Audrey’s Cheer Up Playlist

۲۲ فروردین ۱۳۹۶

یه پلی لیست به اسم برک آپ پیدا کردم تو ساوند کلود. خنده‌م گرفت. از این‌که دیگه همه‌چی تو اینترنت هست. تو بنویس آخ. گوگل تشخیص می‌ده آخ‌ت از چه نوعی‌ئه براساس اون آهنگ و عکس و خدمات پزشکی ارائه می‌ده. من حتا اون آخم ننوشتم. نوشتم چیر می آپ و اون آلبوم اومد.

روزهای سختی گذشته. روزهای سخت‌تری  هم مونده. دوره‌هام دو هفته دو هفته‌ست. روحی خیالمو راحت کرد که این روزهای مرگ حالاحالاها ادامه داره. سعی می‌کنم به چشم ماموریت بهش نگاه کنم. ولی قشنگ دارم تیکه پاره می‌شم. کسی نمی‌تونه جام بازی کنه. خوشحالی‌م اینه که همه تایید می‌کنن کارم سخته.  به روحی گفتم نمی‌تونم توضیح بدم چقدر حالم بده. واقعن نمی‌تونستم بازگو کنم. گفت خیلی غصه خوردی؟ حتا همین سوال هم دلمو خوش کرد. انگار از یه جایی به بعد درد رو حس نمی‌کردم. بعضی قصه‌ها رو، از یه جا به بعد نمی‌شه برای کسی تعریف کرد. فقط باید یکی باشه سرت رو بذاری رو شونه‌ش زار بزنی. فقط زار.

.

۱۹ اسفند ۱۳۹۵

هوای بی می و ساقی،

همینه…

برک با بیسکوئیت با زهرا

۱۷ اسفند ۱۳۹۵

یک دفعه وسط حرف از کلاس ودرس و مشق پرسید: «ببین،آدم چجوری بفهمه یه نفر دوستش داره؟» خیلی سوال سختی بود. مثل همه‌ی سوالهای این یک سال که برای پیدا کردن جوابشان جان کندم. گفتم تعریف کن. شروع کرد به حرف زدن. اشاره کردم به مبل گفتم «بریم اونور بشینیم.» گفت «ینی دیگه درس نمی‌خونیم؟» گفتم «بعید می‌دونم، بد بابی رو باز کردی.» دوتا سوال نمادین از رجب -استادمان- توی تلگرام پرسیدیم و رفتیم آنطرف به حرف زدن. آدم فکر نمی‌کند اینهمه آدم همدیگر را دوست داشته باشند. عشق اینهمه بین آدمها پخش شده باشد. فکر می‌کنی فقط خودت عاشق شده‌ای…

پرسید چرا گفتی من بیام خونه‌ت؟ دو ماهم نیست که همو می‌شناسیم. شناختمان از نوعی بود که تایم برک کلاس او به من بیسکوییت تعارف می‌کرد و من معمولا برنمی‌داشتم. چندباری حرف زدیم. احساس می‌کردم خیلی فاصله داریم. درسش خوب بود. گفتم بیا با هم پروژه بنویسیم. حس دانشجو بودن را می‌خواستم در خودم زنده کنم… بعد از ناهار رجب سعی کرد توی تلگرام جواب سوالمان را بدهد ولی هیچ‌کدام حرف هم را نمی‌فهمیدیم. بی‌خیال شدیم و نشستیم به حرف زدن. گفتم من دوست دارم با آدمهای جدید آشنا شوم. ( این در حالی بود که از اول کلاس به خودم گفته بودم طرح دوستی با هیچ‌کس نمی‌ریزی. مدرکت را می‌گیری و می‌روی پی کارت.) گفت «منم. به نظرم دوست‌های قدیمی بعد از یک مدت دیگه حوصله‌‌ت رو ندارن. اونطور که دوست داری برات وقت نمی‌ذارن…» راست می‌گفت؟  گوشهای دوست‌های قدیمی بعد از یک مدتی پر می‌شوند؟ یعنی من هم تکراری شدم؟ نظری ندادم. برای یک سری از سوالهایش تجربیات مشابه داشتم. برای خیلی‌هایش هم نه. گفت احساس می‌کند من هم در آستانه‌ی یک تغییر بزرگم. گفتم هستم. توضیح ندادم. ولی خوشم آمده بود از معاشرتمان. موقع رفتن گفت فکر نمی‌کرده اینهمه خوش بگذرد. از اینکه سوالها و احساساتش را رک می‌گفت خوشم آمد. جمعه توی کلاس همدیگر را دیدیم. لبخند زدیم. فلشش را که توی خانه‌مان جا گذاشته بود پس دادم. جواب سوال نمادینمان را از رجب گرفته بود. موقع رفتن در کیفش را باز کرد و کتابی را که از کتابخانه ام گرفته بود نشانم داد. با ذوق گفت :«ببین!نصفش رو خوندم» باز هم احساسات شفاف. گفتم «منم اینو دو سه روزه خوندم!» فردا شبش اسمس داد:« زهرا، کتابی که دادی تموم شد. چه عجیب…یعنی میثاق روجا رو می‌خواسته؟» یادم نبود داستان را. نوشتم «سلام عزیزم:) دقیق یادم نیست. فکر می‌کنم اون صحنه آخرش برات تکان‌دهنده بود…» و احساس کردم چقدر ناز و دوست‌داشتنی است. چرا آدمی به این نازی نباید بداند دوست‌داشته شده یا نه؟

هفته‌ی دیگر کلاسمان تمام می‌شود. می‌مانیم یک شماره تلفن از هم توی کانتکت گوشی که با هر تغییری ممکن است از دست برود.

 

هجوم زخم تو را، نمی‌کشد تن من

۱۵ اسفند ۱۳۹۵

\ توی آژانس نشسته بودم. نهال روی پایم خوابیده بود و سعی می‌کرد که خوابش نبرد. داشتم فکر می‌کردم به اتفاقات این چند روز و همه‌ی غم و تلخی‌ای که تجربه کردم. یک جور نگاه از بالایی که حس خوبی داشت. داشتم درد کشیدن خودم را تماشا می‌کردم و می‌فهمیدم دلیلش چیست. برای همین درد نمی‌کشیدم. دلم می‌خواست برای یک نفر توضیح دهم که حالم خوب نیست و هست و او بفهمد دقیقن منظورم چیست.

اینترنت خانه‌ی مامان را با بدبختی شارژ کردم. گیگ اضافه هم نمی‌خواستند. دقیقن همان شبی رسیدم که اشتراک سالیانه‌شان تمام شده بود. ششصد و خرده‌ای اینترنت برایشان خریدم. بابا می‌گوید این هزینه یک شب اقامتت اینجاست. الان یک ساعتی هست که دنبال نخ دندان می‌گردم و پیدا نمی‌کنم. رنگ مسواکم را یادم رفته. به بابا گفتم ششصد تومان برای اقامت یک شب توی مسافرخانه بدون تخت با سرویس مشترک؟ نهال باورش شده بود. به بابا می‌گفت نیا توی اتاق ما. برای اینکه مسافرخانه حداقل اینترنت داشته باشد مجبور شدم همه‌ی تعرفه‌ها را بخوانم و هزینه‌ی گیگخری‌های پارسالشان را جمع و تفریق کنم تا قانع شوند همین بسته به صرفه است. بابا داشت فرار از زندان را با دقت تماشا می‌کرد و همزمان قسمتهای قبلی را برای نیلو توضیح می‌داد. تلفن را گرفته بود دستش و می‌خواست زنگ بزند پشتیبانی بپرسد تخفیف نمی‌دهند؟ ولی هی فیلم به جاهای حساسش می‌رسید و زنگ نمی‌زد. ف شماره پشتیبانی را گرفت و داد دست بابا. پنج دقیقه همه با هم شماره اشتراکف، تلفن، اسم صاحب خط و هرچیزی را که بابا می‌پرسید داد می‌زدیم. پشتیبانی می‌گفت سرویسی با این خط تلفن ندارند و بابا توضیح می‌داد که «دارید! فقط اشتراکمان تمام شده.» شانس آوردم قبل از اینکه کار به دعوا بکشد دوزاری‌ام افتاد. به بابا گفتم قطع کن.  بابا مکث کرد. آرام گفتم دقیقن همینو بگو و قطع کن. بگو دوباره تماس می‌گیرم. همه ساکت شدند. بابا به مرد پشت خط گفت «ببخشید من دوباره زنگ می‌زنم، ببینم اینا چیکار کردن.» گوشی را که گذاشت جیغ زدم سر ف. برای این‌که تلفن پشتیبانی آسیاتک را گرفته بود به جای پارس آنلاین. موقعیت طنز توی این خانه تمامی ندارد…

همیشه، بیشتر حرف دارم

۱۰ اسفند ۱۳۹۵

باید بنویسم که ذهنم مرتب شود. فردا روحی را می‌بینم. کنار آمدیم با هم. یک نفر به اسم پونه مقیمی توی اینستاگرامش نوشته بود «به هرحال روزی می‌رسد که شک خواهیم کرد به همه آدمهایی که تصویرشان بزرگتر از خودشان باشد و آن روز روز شکستن تصویر است… به هرحال آنهایی که با خودشان تنها می‌شوند به خود درونی‌شان تردیک‌تر می‌شوند و مجبور می‌شوند آرام آرام با خودشان کنار بیایند…اعتماد کنید به این شکستن‌های گاه و بیگاه. اجازه دهید تصویرها و تکیه‌گاههای واهی بیرون از خودتان کمرنگ شود.» و من اینطور قوی‌تر شدم. هنوز سردرگمم. روزهایی هست که مطمئنم چه می‌خواهم و روزهایی که حال جنگیدن ندارم. می‌خواهم خودم را بزنم به نفهمیدن و آرام باشم. بعد فکر می‌کنم همه‌ی این راهها را رفته‌ام. خودم را به نفهمی زدم و به این‌جا رسیدم. نمایش شاد هم اجرا کردم و جواب نداده… دلم می‌خواهد به همه‌چیز سرعت دهم. امروز مچ خودم را گرفتم وقتی به چارچوب اتاق خوابم تکیه داده بودم و کمد و میزتوالتم را دور اتاق می‌چرخاندم تا جا برای یک میز تحریر باز شود. میز تحریری که رویش به دیوار نباشد. پنج دقیقه‌ای گذشت تا به خودم آمدم. به خودم که آمدم نفسم بند آمد.

شب داشتیم با موم حرف می‌زدیم. درباره‌ی خواب عمیق بابابزرگ که همه را ترسانده، درباره‌ی اسکار و جایزه‌ی عکس که اشتباه خوانده شد. گفتم «دیدی؟ اولش پیرمرده فهمیدا!» و تند تند برایش همه ویدئوهایی که از صبح دیده بودم را تعریف کردم و بعد ماجراهای نهال را. او هم تعریف کرد صبح نهال توی مطب دکتر خودش علایم مریضی‌اش را گفته. شگفت‌زده بود و چندبار هر قسمتش را تعریف کرد. بعد نشستم به داستان نوشتن. و حرف زدن با آدمها توی تلگرام. با رویا از مدرسه‌اش با ف.م و ساره از احکام ارث… و یکدفعه احساس کردم چقدر حرف دارم. چقدر هر روز با آدمهای مختلف حرف می‌زنم و باز حرف دارم. چقدر ماجرا هست که می‌خواهم تعریف کنم و وقت نمی‌شود و آدمش پیدا نمی‌شود و … مگر یک آدم چقدر می‌تواند بنویسد؟ باز نفسم بند آمد.

RSS