ناقوس‌ها

۱۳ فروردین ۱۳۸۹

کمی بعد از ساعت هفت، ناقوس‌های برج کلیسا به صدا در آمدند تا درجه‌بندی فیلم‌ها توسط دستگاه سانسور اعلام شود. هرماهه، اجباراً دستورالعمل‌هایی در مورد طبقه‌بندی اخلاقی فیلم‌ها به پدر آنخل فرستاده می‌شد و او، با به کار انداختن ناقوس‌ها، مردم را از خوب و بد فیلمی که نمایش می‌دادند آگاه می‌کرد. زن صدای دوازده ضربه ناقوس را که شنید، گفت:

– نامناسب برای همه. حدود یک سال می‌شود که دیدن هیچ فیلمی برای مردم خوب نیست.

گابریل گارسیا مارکز- کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد.

جانم سالم است هنوز؟

۶ فروردین ۱۳۸۹

ماه اکتبر شروع شده‌بود و گذراندنِ صبح به نظر دشوار می‌رسید… حتی برای آدمی چون او، که بارها از چنین صبح‌هایی جان سالم به‌دربرده‌بود.

گارسیا مارکز- کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد

سال نو شروع شده‌‌است و گذراندنِ تعطیلات به نظر دشوار می‌رسد… حتی برای آدمی چون من، که بارها از دیدوبازدیدهایش جانِ سالم به‌دربرده‌ام.

خیاط‌باشی

در جوار دوستان

۱۵ اسفند ۱۳۸۸

هر کسی در هرچنگه‌ی ابر، دوستی داشت

هم از آن‌ روست جهان، در جوار دوستان، آکنده از هول و پلشت

مادرم نیز می‌گفت چنین

دل به دوستان مسپار

و در اندیشه‌ی چیزهای جدی‌تر باش.

یک شعری در کتابِ سرزمین گوجه‌های سبزِ هرتا مولر.

صورت‌ها

۲۷ بهمن ۱۳۸۸

لولا از جنوب کشور آمده‌بود. بوی ولایتی فلاکت‌زده را می‌داد. نمی‌دانم از کدام اسباب صورتش بیشتر می‌شد این را فهمید. شاید از گونه‌ی استخوانی‌اش، یا حالت دور دهانش، و یا نگاه بی‌پروا و خیره‌اش. گفتن این چیزها درباره‌ی اوضاع یک ولایت و یا اسبابِ یک صورت، کار ساده‌ای نیست. در همه‌ی ولایت‌ها و صورت‌ها فقر وجود داشت اما ولایت لولا، همان جایی که نشانه‌ی آن را می‌شد در استخوان گونه یا دور دهانش و یا نگاه خیره‌اش دید، فقر بیشتری حاکم بود. بیشتر برهوت بود تا چشم‌انداز آبادی.

هرتا مولر- سرزمین گوجه‌های سبز- ترجمه غلامحسین میرزا صالح

*اسباب صورت یک‌جوری نچسب نیست؟


کتاب‌ها

۲ بهمن ۱۳۸۸

شخصیت مادام بواری یادم می‌ماند، یک زنِ پرآرزوی راضی‌نشو. واقعاً داستان شهرهای بزرگ و عشق‌های آن‌چنانی از توی کتاب‌ها و عکس‌ها  هم می‌تواند زنی را این‌قدر غرق در خیال و آرزو کند؟ صفحه‌های آخر مادام بواری دربه‌در به دنبال پول به خانه‌ی این و آن می‌رود. وارد خانه‌ی سردفتر  که می‌شود با خود می‌گوید “این شد اتاق ناهارخوری که من هم باید نظیرش را داشته‌باشم.” قله‌ی داستان برای من این جمله بود. شاد شدم که مادام بواری در آن بیچارگیِ محض هنوز خواسته‌هایش را دور نریخته. من می‌فهمم مادام بواری چرا بی‌ملاحظه خرج می‌کرد، چرا خیانت می‌کرد، چرا یک روزهایی مهربان بود، یک‌روزهایی از صدای شوهرش متنفر می‌شد. من آن یک لحظه تنفرش از همه‌چیز را خوب می‌فهمم و نمی‌توانم سرزنش‌ش کنم که چرا این‌قدر زیاد ‌خواست و برعکس فکر می‌کنم؛ اوه یک زن می‌تواند بی‌اراده، با سبک‌ترین هوس‌هایش یک شهر را به بازی بگیرد، زن بودن فوق‌العاده است. هنوز معتقدم شخصیت مادام‌بواری و شارل و بقیه توی کمتر از ششصد و پنجاه صفحه هم درمی‌آمد ولی باز راضی‌ام از وقتی که گذاشتم.

نخستین عشق ایوان تورگینف، با این‌که یک‌روز بیشتر وقتم را نگرفت و آسان خوانده‌شد ولی واقعاً چیز مهمی نداشت. بیشتر احساس کردم خلاصه‌ی کتاب می‌خوانم. آن سه نفرِ اول داستان قضیه‌شان چه بود؟ اگر قرار بود راوی اول شخص باشد و آن سه‌نفر آخرِ داستان نیست شوند، چه لزومی داشت آن مقدمه‌ی مضحک؟

نیمه‌کاره‌ها؛ مجموعه داستان سفر از پیراندلو ارزش خواندن دارد. داستان‌ها واقعاً داستان‌اند. یک ماجرایی اتفاق افتاده و روایت شده، از بی‌داستانی و توصیف خسته نمی‌شوی. دوتای اول را من خیلی دوست داشتم. گربه روی شیروانی داغ (چه‌قدر دیر، نه؟) همین اول کار احساس می‌کنم ترجمه‌اش خوب نیست، ریز هم نوشته.

RSS