واحد ۲۱

۵ اردیبهشت ۱۳۹۵

می‌دونید؟ کامنتایی که روی پستهای صدسال پیش می‌ذارید خیلی بهم حال می‌ده. شماهایی که منتظرید عنی چون من چهارخط چس‌ناله‌ی روزمره بنویسه و حس و حال خودتون رو توش پیدا کنید. الان دارم برای شما می‌نویسم در حالی‌که اومده‌بودم فقط یه سر بزنم.

خونه‌مون رو عوض کردیم. برای بار چندم در این چند سال. به مهد نزدیک‌تر شدیم. به سوپری هم. خونه‌ش مارمولک داره. موم می‌گه باید خوشحال باشیم چون مارمولک یا به قول لیلی مارکولک همه جونورای دیگه رو می‌خوره. نمی‌دونم این حرف چقدر علمی‌ئه ولی دل خوش‌کنک خوبی بوده تا الان. البته به نظر می‌رسه رژیم غذایی مارکولک‌مون فقط شامل مورچه‌هاست و عنکبوت ها با خیال راحت در هر کنجی، دقیقن در هر کنجی که گیرشون اومده تار زدن. از محاسن دیگه‌ی خونه ارتفاعشه. من تا حالا طبقه‌ی ششم زندگی نکردم و خیلی از این بابت هیجان‌زده‌ام. ویوی خوبی دارم. هواپیماها رو که فرود می‌آن می‌بینم، اگر هوا صاف باشه اون ته‌ تها دریا هم پیداست. الان فصلی‌ئه که همه در بالکناشون رو باز می‌ذارن پس من به یکی دومتری از خونه زندگی مردم هم اشراف دارم و اگر وقت آزاد پیدا کنم فعالیت‌هاشون رو زیر نظر می‌گیرم. مخصوصن اونایی که بالکنشون گلدون داره. کار زشتی که نیست؟ چون اصن حالشو ندارم کار زشتی باشه.

دیروز نزدیک بود یادم بره برم دنبال بچه‌م. ساعت ده دقیقه به سه مامان زنگ زد. گوشی رو برداشتم که دعوا کنم چرا هی زنگ می‌زنه؟ مگه نمی‌دونه من دارم کارتن باز می‌کنم و حمالی می‌کنم… خیلی تعجب کرد که لیلی هنوز مهده چون ساعت مهدش تا سه بیشتر نیست. تا مهد دویدم و وقتی دیدم‌ش عین خیالش نبود که دیره یا زود. تا حالا صدبار این کابوس رو دیدم  که ساعت چهاره و من یادم رفته بچه رو از مهد بیارم. امروز گفته براش ماکارونی بپزم. من مرغ ترش پختم. دیشب آش پختم و برای همسایه‌های جدیدمون بردم. از هفت تا واحدی که رفتم فقط یه نفر یه کاسه برداشت. گفتم اگر تعدادتون زیاده بیشتر بردارید؟ گفت نه کافیه. خیلی غم‌انگیز بود.موم گفت خواب بودن لابد. شایدم. اینجا همه هرفرصتی دست بده می‌خوابن. آشم چهار حاضر بود و تا شش و نیم صبر کردم جزیره بیدار شه. کلی هیجان‌زده بودم بابت کار سنتی‌ای که می‌خوام بکنم. منتها جواب نداد. همون یه نفرم اون‌قدر محکم در رو گرفته بود که من فقط یه دست و یه چشم‌ش رو می‌دیدم و نتوسم با اون یک چشم و یه دست هیچ معاشرتی بکنم. غیر از این‌که بگم ما واحد بیست و یکی‌م. اونم احتمالن برای پس دادن کاسه پرسید.

فعلن تا همین‌جا، برم دنبال بچه‌م.

جکی جیلی چیزی

۱۷ دی ۱۳۹۲

مامان پیله کرده بود براش اسباب‌بازی بخره. چند روز پیش یه کیف کیتی دید، گفت بخرم براش؟ گفتم نه مامان هنوز زوده واسه کیف. می‌خوام بعضی چیزها رو با خودش برم بخرم. از این حرف‌ها که بچه یاد بگیره خودش انتخاب کنه، بچه یاد بگیره تصمیم بگیره و فلان…  تا امروز که هرچی از این قیافه‌های تربیتی گرفتم دخترم خیتم کرده و راه خودش رو رفته.
رفتیم تو مغازه‌ی اسباب بازی فروشی. مطمئن بودم که چیزی نمی‌خرم. چندباری با موم توی همین مغازه رفتیم و دست خالی برگشتیم. اون از من وسواسی تر. دو ساعت با مغازه‌دارها بحث می‌کنه که این اسباب‌بازی خوراکیه یا نه؟ بیشتریا فکر می‌کنن مسخره‌شون می‌کنیم. خلاصه رفتیم تو مغازه‌ی پر از عروسک. مامان یه خرگوش برداشت از اونا که بچه بغل می‌کنه می‌خوابه. صبحم که بیدار می‌شه لنگه پاش رو توی دستش می‌گیره و دنبال خودش می‌کشه این‌ور اون‌ور. گفتم اوکی این یکی تصویرش عالیه. اینو برمی‌داریم. چشم‌مون خورد به یه خرس موفرفری. گفتم خب خرگوش رو می‌ذارم اینو برمی‌دارم. سرمونو چرخوندیم دیدیم یه خرس دیگه با جلیغه شلوار هست خیلی بامزه‌تره. اون‌طرف یه توییتی‌ احمق بهمون چشمک می‌زد. هی به فروشنده گفتیم اینو ببر اونو بیار…

دختر تو کالسکه انگشتش رو می‌خورد. مامان همین‌طوری اصرار می‌کرد که همه‌ش رو برداریم، منم الا و بلا که نه! احتیاج نداره. تو همون بحثا مامان یه هاپوی نارنجی از نظر من زشت رو که هیچ برچسب سنی معتبری هم نداشت، گرفت جلوی دختر و تکونش داد گفت هاپ هاپ هاپ. بچه‌م از خنده ترکید. دوباره تکون داد، دوباره ترکید. تا ده دقیقه مامان هاپ هاپ می‌کرد دختر ریسه می‌رفت. صدای خنده‌ش همه‌جا رو پر کرده بود. کم آوردم دیگه. کل عروسک‌ها رو ریختیم تو کیسه آوردیم خونه. دوتا خرس‌ دختر و پسر هست که خودم عاشقشونم. اسم‌شون رو گذاشتم رویا و رحیم. مامان گفت این اسما چیه، اسم خارجی بذار. جکی جیلی چیزی. الان که بیشتر فکر کردم می‌خوام اسم‌شون رو بذارم رباب و رحیم. فعلن قصد ندارم بدمشون به نهال. سه چهار سال دیگه شاید معرفی‌شون کنم.

سرکشی

۳۰ فروردین ۱۳۹۰

از یک جایی به بعد آدم عادت می‌کند زندگی‌اش را نگه دارد. بادبادک‌طور. بدوبازی و شل‌کن سفت‌کنش تمام شده و باید دو دستی نخ را بچسبد که در نرود. از نشانه‌هایش این است که بعضی روزها از ذهنش می‌گذرد، من اصلن دوست داشتم بادبادک هوا کنم؟ چی شد که این شد؟ بعد همان‌لحظه به خودش نهیب می‌زند؛ هی! ول کن این‌حرف‌ها رو، زمانش گذشته… یک‌چیزی آن بالا هست، خواهی نخواهی افسارش دست توست.

ادز با اشک

۲۱ اسفند ۱۳۸۹


پودر ماشین‌لباسشویی تاژ هشت آنزیم خریدیم. توی حمام نشستم و همه نوشته‌هایش را با پودر تاژ ۱+۴ آنزیم مقایسه کردم. می‌خواستم ببینم با هشت آنزیم می‌خواهند چه گلی به سرمان بگیرند. لکه خرمالو مثلن آنزیم سرش می‌شود؟ یا آنزیم شماره چهار می‌تواند لکه روغن ماشین را پاک کند؟ روی جعبه‌ا‌ش چیز خاصی ننوشته‌بود فقط گفته‌بود که برای اولین‌بار، مخصوص لکه‌های سرسخت و لجوج. شاید هم لجوج زاییده ذهن من باشد چون ذهنم بیمار است. درست حساب کنم از گردن به بالا بیمارم. اشک و خارش گلو و آب‌دماغ و این‌چیزها. برای خودم هم سخت است باور کنم به بهار حساسیت دارم. کلن این‌که من به چیزی حساس باشم بعید به نظر می‌رسد. به میم گفتم حالم خیلی خراب است و دماغم نزدیک است بیفتد. گفت “عزیزم من تو رو بی‌دماغ هم دوست دارم، همون‌طور که بی‌دندون دوستت داشتم و همون‌طور که… ” فقط خواست که تا شب عروسی یک دست برای خودم باقی بگذارم. یک چیزهای مسخره و چرت‌وپرتی هم گفتیم درباره مراسم عروسی و عالم و آدم را مسخره کردیم. دست را می‌‌گفت نگه دارم برای حلقه. از صبح با هر دستمالی که دستم رسیده فینم را گرفتم. دستمال توالت‌های نامرد چنگ می‌زنند انگار. الان از توی کشو یک دستمال هواپیمایی پیدا کردم که خیلی نرم‌است برای دماغ‌پاک‌کنی. اگرچه خودشان تندتند می‌افتند ولی دستمال‌کاغذی‌هایشان بادوام‌اند. همزمان با تبلیغات پودر و دستمال دارم یک آهنگ خیلی غمگین و عاشقانه گوش می‌دهم. اولش که شروع کردم به نوشتن مسخر‌ه‌بازی‌ام می‌آمد و می‌خواستم درباره تاژ چرت‌وپرت بگویم. ولی الان با این آهنگ گریه‌ام گرفته. به‌نظرم هشت آنزیم خیلی گریه‌دار است. آدم هشت آنزیم بریزد توی ماشین و لکه‌ها باز هم بمانند. چهار به علاوه یک را بگو…

This copy of Life is not genuine

۲۱ مهر ۱۳۸۹

آفیس دهنم را سرویس کرده از سر ماه که این نسخه‌‌ی شما تقلبی‌ است. می‌خواهم یک‌جایی برایش بنویسم خنگ خدا دو هزار و ده هم  قفلش شکست رفت، تو تازه فهمیدی دو هزار و هفت من تقلبی بوده؟ ولی جایی ندارد برای گرفتن کامنت. انگشت وسط دست چپم خم نمی‌شود. امروز یک کوله سنگین کتاب را هی با خودم این طرف آن طرف کشیدم و همه‌اش مواظب بودم بار توی دست راستم باشد. چون دکتر گفته کیف دست راست، بالش وقتی که به پهلوی چپ می‌خوابی بلند، وقتی به پهلوی راست می‌خوابی کوتاه. آن یکی دکتر گفته کلن بالش بلند و طاق‌باز که اسید معده سر بخورد پایین و صبح‌ها توی دهانت نیاید… دیشب هی باد وزید و ایرانیت‌های بالای دیوار که باز شده‌بودند خوردند به هم. صدبار با وحشت از خواب پریدم و دیدم که صدای باد است که وزیدن‌ش گرفته. یک‌بار هم معصومه زنگ زد که من فکر کردم صبح شده و از کلاس جا ماندم ولی هنوز یازده و نیم شب بود. صبح پنج بیدار شدم و برای معصومه اس‌ام‌اس فرستادم که “ببخشید جواب ندادم خواب بودم.” ظهر معصومه زنگ زد که “پنج صبح منو بیدار کردی آخه؟؟” من هم گفتم “خودت یازده شب منو بیدار می‌کنی چی؟” و همین‌طور که می‌خواستیم حرف بزنیم من رسیدم به ایستگاه‌های خط‌ ندهنده‌‌ی مترو و قطع شد. ظهر ناهار پلاس شدم خانه‌ی جانی. نمی‌دانم چرا تازگی خوشم آمده از خانه‌اش رفتن. احساس خودمانی دارم. خانه مریم این‌جوری نبود. همه‌ش سردم می‌شد و صدبار باید می‌رفتم دستشویی. کلن یک‌طوری سرد بود و هیچ‌جایی نداشت که آدم ولو شود روی زمین. حالا که همه‌چیز را جمع کرده رفته، لابد وقتی برگردد خانه‌اش را یک مدل دیگر می‌چیند.

انگشت وسط دست چپم هنوز تا نمی‌شود.  شاید چون زیاد میله مترو و اتوبوس را گرفتم این‌طوری شده. خانه‌ی جانی ماکارانی خوردیم و ژله که جانی ته‌ش کاکائو سنگی گذاشته‌بود. من خیلی ذهنم شلوغ بود و الان دارم می‌فهمم که چه ژله‌ی زشتی بود! جانی عزیزم توی ژله میوه می‌ریزند نه شکلات سنگی. کمی برایش غر زدم از هزار کاری که سرم ریخته. اشرف‌السادات گفته فردا کامل بروم خیاطی چون یک دامن عقد است که کار دست‌ش سنگین است. گفته نمی‌تواند بدهد دست هیچ‌کس. رئیس هم گفته گزارش‌ها را نمی‌تواند بدهد دست آدم دیگری. دختر عمه هر روز زنگ می‌زند که با هم برویم آرایشگاه و هرچه آدرس می‌دهم می‌گوید تو باید باشی. مامان می‌خواهد اتو پرسی بخرد، آن یکی وقت دندانپزشکی نمی‌گیرد تا من همراهش بروم… نمی‌دانم با این چیزها باید به خودم افتخار کنم یا همه من را اسکول کردند. قیافه‌ هیچ‌کدام‌شان مثل این نیست که من را اسکول کرده‌باشند ولی همه که بروز نمی‌دهند. مثلن معلم زبان بروز می‌دهد. امروز وقتی  تکلیف‌هایم را تحویل می‌دادم گفت “هانی چرا نیومدی هانی؟” گفتم “مریض بودم، کپی‌ها رو می‌شه بگیرم؟” قیافه‌اش را خیلی متأسف کرد و گفت “هانی الان همرام نیس هانی.” گفتم “اوکی نو پرابلم.” بعد گفت “هانی اون چیزایی که خودم می‌گم خیلی مهمه، بیا کلاسا رو، یک ربع بیا فقط اون چیزایی که خودم می‌گم رو بشنو. کپی‌ها چیزی ندارن.” گفتم “ساری میام دیگه. امروز نشد.”

انگشت وسط دست چپم وضعش خوب نیست. حال ندارد خودش را خم و راست کند روی کیبورد. باد هم شروع شده وزیدنش. این کیسه‌های کنار سبد بالون هست که توی کارتون‌ها می‌اندازند پایین که بالون برود بالا آقا گرگه دستش نرسد به آدم خوب‌های توی بالون؟ فکر کنم دارم یکی‌یکی گره‌هایشان را باز می‌کنم. یا نه گره‌ها خودشان دارند باز می‌شوند. نخ‌شان پوسیده یا هرچی، هر روز یکی‌شان می‌افتد. بالونم سبک شده. فکر کنم به زودی برود بالا نقطه شود. نقطه.

RSS