مرداد ۳م, ۱۳۹۴ @ ۱:۰۲ ق.ظ

دیروزی که الان نصفه شبش است سالگرد ازدواجمان بود. صبح با اصرار دختر از تخت بیرون آمدم که برویم پایین پویا ببینیم. رفتم پایین پویا را روشن کردم و خوابیدم روی مبل. بعد موم بیدار شد گفت چرا کولرو خاموش کردی خونه دم کرده! این در حالی است که من شبها با ژاکت و جوراب بافتنی می‌خوابم و سرم را زیر پتو می‌کنم و صبح از شدت یخ‌زدگی بیدار می‌شوم و دنبال دمپایی می‌گردم که روی سرامیک‌های سرد کف خانه لرزم نگیرد. در کنار من دختر و پدرش شرشر عرق می‌ریزند.

عصر با هم رفتیم خرید. یک چرغ مطالعه و یک صندلی برای دختر خریدیم همراه با شورت آموزشی. شورت آموزشی شورتی‌ است که برای گرفتن بچه‌ها از پوشک کاربرد دارد. من قصد داشتم دو جین بخرم ولی وقتی فهمیدم قیمتش از شورتهای خودمان خیلی گرانتر است به همان یکی رضایت دادم. که آن‌هم کوچک بود. الان دختر با همان شورت تنگ خوابیده و من باید صبح در اولین لحظه‌‌ای که چشم می‌گشایم/ید او را ببرم دستشویی. ولی اگر ساعت سه بخوابم آیا صبح مغزم روشن می‌شود که به موقع مورد را به دستشویی برسانم؟ توکل بر خدا. می‌خواستیم یک جاکفشی هم بخریم ولی جلوی چشمان منتظر و دنبال پول صاحب مغازه بر سر جایش که بیرون باشد یا داخل بحثمان شد و آمدیم بیرون. بحثمان تا خانه هم طول کشید و هنوز به نتیجه نرسیده. توی خانه بعد از سرهم کردن صندلی دختر، رفتیم توی سایت و قیمت درهمی جاکفشی وصندلی را دیدیم و به این فکر افتادیم ایکیا وارد کنیم. ولی من قبول نکردم فروشندگی کنم و باز بی‌نتیجه ماندیم.

شب به خاطر چراغ مطالعه‌ی جدیدمان، موم خیلی زیاد کتاب خواند. در عوض من توی اینترنت دنبال یک آهنگی بودم که فقط کلمه‌ی باران نم نم از آن یادم بود. آنقدر آهنگ باران و نم نم درپیت گوش دادم که آخر سر مجبور شدم ساعت یک و نیم به سمیه تلگرام بزنم و بپرسم اسم آهنگی که توی ماشینش گوش دادم چه بود؟ و خواهش کنم صبح به محض باز کردن چشم‌ش جواب پی‌امم را بدهد. و وقتی یک ربع بعدش جواب داد«واقعن فکر کردی ما زودتر از شما می‌خوابیم؟» دلم می‌خواست بغلش کنم. چون واقعن برنامه داشتم تا خود صبح دنبالش بگردم.

احساس می‌کنم امسال در سالگرد ازدواجم حالم خیلی بهتر از سالهای قبل است. هرچند هیچ خاطره‌ای از سالهای قبل یادم نمی‌آید و برای یادآوری باید بگردم دنبال فایل‌های گم‌و‌گور توی لپتاپها و کامپیوترهای مختلف ولی احساس می‌کنم امسال روی چندتا پله بالاتر از خودم ایستادم و همه‌چیز را تماشا می‌کنم. چند پله بالاتر کم نیست. یک چیزهایی از خودم دیدم… یک احوالاتی…


Comments



مرداد ۲م, ۱۳۹۴ @ ۲:۵۷ ق.ظ

من از اونام که هرجا دعوتم می‌کنن می‌رم. مخصوصن جاهایی که دوست ندارمو می‌دونم فازم فرق می‌کنه. ولی همیشه منتظرم مهمونی کنسل شه یا طرف زنگ بزنه نیا. از دست خودم خسته می‌شم که سریع خودمو وفق می‌دم و حالش/ت رو ندارم جزو گزینه‌هام نیست. از اون مبارزه‌ای که تومه خسته‌ام. از انتخاب سخت‌ترین راه وقتی هزارجور راه آسون جلو رومه. در همه‌ی شرایطی که یکی باید بره، یکی باید بگه و یکی باید شروع کنه… اون یکی منم. مثلن به مریم می‌گفتم بیا فلان گروه عضو شو، گفت حال ندارم. من؟ مجبورم انگار. هرکی عضوم می‌کنه می‌‌گم باشه. بعد تو گروهها نقش مصلح رو بازی می‌کنم. کمین می‌کنم واسه اونا که شایعه پخش می‌کنن و یا جوک‌های جنسیتی و نژادپرستانه می‌فرستن. یقه‌شون رو می‌چسبم. خیلی هم با خودم کلنجار می‌رم که بی‌خیال شم. منتظر می‌مونم یکی اعتراض کنه، من برم پشتش. ولی معمولن کسی اعتراض نمی‌کنه. هیشکی هم حمایتم نمی‌کنه. خودمم و خودم. خود وسط‌ انداز بزرگ!

یا یکی زنگ می‌زنه پایه‌ای بریم بیرون؟ نا ندارم راه برم ولی پایه‌ام. همون لحظه دارم آرزو می‌کنم کاش بگم نه. کاش نتونم. ولی می‌تونم. نه این‌که بلد نباشم بگم نه. اتفاقن ملت نه هاشونو میان می‌دن من بگم. می‌گن تو خوب نه می‌گی. دارم سعی می‌کنم اون حس متناقض تو دلمو توضیح بدم. خیلی‌ها هستن واسه همه چی پایه‌ان، حال همه‌جور بحث و جمعی رو دارن. همه‌ش در حال کسب تجربه، همه‌ش به سفر و گردش… من از اون مدل‌ها نیستم. حال هیچیو ندارم. حال آدم جدید؟ اصلن. دعوتم می‌کنن عزا می‌گیرم. داریم وسیله جمع می‌کنیم بریم پیک‌نیکی که خودم اصرار کردم، خودم برنامه چیدم ولی هی تو دلم می‌گم کاش می‌موندیم خونه فیلم می‌دیدیم. در ظاهر همون آدم «اصرار کن‌ام» که بقیه رو از جای گرم و نرمشون می‌کشه بیرون می‌گه بریم پیک‌نیک. باطنم ولی شفته‌ست. خیلی هم کم پیش میاد از رفتن‌ها و گشتن‌ها و تجربه کردن‌ها پشیمون بشم. همیشه خوش گذشته بهم، همیشه راضی بودم از آدمهای جدید ولی مدلم همونه که بود. خیلی برام مسخره‌ست که معمولن تو جمعهایی که هستم من همه‌ش می‌گم «بریم بریم» و بقیه مخالفن. مسخره نیس؟ من اصلن مدلم بریم نیست، ولی بقیه اونقدر پچخن که من توشون بریمه‌ام… البته نمی‌دونم اون آدمهای خیلی باحال پایه تو دلشون چیه. شاید اونام ته دلشون همیشه شفته و پشیمونن. شاید اونام در اوج بپر بپرهاشون می‌گن کاش خونه خوابیده بودیم. حالا نه که خیلی هم اهل خواب باشما. تا بشه نمی‌خوابم که وقتم تلف نشه. مثلن  الان ساعت دو و نیم صبحه من دارم قورمه‌سبزی می‌پزم و درگیر شعله‌ی گازم که خرابه. و درگیر این‌که چرا یه آدم درون‌گرا مثل من تو جمع‌های از دم برون‌گرا نقش «پاشو یه کاری کنیم» رو بازی می‌کنه.

البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم خانواده‌م از این قاعده مستثنان. با اونا که هستم دهنم سرویسه از بس واسه خودشون وظایف بدیع تعریف می‌کنن. مثلن

: بیاین امروز با ماشین بریم سر فلان کوه یه کبابی بخوریم.

- چرا سر کوه؟ این‌همه پارک هست.

: نه آخه می‌دونی، زن‌دایی خاله‌ت چند وقتی هست مسافرت نرفته یکی باید ببرتش بیرون سرش باد بخوره.

- خب چرا ما؟ بچه‌های خودش که هستن.

: نه آخه واقعیت اینه که پسر دوست مامانت تازه رفته تو کار گوسفند زنده فروشی، ما گفتیم دو تا گوسفند ازش بخریم بریم سرکوه کباب کنیم بخوریم بعد چون دو تا گوسفند رو تنها نمی‌تونیم بخوریم گفتیم همه فامیل رو ببریم… توام میای؟

- من؟ آره دیگه. برم حاضر شم.

خب الان تا حدی فهمیدم این قضیه از کجا آب می‌خوره و می‌تونم بخوابم. قورمه‌سبزی رو هم گذاشتم رو شعله پخش کن تا صبح بپزه.


۲ Comments



تیر ۲۸م, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۵۷ ق.ظ

خیلی خوشحال شدم که آدما هنوز اینجا رو می‌خونن. فکر می‌کردم بعد گودر هیشکی نمی‌فهمه کدوم وبلاگ آپ می‌شه. چون خودم دیگه هیچ‌جا هیچ‌کس رو دنبال نمی‌کنم. فیدهام رو چندجا اضافه کردم ولی گم شدن تو گوشی‌ها و نرم‌افزارها و فیدخوانهای مختلف. دوباره برگشتم به دوره‌ی آدرس وبلاگ‌ها رو اون بالا بنویس بذار لود شن.

مهمونام رفتن. دختر هی می‌پرسه دندایی اومد؟ می‌گم نه مادر. دندایی رفت خونه‌شون. باز صدای هواپیما میاد می‌گه بابا متی اومد؟ دلم ریش می‌شه این‌جوری سوال می‌کنه. همه‌ش مجبورم بگم نه. امروز لخت نشسته‌بود وسط هال هی می‌گفتم بیا لباستو بپوش در می‌رفت. چند دقه حواسم نبود دیدم چسب پوشکش رو کنده داره اون‌ تو سرچ می‌کنه. با لحن جدی گفتم پاشو برو جلوی دستشویی بشورمت. تو دستشویی بهم گفت «مامان تیرا منو دوا می‌تونی؟» گفتم مامان شما رو دعوا نکردم. یه‌جوری پرسید به خودم شک کردم که آیا صدام رفت بالا؟ داد زدم؟ خیلی رو دعوا حساسه. کارتون تام و جری می‌بینه، سگه دم تام رو می‌گیره می‌کشه بدو میاد بهم خبر می‌ده مامان مامان هاپو داره دعوا می‌کنه. هی می‌گم مامانی دعوا نمی‌کنن، بازیه. کارم به جایی رسیده که باید رفتار تام و جری رو برای بچه‌م سرپوش بذارم. یه سفره داره روش عکس چندتا گربه‌س، یکی‌شون داره یه جوراب رو از دهن اون یکی بیرون می‌کشه. تا پهن می‌کنم زیرش می‌گه «مامان ببین دعوا!» یکی از بیرون ببینه فکر می‌کنه ما هر روز داریم بچه‌مون رو می‌زنیم اینقدر حساسیت نشون می‌ده.

خوبی وبلاگ اینه که هرجا خواستم می‌تونم ول کنم برم. الان دیدم ساعت دو نصفه شبه و خوابم میاد. پس میرم.





تیر ۲۳م, ۱۳۹۴ @ ۱:۴۰ ق.ظ

دختر تو تخت ما خوابیده. تا بخوابه صد دفعه بلند شد گفت می‌خوام برم اتاق خودم. گفتم بخواب همینجا مادر. اتاق خودت مهمون خوابیده. صد ورژن مختلف از قصه‌ی آقای بستنی فروش رو براش تعریف کردم. قصه‌ی آقای بستنی فروش کدومه؟ از خودم درآوردم که بهش بفهمونم بستنی روزی یکی بسه، دو تا بستنی با هم بگیری دستت یکی‌ش آب می‌شه می‌ریزه زمین و صدجور نصیحت مستقیم و غیر مستقیم که دانشمندا می‌گن تو داستان نگین. علی کولولو شخصیت اصلی همه‌ی قصه‌هاست که از صبح تا شب دغدغه‌ش بستنی‌ئه. هرچی سعی می‌کنم شخصیت‌هایی مثل آقای میوه‌فروش و سبزی‌فروش رو وارد داستانهام کنم علاقه نشون نمی‌ده. امشب وسط حکایت آقای بستنی فروش گفت قصه خانوم دکتر رو بگو. گفتم ها؟ همونطور تو خواب یه قصه‌ی خنده‌دار از خانوم دکتر تعریف کردم. چندجاش قهقهه زد. بچه‌م خیلی راحت می‌خنده. الان من با لپتاپ رو تختم که وقتی پشتک بارو می‌زنه پرت نشه پایین. دارم این‌ها رو می‌نویسم، یه آقایی هم خیلی دلنشین تو گوشم می‌خونن : کمی آهسته‌تر زیبا… کمی آهسته تر رد شو…کمی آهسته‌تر خسته… کمی آهسته‌تر بد شو. بله واقعن همه باید سعی کنیم آهسته‌تر بد شیم. از بد شدنش که گریزی نیست. در ادامه می‌فرمایند، ای داد از آهم

دادم

فریادم

بله واقعن ای داد.





تیر ۷م, ۱۳۹۴ @ ۲:۲۷ ب.ظ

مهمونا اومدن و رفتن. برای تولد بچه کادو آورده بودن ولی ما کیک نداشتیم. امسال تصمیم ندارم تولدی برای دختر بگیرم. یه کیک می‌خریم با یه شمع دو، چندتایی عکس و چند دقیقه‌ای قر و… فوت. فردای مهمانی بنا به دلایل سست و بی‌اساسی من و نهال راهی تهران شدیم تا اسباب خانه‌ی قدیممان را جمع کنیم.  تو همه‌ی تصمیم‌های خرکی‌ای که این دو سال گرفتم این یکی دیگه خودزنی حساب می‌شد. بعضی وقتها بعد تصمیم‌ها خرکی‌م چند درصد حس خوب دارم. حس قدرت، پیروزی، من تونستم، من قوی‌ام… این‌دفعه ندارم. از همون لحظه که وارد فرودگاه شدم پشیمون بودم.

امروزهمه  کارها تمام شد، پس فردا برمی‌گردم.  دو روز کارم بود خودم را ذهنی و جسمی برای قورت دادن این قورباغه‌‌ی نکبت آماده کنم. دیروز و پریروز را توی خانه پرسه می‌زدم و خرت و پرتهایی را توی کارتن می‌ریختم. لباسها را دسته‌بندی می‌کردم. اسباب‌بازیها، وسایل آشپزخانه، دفترها، آلبومها… امروز سه تا کارگر از شرکت ظریف بار آمدند و کمر کار را شکستند. زیباترین لحظه‌ی امروز هم وقتی بود که نورخدا اسباب‌کش فهمید موم پنجاه تومان بیشتر از رقم فاکتور به حسابش واریز کرده و به پهنای صورتش خندید.





خرداد ۳۱م, ۱۳۹۴ @ ۴:۵۱ ب.ظ

سه‌شنبه مهمون دعوت کردم. اولین بار تو عمرمه که می‌خوام افطاری بدم. یه لیست نوشتم از غذاهایی که قراره بپزم و مواد لازمش. یه ماهی هست که دارم برنامه ریزی میکنم. تو ذهنم البته. تو همون ذهنم قرار گذاشتم آش بپزم با کیک مرغ با قیمه. دسر و ژله و اینا هم باشه. به مامانم گفتم، گفت قیمه بادمجونش کن. به حسن گفتم گفت پلو خورشت نپز افطار همه چیزای فانتری کم حجم دوست دارن، برنج و خورشتت می‌مونه. به موم گفتم، گفت برم کباب بگیرم؟ گفتم کباب دلت می‌خواد فردا بگیر سه‌تایی بخوریم. من سه شنبه می‌خوام هنر خودمو نشون بدم نه هنر کبابی محل رو. موم گفت ببین! الکی خودتو نکش. هیشکی روزه نیست. اینا همه گشنه‌ان با قرتی‌بازی سیر نمی‌شن. کیک مرغ رو حذف کن. آش بمونه با یه غذایی که راحتته. گفتم خیله خب هنرمو تو ژله نشون می‌دهم. حلوا هم می‌پزم. با شعور باشن با همینا هنرمو می‌فهمن. نقهمن هم، سیر می‌شن در هرحال.

درباره‌ی بچه بگم که دختر خوبیه. هنوز دارم تلاش می‌کنم خوابش رو تنظیم کنم. دو سالش شد من  نتونستم یه هفته طبق برنامه بخوابونم‌ش. ساعت هشت بچه باید بخوابه؟ آخه کی این ک-شرا رو می‌گه؟ باید دوباره شروع کنم اینجا بنویسم. خیلی دلم تنگ شده واسه خود قبلیم. واسه وقتایی که بدو بدو خودمو می‌رسوندم پای لپتاپ که گزارش همه چیو بدم. الان دیگه اونجوری نیستم. نمی‌دونم چجوری‌ام.

بعد یک سال و نیم تا همینجا بسه.





دی ۲۸م, ۱۳۹۲ @ ۱۱:۰۵ ق.ظ

یکی از مواردی که هراز چندگاهی تبش بابا رو می‌گیره قهوه‌ست. همیشه این احساس باهاش هست که ما به اندازه‌ی کافی برای قهوه و قهوه‌خوری ارزش قائل نیستیم. چند سال پیش از برزیل حدود یک تن قهوه سوغاتی آورد و باعث شد ما یه دستگاه اسپرسوساز بخریم. اولش البته چند هفته‌ای همه‌مون رو به کار گرفت تا قهوه‌ها رو عمل بیاریم. من افتاده بودم رو اینترنت راه و رسم دم کردن قهوه رو با قابلمه روحی درمی‌آوردم، مامان زنگ می‌زد به یکی از دوست‌هاش که ترک تبریزن و تو مراسم‌های ختم‌شون قهوه سرو می‌کنن… با همه‌ی این کارها باز قهوه حل نمی‌شد و اون گرده‌های لامصب‌ش می‌اومد زیر دندون‌مون. حدود نیم تن از اون قهوه‌های برزیلی رو با همین روش‌ها حروم کردیم. و آخر به این نتیجه رسیدیم که اون دستگاه غول رو باید بخریم. کلی وقت گرفت که مامان رو راضی کنیم قهوه خاصیت داره و بدن انسان به قهوه زنده‌ست. دستگاه که خریداری شد کاتالوگش رو دادن دست من گفتن این‌همه ادعات می‌شه زبانت خوبه بیا بگو ما چیکارش کنیم. یک هفته‌ای به‌ش ور رفتیم و تونستیم یه چیزایی ازش بدست بیاریم که به نظر همه‌مون آب زیپویی بیش نبود. بابا هی اصرار می‌کرد که قهوه همینه و اونی که شما فکر می‌کنید قهوه‌ست کافی‌میکس و نسکافه و شیرکاکائوئه و اونجا ما متوجه شدیم که اگر قهوه اونه پس ما هیچ‌کدوم‌مون قهوه دوست نداریم. دستگاه رو چون آینه دق مامان روی اوپن بود منتقل کردیم به ویلا!

دستگاه هنوز اونجاست. بابا چند وقت پیش با یک قوری عجیب اومد خونه. گفت «پیداش کردم! اینم قهوه‌سازی که دنبالش بودم.» مامان رو مامور کرد اون قهوه‌های قدیمی رو پیدا کنه. بعد از چند روز مامان یه کیسه دونه‌ قهوه‌ی واقعی از همونا که تو عطرفروشی‌ها بو می‌کنن پیدا کرد. گفت همین مونده. بابا خیلی با اعتماد به نفس همون دونه‌ها رو ریخت کف قوری فنردارش و گذاشت رو سماور. ساعت‌ها گذشت و رنگ آب توی قوری کمی کدر شد. خیلی نامحسوس بابا رو راضی کردم که با اون دونه‌ها کاری نمی‌تونی بکنی. آسیاب و خردکن مامان هم کاری از پیش نبرد. این شد که بابا توی سفر اخیرش دور از چشم من یک کیسه قهوه‌ی ترک خرید تا قوری‌ش رو امتحان کنه. یارو فروشندهه کلی هم درباره‌ی قهوه بابا رو آپگرید کرده بود.

دیشب بابا اعلام کرد که می‌خواد به همه‌مون قهوه بده. یه قوری گذاشته‌ بود روی بخاری. یه قوری روی گاز. وسط‌ش هم یه سری به آیپدش می‌زد تا اشتباهی نکنه. در حین کار برامون توضیح می‌داد که برای عمل اومدن قهوه باید صبور باشین. مامان چندباری خواست کمکش کنه ولی بابا گفت به کمک هیچ کدوم‌مون احتیاج نداره و خودش کاملن حرفه‌ایه. چند دفعه‌ای کاسه قهوه‌ش رو آورد من تست کردم. چیز خوبی شده‌بود. منتها گفت هنوز کار داره. مامان هربار می‌رفت تو آشپزخونه غر می‌زد که چقدر کاسه کوزه کثیف کردی، چندتا شعله گاز رو اشغال کردی… نزدیک ساعت نه شب قهوه حاضر شد. بابا از همه پرسید قهوه می‌خورین؟ غیر از من هیچ‌کس استقبال نکرد. یه فنجون قهوه برای من ریخت. همون موقع زنگ خونه رو زدن. همسایه‌مون بود، گفت شوهرش فوت کرده و پارچه سیاه می‌خوان. بابا مرده رو می‌شناخت. لباس پوشید رفت ببینه چه خبره. بعد ده دقیقه با باری از غم برگشت خونه. زیر قهوه‌هاش رو خاموش کرد. قوری‌ها رو شست و یه مشت گل‌گاو زبون ریخت تو قوری گذاشت دم بکشه.





دی ۲۲م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۲۱ ق.ظ

اولین بار داشتم لباس اتو می‌کردم. کنار توالتی که آب‌گرم‌کن دارد. یک صدا و لرزش عجیبی حس کردم. مامان را نگاه کردم که داشت با کلافگی کشوهای آشپزخانه‌ام را مرتب می‌کرد. رفتم در توالت را باز کردم که ببینم آب‌گرم‌کن صدای خاصی می‌دهد یا نه. که نمی‌داد. بعد برگشتم سر اتو و با خودم فکر کردم لابد جن است. من از وقتی فیلم «پارانورمال یک» را دیدم فکر می‌کنم هر تکان و صدایی جن است. ساعت ده بابا زنگ زد که «کجایید خوبید زلزله رو نفهمیدید؟». آنجا من از جن‌ها به خاطر بدگمانی‌ام عذرخواستم و به هیجان آمدم که زلزله‌ی چهار ریشتری را حس کردم. دفعه بعد نهال را تازه از حمام گرفته بودم و داشتم لباس می‌پوشاندم. تا مغزم فرمان دهد که بچه را بغل کن توی چارچوب بایست چند ثانیه‌ای طول کشید. توی چارچوب که ایستادم تازه چهار پنج ثانیه بعدش زمین ایستاد. دو ثانیه هم ساختمان مثل منارجنبان تکان خورد. در جمع ده دوازده ثانیه‌ی هولناک را تجربه کردم. از همه ترسناک‌تر صدایش بود. صدایی که شبیه هیچ چیز نیست. صدای لرزیدن زمین… مامان را به زور از توی حمام کشیدم بیرون. مثلن قرار بود بچه را بعد از حمام بیرون نبریم که نچاد. دستپاچه چند دست لباس و کلی شیرخشک و شیشه گذاشتم توی ساکش و زدیم بیرون. از جلوی نگهبانی که رد می‌شدیم نگهبان پوزخند زد« چه عجب بعد نیم ساعت» مامان گفت «چیه؟ داریم می‌ریم رشته آش بخریم واسه زلزله نیومدیم بیرون که.» به مامان خودم زنگ زدم گفتم زلزله آمده. مامان گفت «آب جوش نبات خوردی؟» گفتم نه بابا. تازه هیچی نخوردم نیم ساعت طول کشید بیایم بیرون.  یک ساعتی بیرون چرخیدیم. بعد بستنی خریدم برگشتیم خانه. مامان گفت این خانه‌ها ضد زلزله‌اند نترس. فردایش که زلزله آمد دیگر نترسیدم. نشسته‌بودم توی اتاق و فقط با هیجان به موم گفتم فهمیدی؟ موم لوستر را نگاه کرد و گفت «هوووم داره تکون می‌خوره».





دی ۱۷م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۵۵ ق.ظ

مامان پیله کرده بود براش اسباب‌بازی بخره. چند روز پیش یه کیف کیتی دید، گفت بخرم براش؟ گفتم نه مامان هنوز زوده واسه کیف. می‌خوام بعضی چیزها رو با خودش برم بخرم. از این حرف‌ها که بچه یاد بگیره خودش انتخاب کنه، بچه یاد بگیره تصمیم بگیره و فلان…  تا امروز که هرچی از این قیافه‌های تربیتی گرفتم دخترم خیتم کرده و راه خودش رو رفته.
رفتیم تو مغازه‌ی اسباب بازی فروشی. مطمئن بودم که چیزی نمی‌خرم. چندباری با موم توی همین مغازه رفتیم و دست خالی برگشتیم. اون از من وسواسی تر. دو ساعت با مغازه‌دارها بحث می‌کنه که این اسباب‌بازی خوراکیه یا نه؟ بیشتریا فکر می‌کنن مسخره‌شون می‌کنیم. خلاصه رفتیم تو مغازه‌ی پر از عروسک. مامان یه خرگوش برداشت از اونا که بچه بغل می‌کنه می‌خوابه. صبحم که بیدار می‌شه لنگه پاش رو توی دستش می‌گیره و دنبال خودش می‌کشه این‌ور اون‌ور. گفتم اوکی این یکی تصویرش عالیه. اینو برمی‌داریم. چشم‌مون خورد به یه خرس موفرفری. گفتم خب خرگوش رو می‌ذارم اینو برمی‌دارم. سرمونو چرخوندیم دیدیم یه خرس دیگه با جلیغه شلوار هست خیلی بامزه‌تره. اون‌طرف یه توییتی‌ احمق بهمون چشمک می‌زد. هی به فروشنده گفتیم اینو ببر اونو بیار…

دختر تو کالسکه انگشتش رو می‌خورد. مامان همین‌طوری اصرار می‌کرد که همه‌ش رو برداریم، منم الا و بلا که نه! احتیاج نداره. تو همون بحثا مامان یه هاپوی نارنجی از نظر من زشت رو که هیچ برچسب سنی معتبری هم نداشت، گرفت جلوی دختر و تکونش داد گفت هاپ هاپ هاپ. بچه‌م از خنده ترکید. دوباره تکون داد، دوباره ترکید. تا ده دقیقه مامان هاپ هاپ می‌کرد دختر ریسه می‌رفت. صدای خنده‌ش همه‌جا رو پر کرده بود. کم آوردم دیگه. کل عروسک‌ها رو ریختیم تو کیسه آوردیم خونه. دوتا خرس‌ دختر و پسر هست که خودم عاشقشونم. اسم‌شون رو گذاشتم رویا و رحیم. مامان گفت این اسما چیه، اسم خارجی بذار. جکی جیلی چیزی. الان که بیشتر فکر کردم می‌خوام اسم‌شون رو بذارم رباب و رحیم. فعلن قصد ندارم بدمشون به نهال. سه چهار سال دیگه شاید معرفی‌شون کنم.





آذر ۲۹م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۴۵ ق.ظ

موم همین وسط هال خوابیده. گفته وقتی خواستم بخوابم بیدارش کنم. متاسفانه همون لحظه که اینو گفت منم خوابم گرفت ولی به روم نیاوردم. همچین بالش‌ها رو زیر سرش می‌چینه و مرتب می‌کنه آدم دلش نمیاد جاش رو عوض کنه. الانم کف زمین روی اون فرش سمباده‌ایه خوابیده. عین خیالشم نیست. امشب اولین شبی‌ئه که تصمیم گرفتم به دختر شیرخشک بدم. همین چندروز پیش از زهرا خیاط حال المیرا رو می‌پرسیدم. گفت بچه‌شون حسابی تپل شده چون شب‌ها به‌ش شیرخشک می‌دن. من گفتم نمی‌فهمم چرا شب به بچه شیرخشک می‌دن؟ شب شیر دادن که خیلی آسونه. اونی که سخته روزه. از همون روزی که این زر رو زدم دختر نصفه شب که شیرش رو می‌خوره، رو می‌کنه بهم و یه لبخند سرحالانه تحویلم می‌ده. قبلن شب‌ها خیلی سرحال‌تر بودم. قبلن منظورم گذشته‌ی نزدیکه. همین دو سه ماه پیش. وگرنه تو گذشته‌ی دور و دوران گودر، شیری بودم برای خودم. الان شب‌ها هیچی نمی‌فهمم. اون سخنرانی‌ها که می‌کردم درباره فرمانروای شب و فلان… الان کوفتم نیستم. اینو می‌گفتم. دو شبه عزیز دلم شیر که می‌خوره شارژ می‌شه. صبح به مامان گفتم بابا تو ما رو کجا می‌ذاشتی شب‌ها؟ چندبار شیر می‌خوردیم؟ بعدش چی‌کارمون می‌کردی؟ گفت  بذار پیش خودت شیر بده. گفتم نمی‌تونم له می‌شه. گفت از تخت بیرونش نیار. شیرخشک بده. متسفانه مادری نیستم که بتونم بچه‌م رو کنار خودم بخوابونم. دلیلش برمی‌گرده به همون فرمانروای شب نبودن. بارها شده که دست و پام رو زدم تو سروکله‌ی بچه و حتا شده یادم نمی‌اومده این که کنارم خوابیده کیه و کی زاییدم‌ش. بنابراین می‌ذارم‌ش تو تخت خودش و در طول شب هی برو و بیا و شیر بده و …

الان خیلی بامزه شده. پاهاش رو تا مچ می‌ذاره دهنش. جیغ جیغ می‌کنه. می‌شینه. با این‌که نباید بشینه. شیرجه می‌زنه به سمت جلو. یه چی جلو دستش نباشه با پا می‌گیره می‌ده دست خودش… خیلی وقت‌ها خنده‌م می‌ندازه. امروز می‌خواستیم بریم بیرون یه روسری رنگی رنگی سرم کردم. تا ده دقیقه نگاهم می‌کرد. یه نگاهی که متاسفانه قابل نوشتن نیست. روزهام داره همین‌جوری می‌گذره. بعضی روزها که دو سه ساعت می‌خوابه می‌شینم یه چیزی می‌نویسم. با سرعت خیلی کندی دارم خودم رو وفق می‌دم. نمی‌دونما. شاید به نظر خودم کندم. هنوز شش ماه نشده. تازه کلی تحول دیگه هم داشتم… آسون بگیرم به خودم نه؟