشته‌باشم، می‌توانم بگویم از این آدم خوشم می‌آید ولی دوست داشتن نه. شش ماه پیش گفتم خوشم نمی‌آید فقط خوب است چنین شخصیتی دوستم داشته‌باشد. دو ماه است صرفن برایش احترام قائلم به عنوان انسانی که عشق و عاشقی بلد است. امروز گوشی را که گذاشتم چندبار با تشدید گفتم کثافت. مردک شعر و غزل زیاد خوانده فکر می‌کند به اوج عشق رسیده؟ یا نه من خنگ بودم نفهمیدم این‌همه وقت اشاره‌اش به کجاست… من خنگ بودم قطعن وگرنه آدم‌ها منظور خودشان را که می‌دانند.

سیم‌پیچ

۷ دی ۱۳۸۹

آدم بعد از یک ماه وبلاگش درست بشه با ذوق و شوق بیاد خونه که یه چیزی بنویسه. صدتا جمله ادبی و نغز آماده کنه… بعد این‌جوری؟ کی گفته الان وقت فرش شستن‌ئه؟ بابا ما سیم‌کشی خونه‌مون ضعیف‌ئه، اون آیفون‌مون هنوز که هنوزه در کسی رو باز نکرده. تازگی‌ها فقط صدای “کیه”‌ی ما رو می‌رسونه به آدم‌های پشت در. ما به همین راضی‌ایم. حداقل مهمون می‌مونه، می‌فهمه ما هستیم. اما این تلفن، واقعن یک خط تلفن اون رشته سیم‌ش چرا باید چهارتا سیم با چهار رنگ مختلف از خودش منشعب کنه؟ مگه نگفتن همه‌جا سادگی؟ گراهام بل با این‌همه رنگ و جینگولک‌بازی تلفن رو برای ما به ارمغان آورد؟ خدا شاهده که نه. دو تا سیم بود سیاه و سفید. الان من صبح رفتم سر کار. یازده شب با بدبختی از مهمونی فرار کردم که بیام صدتا پست درفت بذارم تو وبلاگ. آخه مامان جان الان وقت فرش شستن‌ئه؟ برداشتی هشت متر سیم مودم من رو پیچیدی لای فرش‌ها بردی قالیشویی؟ نمی‌گی من چند روز وقت گذاشتم اینا رو وصله پینه کردم تا برسه به اتاقم؟ بعد اون سیم تلفن آخه دیگه پیدا شدنی‌ئه؟ یک هفته کارم بود تو اون ترمینال سیم‌های دم در سیم ای‌دی‌اس‌الم رو پیدا می‌کردم. چهارزانو نشسته‌بودم گوشی تلفن رو شونه، اِن فاکتوریل حالت سیم‌‌ها رو به هم وصل کردم تا بوق لعنتی‌ش دربیاد. بعد هی سبز به سفید،سفید به قرمز، سیاه به سیاه… چه‌قدر سختی کشیدم تا این فیش رسید به کو.ن مودم. صاف‌صاف تو چشم‌های من نگاه می‌کنی می‌گی فرش‌ها کثیف بودن دادم قالیشویی؟؟ بابا منم آدمم تو این خونه. وبلاگ می‌نویسم خیر سرم. بها بدید دیگه. اَه!

ادب آداب دارد

۱۶ مهر ۱۳۸۹

آدم بی‌ادب شاخ و دم ندارد. همه‌ی آدم‌های روشنفکر، تحصیل‌کرده، خوش‌مشرب، دنیادیده و نازنین می‌توانند بی‌ادب باشند. ادب آداب دارد که بعضی‌ها یا بلد نیستند یا حال ندارند… توجیه‌شان چیست؟ من آدمی‌ام که توی فکر باشم جواب سلام نمی‌دهم. من آدمی‌ام که تا یک ساعت بعد از ناهار جلوی پای مهمان بلند نمی‌شوم. من آدمی‌ام که روزهای جمعه‌ جواب تلفن‌های با پیش‌شماره هفت و هشت را نمی‌دهم. من آدمی‌ام که اگر اول هفته سرم درد بگیرد تا آخر هفته به بچه‌های زیر ده سال لبخند نمی‌زنم. من آدمی‌ام که اگر بین ساعت هفت تا هفت و نیم بیدار شوم به هرکس کنارم باشد فحش ناموس می‌دهم. احساس درستی هم دارند. فکر می‌کنند خصلت و ذات که می‌گویند همین‌هاست. فکر می‌کنند یک “من آدمی‌ام” بگذارند اول کارهای مسخره و بی‌ادبانه‌شان خاص بودن‌شان را می‌رساند. به این آدم‌ها نمی‌شود ایراد گرفت که چرا فلان روز ریدی به شخصیت من؟ سریع جواب دارند که “من؟ من آدمی‌ام که کلن می‌رینم.”

وانت

۷ مهر ۱۳۸۹

دارم کتاب‌هایم را جمع‌وجور می‌کنم. جا ندارم. یک سری کتاب دانشگاهی هست که واحدش منقرض شده. مثل برنامه‌نویسی پاسکال. نمی‌دانم برای چی نگه‌ش داشتم تا الان. یک سری هم هست مثل نظریه مجموعه‌ها و کابردهای آن. اولین درس تخصصی‌ام بود که سیزده شدم. اولین نمره‌ی سیزده نه‌ها، اولین درس تخصصی فقط. سیزده که زیاد داشتم. دلم نمی‌خواهد کتابش را بیندازم دور. خیلی یادم هست شب امتحان‌ش چه زجری کشیدم. بازارا دارم مثلن. کسی می‌داند بازارا چیست؟ خیلی کتاب خوبی بود. دیر درکش کردم. دو سال بعد از پاس کردن واحدش تازه فهمیدم حرف حسابش چیست. یک سری کتاب مدیریت دارم، همه نو. اول به خودم گفتم “خاک بر سرت که این‌ها رو خریدی واسه هیچی.” بعد چندتا را که ورق زدم دیدم مثلن توی فصل پنج حاشیه نوشتم. خلاصه فصل. گفتم “ئه لابد این یه فصل جزو درس‌های دانشگاه بوده مجبور بودم بخونم.” برگشتم فصل‌های قبل دیدم باز نوت هست. باورش سخت است ولی انگار خیلی از کتاب‌های مدیریت بحران و تولید ناب و کیفیت فراگیر و کوفت و زهرمار را خوانده‌ام. خلاصه هم نوشتم. جزوه و دفتر هم دارم. الان یکی از سررسیدهایم را باز کردم ببینم اگر جزوه درسی است بندازم دور. دیدم سمیه صفحه اولش این را نوشته : “سازمان آب کار لوله‌کشی یک منطقه را به صورت کنترات به سه ترک واگذار می‌کند. نفر اول زمین را می‌کند، نفر دوم لوله را می‌گذارد و نفر سوم روی آن خاک می‌ریزد. بعد می‌بینند که آب قطع است و جایی آب نشت می‌کند. از آن سه نفر می‌پرسند و آن‌ها می‌گویند آن یکی که لوله را توی زمین می‌گذاشت یک هفته رفته مرخصی.” و من زیرش نوشتم “شنیده‌بودم!”  آدم چه‌طور دلش می‌آید چنین دفتری را بیندازد دور؟ یک دفتر خاطرات هم پیدا کردم درد، درد خالص. با یک نثر ادبی و احترام به آن‌چه خدا خواسته: “الان نوشته‌های قبلی‌ام را خواندم و گریه کردم. نمی‌دانم این روزها بدتر است یا شش ماه پیش. توان مقایسه ندارم ولی می‌دانم همه‌چیز هنوز تلخ است. تنها شیرینی زندگی‌ام تصمیمی است که از سر ناچاری گرفتم و اجرا می‌کنم. همین. خدایا از من بگذز که دیگر توان ندارم تو را به خاطر این شرایط شکر کنم.” یک عکس برگردان باربی هم چسباندم بالای صفحه. با این‌همه خاطرات کاغذی همیشه فکر این‌که وقتی مردم این وانت دفتر خاطراتم را کجا بفرستم، آزارم می‌دهد. کی بخواند که قضاوت نکند، بفهمد، افسوس نخورد به حالم… البته یک نفر را دارم.  منتها چون لجباز گنداخلاق است می‌سپرم بعدها خبرش کنند وانت را تحویل بگیرد.

الگوریتم

۲۱ تیر ۱۳۸۹

تا جا دارد

عاشق نشو.

اگر شدی،

رد شو، عاشق نمان.

اگر ماندی،

ماندی.

از عشق فرار نکن.

RSS