بهمن ۳م, ۱۳۹۴ @ ۲:۳۱ ق.ظ

- ساعت دو نصفه شب داره تو خونه قدم می‌زنه. می‌گم مامان جان الان وقت خوابه‌ها، خورشید رفته، همه خوابیدن. می‌گه «برات مهم نیست.» بعد اصلاحش می‌کنه می‌گه «برام مهم نیست». ازش می‌خوام حرفش رو تکرار کنه. باور نمی‌کنم این‌قدر درست و به جا جمله‌های به این خفنی رو به کار ببره.

- طبق معمول چند قطره‌ی ابتدایی جیشش ریخته. می‌گم ناراحتم از این‌که دیر بهم گفتی و نیم‌چه اخمی می‌کنم. می‌ره تو دستشویی و بعد از این‌که کارش تموم شد می‌گه «مامان ببین! پی‌پی‌ها دارن می‌خندن» می‌پرسم چرا؟ می‌گه چون تو دل من زندان بودن اومدن بیرون خوشحالن. قهقهه می‌زنم. می‌گه «عه خندیدی؟ مگه ناراحت نبودی؟»

- تو حموم، توی لگن آب دراز کشیده، لیفش رو گذاشته روی پاهاش و یه عروسک رو روی لیف خوابونده. می‌پرسم بریم بیرون؟ می‌گه چی؟ بیرون؟ پارک؟ می‌گم نه مامان جان از حموم بریم بیرون. انگشتش رو می‌ذاره رو دماغش« هیس! بچه‌م خوابه»

- یه روز دیگه همونطوری توی لگن آب دراز کشیده و داد می‌زنه «یکی یه بچه بیاره من بذارم رو پاهام.»


۱ Comment



دی ۲۳م, ۱۳۹۴ @ ۹:۱۲ ب.ظ

مغزم چیزی به انفجارش نمانده. تمام دیروز و امروز را به دنبال یکی می‌گشتم که کمی از سنگینی حرفهای روحی کم کند. سین همه‌ی عصر را کنارم بود. ساعت نه نهال را خواباند و رفت. هرکار کردم نشد حرفی بزنم. به جایش حرفهای بیخود زدیم. درباره‌ی سی‌دی آهنگ مشترکی که قرار است بزنیم و این‌که چرا همه‌ی آهنگ‌های مورد علاقه‌ی او غمگین و آرام است و آهنگ‌های ستاره‌دار من دوبس دوبس… سوال‌هایی بود که از صبح روی تک‌تکشان فکر کرده بودم ولی تا شب نشد از کسی بپرسم. حرف‌های روحی را بی‌نظم و دست و پا شکسته برای مریم گفته بودم. گفته و نوشته. منتظر بودم تیک بخورد. الان اصلن یادم نمی‌آید کدام حرف‌ها را دیشب گفتم کدام را امروز. تو در توی گریه‌های علی و بهانه‌گیری‌های نهال…

صبح ساعت پنج دیدم جواب داده «ماسک داری. خیلی هم حرفه‌ای. خیلی هم سرد…» چند نفر را اسم بردم. گفتم جلوی این‌ها چی؟ گفت «نه. ولی خیلی کمن آدم‌هایی که جلوشون ماسک نداری.» می‌خواستم فکر کنم تا برسم به جایی که ماسک را زدم ولی جانش را نداشتم. جانش را نداشتم گند وگه‌های قبلی‌ام را هم بزنم. به مریم گفتم توانش را ندارم برگردم عقب ببینم از کی شروع شده. گفت دبیرستان هم داشتی پس برو عقب‌تر… نرفتم. گفت حق داری فلج باشی. حق داری خسته و له باشی. فحش خوردی… دلم می‌خواست حرف‌هایش را نگه دارم. این‌که توضیح داد چطور ما از آن بالاها آمدیم پایین و این‌قدر تسلیم و رام شدیم. تحلیلی بود که تا حالا به ذهن خودم نرسیده بود… به ذهن خودم دیگر هیچ چیز نمی‌رسد تازگی‌ها.

پرسیدم «برات جالبه؟» گفت «چی؟ این‌که یکی داره تو رو زیر و رو می‌کنه؟ فکر کن نباشه.» گفتم «هروقت خسته شدی بگو. هروقت حالشو نداشتی. چون الان نمی‌تونم تصمیم بگیرم چیو به کی بگم.» در واقع ترجیح می‌دهم به این حالم پشیمانی اضافه نشود. دلم نمی‌خواهد بعدها که روبه‌راه شدم، اگر شدم، فکر کنم چرا نتوانستم خودم را آرام کنم. آرام‌تر…

 

* بی‌قرارت می‌شم

مطمئن باشم که

تو می‌مونی پیشم


۱ Comment



دی ۲۱م, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۱۳ ب.ظ

چقدر زود داره یه ماه می‌شه که ننوشتم و چقدر هم دست و پام بسته‌ست برای این‌جا نوشتن.





آذر ۲۹م, ۱۳۹۴ @ ۲:۵۸ ق.ظ

یک روزهایی احساس می‌کنم عنصری توی بدنم کم شده. خالی خالی می‌شوم. از دیروز همین حس را دارم. مثل روح شده‌ام. نمی‌توانم با نهال بازی کنم. خیلی تلاش می‌کنم با هم توپ بازی کنیم، برقصیم، کتاب بخوانیم، از روی کتابها نمایش بازی کنیم… ولی بیشتر از پنج دقیقه دوام نمی‌آورم. جان می‌کنم و بازی می‌کنم. جان می‌کنم و ناهار می‌پزم. جان می‌کنم و برایش کتاب می‌خوانم. قرص‌های آهن و ویتامین دی را با رعایت فاصله‌های غذایی می‌خورم. می‌گویم شاید کم‌خونم. چای و قهوه برای خودم درست می‌کنم. بهارنارنج و گل‌گاوزبان دم می‌کنم. جواب نمی‌دهد. آن عنصر لعنتی از جایش تکان نمی‌خورد. به مریم پیام می‌دهم و روضه می‌خوانم. می‌دانم خودش هنوز در گوگیجه به سر می‌برد. همه‌ی هورمونهایش به سقف و کف چسبیدند. با این حال جوابم را می‌دهد. می‌نویسد در حال شیر دادن… می‌گوید درکم می‌کند. چند تا پیشنهاد می‌دهد. بعد یک جمله‌ای می‌نویسد که اشکم راه می‌افتد… عنصر لعنتی این‌بار جابجا می‌شود.





آذر ۲۶م, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۱۶ ب.ظ

چند ماهه هربار از جلوی ماوی رد می‌شیم چشمم دنبال شلوار یخیه‌ست. یه کرمی افتاده به جونم که شلوارای رنگ و وارنگ داشته باشم. احتمال می‌دم اون کرمی که تو بخش «کفش بخر» مغزم فعال بود به دلیل سختی در انتخاب سایز و قیمت بالای کفش منتقل شده به بخش شلوار. دیشب داشتیم می‌رفتیم رستوران. ر گفت با آسانسور بریم. من و سمیه گفتیم چه کاریه؟ با پله برقی  بریم حداقل چهار تا مغازه دیده باشیم چشم و گوشمون باز شه. از جلوی ماوی که رد شدیم دنبالش گشتم. رو میز همیشگی بود و یه کارت بزرگ تخفیف روش. پریدم تو مغازه، پرسیدم آقا این کاغذ از طبقه بالایی افتاده رو این شلواره؟ عجیب‌ترین سوالی که می‌شد پرسید. گفت نه خانوم این مدل تخفیف خورده. بیشتر از بیست مدل شلوار اونجا چیده بودن و فقط مدل مورد علاقه‌ی من سی درصد تخفیف خورده بود. نشونه از این درخشان‌تر؟ با نهال رفتم تو اتاق پرو. هر کاری که می‌کردم بچه‌م با جملات سوالی بلند اعلام می‌کرد. مامان چرا کفشت رو درآوردی؟ مامان چرا شلوارت… موم به زور کشیدش بیرون.

شلوار رو خریدیم رفتیم رستوران. من و سمیه با بدبختی تونستیم سالاد سفارش بدیم. کلی فلسفه بافتیم تا موم و ر رو قانع کنیم سالاد غذاست. نهال یکبار بیشتر برای دستشویی فراخوان نداد. خدا رو شکر رستوران توالت فرنگی داشت و نهال هم همکاریش خوب بود. در طول غذا خوردن همه‌ش به این فکر می‌کردم که داره خوش می‌گذره؟ آیا داره خوش می‌گذره؟ نمی‌دونم چرا مغزم دائم در حال سنجیدن خوشی‌هاست. به مغزم گفتم لطفن خفه‌شو، خیلی داره خوش می‌گذره. رسیدیم خونه همچنان داشت خوش می‌گذشت. نهال رو به راحتی خوابوندم. موم برام بابونه دم کرده بود. منتها قبل از این‌که بیام تو هال و لیوان بابونه‌ی روی میز رو ببینم سر تهران اومدن دعوا کرده بودیم… مغزم فرمان داد «خاک بر سرت، پایان خوشی.»





آذر ۲۳م, ۱۳۹۴ @ ۲:۵۸ ب.ظ

نمی‌فهمم چرا آدم‌ها درباره‌ی مشکلشون حرف نمی‌زنن. حرف نزدن با کلاسه؟ یه رابطه‌ی نود درصد پرفکت داره از اون ده درصد ناپرفکتش می‌گنده. من دارم آلارم می‌دم. می‌گم بیا حرف بزنیم درباره‌ش. بیا تو هم تحلیلت رو بگو. بعد می‌شینی نگاه می‌کنی که چی بشه؟ که از دست بره همه چی؟ مهم نیست تو این دنیای بی‌مرام و بی معرفت ما این‌همه خوب بودیم با هم؟ مهم نیست واقعن؟

من یه بار نشستم نگاه کردم. گفتم نمی‌فهمه، حل نمی‌شه. و حل نشد. تلاشی نکردیم، فقط حس کردیم داریم دور می‌شیم. تغییر کردیم و نتونستیم با تغییر هم کنار بیایم. چون وقتی باید تغییرات رو توضیح می‌دادیم حواسمون نبود. قیافه گرفته بودیم برای هم. اون گفت من آدم فلان نیستم من گفتم منم آدم بیسار نیستم… هی خواستیم خودمونو ثابت کنیم. از دست رفت دوستی‌مون…

حالا من زخم زدم، کرم ریختم یا هرچی. مجازاتش ریدن به رابطه‌ست؟ تیشه به ریشه‌ی دوستی؟ فکر می‌کنی با اون کتکی که ازت خوردم دیگه می‌تونم برگردم به قبل؟ می‌تونیم به چشم‌های هم نگاه کنیم و به روی خودمون نیاریم که چی شده؟

شد سه بار و… من دیگه راه برگشتی نمی‌بینم.





آذر ۲۳م, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۵۶ ق.ظ

جمعه جرات کردم و رفتم پیک‌نیک. به همراه لگن و آفتابه، که به کارمان نیامد. توی دستشویی عمومی بیست دقیقه تمام قدم می‌زدیم و نهال در حالی که چشم‌هایش قرمز شده بود اصرار می‌کرد “ندارم”. با همه‌ی اعصابی که به .. رفت و انرژی‌ای که گرفت احساس می‌کردم خوب کاری کردم که در وضعیت نارنجی آمدم بیرون. هیچ پشیمان نبودم.

الان وضعیت سفید است در حدی که می‌توانم با خیال راحت به کارهایم برسم و مطمئن باشم وقتش که برسد خودش آلارم می‌دهد. مسخره است ولی خیلی احساس قدرت و پیروزی می‌کنم که فرزندم کنترل ابتدایی‌ترین خروجی‌هایش را به دست گرفته.

 

 





آذر ۱۴م, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۴۰ ب.ظ

خب،

مریم سه روز داشت می‌زایید. کلی آدم در اقصا نقاط جهان زاییدن تا هری به دنیا بیاد. علاوه بر این‌که زایمان طبیعی از چشمم افتاد، خارج هم از چشمم افتاد. ظهر زنگ زدم به‌ش. صورتش عین چی باد کرده بود. می‌خواستم چیزی نگم ولی اصلن نمی‌شد. خودش گفت پاهامو ندیدی. بعد گیر داد ویدئو بده منم ببینم‌ت. گفتم وا! من می‌خوام تو و هری رو ببینم چیکار من داری؟ داشت تهدید می‌کرد که ویدئوم رو روشن کردم. قشنگ احساس کردم روحیه گرفت. تازه تو دوربین دیدم چقدرررر زاره قیافه‌م. گودی زیر چشم و صورتی که داره وا می‌ره از خستگی… حتا به این فکر کردم موهام رو باز کنم از اون حالت جوجه تیغی خارج بشه ولی بی‌فایده بود. سعی می‌کردم خودم رو نگاه نکنم و زل بزنم به دماغ مریم. کلی خندیدیم به قیافه‌ی هم. دو مادر له!

از صبح که بیدار می‌شم با نهال می‌پریم تو دستشویی. هر نیم ساعت به نیم ساعت. زانوها و کمرم نیاز به سرویس اساسی دارن و تازه هنوز روز دومه. امروز دو نشتی بیشتر نداشتیم که به زمین نرسید. دیروز چهار بار بود که یکی‌ش قشنگ جاری شد. البته مقصرش خودم بودم چون خوابم برد و زمان‌بندیم هم خیلی دقیق نبود. ولی خیلی سخته. خیلی سخته که آروم باشم و از کوره در نرم. مخصوصن که از دستشویی خارج کردنش هم یه پروسه‌ست. کلی کاسه و کوزه میاره که آب‌بازی کنه و فقط با وعده‌ی جایزه میاد بیرون. جایزه‌هاش بیشتر خوردنی بودن تا الان. یه سری استیکر برجسته هم خریدم که زیاد علاقه نشون نمی‌ده. شب ساناز یه سری جایزه جدید آورد در خونه که نشستم کادوشون کردم. آب‌نبات چوبی، استیکر میوه، لیوان نی دار، مداد رنگی شش تایی، دفتر رنگ‌آمیزی… عصرم مجبور شدم دوتا ماژیک جایزه بدم. خدا رحم کنه به در و دیوار و لباس‌هاش.

 





آذر ۱۰م, ۱۳۹۴ @ ۲:۱۰ ق.ظ

بوی کیک توی خانه پیچیده. کیکی که شیرینی‌اش فقط شیره‌ی خرماست. هنوز مزه‌اش را نچشیدم و عین چی نگرانم که خوب نشده باشد. چون علاوه بر شیره‌ی خرما برای اولین بار نسکافه هم توی کیکم ریختم. در حالی‌که عاقلانه بود هرکدام را قبلن جدا امتحان می‌کردم. ولی دست خودم نیست. شیرجه زدن در استخرهایی با عمق نامشخص از ویژگی های بارز من است. خیلی وقت‌ها نه تنها عمق استخرها را نمی‌دانم که حتا  مطمئن نیستم آبی آن تو باشد. با این حال چشم‌هایم را می‌بندم و می‌پرم. بعضی وقت‌ها هم می‌پرم برای پی بردن به وجود استخر. این آخری نیاز به روان‌کاوی جدی دارد.

یک جای خوبی توی خانه برای خودم دست و پا کردم. یکی از کاناپه ها را گذاشتم کنار دیوار موازی تلویزیون. دو صندلی اوپن بیکار هم از آشپزخانه‌ی شرکت آوردم خانه و الان روی همان نشستم و می‌نویسم. چون راحت نیست بین هر پارگراف می‌روم چرخی می‌زنم و برمی‌گردم. الان بین همین دو پارگراف نهال را شستم، کیک را برش زدم و مزه‌اش را چشیدم که بدک نبود و هزار تا کار خرد و ریز دیگر. نهال مشغول خمیر بازی است و هر پنج دقیقه احضارم می‌کند برای دیدن نانی که پخته و مدام می‌پرسد:« مامان؟ می‌خوای با هم خمیر بازی کنیم؟» من می‌روم پای بساطش یک کار جدید مثل سوراخ سوراخ کردن نان با مداد، یا رشته رشته کردن خمیر یادش می‌دهم و برمی‌گردم. با این‌که در لحظه خیلی هیجان از خودش نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد تا ساعت‌ها سرگرم ابتکار من باشد ولی پنج دقیقه بعد باز صدا می‌زند مامان بیا… خمیر را می‌گذارم بین شکل‌هایی که توی بسته‌اش بوده و یک اسب درست می‌شود. می‌گوید «مامان تو خیلی مهربونی.» نمی‌دانم از کجا این ابراز عشق و احساسات را یاد گرفته. این جمله‌های تشویقی و تعریفی که گه‌گاه به من و محسن می‌گوید:« بابا! تو بهترین بابای دنیایی»،  «مامان نارنگی‌ش خیلی سیرین و خوسمه‌ست. دستت درد نکنه.»

هری فرزند مریم تا یک هفته‌ی دیگر به دنیا می‌آید. هیجان زده‌ام. من و هانیه قانعش کردیم اپیدورال نکند و ببیند درد زایمان چه شکلی است. البته خودش هم خیلی مایل نبود. به هرحال قرار است درد که شروع شد زنگ بزند و به جفتمان فحش بدهد بابت راهنمایی‌هایمان. مریم می‌گوید خوشحال باش که دختر داری و خیالم را راحت می‌کند که در بدترین شرایط( این را خودم اضافه می‌کنم) عین گیلمور گرلز می‌شویم. من هم فکر می‌کنم تا یک نمونه از رابطه‌ی صمیمی مادر و پسری توی فیلم‌ها برایش مثال بزنم ولی متاسفانه حافظه‌ام یاری نمی‌کند. امروز بالاخره اسم انتخابی برای پسرش را گفت. نمی‌دانم قبلن این‌جا نوشتم یا نه. وقتی اسم دلخواهم برای نهال را به مریم گفتم عکس‌العمل خیلی خاصی نشان نداد. بعدها گفت که اسم منتخب او هم برای دخترش همان بوده و من خیلی بابت این‌که هر دو یک اسم را دوست داشتیم احساساتی شدم. الان هم برای این‌که اسم پسر انتخابی‌مان یکی است خوشحالم.

شب شده. دل درد دارم. حرف نمی‌زنی. حرف نمی‌زند. خسته شدم. هی به خودم می‌گویم مهم نیست. نباید مهم باشد. هر ساعتی که می‌گذرد فکر می‌کنم دیگر محال است برگردم، برگردد، برگردیم. هر لحظه با خودم می‌گویم تمام شد. ایت دازنت ورک… ولی ته دلم هنوز منتظرم.





آذر ۶م, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۰۹ ق.ظ

ساعت سه و نیم بود که رسیدم شرکت. سمیه گفت«عه اومدی؟ امروز می‌خواستم بیام دنبالت…» گفتم «خفه شو بابا، یه هفته‌ست اومدی، هرچی می‌گم بیام عیادت می‌گی نه، خودم میام…» گفت «خدایی امروز قرار بود زنگ بزنم، …» نذاشتم ادامه بده. شاکی بودم حسابی. گفت «میرم لباس عوض می‌کنم میام دنبالت.» محل نذاشتم. گفت «میخوای الان با هم بریم بیرون؟» شونه‌هامو انداختم بالا گفتم کفشم خوب نیست. گفت «خب می‌ریم دم خونه کفشت رو عوض می‌کنی…» به موم گفتم کی می‌ری خونه؟ گفت همین الان. یک ساعت بعد هنوز شرکت بودیم. سمیه رفت خونه لباس عوض کنه بیاد دنبالم.

با موم از شرکت رفتیم بیرون. پرسید می‌خوای بریم دریا؟ دریا؟ بله که می‌خواستم. من همیشه دلم دریا می‌‌خواد. نهال رو صندلی‌ش نشسته بود و مدام تکرار می‌کرد بریم کربلا. چرا نمی‌ریم کربلا؟ همین الان بریم کربلا. نمی‌دونم کربلا رو با کدوم مکان تفریحی اشتباه گرفته بود. مستور و مست رو گذاشتیم نشستیم روبروی دریا. دلم می‌خواست پیاده شم ولی دیگه  خیلی رمانتیک و حال به هم زن می‌شد. تازه ممکن بود گریه‌م بگیره. به موم گفتم قدر این‌جا رو نمی‌دونی. قدر شهری که ته همه خیابوناش به دریا می‌رسه. با این آبی قشنگش. گفت این خاصیت همه‌ی جزیره‌های دنیاست…

رسیدم خونه سمیه دم در بود. نهال تو ماشین خوابش برده بود. سمیه گفت بیدارش کن دلم براش تنگ شده. گفتم بداخلاق می‌شه بذار بمونه خونه. هیچ‌جا نمی‌خواستیم بریم. دور خیابونا می‌چرخیدیم. اون از چند هفته‌ای که تهران بود تعریف می‌کرد من هم از تهران خودم. رفتیم کافه هنرمند. پشت میز دونفره نشستیم و همین‌طوری حرف زدیم. من همین‌جوری آماده به گریه. از رفتن حرف می‌زدیم، از موندن، از تنهایی که کون همه‌ی آدم‌های این‌جا رو پاره کرده، از این‌که هیشکی استیبل نیست، همه منتظرن برن، مغازه‌ها ماه به ماه عوض می‌شن، آرایشگرا برمی‌گردن شهرشون، کلاس‌ها تشکیل نمی‌شن چون معلم‌ها و مربی‌ها رفتن مرخصی‌های چند ماهه… همه‌چی موقت، همه آویزون. گفت چیشو دوست داری؟ گفتم دریا رو. گفت خب وقتی پیر شدی بیا. شصت سالگی، هفتاد سالگی…

رفتیم خون نهال رو برداشتیم، ماشین‌ها رو عوض کردیم. سی دی آهنگی که براش زده بودم رو گذاشتم و اونایی که حفظ بودیم رو با صدای بلند اجرا کردیم. اشک‌ها رفته بودن عقب‌تر. حالم بهتر بود. پارک شهر پیاده شدیم که نهال یه کم بازی کنه. گفتم ضبط رو روشن بذار ماشین رو خاموش کن. همین‌طوری یه دفه خاموش کن. گفت چرا؟ چه فرقی داره؟ گفتم برای این‌که وقتی سوار می‌شی یادت نیست ضبط روشنه، استارت که می‌زنی آهنگ با صدای بلند می‌کوبه تو صورتت… یه کم نگاهم کرد. گفتم خیلی حال می‌ده، راست می‌گم. آهنگ چی بود؟ آی یارم بیای نامجو. خیلی خاطره داشت برام. حالم خوب بود روزایی که گوشش می‌دادم. عجیبه که همه‌شم حفظم. چون هنوز نتونستم یه لالایی برای نهال حفظ کنم. تو پارک هی به نهال می‌گفتیم برو بازی کن، سرسره، تاب… نهال می‌گفت نه بریم قدم بزنیم. نیم ساعتی قدم زدیم ولی نهال باز دستم رو می‌کشید که بریم قدم بزنیم. یه جا نگه‌ش داشتم. گفتم «مامان جون! قدم زدن اینه. الان ما داریم قدم می‌زنیم. قدم زدن همون راه رفتنه.» چند ثانیه‌ای نگاهم کرد و گفت «خب! پس بریم خونه» و رفتیم خونه.