اینتر تایتل هیر

۲۵ شهریور ۱۳۹۷

لباسشویی روشن است. لباسهای مشکی. م.ح مرده است. خیلی غم‌ داشتیم این چند روز. امروز که گذاشتیمش توی خاک همه یک درجه آرامتر شدند. پدرو مادرش هم. پدرش هی می‌گفت من راضی‌ام خدا. من راضی‌ام خدا. به فکرم رسید من هم هرازچندگاهی به خدا اعلام کنم «من راضی‌ام خدا»

چای هم دم کردم برای خودم. خیلی حالم خوب است. وقتی خانه‌ام حالم چندین برابر خوب است. وقتهایی که نهال ساعت هشت می‌خوابد چندین چندین برابر. نمی‌دانم از هفته بعد برنامه زندگی‌ام چه تغییراتی خواهد کرد. دختر می‌رود مدرسه. پیش دو. دوازده سالش از هفته دیگر شروع می‌شود. دوازده سال ۶ صبح بیدار شدنش. اگر مثل من باشد بقیه روزهای عمرش را هم پنج و شش صبح بیدار می‌شود و از دیدن روشن شدن هوا کیف می‌کند. حالم خوب است. گفتم؟ دیروز پلیس ماشینم را برد پارکینگ. زیر تابلوی حمل با جرثقیل دوبل پارک کرده بودم. اول فکر کردم دزد برده. بعد مغازه دارها گفتند پلیس برده. یعنی توی این شهر هم دزد ماشین آدم را می‌برد هم پلیس. خدا را شکر که این بار پلیس بود. خلافی هم نداشتم. هیچ کدام از توی طرح رفتنهایم ثبت نشده بود خوشبختانه. امروز صبح رضا رفت ماشین را گرفت. خودم آدمش نبودم. ستاد ترخیص رفته بودم ولی برای نوشتن داستان. نرفته بودم ماشینم را خلاص کنم. حالم خوب است که ماجرای ماشین به خیر و خوبی تمام شد. همه شهر فهمیدند البته. مامان به عمه گفت و عمه به همه.

دوست داشتم بیشتر می‌نوشتم ولی خوابم گرفته. چای هم باعث نشد خوابم بپرد. امشب سه ساعتی را درگیر درست کردن سالاد بودم. ده بار رفتم بیرون تا موادش را کامل بخرم. فردا صبح باید ببینم چه مزه‌ای شده. یادم باشد سرکه و نمک و پنیر هم اضافه کنم.

شب بخیر

سلام شادیها

۳ مرداد ۱۳۹۷

دو هفته ست یک بند دارم غر می‌زنم. بی‌وقفه بابت همه‌چیز. ترجیع بندم هم نمی‌توانم و نمی‌خواهم است. جدی جدی حس می‌کنم یک جاهایی از پوستم دارد جر می‌خورد. روحی اسمش را گذاشته بزرگ شدن. اوج فشارم این سه روز آخر هفته است. امروزش به خیر گذشت. به خیر و خوشی در واقع. با کلی تپش و استرس توی کلاس دستم را بالا کردم و گفتم نو آفنس به همه کسانی که ارزشهای وجودی خودشان را گفتند من احساس می‌کنم مسخره است که آدم از خودش تعریف کند و مثلن بگوید من مظهر عشقم. نتیجه‌ی اظهارنظرم این شد که بروم بالای صندلی و همه تعریفهایشان را پرتاب کنند به سمتم تا ببینم مسخره هست یا نه. به نظرم خیلی حال داد. بعضی‌ها خاطراتی از من تعریف کردند که باورم نمی‌شد اینطوری توی ذهنشان نشسته باشم. نظرات مشترک هم زیاد بود. بالای صندلی کمی پاهایم می‌لرزید و خجالت‌زده بودم ولی وقتی آمدم پایین احساس خیلی خوبی داشتم. ظهر برگشتم خانه و با نهال کیک پختیم. و یک ایمیل هم از شرکت گرفتم که به جلسه‌ی فردا امیدوار شدم. شاید جمعه آمدم نوشتم که هر سه روز آخر هفته که قرار بود جر بخورم به خیر گذشت. اگر اینطور باشد حتما برای خودم یک جایزه می‌خرم. قضیه این نیست که مثلن امروز که حالم خوب است جر نخوردم. در هرحال با انتخابهای اخیرم جر خوردنهای زیادی خواهم داشت. مهم این است که این جرخوردگی تا ته نمی‌رود. یک جورهای آدم جا باز می‌کند برای ماجراهای جدید، غمهای جدید، شادیها… سلام شادیها.

حالا که عاشقت شدم…

۱۸ خرداد ۱۳۹۷

حالم خوبه امشب. یه دلتنگی غریبی تو دلم هست که باهاش حال می‌کنم. تصمیم گرفتم خودم رو بیشتر دوست داشته باشم… صبح به صبح برم تو آینه به خودم نگاه کنم بگم دوستت دارم عزیزم. لپتاپم خرابه. هی سوییچ میکنم بین لپتاپ قدیمی و این. می‌گه ویندوزت داره اکسپایر میشه. ویندوز اصلی خودش رو. آپدیت که می‌کنم همه چی می‌پره. یه دور با بدبختی برگردوندمش به قبل آپدیت و الان هرچی روش دانلود کرده بودم دیگه نیست. می‌خواستم فایر فاکس بریزم، تو اینترنت اکسپلوره سرچش کردم دیدم بالای سرچم نوشته اینترنت اکسپلوره سیفترین و بهترین اکسپلوره برای ویندوز ده هستش و شما الان اونو رو سیستمتون دارید. دلم براش سوخت… شانس آورم فایلهای رو دسکتاپم برگشته. همه نوشته هام رو گذاشته بودم توی فولدر نیوزهرا رو دسکتاپ. روزی که می‌ساختمش گفتم دیگه دوره پریدن ویندوز گذشته، لازم نیست اینو ببرم رو درایو دی بذار دم دست باشه. خودم ثابت کردم هنوز دوره ش نگذشته…

فعلن حرف زیادی ندارم برای نوشتن. گفتم الکی یه چیزی بنویسم که حرفام شره کنه. شره نکرد… حالا باشه یه فرصت دیگه.

*دهم بهمن

۱۳ بهمن ۱۳۹۶

تولدت مبارک رویا. درسته یادم رفت سروقت تبریک بگم ولی امسال اولین سالی بود که می‌دونستم دهم بهمنی. مرسی که اینهمه بلدی چجوری باشی… به عنوان کادوی تولد می‌خوام بگم از مدل بودن الانت خیلی راضی‌ام.

تیم

۱۲ آذر ۱۳۹۶

سپیده با آن قد بلندش جلوی ما نشسته. ملیحه یک وری کنارش لم داده. حالتش نگران است. یک جوری که انگار باید زودتر برود ولی اگر بگویند بروید خانه می‌تواند تا یک ساعت بعدش دست دست کند و نرود. هانی جایی نشسته که من دلم می‌خواست. گوشه‌ی دنج ردیف دوم. یک چکمه‌ی بلند تا زانو پوشیده. با شلوار سبز استرچ. موهای آبی‌اش را ریخته روی پیشانی‌اش. هربار نگاهش می‌کنم گرمم می‌شود. فکر می‌کنم من هم باید یک پوتین اینقدری داشته باشم برای روزهای سرد. ولی اگر وسطش بیایم کلاس چی؟ دمپایی توی کیفم باشد؟ سه تایی درباره‌ی کارهای روزانه‌شان حرف می‌زنند. اینکه از صبح کجا رفتند. سپیده مرغ پاک کرده. هانی قورمه‌سبزی با سویا پخته. ملیح زرشک پلو. از من می‌پرسند ناهار چی خوردی؟ جواب می‌دهم ناهار نخوردم. اضافه می‌کنم وقت نشد. ولی در واقع نتوانستم. هرچه در یخچال را باز و بسته کردم دلم چیزی نخواست. سپیده عکس دانه برف روی ناخنش را نشان می‌دهد. شاد است. یاد خاطره‌ی لاک روز عقد ناهید می‌افتم و برچسب‌هایی که دوتایی با وسواس انتخاب کردیم و چسباند و پاک کرد. خاطره‌ی خنده‌داری بود. فکر می‌کنم دلم برای آن روز تنگ شده؟ و برایم عجیب است که حسی ندارم. وسط فرم پر کردن کلاس سپیده برمی‌گردد از من می‌پرسد خودکار می‌خوای؟ اگر خودکار می‌خوای بگو ماه تولدت چیه. دو روز است که کلید کردند روی ماه تولد هم. گفتم من دوست ندارم کسی تولدم را تبریک بگوید. منظورم تبریک فرمالیته و با استیکر بود. کلی مسخره‌بازی درآوردند که کی خواست تبریک بگه؟

هرلحظه از کلاس غافل می‌شوم به سوال ناهار چی خوردی ملیح فکر می‌کنم. به نظرم خیلی صمیمی بود. فکر می‌کنم کی اینهمه نزدیک شدیم؟ من که دورم چرا از من پرسیدند؟ سپیده توی هر فرصتی دست می‌دهد برمی‌گردد به سمت ما و با من و هانی حرف می‌زند. بار آخر می‌گوید «زهرا چرا تولدت رو نمی‌گی؟ می‌دونی ما هیچی از تو نمی‌دونیم؟ حداقل عکس دخترت رو نشونمون بده». خنده‌ام می‌گیرد. یک‌ طوری درمانده این جمله‌ی آخر را می‌گوید که گوشی‌ام را درمی‌آورم عکس دختر را نشانش بدهم. همان موقع سروکله‌ی مربی پیدا می‌شود و مجبور می‌شوم گوشی را قلاف کنم…

RSS