اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۹۵ @ ۱۲:۱۷ ق.ظ

اشرف سادات را بعد از مدتها دیدم. دست دادیم. داشت یک حرفهایی می‌زد با مضمون این‌که خوشحال است آمده‌ام. صدا به صدا نمی‌رسید. گفتم می‌شه روبوسی کنیم؟ دلم تنگ شده. الان با خودم می‌گویم، کاش دست‌هایم را محکم‌تر دورش حلقه می‌کردم، بیشتر کنارش می‌نشستم، کاش حرف‌هایش را شنیده‌بودم… کو تا دیدار بعدی؟

مامان می‌گوید رفتارت توی مهمانی‌ها عوض شده. چشم‌هایت با دیدن آدم‌ها برق می‌زند. خوشحال می‌شوی از دیدن همه‌ی آن‌هایی که ازشان فرار می‌کردی. راست می‌گوید. حرص می‌زنم برای دیدن آشناها. دلم تنگ می‌شود. دلم خیلی زود به زود تنگ می‌شود. منتظرم دعوتم کنند. وقتی می‌پرسند تا کی هستی قند توی دلم آب می‌شود. سعی می‌کنم تاریخ دقیق رفت و برگشتم را برایشان بگویم. تند تند همه‌ی بدیها و بی‌مهری‌هایی را که در حقم کرده‌اند فراموش می‌کنم. وقت نیست که کینه‌ها را به رویشان بیاورم. بعضی‌هایشان را تا سال بعد نمی‌بینم. بچه‌هایشان بزرگ می‌شوند و دیگر من را نمی‌شناسند. دخترم هم خاله‌ها و عمه‌های من را فقط چهره‌های آشنایی می‌داند که سالی یک یا دوبار به‌شان برمی‌خورد. همین‌که با هم خو می‌گیرند مهمانی تمام شده… کو تا دیدار بعدی؟

ده دوازده نفر دور میز نشسته بودیم. همه چهره‌ها غمگین. هرکس به جایی خیره. هیچ دونفری با شور و پیوسته حرف نمی‌زدند. کلمه‌ها توی هوا پرتاب می‌شد تا بلکه یکی دنباله‌اش را بگیرد و سر حرف باز شود. هر موضوعی هرچقدر هم جالب عمرش دو سه جمله بیشتر نبود. لبخندها کمرنگ و مصنوعی. بعضی‌ها سرو وضعشان خوب بود. توانسته بودند غم درون را مهار کنند. اکثرن اما آشفته و ژولیده نشسته بودند منتظر غذا. هرچند وقت یک بار هم یکی از سر میز بلند می‌شد می‌رفت دوری می‌زد. چندبار جاهایمان را عوض کردیم. انگار بحث مهمی آن‌طرف میز در جریان است و باید خودمان را به آن برسانیم. همین‌که می‌رسیدیم آن سر میز سکوت برقرار می‌شد. همه داشتیم از غم خفه می‌شدیم. از فکر کردن به غم کسی که روبه‌رویمان نشسته. هیچ‌کس سوال عمیقی نمی‌پرسید. همه از آن‌چه ممکن بود به زبان فرد مقابل بیاید وحشت داشتند. با هر سوال پررنگی ممکن بود فاضلاب غم بالا بزند. ترجیح می‌دادیم غذا را بیاورند تا درباره‌ی همان حرف بزنیم.

زن روبه‌روی من ممکن است در دیدار بعدی سرطان نداشته باشد.بغل‌دستی‌ام بالاخره بچه‌دار می‌شود. پسر آن یکی از غربت برمی‌گردد… شاید در دیدار بعدی، در فاصله‌ی بین کمرنگ‌تر شدن غمهای قدیم و سر زدن غمهای جدید، حرفی برای زدن پیدا کنیم. حرفی که داغ دل کسی را تازه نکند. منتها… کو تا دیدار بعدی؟

 


۱ Comment



اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۵ @ ۱:۳۹ ب.ظ

می‌دونید؟ کامنتایی که روی پستهای صدسال پیش می‌ذارید خیلی بهم حال می‌ده. شماهایی که منتظرید عنی چون من چهارخط چس‌ناله‌ی روزمره بنویسه و حس و حال خودتون رو توش پیدا کنید. الان دارم برای شما می‌نویسم در حالی‌که اومده‌بودم فقط یه سر بزنم.

خونه‌مون رو عوض کردیم. برای بار چندم در این چند سال. به مهد نزدیک‌تر شدیم. به سوپری هم. خونه‌ش مارمولک داره. موم می‌گه باید خوشحال باشیم چون مارمولک یا به قول لیلی مارکولک همه جونورای دیگه رو می‌خوره. نمی‌دونم این حرف چقدر علمی‌ئه ولی دل خوش‌کنک خوبی بوده تا الان. البته به نظر می‌رسه رژیم غذایی مارکولک‌مون فقط شامل مورچه‌هاست و عنکبوت ها با خیال راحت در هر کنجی، دقیقن در هر کنجی که گیرشون اومده تار زدن. از محاسن دیگه‌ی خونه ارتفاعشه. من تا حالا طبقه‌ی ششم زندگی نکردم و خیلی از این بابت هیجان‌زده‌ام. ویوی خوبی دارم. هواپیماها رو که فرود می‌آن می‌بینم، اگر هوا صاف باشه اون ته‌ تها دریا هم پیداست. الان فصلی‌ئه که همه در بالکناشون رو باز می‌ذارن پس من به یکی دومتری از خونه زندگی مردم هم اشراف دارم و اگر وقت آزاد پیدا کنم فعالیت‌هاشون رو زیر نظر می‌گیرم. مخصوصن اونایی که بالکنشون گلدون داره. کار زشتی که نیست؟ چون اصن حالشو ندارم کار زشتی باشه.

دیروز نزدیک بود یادم بره برم دنبال بچه‌م. ساعت ده دقیقه به سه مامان زنگ زد. گوشی رو برداشتم که دعوا کنم چرا هی زنگ می‌زنه؟ مگه نمی‌دونه من دارم کارتن باز می‌کنم و حمالی می‌کنم… خیلی تعجب کرد که لیلی هنوز مهده چون ساعت مهدش تا سه بیشتر نیست. تا مهد دویدم و وقتی دیدم‌ش عین خیالش نبود که دیره یا زود. تا حالا صدبار این کابوس رو دیدم  که ساعت چهاره و من یادم رفته بچه رو از مهد بیارم. امروز گفته براش ماکارونی بپزم. من مرغ ترش پختم. دیشب آش پختم و برای همسایه‌های جدیدمون بردم. از هفت تا واحدی که رفتم فقط یه نفر یه کاسه برداشت. گفتم اگر تعدادتون زیاده بیشتر بردارید؟ گفت نه کافیه. خیلی غم‌انگیز بود.موم گفت خواب بودن لابد. شایدم. اینجا همه هرفرصتی دست بده می‌خوابن. آشم چهار حاضر بود و تا شش و نیم صبر کردم جزیره بیدار شه. کلی هیجان‌زده بودم بابت کار سنتی‌ای که می‌خوام بکنم. منتها جواب نداد. همون یه نفرم اون‌قدر محکم در رو گرفته بود که من فقط یه دست و یه چشم‌ش رو می‌دیدم و نتوسم با اون یک چشم و یه دست هیچ معاشرتی بکنم. غیر از این‌که بگم ما واحد بیست و یکی‌م. اونم احتمالن برای پس دادن کاسه پرسید.

فعلن تا همین‌جا، برم دنبال بچه‌م.


۵ Comments



اسفند ۲۱م, ۱۳۹۴ @ ۱۰:۲۱ ب.ظ

مریم فردا می‌رسد تهران. شاید تا دوهفته‌ی دیگر هم نبینم‌ش. رویا هم امروز و فردا تهران است و دوباره برمی‌گردد یزد. او را هم بیشتر از یک سال است که ندیدم. هربار می‌رود تهران من نیستم. آدمهای توی تهران را هم نمی‌توانم ببینم چه برسد به دورترها. خیاط و سفید را از تابستان ندیدم. همان شبی که خانه‌ی سفید دعوت بودیم و من تنها با آژانس برگشتم خانه و قسم خوردم دیگر هیچ مهمانی راه دوری را با بچه، با آژانس نروم. خیلی‌ها را هم جواب تلفن نمی‌دهم که نفهمند تهرانم…

یک وقت آرایشگاه گرفتم که هر روز زنگ می‌زنم می‌اندازم‌ش عقب. از موم می‌پرسم شنبه هم هستیم؟ می‌گوید بله به احتمال زیاد، ومن زنگ می‌زنم به فاطمه جون و وقتم را می‌اندازم دوشنبه. نمی‌خواهم به موها وقت بدهم که تا سال تحویل دربیایند. باید دیرتر گردنشان را بزنم. به این فکر می‌کنم که می‌شود عید تهران نرفت؟ می‌شود؟

دختر ساعت هشت و نیم خوابید. چند بار بیدار شد و گریه کرد. نمی‌دانم چرا. موقع خواب می‌گفت مامان برام آرزو کن. این یکی را نمی‌دانم از کجا حفظ کرده بود. گفتم باشه مامان جون، چه آرزویی؟ گفت «آرزو کن مِخمون بیاد». نابودم کرد. فردا بعد از ظهر می‌برم‌ش بیرون. پس‌فردا هم. نباید احساس تنهایی کند.

حسن هر روز زنگ می‌زند. هرچقدر می‌گویم دل و دماغ حرف زدن ندارم و بهانه می‌آورم نمی‌فهمد. واقعن نمی‌فهمد؟ می‌خواهد کمکم کند. فکر می‌کند نیاز دارم با کسی حرف بزنم یا چی. صدبار می‌پرسد چه خبر؟ خب دیگه چه خبر؟ خب دیگه… توی یک جزیره‌ی لامصب چقدر خبر هست مگر؟ من از این طرف یکسره می‌گویم هیچ، هیچ، هیچ… دلم برایش می‌سوزد. حال او از من بدتر است. وگرنه چرا اینهمه دنبال خبرهای ناخوشایند و خسته‌کننده‌می‌گردد؟

باید بروم توی پارک بدوم. دیروز رفتم. شب باران آمده بود و هوا خیلی خیلی خیلی خوب بود. سمیه می‌گوید زمان باید همین‌جا بایستد. نباید فصل جهنمی جزیره شروع شود. راست می‌گوید. صبح دلم می‌خواست همان‌طور توی پارک بدوم. پاهایم درد گرفته بود. هنوز هم پادرد دارم ولی مزه‌ی هوا از سرم نرفته. علاقه‌ای به توقف زمان توی این یک هفته ده روز مانده به عید ندارم. علاقه‌ای به تهران رفتن هم ندارم. دوست دارم هواپیما توی یک جزیره‌ی متروکه فرود بیاید. جزیره‌ای با هوای الان اینجا و خلوتی عید تهران.

 





اسفند ۱۰م, ۱۳۹۴ @ ۱۰:۴۸ ق.ظ

یه هفته‌ای هست که مرتب می‌ره مهد. روزی سه چهار ساعت. بعضی وقتها هم بیشتر. خوشحاله. صبحها توی راه با هم شعر می‌خونیم پرنده‌ها رو پر می‌دیم. صد و بیست بار برمی‌گردیم خونه تا کلاه و عینک و عروسک جامونده‌ش رو برداره. تو راه برگشت بستنی می‌خریم. هربار می‌گه «مامان بستنی آبی بخر» هربار می‌گم بستنی آبی نداره، سبز بخوریم؟ می‌گه باشه ترش باشه. می‌شینیم رو یه صندلی کنار خیابون بستنی‌مون رو با خیال راحت می‌خوریم. بستنی آب می‌شه از آستینش می‌ره بالا، من کمکش می‌کنم آب‌شده‌ها رو براش لیس می‌زنم. برام مهم نیست لباسش کثیف شه. با سلام و صلوات یه دستمال از ته کیفم پیدا می‌کنم که فقط صورت و دستش رو پاک کنم. به‌ش یاد می‌دم چجوری از خیابون رد بشیم. دست نوچش رو می‌گیرم و می‌رسونم‌ش به پیاده‌رو. برام از ماجراهای مهد تعریف می‌کنه. می‌گه «باراد دل الهه رو زده و لباس سامیارو کنده.» می‌گم به باراد بگو این کار رو نکن. می‌گه باشه. فرداش باز همین داستان رو می‌گه من باز همین توصیه رو می‌کنم. می‌گه یادم رفت امروز بگم. فردا می‌گم… یه روز می‌گه مامان الهه نیومده بود. قلبم انگار بخواد از جا کنده شه. چقدر بزرگ شده. رفته از معلمش پرسیده الهه نیومده؟ معلم‌ش گفته نه. ینی با الهه دوست شده؟ همچنان به همه معلم‌ها می‌گه عمه. نهایتن خانوم معلم. دیروز زنگ زدم مهد گفتم چیکار می‌کنه؟ خسته نشده؟ گفتن نه، خوابه. ساعت دو رفتم دنبالش تازه بیدار شده بود. پرسید چرا نیومدی؟ گفتم اینجام که! اومدم. گفت نه، نیومدی من گریه کردم. نمی‌دونم راست می‌گه یا نه. دلم ریش می‌شه این‌جوری حرف می‌زنه. داشت با غصه اینا رو می‌گفت. یه‌هو یکی پرید جلوش گفت سلام. دوتایی زدن زیر خنده. گفتم این کیه؟ الهه‌‌ست؟ گفت نه فاطمه‌ست. چشم از هم برنمی‌داشتن تا وقتی بریم بیرون. اومدیم بیرون صدتا سوال پرسیدم ازش. دلم می‌خواست بدونم دیگه با کیا دوسته. چه بازی می‌کنن. دلم می‌خواست از معاشرت و دوستی‌هاش فیلم بگیرم. از اون لحظه‌‌ای که فاطمه پرید جلومون دوتایی‌شون زدن زیر خنده… از راه افتادنش این‌قدر ذوق نکردم که از دوست پیدا کردنش.





بهمن ۲۶م, ۱۳۹۴ @ ۱:۰۲ ب.ظ

از صبح چیزی نخوردم. مامان حواسش هست. میوه پوست می‌کند، خرما و گردو قلقلی می‌کند می‌گذارد توی نعلبکی کنار دستم. برای نهال لیموشیرین قاچ می‌کند. نهال نمی‌خورد. به من اصرار می‌کند که «خودت بخور، تلخ نشه.» ترس از تلخ شدن لیموشیرین باعث می‌شود ته مانده‌ی لیموهای نهال را به نیش بکشم. چه ترسها و دغدغه‌های مسخره‌ای… نهال مشغول بازی خودش است. با مامان می‌رود توی اتاق نقاشی می‌کشد، حرف می‌زند، بازی می‌کند… موم اسمس داد و خلاصه‌ای از ماجراهای صبحش را گفت. پرسیدم کی برمی‌گردیم؟ فقط دلم می‌خواهد برگردم. گفت معلوم نیست. پیشنهاد داد شام برویم خانه‌ی آنها. گفتم «منو از جام تکون نده. خودت برو». چرا آشفته‌ام؟ تقصیر ماجراهای دیروز است؟ نه. شاید دیروز نباید روحی را می‌دیدم. دست گذاشت روی جایی که نباید. صدبار گفتم «بی‌خیال، بیا درباره‌ی یه چیز دیگه حرف بزنیم…» دست گذاشت و آنقدر فشار داد که بی حس شدم. تعریفی از وضعیتم ندارم. الان نوشتم می‌خواهم برگردم خانه ولی مطمئن نیستم. برگردم چه کار کنم؟ همه چیز روی هواست. دیشب فکر می‌کردم باشگاه حالم را خوب می‌کند. ولی با خود دیشبم هم موافق نیستم. هیچ بعید نیست وسط یکی از تمرین‌ها، بدن و ذهنم بی‌حس شود و مثل یک بطری پلاستیکی حرارت دیده جمع شوم توی خودم…





بهمن ۳م, ۱۳۹۴ @ ۲:۳۱ ق.ظ

- ساعت دو نصفه شب داره تو خونه قدم می‌زنه. می‌گم مامان جان الان وقت خوابه‌ها، خورشید رفته، همه خوابیدن. می‌گه «برات مهم نیست.» بعد اصلاحش می‌کنه می‌گه «برام مهم نیست». ازش می‌خوام حرفش رو تکرار کنه. باور نمی‌کنم این‌قدر درست و به جا جمله‌های به این خفنی رو به کار ببره.

- طبق معمول چند قطره‌ی ابتدایی جیشش ریخته. می‌گم ناراحتم از این‌که دیر بهم گفتی و نیم‌چه اخمی می‌کنم. می‌ره تو دستشویی و بعد از این‌که کارش تموم شد می‌گه «مامان ببین! پی‌پی‌ها دارن می‌خندن» می‌پرسم چرا؟ می‌گه چون تو دل من زندان بودن اومدن بیرون خوشحالن. قهقهه می‌زنم. می‌گه «عه خندیدی؟ مگه ناراحت نبودی؟»

- تو حموم، توی لگن آب دراز کشیده، لیفش رو گذاشته روی پاهاش و یه عروسک رو روی لیف خوابونده. می‌پرسم بریم بیرون؟ می‌گه چی؟ بیرون؟ پارک؟ می‌گم نه مامان جان از حموم بریم بیرون. انگشتش رو می‌ذاره رو دماغش« هیس! بچه‌م خوابه»

- یه روز دیگه همونطوری توی لگن آب دراز کشیده و داد می‌زنه «یکی یه بچه بیاره من بذارم رو پاهام.»





دی ۲۳م, ۱۳۹۴ @ ۹:۱۲ ب.ظ

مغزم چیزی به انفجارش نمانده. تمام دیروز و امروز را به دنبال یکی می‌گشتم که کمی از سنگینی حرفهای روحی کم کند. سین همه‌ی عصر را کنارم بود. ساعت نه نهال را خواباند و رفت. هرکار کردم نشد حرفی بزنم. به جایش حرفهای بیخود زدیم. درباره‌ی سی‌دی آهنگ مشترکی که قرار است بزنیم و این‌که چرا همه‌ی آهنگ‌های مورد علاقه‌ی او غمگین و آرام است و آهنگ‌های ستاره‌دار من دوبس دوبس… سوال‌هایی بود که از صبح روی تک‌تکشان فکر کرده بودم ولی تا شب نشد از کسی بپرسم. حرف‌های روحی را بی‌نظم و دست و پا شکسته برای مریم گفته بودم. گفته و نوشته. منتظر بودم تیک بخورد. الان اصلن یادم نمی‌آید کدام حرف‌ها را دیشب گفتم کدام را امروز. تو در توی گریه‌های علی و بهانه‌گیری‌های نهال…

صبح ساعت پنج دیدم جواب داده «ماسک داری. خیلی هم حرفه‌ای. خیلی هم سرد…» چند نفر را اسم بردم. گفتم جلوی این‌ها چی؟ گفت «نه. ولی خیلی کمن آدم‌هایی که جلوشون ماسک نداری.» می‌خواستم فکر کنم تا برسم به جایی که ماسک را زدم ولی جانش را نداشتم. جانش را نداشتم گند وگه‌های قبلی‌ام را هم بزنم. به مریم گفتم توانش را ندارم برگردم عقب ببینم از کی شروع شده. گفت دبیرستان هم داشتی پس برو عقب‌تر… نرفتم. گفت حق داری فلج باشی. حق داری خسته و له باشی. فحش خوردی… دلم می‌خواست حرف‌هایش را نگه دارم. این‌که توضیح داد چطور ما از آن بالاها آمدیم پایین و این‌قدر تسلیم و رام شدیم. تحلیلی بود که تا حالا به ذهن خودم نرسیده بود… به ذهن خودم دیگر هیچ چیز نمی‌رسد تازگی‌ها.

پرسیدم «برات جالبه؟» گفت «چی؟ این‌که یکی داره تو رو زیر و رو می‌کنه؟ فکر کن نباشه.» گفتم «هروقت خسته شدی بگو. هروقت حالشو نداشتی. چون الان نمی‌تونم تصمیم بگیرم چیو به کی بگم.» در واقع ترجیح می‌دهم به این حالم پشیمانی اضافه نشود. دلم نمی‌خواهد بعدها که روبه‌راه شدم، اگر شدم، فکر کنم چرا نتوانستم خودم را آرام کنم. آرام‌تر…

 

* بی‌قرارت می‌شم

مطمئن باشم که

تو می‌مونی پیشم





دی ۲۱م, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۱۳ ب.ظ

چقدر زود داره یه ماه می‌شه که ننوشتم و چقدر هم دست و پام بسته‌ست برای این‌جا نوشتن.





آذر ۲۹م, ۱۳۹۴ @ ۲:۵۸ ق.ظ

یک روزهایی احساس می‌کنم عنصری توی بدنم کم شده. خالی خالی می‌شوم. از دیروز همین حس را دارم. مثل روح شده‌ام. نمی‌توانم با نهال بازی کنم. خیلی تلاش می‌کنم با هم توپ بازی کنیم، برقصیم، کتاب بخوانیم، از روی کتابها نمایش بازی کنیم… ولی بیشتر از پنج دقیقه دوام نمی‌آورم. جان می‌کنم و بازی می‌کنم. جان می‌کنم و ناهار می‌پزم. جان می‌کنم و برایش کتاب می‌خوانم. قرص‌های آهن و ویتامین دی را با رعایت فاصله‌های غذایی می‌خورم. می‌گویم شاید کم‌خونم. چای و قهوه برای خودم درست می‌کنم. بهارنارنج و گل‌گاوزبان دم می‌کنم. جواب نمی‌دهد. آن عنصر لعنتی از جایش تکان نمی‌خورد. به مریم پیام می‌دهم و روضه می‌خوانم. می‌دانم خودش هنوز در گوگیجه به سر می‌برد. همه‌ی هورمونهایش به سقف و کف چسبیدند. با این حال جوابم را می‌دهد. می‌نویسد در حال شیر دادن… می‌گوید درکم می‌کند. چند تا پیشنهاد می‌دهد. بعد یک جمله‌ای می‌نویسد که اشکم راه می‌افتد… عنصر لعنتی این‌بار جابجا می‌شود.





آذر ۲۶م, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۱۶ ب.ظ

چند ماهه هربار از جلوی ماوی رد می‌شیم چشمم دنبال شلوار یخیه‌ست. یه کرمی افتاده به جونم که شلوارای رنگ و وارنگ داشته باشم. احتمال می‌دم اون کرمی که تو بخش «کفش بخر» مغزم فعال بود به دلیل سختی در انتخاب سایز و قیمت بالای کفش منتقل شده به بخش شلوار. دیشب داشتیم می‌رفتیم رستوران. ر گفت با آسانسور بریم. من و سمیه گفتیم چه کاریه؟ با پله برقی  بریم حداقل چهار تا مغازه دیده باشیم چشم و گوشمون باز شه. از جلوی ماوی که رد شدیم دنبالش گشتم. رو میز همیشگی بود و یه کارت بزرگ تخفیف روش. پریدم تو مغازه، پرسیدم آقا این کاغذ از طبقه بالایی افتاده رو این شلواره؟ عجیب‌ترین سوالی که می‌شد پرسید. گفت نه خانوم این مدل تخفیف خورده. بیشتر از بیست مدل شلوار اونجا چیده بودن و فقط مدل مورد علاقه‌ی من سی درصد تخفیف خورده بود. نشونه از این درخشان‌تر؟ با نهال رفتم تو اتاق پرو. هر کاری که می‌کردم بچه‌م با جملات سوالی بلند اعلام می‌کرد. مامان چرا کفشت رو درآوردی؟ مامان چرا شلوارت… موم به زور کشیدش بیرون.

شلوار رو خریدیم رفتیم رستوران. من و سمیه با بدبختی تونستیم سالاد سفارش بدیم. کلی فلسفه بافتیم تا موم و ر رو قانع کنیم سالاد غذاست. نهال یکبار بیشتر برای دستشویی فراخوان نداد. خدا رو شکر رستوران توالت فرنگی داشت و نهال هم همکاریش خوب بود. در طول غذا خوردن همه‌ش به این فکر می‌کردم که داره خوش می‌گذره؟ آیا داره خوش می‌گذره؟ نمی‌دونم چرا مغزم دائم در حال سنجیدن خوشی‌هاست. به مغزم گفتم لطفن خفه‌شو، خیلی داره خوش می‌گذره. رسیدیم خونه همچنان داشت خوش می‌گذشت. نهال رو به راحتی خوابوندم. موم برام بابونه دم کرده بود. منتها قبل از این‌که بیام تو هال و لیوان بابونه‌ی روی میز رو ببینم سر تهران اومدن دعوا کرده بودیم… مغزم فرمان داد «خاک بر سرت، پایان خوشی.»