پوفففف

۲۸ خرداد ۱۳۹۶

حالم خوبه. آدم وقتی حالش خوبه باید بنویسه. در واقع باید بگه ولی خب اونایی که مثل من «حرف‌نزن»ان می‌تونن بنویسن. امروز میم ‌گفت می‌دونم که خوبی، خوشی‌ت رو نشون بده. دیدم راست می‌گه. باز دارم نشون نمی‌دم. از چهارشنبه نفسم باز شده ولی به روم نیاوردم. بعد می‌دونید کیفش به چیه؟ به این‌که خوشیه به هیچی وصل نیست جز خودم. داره از توی خودم می‌آد و شاید بشه همینطور به تولیدش ادامه بدم. خود این فکر یه دور انرژی‌بخشه. کاش بتونم نگهش دارم یه مدت…

Audrey’s Cheer Up Playlist

۲۲ فروردین ۱۳۹۶

یه پلی لیست به اسم برک آپ پیدا کردم تو ساوند کلود. خنده‌م گرفت. از این‌که دیگه همه‌چی تو اینترنت هست. تو بنویس آخ. گوگل تشخیص می‌ده آخ‌ت از چه نوعی‌ئه براساس اون آهنگ و عکس و خدمات پزشکی ارائه می‌ده. من حتا اون آخم ننوشتم. نوشتم چیر می آپ و اون آلبوم اومد.

روزهای سختی گذشته. روزهای سخت‌تری  هم مونده. دوره‌هام دو هفته دو هفته‌ست. روحی خیالمو راحت کرد که این روزهای مرگ حالاحالاها ادامه داره. سعی می‌کنم به چشم ماموریت بهش نگاه کنم. ولی قشنگ دارم تیکه پاره می‌شم. کسی نمی‌تونه جام بازی کنه. خوشحالی‌م اینه که همه تایید می‌کنن کارم سخته.  به روحی گفتم نمی‌تونم توضیح بدم چقدر حالم بده. واقعن نمی‌تونستم بازگو کنم. گفت خیلی غصه خوردی؟ حتا همین سوال هم دلمو خوش کرد. انگار از یه جایی به بعد درد رو حس نمی‌کردم. بعضی قصه‌ها رو، از یه جا به بعد نمی‌شه برای کسی تعریف کرد. فقط باید یکی باشه سرت رو بذاری رو شونه‌ش زار بزنی. فقط زار.

ابری با احتمال بارش

۱۴ فروردین ۱۳۹۶

فردا باید دخترک را ببرم مهد. بعد از یک ماه و خرده‌ای. ساعت دوازده خوابیده. نمی‌دانم کی بیدار می‌شود و مطمئن نیستم حوصله‌ی بردنش را داشته باشم. حوصله‌ی تا آنطرف خیابان رفتن را. امروز حسابی خندیدم. همه مهمانهای عیدمان امروز آمدند. خوش گذشت به همه. الان که رفتند یک دفعه همه چیز یادم آمد. همه‌ی دنیا سیاه شد. یادم آمد که باید تصمیم بگیرم. تصمیم درد دارد. ساعت دوازده رفتم توی تخت ولی یک‌دفعه گریه‌ها شروع شد. از آن گریه‌هایی که هرچه خودت را به خواب بزنی بیشتر می‌شود و نفست بند می‌آید. از آنها که باید از اتاق بروی بیرون. آمدم بیرون بهتر شدم. خیلی طول کشید ولی. دو سه ساعت روی مبل بی‌حرکت نشستم و فکر کردم. فکر و خیال قاطی. هی به خودم گفتم صبح باید دختر را ببری مهد، برو بخواب. گوش ندادم. رفتم لپتاپ و سیمهایش را علم کردم نشستم به نوشتن همین خطها. فکر کردم دختر یک روز دیرتر برود مهد اتفاقی نمی‌افتد. ولی الان یادم افتاده که داستان نصفه دارم و اگر توی خانه باشد هیچ کاری نمی‌توانم بکنم جز تماشای ده‌باره‌ی ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی. که خب جذاب هم هست.

در این حد که بخوابم یا نه را نمی‌توانم تصمیم بگیرم، در حد مهد رفتن یا نرفتن بچه… چه توقعی دارم از خودم؟

پ.ن.سال نو هم مبارک این وسط.

.

۱۹ اسفند ۱۳۹۵

هوای بی می و ساقی،

همینه…

برک با بیسکوئیت با زهرا

۱۷ اسفند ۱۳۹۵

یک دفعه وسط حرف از کلاس ودرس و مشق پرسید: «ببین،آدم چجوری بفهمه یه نفر دوستش داره؟» خیلی سوال سختی بود. مثل همه‌ی سوالهای این یک سال که برای پیدا کردن جوابشان جان کندم. گفتم تعریف کن. شروع کرد به حرف زدن. اشاره کردم به مبل گفتم «بریم اونور بشینیم.» گفت «ینی دیگه درس نمی‌خونیم؟» گفتم «بعید می‌دونم، بد بابی رو باز کردی.» دوتا سوال نمادین از رجب -استادمان- توی تلگرام پرسیدیم و رفتیم آنطرف به حرف زدن. آدم فکر نمی‌کند اینهمه آدم همدیگر را دوست داشته باشند. عشق اینهمه بین آدمها پخش شده باشد. فکر می‌کنی فقط خودت عاشق شده‌ای…

پرسید چرا گفتی من بیام خونه‌ت؟ دو ماهم نیست که همو می‌شناسیم. شناختمان از نوعی بود که تایم برک کلاس او به من بیسکوییت تعارف می‌کرد و من معمولا برنمی‌داشتم. چندباری حرف زدیم. احساس می‌کردم خیلی فاصله داریم. درسش خوب بود. گفتم بیا با هم پروژه بنویسیم. حس دانشجو بودن را می‌خواستم در خودم زنده کنم… بعد از ناهار رجب سعی کرد توی تلگرام جواب سوالمان را بدهد ولی هیچ‌کدام حرف هم را نمی‌فهمیدیم. بی‌خیال شدیم و نشستیم به حرف زدن. گفتم من دوست دارم با آدمهای جدید آشنا شوم. ( این در حالی بود که از اول کلاس به خودم گفته بودم طرح دوستی با هیچ‌کس نمی‌ریزی. مدرکت را می‌گیری و می‌روی پی کارت.) گفت «منم. به نظرم دوست‌های قدیمی بعد از یک مدت دیگه حوصله‌‌ت رو ندارن. اونطور که دوست داری برات وقت نمی‌ذارن…» راست می‌گفت؟  گوشهای دوست‌های قدیمی بعد از یک مدتی پر می‌شوند؟ یعنی من هم تکراری شدم؟ نظری ندادم. برای یک سری از سوالهایش تجربیات مشابه داشتم. برای خیلی‌هایش هم نه. گفت احساس می‌کند من هم در آستانه‌ی یک تغییر بزرگم. گفتم هستم. توضیح ندادم. ولی خوشم آمده بود از معاشرتمان. موقع رفتن گفت فکر نمی‌کرده اینهمه خوش بگذرد. از اینکه سوالها و احساساتش را رک می‌گفت خوشم آمد. جمعه توی کلاس همدیگر را دیدیم. لبخند زدیم. فلشش را که توی خانه‌مان جا گذاشته بود پس دادم. جواب سوال نمادینمان را از رجب گرفته بود. موقع رفتن در کیفش را باز کرد و کتابی را که از کتابخانه ام گرفته بود نشانم داد. با ذوق گفت :«ببین!نصفش رو خوندم» باز هم احساسات شفاف. گفتم «منم اینو دو سه روزه خوندم!» فردا شبش اسمس داد:« زهرا، کتابی که دادی تموم شد. چه عجیب…یعنی میثاق روجا رو می‌خواسته؟» یادم نبود داستان را. نوشتم «سلام عزیزم:) دقیق یادم نیست. فکر می‌کنم اون صحنه آخرش برات تکان‌دهنده بود…» و احساس کردم چقدر ناز و دوست‌داشتنی است. چرا آدمی به این نازی نباید بداند دوست‌داشته شده یا نه؟

هفته‌ی دیگر کلاسمان تمام می‌شود. می‌مانیم یک شماره تلفن از هم توی کانتکت گوشی که با هر تغییری ممکن است از دست برود.

 

RSS