نقطه

۱۲ آبان ۱۳۹۵

یک لحظه مکث کرد خیال
وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم
برای همه‌چیز دست تکان می‌دادیم

من اما روبه‌روی شهری ایستاده‌ام
که نای ایستادن ندارد
و نیم‌رخِ ماه بر شَبَش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچه‌اش سوراخ است
و جای لب‌هایت بر پیشانی‌ام سوراخ است

کلید را در جمجمه‌ام بچرخان و
داخل شو
به آغوشِ اعصابم بیا
در تاریکیِ سرم بنشین
اتاق را بگرد
و هرچه را که سال‌هاست پنهان کرده ام
از دهانم بیرون بریز
پرد‌ه‌ها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطه‌ای که در آن اسیر شده
آزاد کن

گروس عبدالملکیان

وای به حال حلقه

۶ فروردین ۱۳۹۰

زمین بازی کنار خیابون
دور تا دورش فنس‌ئه تا آسمون
توپ رو می‌ندازه تو حلقه
خیس عرق
نه خوشحال نه ناراحت
تو فکره ضربه‌ها رو بشماره‌ یا نه
خورشید می‌ره ماه میاد
ماه می‌ره خورشید میاد
اون هنوز داره پرتاب می‌کنه
تو دلش می‌گه نه نمی‌شمارم
توپ رو
با خیال راحت می‌کوبه به تخته
براش فرقی نداره بره تو حلقه یا نه
من اون تخته‌ام
خط‌های روم پاک شده
نه خوشحال نه ناراحت
می‌لرزم فقط.

می‌شناسی تو مرا؟

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

“این ترک نیست به رخساره‌ی ما”،

آینه گفت.

– “چین پیری‌ است…”

تو گفتی

“… که به سیمای شماست!”

بغض او پر شد و در چشم زلالش ترکید:

– “از غم تست شیاری که به پیشانی‌ِ ماست!”

روی برگرداندی و اندوه تو بر گونه چکید

چشم گریان تو بر چهره‌ی دیوار افتاد

پاره سنگی چو دل از سینه‌ی او بیرون جست

پیش پای تو فروآمد و از کار افتاد.

-” آه دیوار…”

تو گفتی

“چه شد آن سایه‌ی من…

… که شبی ماه به رخسار تو رقصانیدش؟”

-” نیست افسوس!”

سر از شرم به پایین انداخت،

خنده‌ی بی‌سبب ماه نخندانیدش…

روی گرداندی و، تصویر تو در آب نشست:

-” برکه جان! کیست؟”

تو پرسیدی و او هیچ نگفت.

-” می‌شناسی تو مرا؟”

باز تو پرسیدی و، ماه…

… رفت و ابر آمد و تصویر ترا پاک نهفت!


اشک گرم تو فرود آمد و بر گونه چکید

اشک گرمی که در او شادی و غم پنهان بود

“آب” و “آیینه” و “دیوار” ترا می‌جستند

دل من نیز به سودای تو سرگردان بود


همه را دیدی و نام منت از خاطر رفت

همه را خواندی و تصویر من از دل راندی

پاریا بودم و چون سوختم از آتش قهر

مشت خاکسترم از خشم بر آب افشاندی


چون گل ماه که پرپر کندش پنجه‌ی موج

غنچه‌ی یاد تو پرپر شد و بر خاک نشست

دل من، آینه‌ای بود و پر از نقش تو بود

دیگر آن آینه کز نقش تو پر بود، شکست!

نادر نادرپور

شعر

۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

: بیا بریم دشت.

: کدوم دشت؟

: بیا بریم کوه.

– کدوم کوه؟

: بیا بریم باغ.

– کدوم باغ؟

: بیا بریم چاه.

– بریم.

.

۱۲ فروردین ۱۳۸۹

گفت برای چه کسی زندگی می کنی؟

گفتم برای چشمان تو

نوال در یک ترانه‌ای به زبان خودش

RSS