ای داد

۲۲ تیر ۱۳۹۵

ساعت ده شب توی حیاط منتظر بودم. با مریم حرف می‌زدم و مثل ابر بهار اشک می‌ریختم. هیچ تلاشی نمی‌کردم هق‌هق‌هایم را نشنود. صدایم می‌لرزید و کج می‌شد. چه اهمیتی داشت؟ ته خط بودم. قرمزترین خط. فکر می‌کردم چقدر از چند شب پیش که فکر می‌کردم بدترین شب زندگی‌ام است بدترم. بدتر آن‌که، بدتر از آن را هم می‌توانستم تصور کنم.

خانه‌ی هانیه بعد از صدبار بدجنسی کردن ف. را دعوت کرده بودیم. احساس غریبگی داشتم. توی آشپزخانه نقش زن کدبانو را گرفته بودم. دلم خیلی هم معاشرت نمی‌خواست. طبق معمول نمی‌دانستم آنجا چکار می‌کنم. بعد از ناهار هانی دیوان حافظ را کوباند روی میز جلوی ف. تا قبل از آن من فال می‌گرفتم. یک‌بار هم مریم چون فکر می‌کردیم یک حامله‌ی زجر کشیده است و فالش درست درمی‌آید. ف. دیوان را برداشت و برای هانی فال گرفت و ما با فک افتاده به تفسیرهایش گوش می‌دادیم. من مدام سراغ شعر را می‌گرفتم، جانی می‌گفت «شعرش رو چیکار داری؟ حرفای خودش باحاله.» پوزخند زدم. نوبت جانی هم با کلی آفرین « ایول و چقدر خوووووب بود و دقیقن…» گذشت. در طول فال بقیه و در طول همه‌ی زمانهایی که ف. بیست تا فنجان چایش را سر صبر نوش جان می‌کرد من داشتم نیت می‌کردم. نیتی که به قول ف. فعل داشته باشد.

جواب من را که خواند خیس عرق شدم. جانی چشم هایش برق می‌زد. از این‌که فهمیده بود من یک راز مگو دارم روی مبل بند نمی‌شد. هانی می‌گفت «چه رازی؟ چی هست که ما نمی‌دونیم؟ پروژه قورباغه؟» جانی می‌پرسید «قورباغه چیه؟ چی شده؟» ف. همین‌طور ادامه می‌داد: «از کی داری مشورت می‌گیری؟ راز راز هم نیست انگار» و با بدجنسی لبخند می‌زد. بدبختی این‌جا بود که تایید هم می‌گرفت. تا جوابش را نمی‌دادم رد نمی‌شد. گفتم «خب دیگه بسه‌مه. برو نفر بعد.» پرسید «واقعن؟ نخونم بقیه‌ش رو؟» گفتم واقعن. فالم تاریخ گذشته بود. یک هفته قبلش همه‌چیز عوض شده بود. از آن شبی که داد زدم «نمی‌خوام، نمی‌تونم، نمی‌کنم…» از آن شبی که داد زدم «من از این به بعد قراره داد بزنم»، دیگر رازی وجود نداشت.

 

.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

اشرف سادات را بعد از مدتها دیدم. دست دادیم. داشت یک حرفهایی می‌زد با مضمون این‌که خوشحال است آمده‌ام. صدا به صدا نمی‌رسید. گفتم می‌شه روبوسی کنیم؟ دلم تنگ شده. الان با خودم می‌گویم، کاش دست‌هایم را محکم‌تر دورش حلقه می‌کردم، بیشتر کنارش می‌نشستم، کاش حرف‌هایش را شنیده‌بودم… کو تا دیدار بعدی؟

مامان می‌گوید رفتارت توی مهمانی‌ها عوض شده. چشم‌هایت با دیدن آدم‌ها برق می‌زند. خوشحال می‌شوی از دیدن همه‌ی آن‌هایی که ازشان فرار می‌کردی. راست می‌گوید. حرص می‌زنم برای دیدن آشناها. دلم تنگ می‌شود. دلم خیلی زود به زود تنگ می‌شود. منتظرم دعوتم کنند. وقتی می‌پرسند تا کی هستی قند توی دلم آب می‌شود. سعی می‌کنم تاریخ دقیق رفت و برگشتم را برایشان بگویم. تند تند همه‌ی بدیها و بی‌مهری‌هایی را که در حقم کرده‌اند فراموش می‌کنم. وقت نیست که کینه‌ها را به رویشان بیاورم. بعضی‌هایشان را تا سال بعد نمی‌بینم. بچه‌هایشان بزرگ می‌شوند و دیگر من را نمی‌شناسند. دخترم هم خاله‌ها و عمه‌های من را فقط چهره‌های آشنایی می‌داند که سالی یک یا دوبار به‌شان برمی‌خورد. همین‌که با هم خو می‌گیرند مهمانی تمام شده… کو تا دیدار بعدی؟

ده دوازده نفر دور میز نشسته بودیم. همه چهره‌ها غمگین. هرکس به جایی خیره. هیچ دونفری با شور و پیوسته حرف نمی‌زدند. کلمه‌ها توی هوا پرتاب می‌شد تا بلکه یکی دنباله‌اش را بگیرد و سر حرف باز شود. هر موضوعی هرچقدر هم جالب عمرش دو سه جمله بیشتر نبود. لبخندها کمرنگ و مصنوعی. بعضی‌ها سرو وضعشان خوب بود. توانسته بودند غم درون را مهار کنند. اکثرن اما آشفته و ژولیده نشسته بودند منتظر غذا. هرچند وقت یک بار هم یکی از سر میز بلند می‌شد می‌رفت دوری می‌زد. چندبار جاهایمان را عوض کردیم. انگار بحث مهمی آن‌طرف میز در جریان است و باید خودمان را به آن برسانیم. همین‌که می‌رسیدیم آن سر میز سکوت برقرار می‌شد. همه داشتیم از غم خفه می‌شدیم. از فکر کردن به غم کسی که روبه‌رویمان نشسته. هیچ‌کس سوال عمیقی نمی‌پرسید. همه از آن‌چه ممکن بود به زبان فرد مقابل بیاید وحشت داشتند. با هر سوال پررنگی ممکن بود فاضلاب غم بالا بزند. ترجیح می‌دادیم غذا را بیاورند تا درباره‌ی همان حرف بزنیم.

زن روبه‌روی من ممکن است در دیدار بعدی سرطان نداشته باشد.بغل‌دستی‌ام بالاخره بچه‌دار می‌شود. پسر آن یکی از غربت برمی‌گردد… شاید در دیدار بعدی، در فاصله‌ی بین کمرنگ‌تر شدن غمهای قدیم و سر زدن غمهای جدید، حرفی برای زدن پیدا کنیم. حرفی که داغ دل کسی را تازه نکند. منتها… کو تا دیدار بعدی؟

 

ایران- تهران

۲۱ اسفند ۱۳۹۴

مریم فردا می‌رسد تهران. شاید تا دوهفته‌ی دیگر هم نبینم‌ش. رویا هم امروز و فردا تهران است و دوباره برمی‌گردد یزد. او را هم بیشتر از یک سال است که ندیدم. هربار می‌رود تهران من نیستم. آدمهای توی تهران را هم نمی‌توانم ببینم چه برسد به دورترها. خیاط و سفید را از تابستان ندیدم. همان شبی که خانه‌ی سفید دعوت بودیم و من تنها با آژانس برگشتم خانه و قسم خوردم دیگر هیچ مهمانی راه دوری را با بچه، با آژانس نروم. خیلی‌ها را هم جواب تلفن نمی‌دهم که نفهمند تهرانم…

یک وقت آرایشگاه گرفتم که هر روز زنگ می‌زنم می‌اندازم‌ش عقب. از موم می‌پرسم شنبه هم هستیم؟ می‌گوید بله به احتمال زیاد، ومن زنگ می‌زنم به فاطمه جون و وقتم را می‌اندازم دوشنبه. نمی‌خواهم به موها وقت بدهم که تا سال تحویل دربیایند. باید دیرتر گردنشان را بزنم. به این فکر می‌کنم که می‌شود عید تهران نرفت؟ می‌شود؟

دختر ساعت هشت و نیم خوابید. چند بار بیدار شد و گریه کرد. نمی‌دانم چرا. موقع خواب می‌گفت مامان برام آرزو کن. این یکی را نمی‌دانم از کجا حفظ کرده بود. گفتم باشه مامان جون، چه آرزویی؟ گفت «آرزو کن مِخمون بیاد». نابودم کرد. فردا بعد از ظهر می‌برم‌ش بیرون. پس‌فردا هم. نباید احساس تنهایی کند.

حسن هر روز زنگ می‌زند. هرچقدر می‌گویم دل و دماغ حرف زدن ندارم و بهانه می‌آورم نمی‌فهمد. واقعن نمی‌فهمد؟ می‌خواهد کمکم کند. فکر می‌کند نیاز دارم با کسی حرف بزنم یا چی. صدبار می‌پرسد چه خبر؟ خب دیگه چه خبر؟ خب دیگه… توی یک جزیره‌ی لامصب چقدر خبر هست مگر؟ من از این طرف یکسره می‌گویم هیچ، هیچ، هیچ… دلم برایش می‌سوزد. حال او از من بدتر است. وگرنه چرا اینهمه دنبال خبرهای ناخوشایند و خسته‌کننده‌می‌گردد؟

باید بروم توی پارک بدوم. دیروز رفتم. شب باران آمده بود و هوا خیلی خیلی خیلی خوب بود. سمیه می‌گوید زمان باید همین‌جا بایستد. نباید فصل جهنمی جزیره شروع شود. راست می‌گوید. صبح دلم می‌خواست همان‌طور توی پارک بدوم. پاهایم درد گرفته بود. هنوز هم پادرد دارم ولی مزه‌ی هوا از سرم نرفته. علاقه‌ای به توقف زمان توی این یک هفته ده روز مانده به عید ندارم. علاقه‌ای به تهران رفتن هم ندارم. دوست دارم هواپیما توی یک جزیره‌ی متروکه فرود بیاید. جزیره‌ای با هوای الان اینجا و خلوتی عید تهران.

 

من بطری‌ام

۲۶ بهمن ۱۳۹۴

از صبح چیزی نخوردم. مامان حواسش هست. میوه پوست می‌کند، خرما و گردو قلقلی می‌کند می‌گذارد توی نعلبکی کنار دستم. برای نهال لیموشیرین قاچ می‌کند. نهال نمی‌خورد. به من اصرار می‌کند که «خودت بخور، تلخ نشه.» ترس از تلخ شدن لیموشیرین باعث می‌شود ته مانده‌ی لیموهای نهال را به نیش بکشم. چه ترسها و دغدغه‌های مسخره‌ای… نهال مشغول بازی خودش است. با مامان می‌رود توی اتاق نقاشی می‌کشد، حرف می‌زند، بازی می‌کند… موم اسمس داد و خلاصه‌ای از ماجراهای صبحش را گفت. پرسیدم کی برمی‌گردیم؟ فقط دلم می‌خواهد برگردم. گفت معلوم نیست. پیشنهاد داد شام برویم خانه‌ی آنها. گفتم «منو از جام تکون نده. خودت برو». چرا آشفته‌ام؟ تقصیر ماجراهای دیروز است؟ نه. شاید دیروز نباید روحی را می‌دیدم. دست گذاشت روی جایی که نباید. صدبار گفتم «بی‌خیال، بیا درباره‌ی یه چیز دیگه حرف بزنیم…» دست گذاشت و آنقدر فشار داد که بی حس شدم. تعریفی از وضعیتم ندارم. الان نوشتم می‌خواهم برگردم خانه ولی مطمئن نیستم. برگردم چه کار کنم؟ همه چیز روی هواست. دیشب فکر می‌کردم باشگاه حالم را خوب می‌کند. ولی با خود دیشبم هم موافق نیستم. هیچ بعید نیست وسط یکی از تمرین‌ها، بدن و ذهنم بی‌حس شود و مثل یک بطری پلاستیکی حرارت دیده جمع شوم توی خودم…

عشق ینی وقتی که …*

۲۳ دی ۱۳۹۴

مغزم چیزی به انفجارش نمانده. تمام دیروز و امروز را به دنبال یکی می‌گشتم که کمی از سنگینی حرفهای روحی کم کند. سین همه‌ی عصر را کنارم بود. ساعت نه نهال را خواباند و رفت. هرکار کردم نشد حرفی بزنم. به جایش حرفهای بیخود زدیم. درباره‌ی سی‌دی آهنگ مشترکی که قرار است بزنیم و این‌که چرا همه‌ی آهنگ‌های مورد علاقه‌ی او غمگین و آرام است و آهنگ‌های ستاره‌دار من دوبس دوبس… سوال‌هایی بود که از صبح روی تک‌تکشان فکر کرده بودم ولی تا شب نشد از کسی بپرسم. حرف‌های روحی را بی‌نظم و دست و پا شکسته برای مریم گفته بودم. گفته و نوشته. منتظر بودم تیک بخورد. الان اصلن یادم نمی‌آید کدام حرف‌ها را دیشب گفتم کدام را امروز. تو در توی گریه‌های علی و بهانه‌گیری‌های نهال…

صبح ساعت پنج دیدم جواب داده «ماسک داری. خیلی هم حرفه‌ای. خیلی هم سرد…» چند نفر را اسم بردم. گفتم جلوی این‌ها چی؟ گفت «نه. ولی خیلی کمن آدم‌هایی که جلوشون ماسک نداری.» می‌خواستم فکر کنم تا برسم به جایی که ماسک را زدم ولی جانش را نداشتم. جانش را نداشتم گند وگه‌های قبلی‌ام را هم بزنم. به مریم گفتم توانش را ندارم برگردم عقب ببینم از کی شروع شده. گفت دبیرستان هم داشتی پس برو عقب‌تر… نرفتم. گفت حق داری فلج باشی. حق داری خسته و له باشی. فحش خوردی… دلم می‌خواست حرف‌هایش را نگه دارم. این‌که توضیح داد چطور ما از آن بالاها آمدیم پایین و این‌قدر تسلیم و رام شدیم. تحلیلی بود که تا حالا به ذهن خودم نرسیده بود… به ذهن خودم دیگر هیچ چیز نمی‌رسد تازگی‌ها.

پرسیدم «برات جالبه؟» گفت «چی؟ این‌که یکی داره تو رو زیر و رو می‌کنه؟ فکر کن نباشه.» گفتم «هروقت خسته شدی بگو. هروقت حالشو نداشتی. چون الان نمی‌تونم تصمیم بگیرم چیو به کی بگم.» در واقع ترجیح می‌دهم به این حالم پشیمانی اضافه نشود. دلم نمی‌خواهد بعدها که روبه‌راه شدم، اگر شدم، فکر کنم چرا نتوانستم خودم را آرام کنم. آرام‌تر…

 

* بی‌قرارت می‌شم

مطمئن باشم که

تو می‌مونی پیشم

RSS