سربازی

۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

فردا صبحش، پیت تصمیم‌ش رو به بابا و ماما گفت. ماما گریه کرد” نه من نمی‌خوام بره. کاشکی اگه می‌شد من جاش می‌رفتم. من نمی‌خوام مملکت رو نجات بدم، زوره؟ اگه ژاپونیا کاری به من و خونه زندگیم و بچه‌هام ندارن بیان برا خودشون مملکتو بگیرن… یادم میاد برادرم مارش تو اون جنگ اولی همش نوزده سالش بود. بردنش جنگ. مادرمون همون وقت هم هیچ‌وقت بیشتر از این‌که من الان می‌فهمم نمی‌فهمید چرا. اما به مارش گفت اگر مجبوره بره، بره… حالا هم اگه پیت بایس بره، بره. اما دیگه از من نخواین بفهمم چرا.”

اونوقت نوبت به باباهه رسید: ” بری جنگ؟ بری جنگ که چی؟ اگه منم که یه ذره استفاده توش نمی‌بینم… تازه تو هنوز برای سربازی کوچیکی. مملکت هم که هنوز شکست نخورده. خود رئیس جمهور تو واشتگتن مواظب اوضاع هس. اگه خبری بشه لابد مارم خبر می‌کنه… تازه از از این‌هم گذشته، تو جنگ اول که مادرت همین حالا می‌گفت، من هشت ماه تگزاس بودم. تا بالاخره جنگ تموم شد. به عقیده‌ی من، همه‌ی این‌ها، به علاوه قضیه دایی‌ت مارش که در جبهه فرانسه زخمی شده، برای من و هفت پشتم بسه. تازه، از این هم گذشته اگه تو ول کنی بری، من دست تنها کشت و کارو چه کارش کنم؟ باز هم هی بدتر عقب می‌افتم.”

پیت گفت ” تو از وقتی که من یادم میاد عقب بودی. خلاصه من می‌رم. من بایس برم.” من گفتم” البته بایس بره، این ژاپونیا…” مادرم با گریه تو حرفم دوید” تو دیگه دهنتو چفت کن. کسی که با تو حرف نمی‌زنه. برو یه بغل هیزم وردار بیار این‌جا، تو همین کار ازت میاد.”

و من رفتم هیزم آوردم…

ویلیام فاکنر- دو سرباز

گاهی به کتابخانه‌ات نگاه کن

۲۲ شهریور ۱۳۸۹

اصلا دوستان من به دو دسته تقسیم می‌شوند: آن‌هایی که همراهشان کتاب خریده‌ام و آن‌هایی که با هم به کتابفروشی نرفته‌ایم. جز پدربزرگم، بهترین دوستان عمر من آن‌هایی بوده‌اند که از دسته اول هستند. زمانی دوستی داشتم که متخصص پیدا کردن حراجی‌های کتاب بود. همیشه می‌دانست که امروز توی کدام طبقه از کدام پاساژ، ارزان‌فروشی کتاب هست. آن‌قدر شاهکارهای ۲۰۰ تومانی و ۳۰۰ تومانی با هم خریدیم که خدا می‌داند. با آن دوستم زمانی سر ماجرایی کاری، حرفمان شد. اما هنوز هم که به ردیف کتابخانه‌ام نگاه می‌کنم. آن دوستم را به خوبی به یاد می‌آورم…

احسان رضایی- مجله داستان همشهری شهریور

پاسخ خیلی از سوال‌ها

۲۵ تیر ۱۳۸۹

داشتن یک نفر که به آدم ایمان دارد وضع آدم را از زمین تا آسمان عوض می‌کند. لازم هم نیست که باورشان را جار بزنند. خود همان باور کافی است.

استفن کینگ- به نقل از داستان همشهری تیرماه

آسوده

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

هرگز جز برای خود و برای آنانی که دوست می‌داریم، نمی‌لرزیم. و هنگامی که دیگر خوشبختی‌مان به دست آنان نیست در برابرشان چه آرام، چه آسوده، چه گستاخ می‌شویم.

مارسل پروست- در جستجوی زمان از دست رفته

روزشمار نمایشگاه

۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

چیزی به نمایشگاه کتاب نمانده. مجبورم تند‌تند کتاب بخوانم وگرنه حق ندارم کتابِ جدید بخرم. جدی‌جدی قول دادم که اگر توی همین روزهای باقی‌مانده کتاب‌های نخوانده‌ام را کله‌پا نکنم از اطراف نمایشگاه هم رد نشوم. این گزارش کتاب‌‌خوانی‌ام است از روی سررسید. تازه شروع کردم کلیدر خواندن. یک ماه پیش هفت‌ جلدش را در قطع پالتویی‌ با ورق‌های نازک کاهی از شهرکتاب احمدقصیر خریدم، خیلی دوست دارم نرم‌نرم بخوانم‌ش. کلیدر اگر به نمایشگاه نرسید حساب نیست چون باید آرام خوانده‌شود. مطمئنم برای بقیه هم راه دررویی پیدا می‌کنم. خب گزارش:

سرزمین گوجه‌های سبز: این کتاب را بیشتر از یک ماه است که شروع کردم و هنوز به نیمه نرسیدم. کشش؟ اصلن ندارد. یک چیزی دارد که کشش نیست. نمی‌دانم چرا نوبل گرفته، به‌نظرم باید یک جایزه نوبلی بین سیاست و ادبیات می‌گرفت… الان از نیمه‌ی کتاب گذشتم. معلوم است که من از آن دسته کتاب‌خوان‌هایی هستم که هی ته کتاب را نگاه می‌کنند چه‌قدر مانده، تعداد صفحات را تقسیم بر دو می‌کنند که ببینند به نصف رسیدند. دوباره به سه تقسیم می‌کنند و دائم در حال ضرب و تقسیم‌اند. تقریبن صدوبیست صفحه را یک نفس خواندم، تازه سرنوشت ادگار، کورت، گئورک، راوی، ترزا و لولا برایم مهم شده. فکر می‌کنم همه آدم‌های دنیا وقتی مظلوم واقع می‌شوند یک چیزهایی بینشان مشترک می‌شود. همه‌شان یک نوع ترس را تجربه کرده‌اند. الان من همان‌قدر از خوانده شدنِ نامه‌ها و فکرهایم می‌ترسم که ادگار و کورت از لو رفتن کلبه و کتاب‌هایشان می‌ترسیدند. هان شاید همین باعث شد داستان را دوست داشته‌باشم. زمان خوبی بود برای خواندن این کتاب.

جنگل واژگون:  فکر کنم تا ابد با دیدن هر نویسنده و شاعری یاد ری‌فورد جنگل واژگون بیفتم. قصه‌ای که واقعیت داشتنش آدم را به وحشت می‌اندازد. وحشت از این‌که گذشته هرقدر هم که گذشته‌باشد اثرش هست، قوی و محو نشدنی. خداوند به همه‌ی ما رحم کند.

کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد:  مطمئنم کلی تعبیر و تفسیر دارد این داستان. امید، انتظار، فلان، بیسار… منتها من حال ندارم بنویسم. بدم نیامد، خوشم هم نیامد. فکر کنم من کلن با مارکز لجم.

کلیسای جامع، وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم، می‌شود لطفا ساکت باشی؟ : کل داستان کوتاه‌های ریموند کارور. قصه‌های پرملاتِ چند صفحه‌ای که خوب حواس آدم را از زندگیِ خودش پرت می‌کند. از وقتی این‌ها را خواندم فهمیدم دلم نمی‌خواهد حالا حالاها مجموعه داستانِ فارسی بخوانم. با این حال کوتاهی داستان‌ها باعث می‌شود زودتر فراموششان کنم. مقدمه‌اش از همه‌ی داستان‌هایش بیشتر یادم مانده.

همنوایی شبانه ارکستر چوبها: چهل پنجاه صفحه از کتاب را خوندم و ول کردم. خسته‌شدم بس‌که زمانش عقب و جلو ‌رفت. فکر کردم الان این‌همه ماجرای موازی دارم توی سرم و فقط باید داستانِ ساده و خطی بخوانم.

RSS