مدل کت و دامن

۱۵ مرداد ۱۳۹۰



خیلی دلم تنگ شده برای آموزش خیاطی. دور شدم ازش. اشرف سادات هم اسباب‌کشی کرده به یک خیابانی که دو خط تاکسی و یک خط اتوبوس و ده دقیقه پیاده‌ تا خانه‌ی ما فاصله دارد. این مدل‌ها را از توی ژورنال‌های شرقی‌اش عکس
گرفتم. بیشتر مدل کت و دامن اسپورت است که پارچه‌ی خیلی گرانی هم نمی‌خواهد. من که کت آستین کوتاه را به رسمیت نمی‌شناسم به شما هم توصیه می‌کنم این‌ها را با آستین بلند یا سه‌ربع بدوزید. دارم جان می‌کنم عکس‌ها را لینک بدهم به عکس با اندازه واقعی… هه خودش هوشمند لینک شده!

 

برمی‌گردم؟

۱۹ شهریور ۱۳۸۹

یک ماه هست که مزون نرفتم. خبر هم نگرفتم که شرمنده نشوم. دیشب به فاطمه اس‌ام‌اس دادم “چه خبر؟ فردا بیام؟ تعطیلات تهران‌اید؟” بلافاصله جواب داد ” متأسفانه در حال حاضر هیچ‌کدوم ایران نیستیم. پاشو بیا بینیم بابا” تا ده دقیقه می‌خندیدم. دلم تنگ شده‌بود وحشتناک. صبح که رسیدم اشرف‌السادات با یک خانمی که فقط تخصص‌ش دوخت چادر است جلسه داشت. داشتند سعی می‌کردند با یک قواره چهار متر و نیمی برای یک خانم یک و هفتاد سانتی چادر ببرند. که آخرش دیدند نمی‌شود و پایین چادر چهل‌تکه در می‌آید. بعد اشرف‌السادات زنگ زد به یک خانم دیگر که تخصص کت و دامن است و گفت عصر می‌آید هرچه را تمام کرده ببرد. یک ساعت داشتند پشت تلفن سر دالبر یقه‌ی یک کت بحث می‌کردند که پارچه را چه‌طور برسانند. نمی‌دانم دوتایی چه‌طور پشت تلفن منظور هم را می‌فهمیدند، ولی می‌فهمیدند. من توی دلم بود که تا سه بمانم ولی اشرف‌السادات گفت تا چهار هستی. بعد لیلا آمد و پاهایش را انداخت روی میز و روی یقه‌ی یک تاپ سنگدوزی کرد.  هم حرف زدیم هم خندیدیم. اشرف‌السادات گفت “جات خالی بود زهرا، خانوم یاری هر روز می‌گفت این کارا کارای زهراست ما بلد نیستیم.” لیلا هم تأیید کرد که کارهای اسکولی تو را هیچ‌کس انجام نمی‌دهد. وقتی داشت از دوختن سنگ روی تاپ غر می‌زد من گفتم “خب بیا تو این پاپیون رو درست کن من سنگ بدوزم” که گفت “صدساااال. تا شب هم سنگ بدوزم راضی‌ام.” من نمی‌دانم کجای کارهای من اسکولی است. به لیلا می‌گویم منظورت از اسکول‌کاری همان خرکاری است؟ جواب می‌دهد نه این‌ها با هم فرق دارند. هنوز تشخیص ندادم تخصص‌م چیست و از کدام کار خیاطی خوشم می‌آید. فقط می‌دانم کارهایی که حال همه را به هم می‌زند گردنِ من است. نه فقط در خیاطی، کل زندگی‌ام همین است و احساس بدی هم ندارم… دلم تنگ شده. دیدی یک وقت‌هایی نشستی توی جمع، همه کسانی که دوست داری هستند ولی باز احساس دلتنگی می‌کنی؟ این‌جوری بودم امروز. تا پنج هم ماندم ولی سیر نشدم.

کُره

۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

صبح با کفش تق‌تقی رفتم مزون. چه‌قدر سخت بود خدا. هرچی شعر خواندم که حواسم پرت شود نشد. وقتی رسیدم دیدم پوست پشت پایم چسبیده به جورابم و جدا نمی‌شود. با آن‌همه درد، تازه توی راه یک کره‌ی زمینِ کریستالی رومیزی هم خریدم. رسیدم مزون گذاشتم روی میز هی چرخاندم‌ش. بعد دیدم حرکتش نرم نیست خواستم با دندان پیچش را شل کنم که احساس کردم دندانم ساییده‌شد. مهین خانم گفت ” آخه پیچ رو کی با دندون باز می‌کنه عزیزِ من؟” راست هم می‌گفت. این‌همه شعر هست “پسته رو با دندون نشکن” حتمن باید برای پیچ هم شعر بگویند که تو عقل‌ت برسد پیچ را با دندان باز نکنی؟ مهین خانم از وقتی مادرش فوت کرده هر روز می‌آید مزون، خانم یاری هم آمده‌بود چون دیشب با یکی از اقوامش بگومگو کرده و امروز از ترس تلفن او زده بیرون. یعنی من خوشحال‌ترینم آن‌جا. یک خانمی هست مریم خانم، دوخت‌کار خفن است. امروز آمد زیپ مخفی دوختن را یادمان داد. البته من آن موقع داشتم با مجید سر کره‌ی زمینم دعوا می‌کردم. می‌گفت “نمی‌ذارم ببری خونه‌تون” گفتم “پسر من اینو خریدم دو سه روز باهاش خوش‌گذرونی کنم، تو که می‌گی خودت کره داری” بعد حواسش رفت به نقاشی کشیدن من هم رفتم زیپ دوختن را یاد گرفتم. زیپ اولی که مریم خانم دوخت خراب بود چون هیچ‌کس امتحانش نکرده‌بود. برای همین عوضش کرد. حالا بعدن سر فرصت با عکس یاد می‌دهم زیپ مخفی چه‌طور دوخته می‌شود. مهین خانم چندتا فوت خیاطی هم از مریم خانم پرسید. مثلن گفت “ساسون جلوی دامن بعضی وقت‌ها باد می‌کنه، چه‌کار کنم؟” راه حلش این بود که باید سر ساسون خیلی خیلی تیز و باریک شود. یعنی یک مثلثِ خیلی متساوی‌الساقین. با زاویه راس ده مثلن. من خیلی دوست ندارم مریم خانم بیاید مزون چون آن‌قدر سریع است که همه‌ی ما را دستپاچه می‌کند و اعتماد به نفس برای کسی باقی نمی‌گذارد. اشرف‌السادات خودش فهمیده و لباس‌ها را می‌دهد ببرد خانه بدوزد.

با خانم یاری برگشتم خانه. سه ساعت و نیم کار! البته اشرف‌السادات گفت فردا صبح باید بیایی. مامان زنگ زد که “ناهار بیا این‌جا خاله‌ها همه هستن” اول هیجان‌زده شدم گفتم “باشه” بعد یک‌دفعه یاد کفش تق‌تقی افتادم و گفتم “اول باید یه سر برم خونه، عصر میام” این شد که الان برگشتم خانه. یک ماهیتابه روی گاز بود. فکر کردم مامان چیزی پخته برایم، درش را برداشتم دیدم آبگوشت است. واقعن به مامان افتخار می‌کنم که توی ماهیتابه آبگوشت پخته. حالا کاش پخته‌بود. نیم‌پز خاموش کرده رفته. توی یخچال یک ظرف آش پیدا کردم دستپخت خاله و با همان خودم را سیر کردم. احتمالن اگر الان راه بیفتم باز به ناهارشان برسم. ساعت ناهارشان یک‌جوری است که یک ساعت بعدش ما شام می‌خوریم.

توی راه که با خانم یاری برگشتم هیچ حرفی نداشتیم بزنیم. نه این‌بار، همیشه که با هم برمی‌گردیم این‌طور است. تا پایمان را می‌گذاریم بیرون انگار همه‌ی اشتراکات‌مان از بین می‌رود. سکوت مطلق برقرار می‌شود. درست است که سی چهل سال از من بزرگ‌تر است ولی توی مزون خیلی حرف می‌زنیم و می‌خندیم. تازه نظراتش هم همیشه به نظرِ من نزدیک است ولی توی راه انگار هم را نمی‌شناسیم. واقعن عذاب می‌کشم که ده دقیقه این‌همه سکوت می‌کنیم. تمام مسیر چشمم به در و دیوار است که چیزی پیدا کنم درباره‌اش حرف بزنیم ولی کائنات هم هم‌کاری نمی‌کنند. امروز تا پای آسانسور داشتیم سه‌نفری با مهین خانم به کفش‌های تق‌تقی من می‌خندیدیم. همین که خداحافظی کردیم و در آسانسور بسته‌شد باز آن سکوت محض برقرار شد. احساس می‌کنم ما روباتیم و برنامه‌ریزی‌مان جوری است که فقط توی فضای مزون با هم ارتباط برقرار می‌کنیم. بیرون که می‌آییم خاموش می‌شویم.

از سری نفرت‌های جدید

۸ اسفند ۱۳۸۸

خانم کت‌دامن آبی سه‌شنبه آمد. از راه نرسیده گفت “این کت خیلی می‌چسبه به تنم.” اشرف‌السادات گفت “پارچه‌ش خوب نیست. از این الکتریسیته‌ای‌هاست که پرز هم می‌گیره.” گفت “آها‌ آره. خب اگه بد بود چرا دوختید؟” اشرف‌السادات چپ‌چپ نگاهش کرد ولی جواب نداد. موقع پرو دخترش می‌رفت تهِ راهرو می‌ایستاد، صدا می‌زد “مامان بچرخ.” می‌آمد جلو می‌گفت “به نظرم پشت دامن چند میلی‌متر بلندتره” بعد دوتایی خم می‌شدند لبه‌ها را روی هم می‌گذاشتند، می‌دیدند مساوی‌ست. من دست‌به‌سینه لم داده‌بودم روی صندلی تماشایشان می‌کردم. اشرف‌السادات تلفن حرف می‌زد. یک‌ساعت بیشتر طول کشید پروشان. دامن هشت‌ترک با پارچه‌ی کرپ سفارش داده‌بود، می‌گفت “چرا جلوی دامن چین‌ خورده؟ می‌دونم باید چین بخوره‌ها ولی یک‌جوووری چین‌خورده. شما خودت می‌بینی؟” ما لبخند ‌زدیم که نه. اشرف‌السادات گفت “ایراد از دوخت نیست، ولی اگر دوست ندارید می‌تونم عرض ترک‌ها رو کم کنم.” چندبار دیگر جلوی آینه چرخید بعد دست‌هایش را یک شکلِ خنده‌داری به سمت جلو کشید “آخ ببینید آستین‌ش می‌کشه، اصلن راحت نیست” اشرف‌السادات گفت “آخه کُت‌ه، اون حرکتی که شما انجام دادید واسه خونه‌تکونی‌اه، این کُت‌ه تو مجلس می‌پوشن، حالا اگر دوست دارید آزادش می‌کنم” من نیشم تا بناگوش باز شده‌بود ولی حرص هم می‌خوردم.

امروز قرار نبود بیایند. طوبا با مکث در را باز کرد، گفت “پرو داشتیم؟” هرسه با دیدن‌ش خشک شدیم. هرچه گفتیم قرارمان دوشنبه بود گفت “من و دخترم گفتیم دوشنبه ولی شما خودتون گفتید شنبه.” اشرف‌السادات امکان ندارد به کسی که لباس عروس ندارد تاریخ زودتری از آن‌که خودش گفته پیش‌نهاد بدهد. روی همین اصل ما مطمئن بودیم خانم کت‌دامن آبی اشتباه می‌کند ولی بحث نکردیم. خانم کت‌دامن آبی همان دو لباسی را که سه‌شنبه نتوانسته‌بود ایراد بگیرد آورده‌بود. یکی زیپش خراب شده‌بود. چندبار گفت “نمی‌دونم چه زیپی زده‌بودین، همون دفعه اول در رفت” اشرف‌السادات گفت “زیپ که دیگه ایرانی آلمانی نداره، همه از دم چینی‌اه، حالا یکی تو صدتا خراب می‌شه…” حالم داشت به هم می‌خورد. خانم کت‌دامن آبی جلوی در ایستاده‌بود و با یک لبخند کج به ما می‌گفت “حتمن سرتون شلوغ بوده اشتباه کردید، ما مطمئنیم” احساس می‌کردم ازشان متنفرم. از آن‌ها و همه‌ی آدم‌های شبیه‌شان متنفرم. در را که بستند گفتم “من دوشنبه نمیام، لحنِ این خانومه دیوونه‌م می‌کنه، انگار اومده ممیزی” طوبا اضافه کرد” اعتمادبه نفسِ ا.نی داره” اشرف‌السادات گفت “ها آفرین! نمی‌خواستم به‌تون بگم طرفداره دوآتیشه‌‌ی ا.نه.” طوبا دامنِ تا نیمه شکافته را پرت کرد طرفِ من “اَه بیا کارامون عوض.”

وقتی لازم نیست دقت نکن

۲ اسفند ۱۳۸۸

خانم کت دامن آبی من امروز آستر دامن شما را برعکس دوختم. فکر نکنید عجله داشتم و یا سرم شلوغ بود. اصلن! بلکه نشستم روی میز و با دقت و تمرکز شما را تصور کردم که گوشه‌ی دامن‌تان بالا رفته و درز آستر پیدا شده یا کسی دامن‌تان را پایین کشیده و درز آستر را دیده… و باز با همه‌ی این‌ بالاپایین‌کردن‌ها نتیجه گرفتم روی آستر باید به پشتِ دامن دوخته شود. سپس با اطمینان صد درصد آستر و کمر و دامن را دوختم. به پس‌دوزی که رسیدم یادم آمد؛ اوه احمق! پشتِ آستر به پشتِ دامن که یک قاعده‌ی دودوتا چهارتاست. فکر می‌کنید دلیل‌ش چه بود؟ بی‌دقتی؟ خنگی؟ نابلدی؟ خیر. دستِ من فقط با همکاریِ چشم بلد بود آستر را کجا و چه‌طور وصل کند. یعنی کافی بود بدونِ فکر در حالی‌که با آزی درباره‌ی مدل لباسِ عروسِ قدسی خانم حرف می‌زنم کار هم بکنم. کافی بود دقت نکنم. ولی من عقلم را انداختم وسط و گند زدم به دامن شما. راستش را بخواهید من این کار احمقانه را زیاد انجام می‌دهم. یعنی یک‌دفعه وسط یک کارِ چشم‌بسته‌انجام‌شو یا میلِ دل، دقت‌م می‌گیرد. برای یک دکمه دوختن، یک اتوی ساده هم فکر می‌کنم. حالا نگران نباشید، دامن درست شد. شما نمی‌فهمید که من اول آستر را برعکس دوختم.

RSS