۴ مهر ۱۳۹۷ @ ۴:۴۴ ب.ظ

دیشب خیلی بد خوابیدم. هر نیم ساعت بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم و جالب اینجاست که هربار ساعت چهار بود. هرچقدر می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم ساعت چهار بود.  مثل این فیلمها که طرف هربار بیدار می‌شود همان روز قبل است. چهارونیم بالاخره تسلیم شدم و دست برداشتم از تلاش برای خوابیدن. زیر کتری را روشن کردم و افتادم روی گوشی. متاسفانه وقتهایی که خوابم نمی‌برد هیچ انرژی ای برای کارهای دیگر هم ندارم. خسته و له فقط چشمهایم باز است. نهال را که گذاشتم مدرسه مستقیم رفتم باشگاه یوگای ستارخان. حاضر بودم همان لحظه ثبت نام کنم و توی کلاس شرکت کنم. اینقدر دلم می‌خواست بدنم آرام بگیرد. باشگاه بسته بود. ساعت از هشت گذشته بود و باشگاه بسته بود. مگر باشگاه یوگا نباید از پنج و شش صبح باز باشد؟ کمی آن دور و بر پلکیدم. توی ایستگاه اتوبوس نشستم و زنگ زدم به باشگاه. گفتم شاید بتوانم برنامه کلاسها را بگیرم. کسی جواب نداد. برگشتم خانه. از توی یوتیوب یک یین یوگا که ناهید برایم فرستاده بود را نگاه کردم. با گردن کج حرکاتش را دست و پا شکسته انجام دادم ولی ریلکس نشدم. یک مقاومت سختی توی ذهنم بود که نمی‌خواست به بدنم فکر کند. به نفسم. خانم یین هی می‌گفت استیک تو یور برث ولی  نمی‌دانم من استیک تو چی بودم. یوگای با بالش و پتو هم جواب نداد. خوابم نبرد. حدقه‌ی چشمهایم درد می‌کند. اینها را دیشب برای روحی هم نوشتم. شاید استخر هم بد نباشد. راه رفتن توی آب. بعدش ممکن است خوابم ببرد. از آن خوابهایی که نمی‌فهمی کی تو را می‌برد. خیلی وقت است تجربه‌اش را نداشتم. نزدیک یک ماهی هست که شبها مدام بیدار می‌شوم و راه می‌افتم توی خانه. امیدم به همین باشگاه یوگا بود که هشت صبح تعطیل است و استخر هم احتمالن سانسش از ده صبح شروع می‌شود. باید یک فکری به حال بدنم بکنم. یک عکس رادیو‌لوژی هم مریم برای کمرم نوشته. از گردن تا پایینم درد می‌کند. مربی می‌گوید این درد پشت کتفها به خاطر عدم بخشایشهاست. کسی هست که من نبخشیده باشم‌ش؟ بله هستند. عصبانی‌ام؟ بله هستم. متنفرم؟ از چند نفر. به کمرم چکار دارند اینها؟ خوابم را چرا خراب می‌کنند؟ اینهمه آدم توی دنیا از هم متنفرند و عصبانی، کمر همه‌شان گرفته؟ یک آزمایش کامل هم دارم اتفاقن. می‌توانم امروز بروم عکس رادیولوژی را بگیرم و فردا صبح آزمایش بدهم. فقط می‌مانم اگر توی عکس و آزمایش چیزی نباشد چه کار کنم.


نظرات



۲۵ شهریور ۱۳۹۷ @ ۱۰:۱۶ ب.ظ

لباسشویی روشن است. لباسهای مشکی. م.ح مرده است. خیلی غم‌ داشتیم این چند روز. امروز که گذاشتیمش توی خاک همه یک درجه آرامتر شدند. پدرو مادرش هم. پدرش هی می‌گفت من راضی‌ام خدا. من راضی‌ام خدا. به فکرم رسید من هم هرازچندگاهی به خدا اعلام کنم «من راضی‌ام خدا»

چای هم دم کردم برای خودم. خیلی حالم خوب است. وقتی خانه‌ام حالم چندین برابر خوب است. وقتهایی که نهال ساعت هشت می‌خوابد چندین چندین برابر. نمی‌دانم از هفته بعد برنامه زندگی‌ام چه تغییراتی خواهد کرد. دختر می‌رود مدرسه. پیش دو. دوازده سالش از هفته دیگر شروع می‌شود. دوازده سال ۶ صبح بیدار شدنش. اگر مثل من باشد بقیه روزهای عمرش را هم پنج و شش صبح بیدار می‌شود و از دیدن روشن شدن هوا کیف می‌کند. حالم خوب است. گفتم؟ دیروز پلیس ماشینم را برد پارکینگ. زیر تابلوی حمل با جرثقیل دوبل پارک کرده بودم. اول فکر کردم دزد برده. بعد مغازه دارها گفتند پلیس برده. یعنی توی این شهر هم دزد ماشین آدم را می‌برد هم پلیس. خدا را شکر که این بار پلیس بود. خلافی هم نداشتم. هیچ کدام از توی طرح رفتنهایم ثبت نشده بود خوشبختانه. امروز صبح رضا رفت ماشین را گرفت. خودم آدمش نبودم. ستاد ترخیص رفته بودم ولی برای نوشتن داستان. نرفته بودم ماشینم را خلاص کنم. حالم خوب است که ماجرای ماشین به خیر و خوبی تمام شد. همه شهر فهمیدند البته. مامان به عمه گفت و عمه به همه.

دوست داشتم بیشتر می‌نوشتم ولی خوابم گرفته. چای هم باعث نشد خوابم بپرد. امشب سه ساعتی را درگیر درست کردن سالاد بودم. ده بار رفتم بیرون تا موادش را کامل بخرم. فردا صبح باید ببینم چه مزه‌ای شده. یادم باشد سرکه و نمک و پنیر هم اضافه کنم.

شب بخیر


نظرات



۳ مرداد ۱۳۹۷ @ ۶:۱۷ ب.ظ

دو هفته ست یک بند دارم غر می‌زنم. بی‌وقفه بابت همه‌چیز. ترجیع بندم هم نمی‌توانم و نمی‌خواهم است. جدی جدی حس می‌کنم یک جاهایی از پوستم دارد جر می‌خورد. روحی اسمش را گذاشته بزرگ شدن. اوج فشارم این سه روز آخر هفته است. امروزش به خیر گذشت. به خیر و خوشی در واقع. با کلی تپش و استرس توی کلاس دستم را بالا کردم و گفتم نو آفنس به همه کسانی که ارزشهای وجودی خودشان را گفتند من احساس می‌کنم مسخره است که آدم از خودش تعریف کند و مثلن بگوید من مظهر عشقم. نتیجه‌ی اظهارنظرم این شد که بروم بالای صندلی و همه تعریفهایشان را پرتاب کنند به سمتم تا ببینم مسخره هست یا نه. به نظرم خیلی حال داد. بعضی‌ها خاطراتی از من تعریف کردند که باورم نمی‌شد اینطوری توی ذهنشان نشسته باشم. نظرات مشترک هم زیاد بود. بالای صندلی کمی پاهایم می‌لرزید و خجالت‌زده بودم ولی وقتی آمدم پایین احساس خیلی خوبی داشتم. ظهر برگشتم خانه و با نهال کیک پختیم. و یک ایمیل هم از شرکت گرفتم که به جلسه‌ی فردا امیدوار شدم. شاید جمعه آمدم نوشتم که هر سه روز آخر هفته که قرار بود جر بخورم به خیر گذشت. اگر اینطور باشد حتما برای خودم یک جایزه می‌خرم. قضیه این نیست که مثلن امروز که حالم خوب است جر نخوردم. در هرحال با انتخابهای اخیرم جر خوردنهای زیادی خواهم داشت. مهم این است که این جرخوردگی تا ته نمی‌رود. یک جورهای آدم جا باز می‌کند برای ماجراهای جدید، غمهای جدید، شادیها… سلام شادیها.





۱۸ خرداد ۱۳۹۷ @ ۱۰:۳۲ ب.ظ

حالم خوبه امشب. یه دلتنگی غریبی تو دلم هست که باهاش حال می‌کنم. تصمیم گرفتم خودم رو بیشتر دوست داشته باشم… صبح به صبح برم تو آینه به خودم نگاه کنم بگم دوستت دارم عزیزم. لپتاپم خرابه. هی سوییچ میکنم بین لپتاپ قدیمی و این. می‌گه ویندوزت داره اکسپایر میشه. ویندوز اصلی خودش رو. آپدیت که می‌کنم همه چی می‌پره. یه دور با بدبختی برگردوندمش به قبل آپدیت و الان هرچی روش دانلود کرده بودم دیگه نیست. می‌خواستم فایر فاکس بریزم، تو اینترنت اکسپلوره سرچش کردم دیدم بالای سرچم نوشته اینترنت اکسپلوره سیفترین و بهترین اکسپلوره برای ویندوز ده هستش و شما الان اونو رو سیستمتون دارید. دلم براش سوخت… شانس آورم فایلهای رو دسکتاپم برگشته. همه نوشته هام رو گذاشته بودم توی فولدر نیوزهرا رو دسکتاپ. روزی که می‌ساختمش گفتم دیگه دوره پریدن ویندوز گذشته، لازم نیست اینو ببرم رو درایو دی بذار دم دست باشه. خودم ثابت کردم هنوز دوره ش نگذشته…

فعلن حرف زیادی ندارم برای نوشتن. گفتم الکی یه چیزی بنویسم که حرفام شره کنه. شره نکرد… حالا باشه یه فرصت دیگه.





۱۳ بهمن ۱۳۹۶ @ ۱۲:۱۵ ق.ظ

تولدت مبارک رویا. درسته یادم رفت سروقت تبریک بگم ولی امسال اولین سالی بود که می‌دونستم دهم بهمنی. مرسی که اینهمه بلدی چجوری باشی… به عنوان کادوی تولد می‌خوام بگم از مدل بودن الانت خیلی راضی‌ام.