همیشه، بیشتر حرف دارم

۱۰ اسفند ۱۳۹۵

باید بنویسم که ذهنم مرتب شود. فردا روحی را می‌بینم. کنار آمدیم با هم. یک نفر به اسم پونه مقیمی توی اینستاگرامش نوشته بود «به هرحال روزی می‌رسد که شک خواهیم کرد به همه آدمهایی که تصویرشان بزرگتر از خودشان باشد و آن روز روز شکستن تصویر است… به هرحال آنهایی که با خودشان تنها می‌شوند به خود درونی‌شان تردیک‌تر می‌شوند و مجبور می‌شوند آرام آرام با خودشان کنار بیایند…اعتماد کنید به این شکستن‌های گاه و بیگاه. اجازه دهید تصویرها و تکیه‌گاههای واهی بیرون از خودتان کمرنگ شود.» و من اینطور قوی‌تر شدم. هنوز سردرگمم. روزهایی هست که مطمئنم چه می‌خواهم و روزهایی که حال جنگیدن ندارم. می‌خواهم خودم را بزنم به نفهمیدن و آرام باشم. بعد فکر می‌کنم همه‌ی این راهها را رفته‌ام. خودم را به نفهمی زدم و به این‌جا رسیدم. نمایش شاد هم اجرا کردم و جواب نداده… دلم می‌خواهد به همه‌چیز سرعت دهم. امروز مچ خودم را گرفتم وقتی به چارچوب اتاق خوابم تکیه داده بودم و کمد و میزتوالتم را دور اتاق می‌چرخاندم تا جا برای یک میز تحریر باز شود. میز تحریری که رویش به دیوار نباشد. پنج دقیقه‌ای گذشت تا به خودم آمدم. به خودم که آمدم نفسم بند آمد.

شب داشتیم با موم حرف می‌زدیم. درباره‌ی خواب عمیق بابابزرگ که همه را ترسانده، درباره‌ی اسکار و جایزه‌ی عکس که اشتباه خوانده شد. گفتم «دیدی؟ اولش پیرمرده فهمیدا!» و تند تند برایش همه ویدئوهایی که از صبح دیده بودم را تعریف کردم و بعد ماجراهای نهال را. او هم تعریف کرد صبح نهال توی مطب دکتر خودش علایم مریضی‌اش را گفته. شگفت‌زده بود و چندبار هر قسمتش را تعریف کرد. بعد نشستم به داستان نوشتن. و حرف زدن با آدمها توی تلگرام. با رویا از مدرسه‌اش با ف.م و ساره از احکام ارث… و یکدفعه احساس کردم چقدر حرف دارم. چقدر هر روز با آدمهای مختلف حرف می‌زنم و باز حرف دارم. چقدر ماجرا هست که می‌خواهم تعریف کنم و وقت نمی‌شود و آدمش پیدا نمی‌شود و … مگر یک آدم چقدر می‌تواند بنویسد؟ باز نفسم بند آمد.

سگ

۲۶ دی ۱۳۹۵

از صبح یک ساعت تلاش کردم مودم ایرانسل نکبتم رو شارژ کنم و با خیال راحت اینترنت داشته باشم. وسطش شبکه‌شون قطع شد و تا الان هرچی زنگ زدم که چی شد گفتن سیستم در حال بروز رسانی‌ئه و نمی‌تونیم بگیم شارژ شدین یا نه. الان دوباره خواستم امتحان کنم که یادم افتاد ما دوتا مودم داریم و من فقط شماره‌ی یکی‌ش رو دارم. نتیجه این‌که بعد از دوازده ساعت فهمیدم اونی که شارژ کردم مودم شرکت بوده نه مودم خونه و تا دو صبح خبری از اینترنت راحت نخواهد بود.

چیزی که اومدم بنویسم اینه.

می‌دونی من دارم چیکار می‌کنم این چند هفته؟ سه چهارتا اتفاق سنگین داشتم که باید درباره‌شون فکر می‌کردم. فکر می‌کردم و حرف می‌زدم. ولی به جاش بلاکشون کردم تو ذهنم. بلاک به این معنی که یه فضایی رو براشون اختصاص دادم و نذاشتم پخش شن. اولش یکی بود. سریع گذاشتمش تو اتاق درشو بستم. چند روزی سرک کشید و حالمو بد کرد ولی بعد حواسمو پرت کردم. بعد اضافه شدن. مطمعنم الان دیگه همه‌شون کلید زندانهاشون رو پیدا کردن. بعضی روزها بدون اجازه‌ی من میان تو سرم هواخوری. بعضی روزها از پا می‌ندازنم. دارم کار اشتباهی می‌کنم، پوستم داره کنده می‌شه… می‌دونم. همه رو می‌دونم. ولی مگه کار دیگه‌ای بلدم؟

جهان هنوز خالی است

۶ دی ۱۳۹۵

بچه گوشش درد می‌کند، دیروز چشم‌ش چرک کرده‌بود، پریروز گلو. مسلط‌تر شده‌ام نسبت به قبل. دست و پایم را گم نمی‌کنم. داروها را تقریبن حفظ شدم. با هر سرفه‌اش نمی‌روم بیمارستان. جزیره که بودیم پاتوقم بیمارستان بود. فضا و دکترهایش هم خیلی مثبت و آرام بود. دوست داشتم بروم بیمارستان یکی بگوید چیزی نیست… این‌جا آنقدر آدمها بی اعصاب و سگ‌اند که ترجیح می‌دهم با دکتر و بیمارستان و منشی و پذیرش روبه‌رو نشوم.

بدنم هنوز روبه‌راه نشده. خوابهایم هم. در عوض روزها می‌توانم از جایم بلند شوم و توی خانه بچرخم و برای خودم نقشه بکشم. پشت سر هم چایی بریزم و دنبال شیرینی برایش بگردم. دردهایم کمتر شده. خشم‌هایم هم. امروز سفید زنگ زده بود. گفت دلم تنگیده براتون. شرمنده بودم که نتوانستم ببینم‌ش. بابت سراغ نگرفتن‌هایم ناراحت نشده بود. گفت می‌فهمد که هنوز جا نیفتاده‌ام. هرچه بهانه‌ آوردم گفت درک می‌کند. قرار شد برای جمعه یک قرار ناهار بگذاریم. نمی‌دانم آمادگی‌اش را دارم یا نه. آمادگی روبه‌رو شدن با دوستان صمیمی قدیمی و از سر گرفتن معاشرتهای قدیم، آمادگی خود جدیدم را در مقابل آنها. ممکن است بو ببرند من چقدر تغییر کردم و به رویم بیاورند؟ دوست دارم به رویم بیاورند؟ دوست دارم درباره‌ی جزیره حرف بزنیم؟ نمی‌ترسم از یادآوری خاطراتش؟

باز شروع کردم به آهنگ گوش دادن. بچه به غیر از شب‌هایی که دیر می‌خوابد، زودتر می‌خوابد. از مهدش زیاد راضی نیستم برای همین صبح‌هایی که بهانه می‌آورد اجازه می‌دهم توی خانه بماند. از لحظه‌ای که بیدار می‌شود شروع می‌کند به لباس پوشیدن. جوراب روی جوراب، شلوار روی جوراب شلواری، دامن روی دامن… موقع دستشویی رفتن همه را درمی‌آوریم و فکر می‌کنم بیخیالشان شود ولی بعد می‌بینم دوباره با همان ترتیب همه را می‌پوشد. موم می‌گوید چرا اجازه می‌دهی لباس‌های مهمانی را توی خانه بپوشد؟ هرچه فکر می‌کنم دلیلی برای مخالفت پیدا نمی‌کنم. از لباس پوشیدن و تیپ زدن خوشش می‌آید. عاشق جوراب شلواری است. تندتر از من می‌پوشد و درمی‌آورد. هربار که لباسش را عوض می‌کند دلم غنج می‌رود. می‌آید جلویم قر می‌دهد. مامان زیبا شدم؟ جواب می‌دهم عالی! فوق‌العاده شدی. ذوق‌زده می‌رود با همان لباس‌ها بازی می‌کند، ناهار می‌خورد و به گند می‌کشدشان… و من برایم مهم نیست.

دلم برای خود این مدلی‌ام تنگ شده بود. زهرایی که با یک آهنگ خوب می‌توانست دهها صفحه یک‌نفس بنویسد و حالش بهتر و بهتر شود. می‌خواهم دوباره پیدایش کنم.

جهان هر روز خالی‌تر می‌شود

۲ دی ۱۳۹۵

آدم‌ها دربه‌در دنبال تکیه‌گاه می‌گردند. توی مهمانی‌ها دنبال یک مبل‌اند که رویش لم بدهند، توی اتوبوس دنبال یک میله، توی هیات و حسینیه دنبال یک ستون… یک جایی که شل کنند. اما همه‌ی میله‌ها بالاخره یک روزی می‌افتند به قیژقیژ، صندلی ها پر می‌شوند، آدم‌ها پیر می‌شوند، گم می‌شوند… امان از وقتی که آدم‌ها را از دست می‌دهی. تکیه‌گاه‌ها را. امان از آن روزی که می‌فهمی دیگر نمی‌شود روی یک نفر حساب کرد. روزهایی که جهان خالی می‌شود.

من خیلی تکیه‌گاه از دست داده‌ام. اولین‌بار یکی دوسال طول کشید تا فهمیدم. تا پذیرفتم. دفعه‌های بعد کمتر طول کشید. شش ماه، دوماه، چند هفته… از یک جایی هم یاد گرفتم روی هر طاقچه‌ای ننشینم. هرکس به رویم خندید کنارش شل نکنم. که بعدش درد نکشم. لامصب دردش خیلی ماندگار است. با این‌حال هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که نباید لم داد. مگر می‌شود بروی خانه‌ی مادرت و شل نکنی؟ آدمیزاد باید یک جاهایی از پا بنشیند. این است که هنوز با ترس و لرز دنبال ستون‌های جدیدم. دهن خودم و بقیه را سرویس می‌کنم تا اعتماد کنم. صدبار پایه‌های صندلی‌ام را چک می‌کنم. گوش‌هایم تیز است که صدای قیژقیژ رابطه‌ها را بشنوم، که  زودتر بفهمم آدمها کی جاخالی می‌دهند و تکیه‌م را بردارم. که کمتر درد نصیبم بشود…

دیروز صبح یک بار دیگر جهان خالی شد. وقتی با روحی خداحافظی کردم. وقتی داروهایم را گرفتم. وقتی پیاده راه افتادم سمت آرایشگاهی که ناهید را برای عروسی خوشگل می‌کردند. همه آدم‌ها صامت و ثابت شده‌بودند. چالش مانکن طور. روحی جلوی رویم لغزیده بود. دفعه‌ی قبل هم. ولی خودم را زده بودم به خنگی. این‌بار لحظه‌ی خداحافظی دوزاری‌ام افتاد. چقدر سخت بود که تکیه‌ام را از رویش بردارم. بعد از یکسال و اندی. چقدر دردناک. قرار بود شادترین روز زندگی ناهید کنارش باشم و درست همان روز جهان خالی شده‌بود. تمام مدتی که مدل ناخن ناهید را انتخاب می‌کردم و سعی می‌کردم هیجانزده باشم، داشتم به خودم فحش می‌دادم که چرا به عقلم نرسید امروز روحی را نبینم؟ و امروز نفهمم که آخر خطیم. می‌خواستم به ناهید بگویم من امروز نمی‌توانم کنارت باشم. ولی هربار نگاهش کردم توی چشم‌هایش عروسی بود. قرار بود از لحظه لحظه‌ی خوشحالی‌اش عکس بگیرم. جان می‌کندم که انرژی‌های منفی‌ام توی هوایش پخش نشود. آن وسط باید تکلیفم را با صندلی‌ام روشن می‌کردم. وقتش شده بود از جایم بلند شوم. قبل از این‌که زمین بخورم…

دیروز روز خوشی بود. با این‌که تا آخر شب هنوز آدمها تکان نمی‌خوردند. ترافیک را حس نکردم. شلوغی شب یلدا را. ناهید خوشحال بود. همه چیز درست و به موقع اتفاق افتاده بود. یک مراسم خط به خط طراحی شده‌‌ و شاد. من بخشی از این ماجرای شاد بودم و همین دردم را کمتر می‌کرد. وقتی رسیدم خانه حس کردم می‌توانم بنویسم. می‌توانستم تکه‌هایی از روز را ثبت کنم. بعد از مدتها نوشتنم گرفته‌بود. صبح شروع کردم به نوشتن. از صبح تا الان که ساعت یک نیمه‌شب است توی سرم می‌نوشتم. خوبی‌اش این است که دیگر از گزارش دادن چیزهایی که توی سرم می‌گذرد نمی‌ترسم. از تحلیل‌های اشتباه. از مثل بقیه بودن. از این‌که کسی ‌پازلم را حل کند. این‌جا توی نوشته‌ها می‌توانم هرچقدر دوست دارم سخت باشم. خیالم راحت است که کسی بابت جمله‌های سرد و مبهم مجازاتم نمی‌کند…

بدی‌اش این است که درد دارد، و جهان هر روز خالی‌تر می‌شود.

نقطه

۱۲ آبان ۱۳۹۵

یک لحظه مکث کرد خیال
وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم
برای همه‌چیز دست تکان می‌دادیم

من اما روبه‌روی شهری ایستاده‌ام
که نای ایستادن ندارد
و نیم‌رخِ ماه بر شَبَش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچه‌اش سوراخ است
و جای لب‌هایت بر پیشانی‌ام سوراخ است

کلید را در جمجمه‌ام بچرخان و
داخل شو
به آغوشِ اعصابم بیا
در تاریکیِ سرم بنشین
اتاق را بگرد
و هرچه را که سال‌هاست پنهان کرده ام
از دهانم بیرون بریز
پرد‌ه‌ها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطه‌ای که در آن اسیر شده
آزاد کن

گروس عبدالملکیان

RSS