پوفففف

۲۸ خرداد ۱۳۹۶

حالم خوبه. آدم وقتی حالش خوبه باید بنویسه. در واقع باید بگه ولی خب اونایی که مثل من «حرف‌نزن»ان می‌تونن بنویسن. امروز میم ‌گفت می‌دونم که خوبی، خوشی‌ت رو نشون بده. دیدم راست می‌گه. باز دارم نشون نمی‌دم. از چهارشنبه نفسم باز شده ولی به روم نیاوردم. بعد می‌دونید کیفش به چیه؟ به این‌که خوشیه به هیچی وصل نیست جز خودم. داره از توی خودم می‌آد و شاید بشه همینطور به تولیدش ادامه بدم. خود این فکر یه دور انرژی‌بخشه. کاش بتونم نگهش دارم یه مدت…

پنت هاوس

۱۱ خرداد ۱۳۹۵

باد داره خونه رو از جا می‌کنه. نمی‌دونم پایین ساختمون هم به همین شدت طوفانی‌ئه یا ما فقط حس گردباد و طوفان داریم. تو سایت که سرعت باد رو زده بیست و نه کیلومتر که خیلی هم زیاد نیست. سقف خونه‌مون چوبی‌ئه . تهرانی‌ها می‌گن خونه‌تون پنت هاوسه ولی من احساس می‌کنم تو اتاق زیر شیروونی با یه عالمه دیوار قناص و کج و کوله زندگی می‌کنیم. مگه هر طبقه‌ی آخری پنت هاوس می‌شه؟ وقتی ما پنت هاوسیم واحد روبرویی چی‌ئه؟ به هرحال. باد داره این سقف چوبی و پنجره‌های لقش رو می‌بره. من از این صدا خوابم نمی‌بره. یک ماهه که وقتی باد میاد من نمی‌تونم بخوابم. یک ماه؟

دیشب خواب مردن می‌دیدم. همه نزدیکام می‌مردن و من زار زار گریه می‌کردم. وقتی بیدار شدم پیشونی‌م درد می‌کرد و تا الانم درد می‌کنه. امشب نمی‌خوام به زور زود بخوابم. مخصوصن تو این سر و صدا. احساس می‌کنم کلافه‌ترین حالت زندگی‌م رو می‌گذرونم. به هرچیزی که بخوام عمیق فکر کنم اشکم جاری می‌شه. مثل اسفنج پر از آب کنار ظرفشویی‌مون وقتایی که اشتباهی شیر آب رو می‌گیرم روش. وقتایی که اشباع می‌شه. روحی می‌گه مجال بده. مجال چیه؟

باید بیشتر بنویسم. همه‌ی فایل‌های نصفه نصفه رو لپتاپ رو نگاه می‌کنم ولی چیزی برای اضافه کردن ندارم.

من بطری‌ام

۲۶ بهمن ۱۳۹۴

از صبح چیزی نخوردم. مامان حواسش هست. میوه پوست می‌کند، خرما و گردو قلقلی می‌کند می‌گذارد توی نعلبکی کنار دستم. برای نهال لیموشیرین قاچ می‌کند. نهال نمی‌خورد. به من اصرار می‌کند که «خودت بخور، تلخ نشه.» ترس از تلخ شدن لیموشیرین باعث می‌شود ته مانده‌ی لیموهای نهال را به نیش بکشم. چه ترسها و دغدغه‌های مسخره‌ای… نهال مشغول بازی خودش است. با مامان می‌رود توی اتاق نقاشی می‌کشد، حرف می‌زند، بازی می‌کند… موم اسمس داد و خلاصه‌ای از ماجراهای صبحش را گفت. پرسیدم کی برمی‌گردیم؟ فقط دلم می‌خواهد برگردم. گفت معلوم نیست. پیشنهاد داد شام برویم خانه‌ی آنها. گفتم «منو از جام تکون نده. خودت برو». چرا آشفته‌ام؟ تقصیر ماجراهای دیروز است؟ نه. شاید دیروز نباید روحی را می‌دیدم. دست گذاشت روی جایی که نباید. صدبار گفتم «بی‌خیال، بیا درباره‌ی یه چیز دیگه حرف بزنیم…» دست گذاشت و آنقدر فشار داد که بی حس شدم. تعریفی از وضعیتم ندارم. الان نوشتم می‌خواهم برگردم خانه ولی مطمئن نیستم. برگردم چه کار کنم؟ همه چیز روی هواست. دیشب فکر می‌کردم باشگاه حالم را خوب می‌کند. ولی با خود دیشبم هم موافق نیستم. هیچ بعید نیست وسط یکی از تمرین‌ها، بدن و ذهنم بی‌حس شود و مثل یک بطری پلاستیکی حرارت دیده جمع شوم توی خودم…

واعظان عزیز

۱۱ شهریور ۱۳۸۹

می‌پرسه روزه می‌گیری؟؟ با لحن “آخی سرطان داری؟؟” خفه که نمی‌شه. ادامه می‌ده اعتقاد هم داری؟ هرسال یک نفر هست این سوال رو از یکی دیگه بپرسه. حالا باز رفتارشون با روزه خوبه. نماز که واقعن ته اُملی‌ئه. نماز می‌خونی؟؟ لابد خیلی مثبتی. مذهبی‌ای نه؟ منم می‌خوندم ولی بعدش فهمیدم… باباجان من نمی‌خوام بدونم تو چی‌کاره بودی الان چی فکر می‌کنی. هروقت دلم خواست بدونم می‌پرسم. کارمونه ور بریم به اعتقادات هم. یکی نماز می‌خونه روزه نمی‌گیره، روزه می‌گیره نماز نمی‌خونه، عرق می‌خوره وایمیسه نماز، با دوست دخترش می‌خوابه می‌ره غسل می‌کنه. با حجاب فحش می‌ده به ا.ن، بی‌حجاب طرفدار انقلاب‌ئه. دوست داره. می‌فهمی؟ دوست داره این‌جوری مسلمون باشه. تو خدایی؟؟ چرا اینا تو ذهن ما جداجدا دیده‌نمی‌شه؟ چرا عجیبه برامون؟ آدما دوست دارن به یک چیزایی معتقد باشن در عین حال به همه نشون بدن که از قید یک سری اعتقادها آزادن. چرا می‌خندید به یکی که با لاک نماز می‌خونه؟ یعنی خیلی احکام بلدید یا از رو رساله زندگی کردن خیلی هنره؟ هرسال یکی هست که روضه بخونه روزه واسه کلیه‌ها ضرر داره. کل با سوادی‌ئه؟ یا خیرخواهی، که یکی از کاری که خوشش می‌آد دست بکشه؟ فکر می‌کنید کسی هست این چیزا رو تو تاکسی و صف شیر وگوشت نشنیده‌باشه؟ یا برعکس، کسی هست آوای کرکننده‌ی اسلام به گوشش نرسیده باشه، ندونه نماز با لاک فلان؟ مهم اینه که اون یارو انتخاب کرده چهارده ساعت آب و غذا نخوره، اون یکی هم عشقش می‌کشه هرجا هرشکلی هست بایسته به نماز. هوف… بیاید دست از سر هم برداریم بچه‌ها. خدا همین یکی بس‌ باشه، ما هم سیب‌مون رو بخوریم. بهتر نیست؟

مملکته

۱۶ بهمن ۱۳۸۸

اس‌ام‌اس‌هام از دیشب ویتینگ مونده، چت و ایمیل رو قطع کردن، رابطه‌‌ی ما هم که طبق معمول به گوز بنده. حواسم باشه حسابِ همه‌ی این روزهای نکبتی رو داشته‌باشم، پس‌فردا که برک آپ کردیم زیاد دنبال دلایل پیچیده‌ی عشقی و عاطفی نگردم.

RSS