و از بازیچه بودن سخت بیزار است

۲۳ خرداد ۱۳۸۸

وای بر من

گر تو آن گم کرده‌ام باشی

که این‌سو

پیرمردی

با سپیدی‌های مو

و هزاران بار مردن،

رنج بردن،

با خمی در قامت از این راه دشوار

که این‌سو

دست‌ها خشکیده،

دل مرده،

به ظاهر خنده‌ای بر لب

و گاهی حرف‌های پیچ در پیچ

و هم هیچ

و گه گاهی

دو خط شعری

که گویای همه‌چیز است و

خود ناچیز.

وای بر من

گر تو آن گم‌کرده‌ام باشی

که بس دور است بین ما

که آن‌سو

نازنینی

غنچه‌ای شاداب و

صدها آرزو بر دل

دلی گهواره‌ی عشقی

که چندی بیش نیست شاید

و از بازیچه بودن سخت بیزار است.

وای بر من

گر تو آن گم‌کرده‌ام باشی

که بس دور است بین ما

وعاشق گشتن و عاشق نمودن

سخت دشوار است.

گم و گور

۱۳ اسفند ۱۳۸۷

امروز قرار بود با م برویم خرید. صبح آقای س پرسیدند که “درباره الی” می‌بینی؟ حوزه هنری ساعت ۶ تا ۸؟ من با احتیاط موضوع را با م درمیان گذاشتم چون جماعت دخترخاله‌ها هم در برنامه خرید بودند. م مخالفتی نکرد و من تصمیم گرفتم عصر با این‌که شب قبل به م گفته‌بودم می‌رویم خرید و صبح به رویا گفته‌بودم که می‌آیم جشنواره٬ بروم فیلم ببینم. ساعت یک ربع به پنج به زحمت م را از روی صندلی کندم و راهی شدیم که با مترو برویم هفت تیر بلیط را بگیریم و بعد با تاکسی و مترو و… برویم سمیه. توی مترو با هم مقاومت کردیم که چیزی نخریم غیر از یک بسته دوازده‌تایی کلیپس کوچک به قیمت پانصد تومان و وقتی کلیپس‌ها را تقسیم می‌کردیم مترو از امام خمینی( ایستگاهش) رد شد و ما نفهمیدم. ایستگاه بعد دوان دوان رفتیم که سوار متروی برعکس شویم ولی م اشتباهی رفت روی پله برقی و من هم پیروی‌اش کردم. وسطش که فهمیدیم راه نبود برگردیم و مسیر طولانی‌ای را پله‌برقی بازی کردیم. ساعت ۵:۵۰ رسیدیم هفت‌تیر. آقای س نبود. موبایلش در دسترس نبود. هیچ‌کس چیزی نمی‌دانست. پس من و میم بی‌خیال الی شدیم و رفتیم مانتو دیدیم و پرو کردیم. شال خریدیم. ذرت مکزیکی بدمزه خوردیم. م از خطرناک‌ترین جای خیابان رد شد و گفت چون مانتوی من رنگی‌ست اشکال ندارد. من مجبور شدم وسط خیابان به جای چپ و راست هی به مانتوام نگاه کنم که رنگش یادم بیاید. م در ضمن گفت از همه کارهای غیر قانونی خوشش می‌آید که به نظر من خیلی دیالوگ قشنگی بود. ما اصرار داشتیم مانتوی چین‌چینی و آستین پفی بخریم تا عوض شویم ولی موفق نشدیم و قرار شد که باز هم روی شخصیت‌مان کار کنیم و بعد برای خرید مانتوی چین‌چینی و آستین پفی اقدام کنیم. توی مترو فعالیت‌های صبح تا شب را که مرور کردیم به این نتیجه رسیدیم که “ما را چه به مانتوی چین‌چینی و آستین پفی” و دختر کنارمان به ما خندید. من البته بیشتر به خودم امید دارم چون م امروز صبح سه بار رفت بانک٬ یک‌بار سیستم قطع بود٬ یک‌بار سیستم قطع نبود ولی کیفش را جا گذاشت و بار آخر موفق برگشت.
طبیعتاً خسته‌ام و این‌ها را نوشتم که توی شلوغی این‌روزها گم نشوند٬ یک چیزهایی را هم نمی‌نویسم که گم شوند. گم و گور.
یکی‌شان تویی.

از یک جای ناب

۲۰ بهمن ۱۳۸۷

هی خدا! این‌جا را که می‌خوانی خیال برت ندارد که من افسرده‌ام٬ درد دارم یا ناراحتم! نه به قرآن. این‌ها همش ادا اطوار است. من خیلی خوبم٬ خوشم٬ می‌خندم٬ برای همه دردهایم دوا دارم٬ تو هستی٬ هزار هزار فرشته مأمور هستند٬ این روزنامه فروش سر خیابان هست که وقتی می‌خندد غم به دلم نمی‌ماند٬ خطی‌های مترو هستند که آهنگ شش و هشت می‌گذارند٬ پیرزن همسایه که همیشه می‌گوید مواظب ابرو و دندانم باشم٬ او هم هست… من چه دلگیر باشم از روزگار؟ راضی‌ام از تو٬ از خودم٬ از لحظه لحظه عمرم. چیزی هست آن‌قدر با ارزش که من برایش غصه بخورم؟ بعد درباره‌اش بنویسم این‌جا… محال است. محال است من دیگر پایم را توی آشپزخانه بگذارم که ظرف شستنم را بنویسم و دردِ آمدن و رفتن آدم‌ها را. اگر نوشتم تو بخند. خودم هم می‌خندم. یک چیزی باید بنویسم پر از شادی٬ از یک‌جای ناب… چه معنی دارد این‌همه تلخ‌نویسی وقتی پر از آرامشم؟

پس نادان کیست؟

۱۱ بهمن ۱۳۸۷

خانه‌تکانی ما این هفته تمام می‌شود. خیلی عجله کردیم ولی بهتر از این بود که بیکار باشیم٬ از هیچ دیوار راستی بالا نرویم… الان خیلی از احساسات بی‌سروته‌ و لوس‌بازی‌های دخترانه‌ام وسط شیشه تمیز کردن‌ها و پرده شستن‌ها گم شده.

امسال بالاخره توانستم خیلی از جزوه‌های لیسانس را بیرون بریزم٬ یعنی به خودم گفتم: «احمق! نشستی سر کلاس توابع مختلط جزوه نوشتی حالا تا صد سال هم می‌خوای  نگهش داری؟ آبرو نداری تو؟» و همین‌طور نرم نرم راضی شدم که از شعرهای حاشیه جزوه‌ها و نامه‌نگاری‌ها دل بکنم.

این روزانه‌نویسی‌ها هم لابد اثر مستقیم زندگی واقعی‌ست٬ کلمه‌ها بوی سفیدکننده و شیشه ‌پاک‌کن می‌گیرند. خبری از عشق و دلتنگی و تنهایی نیست وقتی یک میز خرس را جابجا می‌کنی یا می‌افتی به جان نقاشی‌های روی دیوار دخترک. ذوقت می‌شود بیرون کشیدن یک سنجاق سر قدیمی از زیر تخت یا پیدا کردن نامه‌های فدایت شودم دوره راهنمایی…

یک کتاب امثال و حکم هم پیدا کردم لابلای کتاب‌های دخترک٬  تألیف محمدبن‌ابی‌بکر عبدالقادر رازی. منصور نمری گفته: «کسی که در دوستی او تردید کرده‌ای بازخواست کم کن٬ که دوستی و محبت با پیکار و جدل به‌دست نمی‌آید.» همین‌طوری هم نوشته.  سلم‌بن عمرو گفته: «کسی که مردم را مراقب خود ببیند و از آن‌ها احتیاط کند از اندوه بمیرد و آن‌که گستاخ باشد به لذت و خوشی دست یابد.» اوه  باز هم هست! دیگری گفته: «میان بنی‌آدم٬ این بیماری کهنه است که انسان به انسان آزموده شود.» انسان به انسان…

هی! به دیوار روبرویت فکر کن که هنوز لک دارد٬ به چیدمان مبل‌ها…

دیگری گفته:«هر انسانی در پیش خود خردمند است٬ ای کاش می‌دانستم پس نادان کیست؟»

مدل نارنجی

۱۷ دی ۱۳۸۷

یک نفر رو دوست داری٬ می‌دونی هم که از تو خوشش نمی‌آد. نشستی هی بی‌تفاوتی‌هاش رو به دلت می‌ذاری٬ هی حرف‌هاش رو قورت می‌دی. می‌گی شاید خودش یه چیزی بگه که من برم. می‌گه یا نمی‌گه ولی تو از جات تکون نمی‌خوری. اون‌قدر آرومی که هیچ‌کس حدس نزنه عاشق شدی. این یک مدل عاشق شدن دخترونه‌ست با رنگ نارنجی غروب. عاقبت نداره ولی خاطره‌ش خیلی شیرین‌اه. بعدها به خودت می‌گی: هی دختر! تو عاشق بودی٬ یادت هست؟


RSS