الهه‌اینا

۱۰ اسفند ۱۳۹۴

یه هفته‌ای هست که مرتب می‌ره مهد. روزی سه چهار ساعت. بعضی وقتها هم بیشتر. خوشحاله. صبحها توی راه با هم شعر می‌خونیم پرنده‌ها رو پر می‌دیم. صد و بیست بار برمی‌گردیم خونه تا کلاه و عینک و عروسک جامونده‌ش رو برداره. تو راه برگشت بستنی می‌خریم. هربار می‌گه «مامان بستنی آبی بخر» هربار می‌گم بستنی آبی نداره، سبز بخوریم؟ می‌گه باشه ترش باشه. می‌شینیم رو یه صندلی کنار خیابون بستنی‌مون رو با خیال راحت می‌خوریم. بستنی آب می‌شه از آستینش می‌ره بالا، من کمکش می‌کنم آب‌شده‌ها رو براش لیس می‌زنم. برام مهم نیست لباسش کثیف شه. با سلام و صلوات یه دستمال از ته کیفم پیدا می‌کنم که فقط صورت و دستش رو پاک کنم. به‌ش یاد می‌دم چجوری از خیابون رد بشیم. دست نوچش رو می‌گیرم و می‌رسونم‌ش به پیاده‌رو. برام از ماجراهای مهد تعریف می‌کنه. می‌گه «باراد دل الهه رو زده و لباس سامیارو کنده.» می‌گم به باراد بگو این کار رو نکن. می‌گه باشه. فرداش باز همین داستان رو می‌گه من باز همین توصیه رو می‌کنم. می‌گه یادم رفت امروز بگم. فردا می‌گم… یه روز می‌گه مامان الهه نیومده بود. قلبم انگار بخواد از جا کنده شه. چقدر بزرگ شده. رفته از معلمش پرسیده الهه نیومده؟ معلم‌ش گفته نه. ینی با الهه دوست شده؟ همچنان به همه معلم‌ها می‌گه عمه. نهایتن خانوم معلم. دیروز زنگ زدم مهد گفتم چیکار می‌کنه؟ خسته نشده؟ گفتن نه، خوابه. ساعت دو رفتم دنبالش تازه بیدار شده بود. پرسید چرا نیومدی؟ گفتم اینجام که! اومدم. گفت نه، نیومدی من گریه کردم. نمی‌دونم راست می‌گه یا نه. دلم ریش می‌شه این‌جوری حرف می‌زنه. داشت با غصه اینا رو می‌گفت. یه‌هو یکی پرید جلوش گفت سلام. دوتایی زدن زیر خنده. گفتم این کیه؟ الهه‌‌ست؟ گفت نه فاطمه‌ست. چشم از هم برنمی‌داشتن تا وقتی بریم بیرون. اومدیم بیرون صدتا سوال پرسیدم ازش. دلم می‌خواست بدونم دیگه با کیا دوسته. چه بازی می‌کنن. دلم می‌خواست از معاشرت و دوستی‌هاش فیلم بگیرم. از اون لحظه‌‌ای که فاطمه پرید جلومون دوتایی‌شون زدن زیر خنده… از راه افتادنش این‌قدر ذوق نکردم که از دوست پیدا کردنش.

خوشی یخی

۲۶ آذر ۱۳۹۴

چند ماهه هربار از جلوی ماوی رد می‌شیم چشمم دنبال شلوار یخیه‌ست. یه کرمی افتاده به جونم که شلوارای رنگ و وارنگ داشته باشم. احتمال می‌دم اون کرمی که تو بخش «کفش بخر» مغزم فعال بود به دلیل سختی در انتخاب سایز و قیمت بالای کفش منتقل شده به بخش شلوار. دیشب داشتیم می‌رفتیم رستوران. ر گفت با آسانسور بریم. من و سمیه گفتیم چه کاریه؟ با پله برقی  بریم حداقل چهار تا مغازه دیده باشیم چشم و گوشمون باز شه. از جلوی ماوی که رد شدیم دنبالش گشتم. رو میز همیشگی بود و یه کارت بزرگ تخفیف روش. پریدم تو مغازه، پرسیدم آقا این کاغذ از طبقه بالایی افتاده رو این شلواره؟ عجیب‌ترین سوالی که می‌شد پرسید. گفت نه خانوم این مدل تخفیف خورده. بیشتر از بیست مدل شلوار اونجا چیده بودن و فقط مدل مورد علاقه‌ی من سی درصد تخفیف خورده بود. نشونه از این درخشان‌تر؟ با نهال رفتم تو اتاق پرو. هر کاری که می‌کردم بچه‌م با جملات سوالی بلند اعلام می‌کرد. مامان چرا کفشت رو درآوردی؟ مامان چرا شلوارت… موم به زور کشیدش بیرون.

شلوار رو خریدیم رفتیم رستوران. من و سمیه با بدبختی تونستیم سالاد سفارش بدیم. کلی فلسفه بافتیم تا موم و ر رو قانع کنیم سالاد غذاست. نهال یکبار بیشتر برای دستشویی فراخوان نداد. خدا رو شکر رستوران توالت فرنگی داشت و نهال هم همکاریش خوب بود. در طول غذا خوردن همه‌ش به این فکر می‌کردم که داره خوش می‌گذره؟ آیا داره خوش می‌گذره؟ نمی‌دونم چرا مغزم دائم در حال سنجیدن خوشی‌هاست. به مغزم گفتم لطفن خفه‌شو، خیلی داره خوش می‌گذره. رسیدیم خونه همچنان داشت خوش می‌گذشت. نهال رو به راحتی خوابوندم. موم برام بابونه دم کرده بود. منتها قبل از این‌که بیام تو هال و لیوان بابونه‌ی روی میز رو ببینم سر تهران اومدن دعوا کرده بودیم… مغزم فرمان داد «خاک بر سرت، پایان خوشی.»

گوش

۲۳ مهر ۱۳۹۴

دلتنگم و با هیچکس‌م میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

ای که انگشت‌نمایی به کرم در همه‌شهر… *ون لق‌ت

۱۶ شهریور ۱۳۹۴

دورم رو یه عالمه آدم پررو گرفته. یه سری که ادعای خدایی دارن. خدا چی‌کار می‌کنه؟ حس بد می‌ده به آدم. به‌ش فکر می‌کنی و می‌بینی هیچی نیسی، هیچ‌کاری نکردی، هیچی نشدی… خب یکی بسه ازش. اصلن این خودش همون اثبات یکی بودن خداست. اگه قرار بود هزار تا خدا داشته باشیم همه کارشون به خودکشی می‌کشید. تو مایه‌های برهان نظم و علیت. من دارم چیکار می‌کنم؟ می‌گردم دنبال آدمایی که بهم حس بد می‌دن. فالوشون می‌کنم. اینا مشغول کار خودشونن. تو چهارتا رشته اولن، ادعا دارن، نابغه‌ان. کاری هم ندارن به من. عاشقمم نیستن. خیلی‌هاشون اصن از وجود  من خبرم ندارن. دارن زندگی می‌کنن به روش خودشون. این منم که فالو می‌کنم. ریدمون‌های زندگی‌شون رو نمی‌بینم. هی سرم رو می‌ندازم پایین. هی می‌گم حیف حیف حیف… ته‌ش چی می‌شه؟ همون حس بد. یه روزی می‌بینی همه دارن به‌ت حس بد می‌دن. از نزدیک‌ترین‌ها تا دورترین‌ها تا خود خدا. توضیح بدم که داری اذیتم می‌کنی؟ وقتی زندگی معمولیش همینه. وقتی براش مهم نیست داره حس بد می‌ده. وقتی اصلن منو نمی‌بینه.

روحی می‌گه تو مرض داری. مثل اینا که مژه‌شون رو می‌کنن. داری درد می‌کشی باز به خودت درد می‌دی. چرا خب؟ حالا اگر پای عشق وسط باشه یه چیزی. وقتی نیست… بیکارم؟

با گل و ملون

۹ اردیبهشت ۱۳۹۲

الان در حال مبارزه با نفسم‌ام که ملون توی یخچال را کاری نداشته‌ باشم. چون اخیرن دریچه‌ی سیری معده‌ام خوب کار نمی‌کند و در برابر هندوانه و طالبیجات فقط موقعی آلارم می‌دهد که در آستانه‌ی ترکیدن باشم. از طرفی فکر می‌کنم نیاز به یک جایزه‌ی خوردنی خوشحال کننده دارم. چون حسابی روز بیخودی داشتم. درست مثل یک تکه گوشت متحرک از روی مبل به روی تخت و برعکس حرکت می‌کردم. تنها کار مفیدم نوشتن یک پارگراف داستان بود که آن‌هم موقع انتقال به فلش پاک شد. قبلش حسابی از خودم خوشم آمده‌بود که یک پارگراف را چه راحت می‌نویسم. کلی برای خودم خیال بافته بودم درباره‌ی آدمی که در اوج خمیری و خواب‌آلودگی یک پارگراف داستان می‌نویسد. قضیه‌ی فلش به‌م ثابت کرد که ریدم. چون به محض این‌که فایل را پیدا نکردم زدم زیر گریه. با صدای بلند عرعر گریه کردم. وسط ساکت کردن خودم بودم که میم مثل فیلم‌ها با یک دسته گل آمد. از همان دسته‌گل‌هایی که یک زمانی توی راه برگشت از کلاس فرانسه برای خودم می‌خریدم. نمی‌دانم چرا یک‌دفعه تصمیم گرفته‌بود گل بخرد. به هرحال چند لحظه‌ای خاطره‌ی پارگراف گم شده را فراموش کردم. نشستیم آب پرتقال و لیموشیرین گرفتیم و من هربار که خواستم خاطره‌ی روز بیخودم را تعریف کنم اشکم می‌آمد. میم زحمت می‌کشید ادای گریه کردنم را درمی‌آورد و آن‌قدر قیافه‌اش را زشت و بدترکیب می‌کرد که من مجبور بودم وسط گریه از خودم دفاع کنم. همان موقع پی بردم که مسخره کردن گریه دیگران می‌تواند کاری کند که اشک و غصه و همه‌چیز فراموششان شود و فقط بخواهند ثابت کنند «من این شکلی گریه نمی‌کنم.»

الان نشستم پارگرافم را دوباره نوشتم. حس می‌کنم دفعه قبل بهتر بود ولی خب شاید هم نبوده. به نظرم واقعن حق دارم با یکی دو برش ملون خودم را آرام کنم.

RSS