
اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۹۲ @ ۴:۰۱ ب.ظ
پارسال یه گونی برنج خریدیم که خودبهخود کرم داشت. کرم هم نه، از این جونور زردها. این جونورا از همون اول داشتن برنجها رو میخوردن و ما کاری از دستمون برنمیاومد. مامان گیر دادهبود برنجها رو پهن کنی تو آفتاب کرمها میرن. ما هم میگفتیم قبول! ولی کجا پهن کنیم وسط آپارتمان؟ خلاصه که تا ما حیاط گیر بیاریم، اینا رو پهن کنیم کرمها کلی از برنجها رو خوردن و پوک کردن. الان بعد از یک سال من یه نصفه گونی برنج دارم در حد نرمه برنج. کرمهاش هم رفتن، ولی خاک برسرها یه چیزی مثل پیله از خودشون به جا گذاشتن. هزار دفعه که باید بشوری تا پیلهها برن. بعدشم که میذاری بپزه یه قل نخورده شبیه برنجهایی میشه که اوشین اینا با ترب میخوردن. یه ساله یه پلوی خوش از گلومون پایین نرفته. همهش شفته همهش آش. میخوام یه پاتیل شله زرد نذر کنم از دست این برنجها خلاص شم، بعدشم یه گونی برنج قدبلند شیک بیجونور از اینا که تلویزیون تبلیغ میکنه بخرم… چه غذاهایی که بپزم.

اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۹۲ @ ۴:۵۷ ب.ظ
از صبح گیر دادم به انجیر خشکهایی که ته کشو پیدا کردم. یکی یکی بازشان میکنم که کرمو نباشند بعد میگذارم دهنم. دلمه برگ مو هم توی یخچال داریم ولی گذاشتمش برای وقتی که از گرسنگی ضعف کردم. چون به نظر میرسد امروز آدم آشپزی و پای گاز ایستادن نیستم. دیشب تا ساعت یک و نیم داشتم فکر میکردم. همزمان مشق فرانسه هم مینوشتم ولی بیشتر فکر میکردم. متاسفانه موضوع فکرم از عهدهی این وبلاگ خارج است ولی میتوانم بگویم از این چیزهای کوتاه آمدنی بود. یعنی میخواستم ببینم من دارم دربارهی یک موضوعی کوتاه میآیم یا نه انتخاب میکنم. چون بعضی وقتها تشخیص اینها سخت است. آدم به خیال خودش یک تصمیمی میگیرد با انتخابهای آزاد. یک سال بعد میفهمد در واقع انتخابی نداشته و خودش را گول زده. بعد داشتم پیشبینی میکردم که این انتخاب در آینده منجر به انتقام میشود یا افسوس یا رضایت. خیلی فکرهای سختی بود. از صبح هم همینطوری مشغول فکرم. تازه صبح زنگ زدم به مینا کمی فکرهایم را گفتم. به نظر او من دارم انتخاب میکنم و در آینده راضی خواهم بود. به نظر خودم هم. به شرطی که این وسط عامل لجدربیار دیگری دخالت نکند. از بالا که نگاه کنی واقعن موضوع مهمی نیست که اینقدر مغزم را خسته کنم. ولی خب شک دارم بعدن مهم نشود. و امان از خردهریزهای نامهمی که بعدن مهم میشوند.

اردیبهشت ۹م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۲۷ ق.ظ
الان در حال مبارزه با نفسمام که ملون توی یخچال را کاری نداشته باشم. چون اخیرن دریچهی سیری معدهام خوب کار نمیکند و در برابر هندوانه و طالبیجات فقط موقعی آلارم میدهد که در آستانهی ترکیدن باشم. از طرفی فکر میکنم نیاز به یک جایزهی خوردنی خوشحال کننده دارم. چون حسابی روز بیخودی داشتم. درست مثل یک تکه گوشت متحرک از روی مبل به روی تخت و برعکس حرکت میکردم. تنها کار مفیدم نوشتن یک پارگراف داستان بود که آنهم موقع انتقال به فلش پاک شد. قبلش حسابی از خودم خوشم آمدهبود که یک پارگراف را چه راحت مینویسم. کلی برای خودم خیال بافته بودم دربارهی آدمی که در اوج خمیری و خوابآلودگی یک پارگراف داستان مینویسد. قضیهی فلش بهم ثابت کرد که ریدم. چون به محض اینکه فایل را پیدا نکردم زدم زیر گریه. با صدای بلند عرعر گریه کردم. وسط ساکت کردن خودم بودم که میم مثل فیلمها با یک دسته گل آمد. از همان دستهگلهایی که یک زمانی توی راه برگشت از کلاس فرانسه برای خودم میخریدم. نمیدانم چرا یکدفعه تصمیم گرفتهبود گل بخرد. به هرحال چند لحظهای خاطرهی پارگراف گم شده را فراموش کردم. نشستیم آب پرتقال و لیموشیرین گرفتیم و من هربار که خواستم خاطرهی روز بیخودم را تعریف کنم اشکم میآمد. میم زحمت میکشید ادای گریه کردنم را درمیآورد و آنقدر قیافهاش را زشت و بدترکیب میکرد که من مجبور بودم وسط گریه از خودم دفاع کنم. همان موقع پی بردم که مسخره کردن گریه دیگران میتواند کاری کند که اشک و غصه و همهچیز فراموششان شود و فقط بخواهند ثابت کنند «من این شکلی گریه نمیکنم.»
الان نشستم پارگرافم را دوباره نوشتم. حس میکنم دفعه قبل بهتر بود ولی خب شاید هم نبوده. به نظرم واقعن حق دارم با یکی دو برش ملون خودم را آرام کنم.

اردیبهشت ۱م, ۱۳۹۲ @ ۹:۴۱ ق.ظ
رمز یک کارت هدیه سیصد تومانی را گم کردم. فدای سرم. منتها حقیقت این است که گم نکردم. طی دو روز داشتم برایش خیال میبافتم که اگر دزد بیاید خانه و کارت و رمزش را کنار هم توی کشو ببیند خیلی خوش به حالش میشود. این در حالی است که دو تا کشو پایینترش همهی مایملک طلایی و پولیام را ریختم روی سر و کول هم و عین خیالم هم نیست. وسواس گرفتهبودم سر این یکی. روز اول کارت را گذاشتم توی کیفم. گفتم اینطوری دزد نمیفهمد این رمز برای کدام کارت است. باز راضی نشدم. سعی کردم رمزش را حفظ کنم. روز دوم از صبح قصدم بود که بروم بانک پولش را بگیرم یا بریزم توی کارت دیگرم. چند بار دیگر رمز را تکرار کردم. عصر دوباره که رفتم پای میز توالت دیدم رمز آنجاست. قصهی دزد دوباره توی ذهنم جان گرفت. اگر من توی خانه بودم و دزد میآمد، باز هم به کارت و پسورد دسترسی داشت. کارت را توی کیفم پیدا میکرد و رمز را اینجا توی کشو. میتوانست برود بانک همهی کارتها و رمزهایم را ببرد و اِن فاکتوریل بار امتحان کند تا باز شود. آنقدر این قصه را توی ذهنم پرداختم تا تصمیم گرفتم رمز را پاره کنم. یادم هست که در آخرین لحظه روی یک کاغذ همان گوشه نوشتمش. یادم هست که خیلی سعی کردم ارتباطی بین ارقامش پیدا کنم. یادم هست که یک ارتباط مزخرف بیمزهای هم پیدا کردم. منتها یک ماه از همهی این کارها گذشته. امروز یک ساعت تمام دنبال خود کارت میگشتم. پیدایش که کردم یکدفعه یاد توهم دزد افتادم و قصههایی که توی سرم بافته بودم. مطمئنم آن لحظه که رمز را پاره میکردم خیلی کار منطقی و معقولی انجام دادم. الان حس یک احمق را دارم که حتا نکرده رمز را توی گوشیاش بنویسد. از عصر هر ورقی که میبینم چشمم دنبال یک عدد چهاررقمی کنارش است. هر ورق آشنایی که یادداشتهایش بیشتر از یک ماه عمر دارند خوشحالم میکند…
یک وقتهایی باید پیرزن محتاط درونم را خفه کنم.

اسفند ۲۷م, ۱۳۹۱ @ ۷:۲۴ ب.ظ
توی یکی از همین فیلمها که تازگی دیدم و حال ندارم اسم و آدرسش را بدهم، یک جمله بود که خیلی کیف داد به من. پسری به دلایل کاری مجبور شد شهرش را عوض کند. به دوستدخترش گفت تو هم بیا. دوستدختر به شرط «تیک کر آو می» کار و زندگیاش را رها کرد و همراه پسر رفت. رابطه پیشرفتهای داشتند و توی مراحل بالای بازی بودند. یک مدتی که از اقامتشان گذشت دختر اتفاقی رفت محل کار دوستپسرش که با هم برگردند خانه. پسر را دید که توی دفترش همراه دختر دیگری نشستند، لیوانهایی از مایعات زرد در دستشان و گپ میزنند.( قبلتر یک چشمهی دیگر هم از برخورد مرموز همان دو دیدهبود) دختر در را به هم زد و رفت خانه. توی مسیر پسر زنگ زد. شروع کرد به توضیح دادن. گفت ما فقط داشتیم حرف میزدیم. دختر هم طبق معمول از تفاوت لاس زدن با حرف زدن گفت. پسر تا ته انکار کرد. گفت یک صحبت کاری بود. من حق ندارم با همکارم حرف بزنم؟… همانطور که داشت توضیح میداد یک دفعه دختر گفت. «ببین! هرکار دوست داری بکن. اگر دوست داری همه چیز رو خراب کنی میل خودته.» همین جمله.
حالا نه فقط توی رابطهی عاشقانه، توی روابط کاری و دوستانه حتا، حیفم آمد که هیچوقت این جمله را به کسی نگفتم و هی گذاشتم آدمها دلیل بیاورند و رفتارشان را توجیه کنند. آخرش هم از خودم یک غرغروی بدبین توی ذهنشان ساختم. همان وقتی که همهچیز روشن است و مطمئنی نفهمترین آدمها هم حق را به تو میدهند باید این جمله را بگویی و بروی. تکرار اتهامات هیچوقت آدمها را نسبت به کارشان آگاه نمیکند. چی را میخواهی ثابت کنی وقتی طرف تصمیم گرفته تو را از دست بدهد؟ همان یک بار اعتراض برای هر آدم عالق باغلی کافی است. بار دوم راهت را بکش و برو.

اسفند ۹م, ۱۳۹۱ @ ۱:۳۰ ق.ظ
خب. قضیه از این قرار است که خوابم نمی برد. کمرم هم درد می کند و نمی توانم زیاد بنشینم. بارسا هم حسابی گندش را درآورده مجبورم سرم را به اینترنت گرم کنم. چه اینترنتی. وی پی ان که قطع است. این لپ تاپ مامان هم نیم فاصله ندارد یک جوری احساس گناه می کنم وقت نوشتن. محسن مشغول سرویس کردن دهن یکی تو فیس بوک است. نشستم کل کلشان را خواندم و چند مورد ایراد ویراستاری گرفتم که بیرونم کرد. چیز خاصی هم نگفتم فقط خواستم از تکرار یک کلمه در یک پارگراف اجتناب کند. منتها او گفت که کتاب یا شاهکار ادبی نمی نویسد که بخواهد به این چیزها دقت کند. البته من حساسم به کلمه ها. آن جا توی بحث سیاسی خوب منظور هم را می فهمند. حالا اگر من باشم یک “را” را جابجا می گذارم و حرفم برعکس می شود. می خواهم بگویم آدم هرچی حساس تر بیچاره تر. بارسا گل سوم را هم خورد! باید زیرنویس می زدند زیر چهارده سال این بازی را نبیند. من که دیگر طاقتش را ندارم. اعصابم از یک چیزی خرد شده. نمی دانم چرا. اولش با آرامش بودم و عین خیالم نبود ولی همین که حرفش را با یکی زدم فکرم را مشغول کرد. بعضی وقت ها نباید حرفش را بزنی. بعضی وقتها هم باید حرفش را با یکی بزنی. تشخیصش خیلی آسان نیست. به نظرم بارسا اگر یک گل هم بزند باز نتیجه آبروریزی است و فایده ای ندارد. دلم قهوه خواست. بدون شکر. بدون شیر.

بهمن ۲۵م, ۱۳۹۱ @ ۷:۳۴ ب.ظ
امروز یک فیلمی دیدم خیلی کیف داشت. ساعت هشت صبح گذاشتمش توی دیویدی. تا دوازده صدبار مجبور شدم قطعش کنم. یک کمی ترسناک بود و نمیتوانستم تنها توی لپتاپ ببینمش. چون لپتاپ از تلویزیون به آدم نزدیکتر است و چون من خیلی ترسوام و از خون و جسد توی فیلم میترسم و از تاریکی مطلق و از چاه حمام که درش را برداشتهباشند. یکبار هم به محسن زنگ زدم که بپرسم آخرش خیلی ترسناک نیست؟ چون واقعن تحملش را نداشتم. گفت ببین قشنگه. اینها نشان میدهد که من آدم مخاطب خاص هنریای نیستم و به کارگردانها و بازیگرها هم کاری ندارم. چند روز پیش یک فیلم مسخرهی ایرانی را با مامان دیدیم به اسم «چشم». آخرش یک زنی که میخواست یک کتابی چاپ کند قبل از چاپ کتابش مرد و من به خاطرش گریه کردم. بعدش یک فیلم ایرانی دیگر دیدیم به اسم «چک» که بدم نیامد و به نظرم داستان جالبی داشت. هفتهی قبل هم «خوابم میآد» را خانوادگی دیدیم. با اشتیاق میخواستیم اکبر عبدی زن شده را ببینیم. خوشم نیامد. «چیزهایی هست که نمیدانی» را در دو بخش به فاصلهی یک ماه دیدم. از بس کند بود و خستهکننده. منتها آخرش را دوست داشتم… کارتون هم زیاد دیدم این چند وقت. برداشتند هرچه شعر و ترانه توی کارتونهاست را به شعر دوبله کردند. اینقدر چندشآور و حال به هم زن است که نگو. مجبورهای روانی!
این هم لینک دو فیلم برای آدمها منتظر پیشنهاد بیکار:

بهمن ۱۵م, ۱۳۹۱ @ ۸:۵۵ ق.ظ
یکی از همکلاسیهای دانشگاهم را دیدم. در واقع اول کتابش را دیدم. یک مجموعه داستان سلینجرطور نوشتهبود. از داستانش تعریف کردم. کتاب خودم را نشانش دادم. چند صفحه از اولش خواند، گفت خیلی خوب نوشتی. دربارهی داستان و کتاب حرف زدیم. فوق مهندسی کشاورزی گرفتهبود. زن نداشت. لاغر شدهبود. قبلن توی دانشگاه که میدیدمش راهم را کج میکردم سلام نکنم. بچهها میگفتند مریض است. برای همین هر روز چاقتر میشود. سال سوم چهارم با یکی از زیستیها نامزد کرد. نامزد که نه، خبرشان پیچید. بعد دعوایشان شد. ساعتها توی راهروی دانشگاه سر هم داد میزدند. البته بیشتر دختر داد میزد. پسر با پوزخند مینشست کنار پنجره روی شوفاژ و دختر رنگبهرنگ میشد. چندباری با دختر حرف زدم. پرسیدم دردشان چیست؟ راستش یادم نیست دردشان را. خودم هزارتا درد داشتم. به دختر گفتم حالا که همهچیز تمام شده هی نرو دادوبیداد کن. اصرار داشت پسر بیعرضه است. گفتم خب بهتر که با یک پسر بیعرضه زندگی نکنی. گفت اگر بیعرضه نبود زندگی خوبی میشد. خیال بافته بود برای خودش. یک آدم دیگر را گذاشتهبود جای پسر احساس میکرد جواب میدهد. بعدها دختر را هم که میدیدم راهم را کج میکردم. بسکه دلش پر بود همیشه. بسکه رها نمیکرد… من خودم هم سه چهار سال بعد از دانشگاه رها کردم. فکر میکردم اگر فلان و بیسار نبود زندگی خوبی میشد. خیال بافتهبودم برای خودم.
پسر چند سال است که مرده. از بچهها شنیدم که سرطان داشت. به کتاب نوشتن و فوق کشاورزی نرسید. خوابش را میدیدم دیشب.

بهمن ۶م, ۱۳۹۱ @ ۱۰:۵۳ ق.ظ
نقطه عطف خوابهای دیشبم اونجاش بود که رفتم یه مغازهای از این مشماهای تو کابینتی و رومیزی خریدم. خودم هرچقدر خواستم از توپشون میبریدم. به مغازهدار گفتم بیا اینا رو متر کن، گفت نمیخواد کلش بیست تومن میشه. با اصرار ازش خواستم متر کنه چون احساس میکردم بیشتر از بیست تومن جنس برداشتم. شاگردش مشماها رو متر کرد فاکتور کرد. دیدم شده صد و چهار تومن. بین خریدهام یه شورت قلاببافی بود که قیمت اون تنها شدهبود بیست هزار تومن. خیلی درصدد بودم اونو بذارم سرجاش ولی روم نمیشد. شورت رو گرفتم دستم به شاگرده گفتم این شورتا اصن به من اندازه نیست، کمرش خیلی کوچیکه هیچی هم کش نمیاد. فروشنده شورت رو از دستم گرفتم گفت این کمرش نیست پاچهشه. خوابم تو همون مغازه تموم شد. از صبح دارم فکر میکنم کجای زندگیم شورت قلاببافی دیدم. اصن هست؟

دی ۲۳م, ۱۳۹۱ @ ۱۲:۱۵ ق.ظ
ما پریشب سومین آب پرتقالگیری زندگیمون رو خریدیم. ترکیهای، موتور قوی، خرکار. دیگه تصمیم گرفتیم گول مارک و برند رو نخوریم و به شکم و هیکل خودمون نگاه کنیم. از همون پریشب شروع کردیم به تست و همینطور سطل سطل داریم آب پرتقال و لیمو میخوریم. میرسیم به هم سوالمون اینه که آبپرتقال بگیرم برات؟ دیشب چندتا از کیسه آشغالها رو بردیم سر کوچه گذاشتیم که همسایهها مشکوک نشن. به هرحال با این حجم پوست پرتقال ممکنه فکر کنن ما کارگاه خونگی زدیم و داریم آبمیوه غیر استاندارد تولید میکنیم. امشب در آخرین تست رضا تونست آب گریپفروتهایی به اندازهی هندوانه رو بگیره. محسن داشت تو اینترنت دربارهی کبد چرب سرچ میکرد. حساب کردیم چه دستگاههای دیگهای باید بخریم تا از کبد چرب نجات پیدا کنیم. یه آبمیوهگیری دیگه هم هست که آب سیب تا انار رو باهاش میگیریم. تا وقتی اون کار کنه مشکل کبد چرب نداریم. بابا سپرده به محسن که بره دوتا دیگه هم از همین آبپرتقالگیریه بخره. امشب میگفت این اگه همین الانم بسوزه ما استفادهمون رو کردیم.