با گل و ملون

۹ اردیبهشت ۱۳۹۲

الان در حال مبارزه با نفسم‌ام که ملون توی یخچال را کاری نداشته‌ باشم. چون اخیرن دریچه‌ی سیری معده‌ام خوب کار نمی‌کند و در برابر هندوانه و طالبیجات فقط موقعی آلارم می‌دهد که در آستانه‌ی ترکیدن باشم. از طرفی فکر می‌کنم نیاز به یک جایزه‌ی خوردنی خوشحال کننده دارم. چون حسابی روز بیخودی داشتم. درست مثل یک تکه گوشت متحرک از روی مبل به روی تخت و برعکس حرکت می‌کردم. تنها کار مفیدم نوشتن یک پارگراف داستان بود که آن‌هم موقع انتقال به فلش پاک شد. قبلش حسابی از خودم خوشم آمده‌بود که یک پارگراف را چه راحت می‌نویسم. کلی برای خودم خیال بافته بودم درباره‌ی آدمی که در اوج خمیری و خواب‌آلودگی یک پارگراف داستان می‌نویسد. قضیه‌ی فلش به‌م ثابت کرد که ریدم. چون به محض این‌که فایل را پیدا نکردم زدم زیر گریه. با صدای بلند عرعر گریه کردم. وسط ساکت کردن خودم بودم که میم مثل فیلم‌ها با یک دسته گل آمد. از همان دسته‌گل‌هایی که یک زمانی توی راه برگشت از کلاس فرانسه برای خودم می‌خریدم. نمی‌دانم چرا یک‌دفعه تصمیم گرفته‌بود گل بخرد. به هرحال چند لحظه‌ای خاطره‌ی پارگراف گم شده را فراموش کردم. نشستیم آب پرتقال و لیموشیرین گرفتیم و من هربار که خواستم خاطره‌ی روز بیخودم را تعریف کنم اشکم می‌آمد. میم زحمت می‌کشید ادای گریه کردنم را درمی‌آورد و آن‌قدر قیافه‌اش را زشت و بدترکیب می‌کرد که من مجبور بودم وسط گریه از خودم دفاع کنم. همان موقع پی بردم که مسخره کردن گریه دیگران می‌تواند کاری کند که اشک و غصه و همه‌چیز فراموششان شود و فقط بخواهند ثابت کنند «من این شکلی گریه نمی‌کنم.»

الان نشستم پارگرافم را دوباره نوشتم. حس می‌کنم دفعه قبل بهتر بود ولی خب شاید هم نبوده. به نظرم واقعن حق دارم با یکی دو برش ملون خودم را آرام کنم.

برنامه‌ریزی کنید

۲۴ مهر ۱۳۸۹

سه هفته‌ست قراره یک متنی بنویسم، تازه امروز صبح تصمیم گرفتم شروع کنم. صفحه ورد رو که باز کردم ذهنم گفت “این اولویت اوله؟ نوشتن این متن اولویت اول زندگیته؟” گفتم اوکی بابا الان می‌شینم لیست می‌کنم کارهام رو. بعد خواستم تو ورق بنویسم برنامه این  هفته رو. دیدم ورق جلو چشم نیست. یادم اومد یه تخته وایت‌برد یک‌جایی از خونه هست. نیم ساعتی طول کشید پیداش کردم. قشنگ معلوم بود می‌خوام وقت تلف کنم. رفتم تخته رو گذاشتم رو مبل روبه‌روم دیدم از پشت لپتاپ نمی‌شه خوند باید بالاتر باشه. رفتم تو حیاط دنبال میخ و چکش. کمد ابزار یک‌جایی بالای دیواره که زیرش پله‌های زیرزمینه. یعنی باید مثل بازی پرنس ایرانی دورخیز کنی دستت رو بگیری لب دیوار بعد خودت رو بکشی بالا. با این فرق که اون‌جا هدف پرنس‌ئه این‌جا میخ. از گوشه دیوار با هزار بدبختی رفتم بالا. بعد فکر می‌کنید میخ مثلن یه قوطی شیک و تمیز داره با سایزهای مختلف؟ خیر. کلن یه سطل هست از شلنگ گاز تا زانویی فلان. میخ‌ها بر اساس قانونی که الان یادم نیست ته سطل زندگی می‌کنن. خلاصه که با هزار بدبختی بالای دیوار دوتا میخ زنگ زده جستم. دیگه دیدم برای چکش هم وقت بذارم ظهر شده. رفتم گوشتکوب رو از تو آشپزخونه برداشتم، جای میخ‌ها رو علامت زدم. تخته رو گرفتم دستم دیدیم چه‌قدر داغونه تخته‌ش. تازه چوبی هم هست تخته پاک‌کن نمی‌چسبه به‌ش. خب تخته‌ پاک‌کن نچسبه که کیف نداره. گفتم می‌رم یکی جدید می‌خرم. میخ و چکش رو گذاشتم زمین لباس پوشیدم رفتم پاساژ نزدیک خونه. اصلن یادم نمی‌اومد تازگی تخته وایت‌برد دیده‌باشم. توی پاساژ یه لوازم تحریر بود در حد کاغذ کادو که اونم بسته بود نه صبح. برگشتم خونه تخته رو گذاشتم روی مبل روبه‌رو. اولویت اول نوشتم “خرید تخته وایت‌برد” با هفت هشت‌تا چیز دیگه. به خودم گفتم اینا هم هست ولی تروخدا شروع کن نوشتن این متن لعنتی رو. این کارها نصفش بیرون رفتن داره. با التماس خودم رو راضی کردم به شروع. تا ظهر شد سیصد تا لغت. می‌خواستم فونت‌ش رو ب نازنین بذارم دیدم ئه فونت‌هام کامل نیست. رفتم نیم ساعت سی‌دی نرم‌افزار پیدا کردم گذاشتم تو دستگاه. یادم اومد خیلی وقته دلم می‌خواد اینترنت اکسپلور رو از شش بکنم هفت. پیکاسا هم ریختم… فونت یادم رفت کلن. الان هنوز همون سیصدم. از عصر دنبال یک کلمه بودم تو دیکشنری. همین‌جوری خوش‌خوشان دارم دیکشنری می‌خونم. همه کارهای رو تخته هم مونده.

سوم شخص

۳۱ شهریور ۱۳۸۹

از صبح هیچ‌کاری نداشتم. فقط اسم دو تا سایت را پیدا کردم برای آقای همکار. معده‌ام هم تیر می‌کشید که قرص خوردم. برای* ایمیل زدم که “زنگ نزن اذیت می‌شم، دعا کن برام.” و او جواب داد “تو همیشه دعای اول منی.” بعد من از حرفش گریه کردم. دلم می‌خواهد چند روز بخوابم. سرم را از روی بالش بلند کنم غذا بخورم و دوباره بخوابم. مغزم خوب خوب خالی شود .  الان سرم خیلی شلوغ است. هرچه کارهایم را توی ورق می‌نویسم باز سرم شلوغ است. گیر دادم داستان سوم شخص بنویسم که خودم توی قصه نباشم و بدون این که بدانم توی دل آدم‌ها چه خبر است قصه‌شان را تعریف کنم. ولی هی یادم می‌رود و وارد داستان می‌شوم. گلابی‌ها را خودم می‌خورم. خیاطی می‌کنم، می‌روم سرکار، مرخصی می‌گیرم، برمی‌گردم خانه. با سولماز دوست می‌شوم، با یکی به هم می‌زنم… توی همه قصه‌ها همه‌کاره خودمم. لعنت به من. لعنت به من که گورم را از توی نوشته‌ها گم نمی‌کنم. لعنت به سوم شخص که لال شده.

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

۲۵ تیر ۱۳۸۹


دارم هیچ‌کاری نمی‌کنم این چند روز، هفته، ماه شاید. هرکس هرجا بخواهد برود من وقت ندارم. کتاب؟ کلیدر هنوز همان جلد اول مانده، آن یارو تروخیوی سوربز نصفه، نمایشنامه‌ی کوفت و درد از بکت نصفه، یک کتاب تکراری از سلینجر نصفه. صبح‌ها هرساعتی بیدار شوم زودتر از نه نمی‌رسم سرکار. با تاکسی و اتوبوس و مترو هم فرقی ندارد. فرقش این است که توی مترو باید بایستم و نمی‌شود خوابید. بین راه یک بسته نان معمولی می‌خرم چون تا برسم همه‌ی صبحانه‌ام هضم شده. حالم از این چیزهایی که تعریف می‌کنم به هم می‌خورد. اما واقعیت همین است. روز را نمی‌فهمم چه‌طور می‌گذرد. هیچ‌وقت حس نکردم که حرکت عقربه‌ها کند است یا زمان نمی‌گذرد. همیشه عقربه‌ها از چیزی که من فکر می‌کنم جلوترند. عصرها مرده‌ام. دلم می‌خواهد فیلم ببینم. یک سریال نیست که تا آخرش دیده‌باشم. کی این‌طور شدم؟ دو تا پارچه خریدم برای مانتو، وقت ندارم بدوزم. حالم از این جمله وقت ندارم به هم می‌خورد. احساس می‌کنم من تنها کسی هستم که این را مدام تکرار می‌کنم. آرایشگاه؟ هر هفته می‌ماند برای هفته بعد. ویندوز  لپتاپم را می‌خواهم عوض کنم. کی؟ حتی نمی‌رسم تی‌شرت‌هایی که از پارسال خریدم را بپوشم. همه روزم را با همان تاپ زیر مانتو می‌گذرانم. کار، تاپ زیر مانتو، شب، دوش، تاپ زیر مانتوی روز بعد…نوشتن؟ سولماز و خواستگار و خیاطی و قصه‌های جو همه شماره‌ خوردند. چه کسی قرار است ادامه‌شان دهد نمی‌دانم. هر هفته پنجشنبه جمعه هم مجبورم بروم اردو، سفر، گردش و باز شنبه صبح دستپاچه لباس اتو کنم. بهانه‌ام این است که باید با آدم‌ها زندگی کرد. مثلن این‌طوری معاشرتم با مردم زیاد شده، خودم را گم کرده‌ام.

آخرین پناهگاه

۲۲ مرداد ۱۳۸۸

پس از مدت‌ها سرگردانی بین نقاشی، بازیگری، خوانندگی و رقاصی و بعد از تحمل شکست‌های کمرشکن فراوان، سرانجام به ادبیات رو آوردیم که در این دنیا پیوسته آخرین پناهگاه کسانی‌ است که نمی دانند سرِ پرشور خود را کجا به زمین بگذارند.

رومن گاری- میعاد در سپیده دم


RSS