۶ دی ۱۳۹۵ @ ۱۱:۳۶ ق.ظ

بچه گوشش درد می‌کند، دیروز چشم‌ش چرک کرده‌بود، پریروز گلو. مسلط‌تر شده‌ام نسبت به قبل. دست و پایم را گم نمی‌کنم. داروها را تقریبن حفظ شدم. با هر سرفه‌اش نمی‌روم بیمارستان. جزیره که بودیم پاتوقم بیمارستان بود. فضا و دکترهایش هم خیلی مثبت و آرام بود. دوست داشتم بروم بیمارستان یکی بگوید چیزی نیست… این‌جا آنقدر آدمها بی اعصاب و سگ‌اند که ترجیح می‌دهم با دکتر و بیمارستان و منشی و پذیرش روبه‌رو نشوم.

بدنم هنوز روبه‌راه نشده. خوابهایم هم. در عوض روزها می‌توانم از جایم بلند شوم و توی خانه بچرخم و برای خودم نقشه بکشم. پشت سر هم چایی بریزم و دنبال شیرینی برایش بگردم. دردهایم کمتر شده. خشم‌هایم هم. امروز سفید زنگ زده بود. گفت دلم تنگیده براتون. شرمنده بودم که نتوانستم ببینم‌ش. بابت سراغ نگرفتن‌هایم ناراحت نشده بود. گفت می‌فهمد که هنوز جا نیفتاده‌ام. هرچه بهانه‌ آوردم گفت درک می‌کند. قرار شد برای جمعه یک قرار ناهار بگذاریم. نمی‌دانم آمادگی‌اش را دارم یا نه. آمادگی روبه‌رو شدن با دوستان صمیمی قدیمی و از سر گرفتن معاشرتهای قدیم، آمادگی خود جدیدم را در مقابل آنها. ممکن است بو ببرند من چقدر تغییر کردم و به رویم بیاورند؟ دوست دارم به رویم بیاورند؟ دوست دارم درباره‌ی جزیره حرف بزنیم؟ نمی‌ترسم از یادآوری خاطراتش؟

باز شروع کردم به آهنگ گوش دادن. بچه به غیر از شب‌هایی که دیر می‌خوابد، زودتر می‌خوابد. از مهدش زیاد راضی نیستم برای همین صبح‌هایی که بهانه می‌آورد اجازه می‌دهم توی خانه بماند. از لحظه‌ای که بیدار می‌شود شروع می‌کند به لباس پوشیدن. جوراب روی جوراب، شلوار روی جوراب شلواری، دامن روی دامن… موقع دستشویی رفتن همه را درمی‌آوریم و فکر می‌کنم بیخیالشان شود ولی بعد می‌بینم دوباره با همان ترتیب همه را می‌پوشد. موم می‌گوید چرا اجازه می‌دهی لباس‌های مهمانی را توی خانه بپوشد؟ هرچه فکر می‌کنم دلیلی برای مخالفت پیدا نمی‌کنم. از لباس پوشیدن و تیپ زدن خوشش می‌آید. عاشق جوراب شلواری است. تندتر از من می‌پوشد و درمی‌آورد. هربار که لباسش را عوض می‌کند دلم غنج می‌رود. می‌آید جلویم قر می‌دهد. مامان زیبا شدم؟ جواب می‌دهم عالی! فوق‌العاده شدی. ذوق‌زده می‌رود با همان لباس‌ها بازی می‌کند، ناهار می‌خورد و به گند می‌کشدشان… و من برایم مهم نیست.

دلم برای خود این مدلی‌ام تنگ شده بود. زهرایی که با یک آهنگ خوب می‌توانست دهها صفحه یک‌نفس بنویسد و حالش بهتر و بهتر شود. می‌خواهم دوباره پیدایش کنم.


۲ نظر



۲ دی ۱۳۹۵ @ ۱:۴۴ ق.ظ

آدم‌ها دربه‌در دنبال تکیه‌گاه می‌گردند. توی مهمانی‌ها دنبال یک مبل‌اند که رویش لم بدهند، توی اتوبوس دنبال یک میله، توی هیات و حسینیه دنبال یک ستون… یک جایی که شل کنند. اما همه‌ی میله‌ها بالاخره یک روزی می‌افتند به قیژقیژ، صندلی ها پر می‌شوند، آدم‌ها پیر می‌شوند، گم می‌شوند… امان از وقتی که آدم‌ها را از دست می‌دهی. تکیه‌گاه‌ها را. امان از آن روزی که می‌فهمی دیگر نمی‌شود روی یک نفر حساب کرد. روزهایی که جهان خالی می‌شود.

من خیلی تکیه‌گاه از دست داده‌ام. اولین‌بار یکی دوسال طول کشید تا فهمیدم. تا پذیرفتم. دفعه‌های بعد کمتر طول کشید. شش ماه، دوماه، چند هفته… از یک جایی هم یاد گرفتم روی هر طاقچه‌ای ننشینم. هرکس به رویم خندید کنارش شل نکنم. که بعدش درد نکشم. لامصب دردش خیلی ماندگار است. با این‌حال هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که نباید لم داد. مگر می‌شود بروی خانه‌ی مادرت و شل نکنی؟ آدمیزاد باید یک جاهایی از پا بنشیند. این است که هنوز با ترس و لرز دنبال ستون‌های جدیدم. دهن خودم و بقیه را سرویس می‌کنم تا اعتماد کنم. صدبار پایه‌های صندلی‌ام را چک می‌کنم. گوش‌هایم تیز است که صدای قیژقیژ رابطه‌ها را بشنوم، که  زودتر بفهمم آدمها کی جاخالی می‌دهند و تکیه‌م را بردارم. که کمتر درد نصیبم بشود…

دیروز صبح یک بار دیگر جهان خالی شد. وقتی با روحی خداحافظی کردم. وقتی داروهایم را گرفتم. وقتی پیاده راه افتادم سمت آرایشگاهی که ناهید را برای عروسی خوشگل می‌کردند. همه آدم‌ها صامت و ثابت شده‌بودند. چالش مانکن طور. روحی جلوی رویم لغزیده بود. دفعه‌ی قبل هم. ولی خودم را زده بودم به خنگی. این‌بار لحظه‌ی خداحافظی دوزاری‌ام افتاد. چقدر سخت بود که تکیه‌ام را از رویش بردارم. بعد از یکسال و اندی. چقدر دردناک. قرار بود شادترین روز زندگی ناهید کنارش باشم و درست همان روز جهان خالی شده‌بود. تمام مدتی که مدل ناخن ناهید را انتخاب می‌کردم و سعی می‌کردم هیجانزده باشم، داشتم به خودم فحش می‌دادم که چرا به عقلم نرسید امروز روحی را نبینم؟ و امروز نفهمم که آخر خطیم. می‌خواستم به ناهید بگویم من امروز نمی‌توانم کنارت باشم. ولی هربار نگاهش کردم توی چشم‌هایش عروسی بود. قرار بود از لحظه لحظه‌ی خوشحالی‌اش عکس بگیرم. جان می‌کندم که انرژی‌های منفی‌ام توی هوایش پخش نشود. آن وسط باید تکلیفم را با صندلی‌ام روشن می‌کردم. وقتش شده بود از جایم بلند شوم. قبل از این‌که زمین بخورم…

دیروز روز خوشی بود. با این‌که تا آخر شب هنوز آدمها تکان نمی‌خوردند. ترافیک را حس نکردم. شلوغی شب یلدا را. ناهید خوشحال بود. همه چیز درست و به موقع اتفاق افتاده بود. یک مراسم خط به خط طراحی شده‌‌ و شاد. من بخشی از این ماجرای شاد بودم و همین دردم را کمتر می‌کرد. وقتی رسیدم خانه حس کردم می‌توانم بنویسم. می‌توانستم تکه‌هایی از روز را ثبت کنم. بعد از مدتها نوشتنم گرفته‌بود. صبح شروع کردم به نوشتن. از صبح تا الان که ساعت یک نیمه‌شب است توی سرم می‌نوشتم. خوبی‌اش این است که دیگر از گزارش دادن چیزهایی که توی سرم می‌گذرد نمی‌ترسم. از تحلیل‌های اشتباه. از مثل بقیه بودن. از این‌که کسی ‌پازلم را حل کند. این‌جا توی نوشته‌ها می‌توانم هرچقدر دوست دارم سخت باشم. خیالم راحت است که کسی بابت جمله‌های سرد و مبهم مجازاتم نمی‌کند…

بدی‌اش این است که درد دارد، و جهان هر روز خالی‌تر می‌شود.


۲ نظر



۱۲ آبان ۱۳۹۵ @ ۱۲:۰۳ ق.ظ

یک لحظه مکث کرد خیال
وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم
برای همه‌چیز دست تکان می‌دادیم

من اما روبه‌روی شهری ایستاده‌ام
که نای ایستادن ندارد
و نیم‌رخِ ماه بر شَبَش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچه‌اش سوراخ است
و جای لب‌هایت بر پیشانی‌ام سوراخ است

کلید را در جمجمه‌ام بچرخان و
داخل شو
به آغوشِ اعصابم بیا
در تاریکیِ سرم بنشین
اتاق را بگرد
و هرچه را که سال‌هاست پنهان کرده ام
از دهانم بیرون بریز
پرد‌ه‌ها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطه‌ای که در آن اسیر شده
آزاد کن

گروس عبدالملکیان





۲۲ تیر ۱۳۹۵ @ ۱۱:۰۸ ب.ظ

ساعت ده شب توی حیاط منتظر بودم. با مریم حرف می‌زدم و مثل ابر بهار اشک می‌ریختم. هیچ تلاشی نمی‌کردم هق‌هق‌هایم را نشنود. صدایم می‌لرزید و کج می‌شد. چه اهمیتی داشت؟ ته خط بودم. قرمزترین خط. فکر می‌کردم چقدر از چند شب پیش که فکر می‌کردم بدترین شب زندگی‌ام است بدترم. بدتر آن‌که، بدتر از آن را هم می‌توانستم تصور کنم.

خانه‌ی هانیه بعد از صدبار بدجنسی کردن ف. را دعوت کرده بودیم. احساس غریبگی داشتم. توی آشپزخانه نقش زن کدبانو را گرفته بودم. دلم خیلی هم معاشرت نمی‌خواست. طبق معمول نمی‌دانستم آنجا چکار می‌کنم. بعد از ناهار هانی دیوان حافظ را کوباند روی میز جلوی ف. تا قبل از آن من فال می‌گرفتم. یک‌بار هم مریم چون فکر می‌کردیم یک حامله‌ی زجر کشیده است و فالش درست درمی‌آید. ف. دیوان را برداشت و برای هانی فال گرفت و ما با فک افتاده به تفسیرهایش گوش می‌دادیم. من مدام سراغ شعر را می‌گرفتم، جانی می‌گفت «شعرش رو چیکار داری؟ حرفای خودش باحاله.» پوزخند زدم. نوبت جانی هم با کلی آفرین « ایول و چقدر خوووووب بود و دقیقن…» گذشت. در طول فال بقیه و در طول همه‌ی زمانهایی که ف. بیست تا فنجان چایش را سر صبر نوش جان می‌کرد من داشتم نیت می‌کردم. نیتی که به قول ف. فعل داشته باشد.

جواب من را که خواند خیس عرق شدم. جانی چشم هایش برق می‌زد. از این‌که فهمیده بود من یک راز مگو دارم روی مبل بند نمی‌شد. هانی می‌گفت «چه رازی؟ چی هست که ما نمی‌دونیم؟ پروژه قورباغه؟» جانی می‌پرسید «قورباغه چیه؟ چی شده؟» ف. همین‌طور ادامه می‌داد: «از کی داری مشورت می‌گیری؟ راز راز هم نیست انگار» و با بدجنسی لبخند می‌زد. بدبختی این‌جا بود که تایید هم می‌گرفت. تا جوابش را نمی‌دادم رد نمی‌شد. گفتم «خب دیگه بسه‌مه. برو نفر بعد.» پرسید «واقعن؟ نخونم بقیه‌ش رو؟» گفتم واقعن. فالم تاریخ گذشته بود. یک هفته قبلش همه‌چیز عوض شده بود. از آن شبی که داد زدم «نمی‌خوام، نمی‌تونم، نمی‌کنم…» از آن شبی که داد زدم «من از این به بعد قراره داد بزنم»، دیگر رازی وجود نداشت.

 





۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ @ ۱۲:۱۷ ق.ظ

اشرف سادات را بعد از مدتها دیدم. دست دادیم. داشت یک حرفهایی می‌زد با مضمون این‌که خوشحال است آمده‌ام. صدا به صدا نمی‌رسید. گفتم می‌شه روبوسی کنیم؟ دلم تنگ شده. الان با خودم می‌گویم، کاش دست‌هایم را محکم‌تر دورش حلقه می‌کردم، بیشتر کنارش می‌نشستم، کاش حرف‌هایش را شنیده‌بودم… کو تا دیدار بعدی؟

مامان می‌گوید رفتارت توی مهمانی‌ها عوض شده. چشم‌هایت با دیدن آدم‌ها برق می‌زند. خوشحال می‌شوی از دیدن همه‌ی آن‌هایی که ازشان فرار می‌کردی. راست می‌گوید. حرص می‌زنم برای دیدن آشناها. دلم تنگ می‌شود. دلم خیلی زود به زود تنگ می‌شود. منتظرم دعوتم کنند. وقتی می‌پرسند تا کی هستی قند توی دلم آب می‌شود. سعی می‌کنم تاریخ دقیق رفت و برگشتم را برایشان بگویم. تند تند همه‌ی بدیها و بی‌مهری‌هایی را که در حقم کرده‌اند فراموش می‌کنم. وقت نیست که کینه‌ها را به رویشان بیاورم. بعضی‌هایشان را تا سال بعد نمی‌بینم. بچه‌هایشان بزرگ می‌شوند و دیگر من را نمی‌شناسند. دخترم هم خاله‌ها و عمه‌های من را فقط چهره‌های آشنایی می‌داند که سالی یک یا دوبار به‌شان برمی‌خورد. همین‌که با هم خو می‌گیرند مهمانی تمام شده… کو تا دیدار بعدی؟

ده دوازده نفر دور میز نشسته بودیم. همه چهره‌ها غمگین. هرکس به جایی خیره. هیچ دونفری با شور و پیوسته حرف نمی‌زدند. کلمه‌ها توی هوا پرتاب می‌شد تا بلکه یکی دنباله‌اش را بگیرد و سر حرف باز شود. هر موضوعی هرچقدر هم جالب عمرش دو سه جمله بیشتر نبود. لبخندها کمرنگ و مصنوعی. بعضی‌ها سرو وضعشان خوب بود. توانسته بودند غم درون را مهار کنند. اکثرن اما آشفته و ژولیده نشسته بودند منتظر غذا. هرچند وقت یک بار هم یکی از سر میز بلند می‌شد می‌رفت دوری می‌زد. چندبار جاهایمان را عوض کردیم. انگار بحث مهمی آن‌طرف میز در جریان است و باید خودمان را به آن برسانیم. همین‌که می‌رسیدیم آن سر میز سکوت برقرار می‌شد. همه داشتیم از غم خفه می‌شدیم. از فکر کردن به غم کسی که روبه‌رویمان نشسته. هیچ‌کس سوال عمیقی نمی‌پرسید. همه از آن‌چه ممکن بود به زبان فرد مقابل بیاید وحشت داشتند. با هر سوال پررنگی ممکن بود فاضلاب غم بالا بزند. ترجیح می‌دادیم غذا را بیاورند تا درباره‌ی همان حرف بزنیم.

زن روبه‌روی من ممکن است در دیدار بعدی سرطان نداشته باشد.بغل‌دستی‌ام بالاخره بچه‌دار می‌شود. پسر آن یکی از غربت برمی‌گردد… شاید در دیدار بعدی، در فاصله‌ی بین کمرنگ‌تر شدن غمهای قدیم و سر زدن غمهای جدید، حرفی برای زدن پیدا کنیم. حرفی که داغ دل کسی را تازه نکند. منتها… کو تا دیدار بعدی؟