اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۹۱ @ ۲:۳۵ ب.ظ

از دیروز که ناهار خوردیم با همیم تا امروز ساعت هفت. شانس آوردیم مامان زهرا خیاط شام دعوتشان کرد. وگرنه زودتر از نصفه‌شب از خانه‌ی سپید این‌ها بیرون نمی‌آمدیم. دیروز ناهار خانه‌ی ما بودند. به مناسبت آغاز فصل گرما آب‌دوغ‌خیار داشتیم. دوتا پاتیل بزرگ حاوی دو دبه ماست، دو تا خامه، دوتا دوغ، نیم کیلو سبزی خوردن، سیصد گرم گردو، گل سرخ، نعنا را گذاشتیم سر سفره. تا جا داشتیم خوردیم. بعد بالش گذاشتیم دورتا دور سفره دارز کشیدیم. ما نخوابیدیم البته. رفتیم توی اتاق حرف زدیم. امیرعلی بیدار شد چهاردست‌وپا رفت همه را بیدار کرد. چه بیداری. نعشه بودیم. نشستیم عکس تماشا کردیم. محسن کمرش درد می‌کرد لم داده‌بود طوری که هیچ‌کس دور لپتاپ جا نمی‌شد. ما اگرروزی تلویزیون بخریم فقط به خاطر همین عکس دیدن است. بعد نشستیم دومینو بازی کنیم. امیرعلی داشت دندان درمی‌آورد و تب داشت. با این حال زیرمیز قل می‌خورد. احمد توی هردست بازی جایش را می‌داد به یکی که امیرعلی را دورخانه بچرخاند. دومینو به سرانجام نرسید. نشستیم کاتالوگ عکاسی صنعتی دیدیم و نظر دادیم.  فکر کنم باید بیشتر کتاب عکس بخریم. ساعت نه دیدیم گرسنه‌ایم باز. آب‌دوغ‌خیار بود ولی معده‌مان کشش نداشت. این‌بار مردها رفته‌بودند توی اتاق حرف می‌زدند. ما داشتیم توی هال عکس مدل لباس و آشپزخانه و پز عکاسی پرتره می‌دیدیم که گشنگی یادمان برود. ولی سپید گفت شام برایش مهم است و موز و میوه و تخمه جایش را نمی‌گیرد. من رفتم توی اتاق دیدم دارند کتاب درآمدی بر فلان سیاسی اثر کالین‌ های را می‌خوانند. کتاب را گرفتم گفتم بی‌زحمت یک فکری فیری بوکر. (یک فکری برای شام بکنید). اولش به زهرا و سپید تعارف زدم که  چیزی بپزم؟ گفتند نه بابا حوصله داری؟ به محمدجواد گفتم “زن‌ت شام می‌خواد می‌گه شام براش مهمه.” گفت “راست می‌گه براش مهمه! حالا یه تیکه نون به‌ش بده.” تا حرکت کنند ساعت شد  ده. تا برگردند شد یازده و نیم. سه تا ساندویچ مرغ و سه پرس بندری آوردند. تا نان داشتیم خوردیم. بعدش دیگر کسی حال نداشت از توی فریزر نان گرم کند. محسن وسط شام ده بار پرسید شام بخورید می‌رید خونه‌تون؟ بقیه جواب دادند نه. امیرعلی ساعت خوابش یازده و نیم بود ولی چون ما بیدار بودیم نمی‌خوابید. مجبور بودیم چراغ‌ها را خاموش کنیم و توی تاریکی دومینو بازی کنیم. دو خوابیدیم. چهار تا پتو را چهارفاکتوریل بار تقسیم کردیم بین خودمان.

صبح قرار بود تا ظهر بخوابیم. شب هرچه رای‌گیری کردیم “صبح کجا بریم؟” فایده نداشت. آخرش به توافق رسیدیم که مثل آدم بخوابیم و ادای عکاسان هنری را درنیاوریم. ساعت نه امیرعلی همه‌مان را بیدار کرد. مفصل صبحانه خوردیم. من مشکل کوچکی قوری داشتم و چایی خوب نرسید به مهمان‌ها. صبحانه که جمع شد کمی بحث بی‌نتیجه کردیم و ساعت یازده موفق شدیم از خانه بزنیم بیرون. توی ماشین امیرعلی همچنان داشت دندان درمی‌آورد و همچنان تب داشت. زهرا خیاط گفت می‌توانیم امیرعلی را بگذاریم گارانتی که استراحت کند. قطره استامینوفن برایش خریدیم رفتیم سمت سعادت‌آباد. در همین حال از گارانتی زنگ زدند. زهرا گفت “مامان ماداریم می‌ریم گردش.” مامان گفت “امیرعلی رو بیارید این‌جا.” زهرا گفت “اممم حالا اگر مسیرمون خورد.” در حالی‌که همان‌موقع دم درشان بودیم. با از دست دادن امیرعلی حرکت کردیم به سمت تجریش. چون هیچ هدفی نداشتیم. محسن گفت برویم خانه‌ی علی انصاری را ببینیم. یکی از تفریحات محسن نشان دادن خانه انصاری به دوستان است. نزدیکی‌های سعدآباد فکر کنم. همان‌جا سپید اصرار کرد که ناهار بخوریم. من یک خورجین خوراکی داشتم ولی با سپید موافق بودم که ناهار شوخی‌بردار نیست و باید خورده‌شود. بابی‌ساندز نگه داشتیم ناهار خوردیم. عاقلانه‌ترین کارمان همان بود. بعدش توی اتوبان افتادیم دنبال یک ماشین عروس. یک ربع برایشان رقص و شادی درآوردیم و البته دهن فیلمبردارشان را هم سرویس کردیم از بس توی فیلم لایی کشیدیم. تازه آخر کار محمدجواد گفت “ئه این بهزاده” منظورش فیلم‌بردار بود که تا کمر از ماشین بیرون آمده‌بود. رفیق بودند. بر اثر یک خطای احمد در انتخاب خروجی ماشین عروس را از دست دادیم و تفریحمان نصفه ماند. مجبور شدیم برویم بستنی بخوریم و چون نزدیک خانه‌ی سپید این‌ها بودیم رفتیم آن‌جا. من همان‌طور مستقیم روی مبل خوابم برد. بیدار شدم یک کم نشستم و دوباره از آن‌ور خوابیدم. کار آخرمان آرایشگری بود. زهرا خیاط ابروی هرسه‌مان را مرتب کرد. من گفتم با ابروکارم مشکلی ندارم و خیلی ازش راضی‌ام. ولی زهرا گفت ابروی‌ت را خراب کرده و حالی‌ت نیس. این‌طور شد که من از کل خدمات آرایشگاهی ابروکار خوبی داشتم و از امروز آن‌را هم ندارم.

الان رسیدیم خانه. خدا خیر بدهد پدر مادر زهرا را. اگر آن‌ها را نمی‌کشیدند بیرون ما الان از خانه‌ی سپیده این‌ها می‌رفتیم خانه‌ی یوسف. ساعت دو و سه معلوم نبود از کجای تهران جنازه‌مان را می‌کشیدیم تا خانه. الان حداقل وقت شد من این‌ها را بنویسم بعد غش کنم.


۱ Comment



اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۹۱ @ ۱:۳۶ ب.ظ

دارم دنبال یک آهنگ می‌‌گردم که قابلیت صدبار گوش داده‌شدن داشته‌باشد هی بزنم‌ش از اول. خیلی اعصاب ندارم. دیروز  دو سه تن خوراکی خوردم. چون داشتم سعی می‌کردم یک چیزی را برای مامان تعریف نکنم. شب حالت تهوع داشتم ولی‌ باز یک لیوان (پارچ) عرق بهارنارنج خوردم که خوب بخوابم. خوب خوابیدم. الان یک لقمه حلواارده آوردم که دلم ضعف رفت بخورم. دلم ضعف می‌رود ولی نمی‌توانم بخورم‌ش. احساس می‌کنم خیلی شیرین است برای حالم. حالم خوب نیست. گفتم؟ یک حرف‌ها و ماجراهایی پیش می‌آید که شاید ضربه‌ی سهمگینی به زندگی آدم وارد نکنند. به خیر و خوبی می‌گذرند ولی خراششان را می‌اندازند در هرحال. خراش هم نه. یک‌چیزی که جایش می‌ماند. الان حوصله ادبیات‌بازی ندارم. خراش نبود این چیزی که گذشت. نظر و نگاهم را نسبت به خیلی‌ها عوض کرد. ترساندم حتا. یا یک‌نفر باید اعتماد من را دوباره جلب کند، یا زمان برگردد عقب که من خوب خودم را بزنم به نفهمی. این‌دفعه نشد.


۴ Comments



اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۹۱ @ ۱۰:۰۲ ب.ظ

دوباره فلشم را جاگذاشتم. توی این هفته دومین‌بار است توی ماه سومین‌بار و الی اخر. فرقش این است که این‌دفعه نمی‌دانم کجا جا گذاشتم. از خانه‌ی احمد این‌ها که می‌آمدیم بیرون دوبار چک کردم همراهم باشد. کلی عکس دونفره و یک‌نفره از خودمان توی لپ‌تاپ احمد پیدا کرده‌بودیم. ذوق داشتم بروم خانه دوره‌شان کنم. تا جایی که یادم می‌آید لمسش کردم. یک فیلم هم بود از سفر یزد. چهاربار فیلم را گذاشتیم و هربار از خنده پهن زمین شدیم. احمد آخر فیلم دماغ زینب را گاز می‌گرفت. با این‌که چندبار به جنایتش اعتراف کرده‌بود فکر نمی‌کردم سندش هم موجود باشد. حدس می‌زنم فلش را توی ماشین انداخته‌باشم. وقتی سعی کردم از صندلی عقب بیایم جلو یا … خدا کند که توی ماشین افتاده‌باشد. چون احمد گفت توی خانه‌شان نیفتاده. شاید هم امیرعلی قورتش داده‌باشد چون وقت عکس دیدن ما دائم از لپ‌تاپ آویزان بود و فلش را مثل دستگیره می‌گرفت که روی پایش بایستد. طفلی را باید زودتر بستری‌ کنند… برای چک کردن ماشین باید زنگ بزنم به حسن که تلفنش را ندارم. به خانه هم که زنگ بزنم حال ندارم برای یکی‌یکی‌شان شرح ماجرا بدهم تا گوشی برسد به حسن. تازه بعید می‌دانم کسی حال داشته‌باشد تا پارکینگ برود و فلش من را پیدا کند. باید تا فردا عصر صبر کنم و از الان دارم مرور می‌کنم چیزهایی که ممکن است همراه با فلشم از دست برود.خسارت سنگین است این‌دفعه. ای وای.

امشب توی اتاقم می‌خوابم. این‌جا که می‌آیم بلا استثنا چیزی می‌نویسم. الان یک سریال درست در نقطه حساس دارم که می‌توانم تا صبح مشغولش باشم. بستنی هم هست ولی دارم می‌نویسم. فکر می‌کنم توی همه‌ی دنیا این گوشه از اتاقم تنها جایی است که من را سر ذوق می‌آورد. این میز سفید یادگاری فول از سیم، این مانیتور ال‌جی که ماتحتش با میز در تماس است، صندلی زیرم که ابر و روکش و همه‌ اجزایش جداست… این‌ها “اتاقی از آن خود” من شده. تازه دارم می‌فهمم.

توی این کامپیوتر یک آهنگ دارم از فریدون. اسم‌ش سلام است. یادم نیست از کجا آوردم‌ش، کی با یاد کی گوشش دادم. خیلی دلتنگم می‌کند. نمی‌دانم دقیقن دلم برای چی تنگ می‌شود ولی می‌چلاندم… و خب چلانده‌شدن دل خیلی لذت‌بخش است… هنوز.

 





اردیبهشت ۹م, ۱۳۹۱ @ ۶:۵۳ ب.ظ

نمی‌دونم کی اولین‌بار این پیشنهاد مسخره رو داد که ماهیانه مهمونی برگزار کنیم فامیل همدیگه‌رو ببینیم. مطمئنم الان خودش هم پشیمون‌ئه از این رسمی که راه انداخته. امروز یکی‌شون زنگ زد با صدای لرزون برای پنج‌شنبه شام دعوتم کرد. می‌گم ما قراره بریم کاشان اگر برنامه‌مون به هم بخوره میایم. هم اون سرد تعارف می‌کنه هم من سر جواب می‌دم. می‌گه به هرکی زنگ می‌زنم می‌گه “حالا ببینم و… کلاس می‌ذارن. خب هفته دیگه برید کاشان.” ساکتم. با یه لحن تحقیرآمیزی می‌پرسه ” اصن مگه شوهر تو مرخصی هم داره؟” می‌گم بله داره، پنج‌شنبه جمعه‌ها.( که شما می‌خواین برینید توش). می‌‌پرسه “کی خبر می‌دی ؟زودتر بگو، ببینم اصن کسی میاد. دیگه چه‌جوری باید دعوتتون کنم که بیاید. بقیه اسمس می‌دن عیبی نداره من که زنگ می‌زنم…” می‌دونم که هرکدوم از این جمله‌ها اشاره به شخص و ماجرای خاصی داره. حوصله ندارم فکر کنم به کی داره کنایه می‌زنه. می‌گم “واقعن می‌خواین بیایم یا مجبورید؟” آخه لحنش بیشتر شبیه دعواست تا دعوت به شام. صداشو می‌بره بالا  ”واقعن دوست دارم همه‌تون بیاید.” می‌‌خوام بگم ولی هزار بار دلت می‌خواست نوبتت نشه. می‌گم خب من سه‌شنبه خبر می‌دم به‌تون.  این از دعوت‌. مهمونی یه تراژدی‌ جداست.

وارد مهمونی می‌شی از ریخت و قیافه‌ی همه معلومه که مجبورن. یکی از ترس مادرشوهرش اومده، اون یکی رو باباش به زور آورده. یکی اومده فقط برای حاضری زدن چون تابستون عروسی بچه‌شه می‌ترسه کسی نیاد. بعد اون‌جا صحنه نمایش‌ئه. هیشکی خارج از نقشش حرف نمی‌زنه. همه از خونه نقششون رو حفظ کردن اومدن تو صحنه. حتا بچه‌ها. همه حرف‌ها تو همه‌ی مهمونی‌ها تکرار می‌شه. همه جک‌ها و تیکه‌ها. احوالپرسی‌ها کلیشه. دو سال پیش من یه‌بار گفتم پام میخچه درآورده هنوز حال همون میخچه رو می‌پرسن. آدرس کرست‌فروشی توی پاساژ پروانه‌ها، قیمت دلار و سکه، شبکه منوتو، حرف‌هایی‌‌ان که هر جلسه ردوبدل می‌شه. یه جو احتیاط و ترسی هست توی مهمونی، شبیه حکومت نظامی. همه مواظبن کنار فلانی نشینن، یا با اون یکی که مغضوب همه‌س هروکر راه نندازن. اجتماع بیش از دونفر ممنوعه. همین‌که می‌ری کنار دونفر وایمیستی پراکنده می‌شن. سفره می‌ندازن همه عین خر کار می‌کنن. هیشکی جرات نداره یه گوشه بشینه. تعارفای زورکی، خودشیرینی‌های خرکی. همه از هم می‌ترسن. از حرفایی که ممکنه پشت سرشون بزنن. از نیش و کنایه‌هایی که ممکنه بشنون. یکی آدم بده‌ست، یکی خنثاست ،از اونا که همه زنگ می‌زنن به‌ش بد همو می‌گن. یکی فرشته مهربون… یه نفرتی هست توی دل‌شون که با مهمونی پاک نمی‌شه. از اون‌طرف با این‌که روزی صدبار می‌گن دوست از فامیل خیرش بیشتره ولی باز تنهان. نمی‌دونن چی‌کار کنن. مهمونی می‌دن، حالشون بیشتر از هم به هم می‌خوره، تنهاتر می‌شن… افتادن تو یه دور باطل که هیشکی جرات نمی‌کنه خودشو بندازه بیرون.

منم یکی‌شون. می‌ترسم برم کاشان.





فروردین ۲۶م, ۱۳۹۱ @ ۳:۰۰ ب.ظ

رسیدم خانه، خیلی فرهیخته شروع کردم به جمع‌وجور. شلوارهایم را از توی بقچه زیپی درآوردم عین مغازه شلوارفروشی چیدم توی کمد. چون بقچه زیپی‌ها باعث می‌شوند فقط همان دوتا شلوار روی بقچه را بپوشی و بقیه شلوارها هفته‌ها آن زیر گریه کنند و یا حتا تنگ شوند. بعد رفتم سراغ تخت و بالش‌ها. همه ملافه‌ها را به چه سختی بیرون آوردم. نشستم سر سبد رخت‌چرک‌ها لباس‌های سفید و رنگی و کمی رنگی را جدا کردم. لباس‌ها را بغل کردم ریختم توی ماشین. خوشحال از این‌که بعد از مدت‌ها ماشین لباسشویی پرشده. ماشین را زدم به برق دکمه‌اش را پیچاندم. شروع کرد به جیغ زدن به همراه چشمک زن صفر روی صفحه. برنامه را عوض کردم جیغ زد، بقیه دکمه‌ها را زدم جیغ زد. گفتم لابد زیاد لباس ریختم. نشستم یکی‌یکی ملافه‌ها را کشیدم بیرون تا یک روبالشی ماند، باز جیغ زد. سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم. از توی کیف زیر تخت برگ گارانتی را پیدا کردم. زن بسیار خوش‌اخلاقی از پشت گوشی گفت “برو کنار ماشین. خاموش و روشن‌ش کن. خب حالا بخون چی نوشته.” گفتم صفر با دوتا خط دوطرفش. گفت “درست ببین ای نیست؟ یا اف؟” گفتم “نه صفره. واقعن صفره.” آهی کشید گفت تماس می‌گیریم. لباس‌ها را بغل کردم برگرداندم به سبد. الان باید ریخت‌وپاش‌ها را جمع کنم که اگر تعمیرکار آمد راه رفت‌‌وآمد به آشپزخانه باز باشد.  از صبح خورشید را ندیدم. دیروز کشک وبادمجان خوردم، بادمجانش زیادی زهر داشت، لبم و دور لبم تا نزدیکی‌های دماغم ترکیده. لباس‌های زمستانی را گذاشتم گوشه‌ی اتاق. دو به شککم که جمع‌شان کنم یا نه. هرطرف را نگاه می‌کنم عزا می‌گیرم. از صبح می‌خواهم یک داستان بنویسم هنوز نشده…





فروردین ۲۱م, ۱۳۹۱ @ ۷:۳۲ ق.ظ

گفتم چرا زنگ نزدی دیروز؟

گفت دیروز؟ زدم که

انتظار هرجوابی رو داشتم غیر از این

خودمو آماده کرده‌بودم بگه وقت نشد

 جیغ بزنم

بگه آنتن نداشتم

 یه‌جور دیگه جیغ بزنم

اصلن بگه اون‌جا زلزله اومد همه تلفنا قطع شد

بازم می‌تونستم با دلیل براش جیغ بزنم

ولی اینو دیگه نخونده‌بودم

گفتم کی زنگ زدی؟

گفت ظهر زنگ زدم تو برنداشتی

گفتم اوهوک

منو ندیده این‌جا خیمه زدم رو گوشی تلفن

خونه‌م رو گه برداشته از بس جلو تلفن نشستم

آنتن‌ش کم و زیاد می‌شه،

 سریع میس‌کال می‌ندازم به خودم که از دسترس خارج نشم

این‌طوری هواشو دارم

بعد زنگ بخوره جواب ندم؟

محال‌ئه جانم

همه اینا رو می‌خواستم بگم

با جیغ

منتها

تا گفتم اوهوک قطع شد





فروردین ۲۰م, ۱۳۹۱ @ ۱۰:۲۳ ق.ظ

این‌ها را دارم توی ایمیل برای خودم می‌نویسم. باید اعتراف کنم که این چند ماه حسابی خسته و بی‌چاره شدم. تعداد آدم‌هایی که من را شوت فرض می‌کنند روزبه‌روز بیشتر می‌شود و من نمی‌توانم تصمیم بگیرم پوزشان را بزنم یا نه. می‌ترسم آرامشم را از دست بدهم توی ادب کردن آدم‌ها. هی حساب می‌کنم عکس‌العمل و حاضرجوابی من نفعی به حال کسی دارد؟ ندارد؟ شک دارم.  آدم‌ها از یک جایی به بعد تغییر درشان محال است. مخصوصن اگر از خودشان راضی باشند. مخصوصن اگر از جوانی زیاد به عوض شدنشان فکر نکرده‌باشند. به نظر من آدم هر روز چند دقیقه‌ای باید خودش را پنجاه شصت‌ساله تصور کند و ببیند چه چیزهایی توی شخصیتش ثابت شده. چه چیزهایی را نمی‌تواند عوض کند. اتفاقن بردارد همان‌ها را عوض کند. من یک زمانی نمی‌توانستم از بقیه تعریف کنم. جان‌به جانم می‌کردی به کسی نمی‌گفتم خوشگل شدی. چندسال پیش وقتی یکی از دوست‌هایم عین چی از خطم تعریف کرد فهمیدم این عیب را دارم. یادم نمی‌آمد از بچگی به کسی گفته باشم خطش خوب است با این‌که هنوز اسم کسانی که خطشان خوب بود را یادم هست. تازه به فکر افتادم چیزهای قشنگی که می‌بینم را صادقانه به زبان بیاورم. چند سال است بهتر شدم. بابا مثلن هنوز که هنوز است به من می‌گوید اگر رفتار عصبی و حرف بی‌ربطی از من می‌بینی بگو درستش کنم. گاهی من به‌ش می‌گویم این جمله‌ات ناراحت‌کننده‌ست. حرفت را از این راه نزن، کت چهارخانه را با بلوز راه‌راه نپوش. اولش بی‌توجه نشان می‌دهد فردا صبحش می‌بینم که از مامان می‌پرسد لباس ساده‌اش کجاست. پس‌فردا برایم توضیح می‌دهد که تمرین کردم این جمله‌ای که گفتی خوب نیست را نگویم. هیچ‌وقت نخواسته باور کند آدم‌ها از یک سنی به بعد عوض نمی‌شوند.

هفته پیش اتفاقن سر حرف مردم بحثمان شد. موم آدمی است که حرف مردم برایش مهم نیست. این‌طوری بزرگ شده که حرف و قضاوت مردم ده درصد کارهایش را تحت تأثیر قرار می‌دهد. من تقریبن پنجاه درصد کارهایم تحت تأثیر قضاوت و حرف دیگران است. تقصیر خودم است. یک دوره‌ی زندگی‌ام گند زدم و آدم‌های قاضی را راه دادم به حریمم. اجازه دادم درباره جزئیات زندگی‌ام نظر بدهند و بیانیه صادر کنند. حالا خود گه‌شان را ریختم دور ولی بیانیه‌هایشان توی مغزم هک شده. این حرف مردم نقطه ضعف من است که هفته پیش اعتراف کردم نمی‌توانم عوضش کنم. داد زدم من با این سن سختم است چیزی که سال‌ها برایم مهم بوده را حواله بدهم. فکر کردم این را بگویم و خودم را خلاص کنم. این‌طوری بقیه مجبورند با این خصلت من کنار بیایند. الان عذاب وجدان دارم، می‌خواهم شروع کنم به تمرین. نمی‌دانم چطور نباید به حرف‌ها اهمیت نداد و به‌شان فکر نکرد. لامصب مغزم با کوچکترین حرف یا حالت چهره شروع می‌کند به تحلیل و خیالبافی… یک‌دفعه می‌بینم یک روز تمام فکر و ذکرم شده یک کلمه حرف مزخرف فلانی. بعد فکر این‌که جوابش را بدهم؟ خودم را بزنم به نشنیدن و نفهمیدن؟ چه‌کار کنم. دلم می‌خواست مغزم مثل گوشی خاموش می‌شد یا چند روزی می‌گذاشتم‌ش روی فلایت‌مود. یک بخشی هم توی وجوم هست که می‌گوید این‌ وسواس‌ها اثرات تنهایی است. راست می‌گوید. نود درصد فکرهایم لازم نیست… این دوماه واقعن سخت گذشته. بعدها احتمالن یادم نمی‌آید چطور دهنم سرویس شده. باید توی سررسیدم بنویسم که اسفند و فروردین نود نودویک خیلی خوش نگذشت.

نامه‌ام تمام شد. مواظب خودم باش.

خدافظ.





فروردین ۱۴م, ۱۳۹۱ @ ۶:۰۳ ب.ظ

امروز تو کوچه ما داشتن ماهواره‌ها رو جمع می‌کردن. یه غمی کوچه رو گرفته‌بود. مردم دوتا سه‌تا دستا توی جیب داشتن پچ‌پچ می‌کردن، مغازه‌دارها ایستاده بودن دم در مغازه‌شون سر تکون می‌دادن… یکی جلوی من داشت راه می‌رفت، یه‌دفعه رسید به سربازه داد زد سرکار! ریدم به اون ا.ن.‌تون. واقعن ریدم. خیلی عصبانی بود. صداش می‌لرزید. وقتی از جلو نونوایی رد شدم دیدم‌ش که داره با شاطر بحث می‌کنه. داشت به نونوا می‌گفت خب کنجد بزن دیگه. نونوا گفت خمیرم خرابه نمی‌تونم. شروع کرد به دادوبیداد گفت زنگ می‌زنم صدوبیست‌وچار. فکر کردم الان می‌گه صدوده، نهایتن صدوسی‌وهفت. خوشم اومد از این‌که دقیق می‌دونست کجا زنگ بزنه. نونوا گفت آقا اصن کنجد ندارم تکلیف چیه؟ خیلی شاطر با شخصیتی بود. انتظار نداشتم از یه شاطر که بگه تکلیف چیه. مرد عصبانی نون رو هل داد سمت شاطر از نونوایی زد بیرون. اومد توی کوچه سربازای جان‌برکف رو دید که آویزون دیوار خونه مردم شدن… همه فکر کردن واسه ماهواره‌س که می‌رینه به ا.ن. فقط من می‌دونستم که واسه نون کنجدی‌ئه. سربازه در جواب فقط لبخند زد. به نظر راضی می‌اومد. تا آخر کوچه نگاهم به دستش بود ببینم زنگ می‌زنه به صدوبیست‌وچهار یا نه؟ نزد که. فقط یه سیگار روشن کرد و از صحنه خارج شد.





فروردین ۱۲م, ۱۳۹۱ @ ۱:۲۳ ب.ظ

یک بهاری هست خب درخت‌ها جوانه می‌زنند هوا قشنگ می‌شود باران می‌بارد، برداشتند سیزده روزش را اسم گذاشتند نوروز. حالا زرتشت بوده یا کوروش یا جمهوری اسلامی. یک سری آیین هم دارد این نوروز که من هنوز خیری از هیچ‌کدام‌ش ندیدم. این‌همه سال هفت‌سین انداختم و سبزه گذاشتم دنبال سیب سرحال گشتم تخم‌مرغ رنگ کردم بعد از سیزده روز ریختم‌شان دور، هیچ چیزی به زندگی‌ام اضافه نشده. گیرم چند ساعت هیجان که بدون هفت‌سین و نوروز و رسوم‌ش هم می‌توان داشت. حالا این جنگولک‌بازی‌ها را تحمل می‌کنم به فرض که نشانه‌‌های ایران باستان است. هرچند چهارسال دیگر مثل قضیه ماهی قرمز کمپین می‌زنند سمنو نخرید سمنو سمبل عرب است، سکه از شوروی وارد شده، تخم‌مرغ را اولین‌بار ملکه انگلیس رنگ زد…

درد اصلی این‌ها نیست. درد من رسم دیدوبازدید ومحبت‌های زورکی است. آدم‌هایی که یک سال ریدند به هم و دم عید اصرار دارند توی صورت هم لبخند بزنند. آن‌هایی که سال تا سال سراغت را نمی‌گیرند ولی توقع دارند لحظه تحویل سال زنگ بزنی به‌شان چون خبرشان چهارسال زودتر از تو به دنیا آمدند. توی سیزده روز همه پیشوند پسوندها بلد می‌شوند، خواهر برادر بزرگ، عمه بزرگ، حاجی، سید، مشتی، آقا دایی بزرگ خاندان…روزهای عادی هیچ‌کدام نشانی از بزرگی وبزرگواری ندارند تا عید می‌شود قدر فیل ادعا و توقع دارند که بروی خانه‌شان، ده تومن هم به نشانه بزرگی بگذارند کف دستت. به نظر شما این‌ها قشنگ است و ریشه دارد؟ از نظر من سراسر چاپلوسی و نمایش است. محبت که باشد بدون این‌که سن و سال و سمتت را حساب کنی گوشی را برمی‌داری به کسی که دوستش داری عید مبارک‌باد می‌گویی، نه نوروز هر وقت که خواستی هروقت که دلت تنگ شد… نه توقعی هست نه گله‌ای. نتیجه‌اش می‌شود این‌که تا چهارماه بعد از عید چشم دیدن هیچ قوم‌وخویشی را نداری… عصبانی‌ام؟ بله هستم. صدبار گفتم عید تهران نمانیم.





فروردین ۸م, ۱۳۹۱ @ ۴:۴۱ ب.ظ

منتظر تلفنم. جفت گوشی‌ها رو گرفتم تو دستم تو خونه می‌چرخم. نمی‌تونم برم دستشویی. وقتی می‌رم مجبورم هواکش رو خاموش بذارم. چون اگر هواکش روشن باشه صدبار صدای زنگ تلفن و خونه و موبایلم رو از توش می‌شنوم. می‌دونستید که هواکش‌ها می‌تونن تقلید صدا کنن؟ هم هواکش‌ هم جاروبرقی هم سشوار. اینا به محض این‌که روشن می‌شن شروع می‌کنن به تقلید صدای زنگ‌ها و حتا آدم‌ها. بارها شده موقع سشوار کشیدن یکی صدام زده زهرا زهرا… بعد من سشوار رو خاموش کردم و گفتم بله؟ در حالی‌که کسی خونه نبوده و کسی صدام نزده. این وسیله‌ها روزبه‌روز دارن پیشرفت می‌کنن و کم مونده که هوششون از انسان‌ها بزنه بالا. حالا می‌خواید باور کنید یا نه ولی من این سه وسیله شیطان صفت رو شناسایی کردم. شما هم بشناسیدشون و وقتی منتظر صدای کسی هستید باهاشون کار نکنید. اگرم رفتید خونه‌ی کسی دیدید کف زمین پر از آشغاله، توالتش بوی گند می‌ده و موهاش هریک به سمتی‌ئه، می‌تونید نتیجه بگیرید که خیلی وقته منتظر یه تلفن‌ئه…