شهریور ۵م, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۰۱ ب.ظ

دیروز رفتم دفتر مجله. خودم هم نمی‌دانم چرا. هفتاد درصد آدمهای آنجا جدید هستند و من را نمی‌شناسند. نهال معمولن با همه غریبی می‌کند و مدام آویزان من است. با این حال رفتم و برگشتنی با ناهید آمدم بیرون. نهال توی ماشین روی پایم خوابیده بود. حرفی نمی‌زدیم. از صبح چیزی نخورده بودم. رضا هر نیم ساعت زنگ می‌زد که کی می‌رسی و من می‌گفتم «خیلی مونده.» توی آینه به ناهید گفتم «لطفن کاری کن خیلی مونده باشه». برای مامان بزرگ تولد هفتاد و شش سالگی گرفته بودند و من به عنوان دورافتاده‌ی فامیل باید می‌رفتم تا هیچ‌کس هیچ برداشتی از هیچ‌چیز نکند.

 زود به بلوار رسیدیم. ناهید یک جایی ایستاد آب انبه و شیرموز خرید و یک پیراشکی که بابت داغ بودنش هیجان‌زده بود. انبه را کم‌کم خوردم و پیراشکی را چند گاز. ماشین را پارک کرده بودیم روبه‌روی یک ایستگاه اتوبوس توی بلوار. ناهید آمده بود صندلی عقب کنار من و نهال نشسته بود و از بیرون به نظر می‌‌رسید دو زن و یک بچه در ماشین منتظر شوهرهایشان هستند. اتفاقن وقتی آبمیوه می‌خوردیم یک پیرمرد آمد کنار پنجره و از ناهید پرسید «خانوم شما می‌رید؟» و ناهید بلافاصله جواب داد «نه.» پیرمرد برگشت عقب و به دوستش چیزی گفت بعد با هم رفتند توی مسافرخانه‌ی بلوار که پشت سرشان بود. هرچقدر فکر کردیم نتوانستیم ربطی بین ماندن ما توی آن ایستگاه اتوبوس و ماندن آنها توی مسافرخانه‌ی بلوار پیدا کنیم. کنارمان یک طلافروشی بود با چندتا فروشنده‌ی جوان شنگول که هرچند دقیقه‌ یک‌بار خندان از مغازه می‌پریدند بیرون و می‌گذاشتند دنبال هم. ناهید گفت «اینا یه چیزی زدن. الان می‌رن…» بعد تعدادشان را شمرد و گفت… . دلم می‌خواست همه‌ی چیزهایی را که توی این دو جلسه برای روحی گفتم برایش تعریف کنم. دلم می‌خواست اشکهایم را که جلوی روحی قورت دادم جلوی ناهید بریزم بیرون. ولی قفل بودم. کمی حرف زدیم، حرفهایی که اصلن برایم مهم نبودند. چند جمله‌ی مبهم و سربسته که نمی‌دانم نتیجه‌اش توی ذهن ناهید چیست . نمی‌خواستم به آن رگه‌های سیاهی که توی مغزم پیدا کردم اشاره کنم. به این‌که رگه‌های سیاه تا چه حد توی چروک‌های مغزم پخش شده و کجاها را تصرف کرده… ساعت نزدیک نه ناهید ما را رساند به جشن تولد هفتاد و شش سالگی مادربزرگمان. آن‌جا آن‌قدر همه‌چیز به افکار و احوال من بی‌ربط بود که حالم بهتر شد. نشستم کنار بقیه شام خوردم، رقص خنده‌دار مامان بزرگ را تماشا کردم واز فشفشه‌بازی بابا با بچه‌ها فیلم گرفتم.


Comments



شهریور ۱م, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۰۹ ق.ظ

کارن گفت چرا نمی‌ریم خونه؟ چقدر بابا حرف می‌زنه. اینا که هر روز سر کار همو می‌بینن. گفتم نه خاله، اینا تو یه شرکت کار می‌کنن ولی تو شهرهای مختلف. مامانش گفت آره مامانی، اینا خیلی وقته همدیگه رو ندیدن. نهال و مامان باباش تهران زندگی نمی‌کنن. سیمرغ بلورین قشنگ‌ترین نگاه هفته تعلق گرفت به کارن وقتی مامانش براش توضیح داد که ما اومدیم تهران مسافرت. اونقدر قضیه براش عجیب و باورنکردنی بود که دیگه هیچ غری نزد و مستقیم رفت رو تخت میزبان خوابید. واسه خودمم باور کردنی نیست که بیام تهران مسافرت. ساک‌هام رو بذارم گوشه‌ی یه اتاق بی‌مصرف. تشک پهن کنم گوشه‌ی هال خونه‌ای که خونه‌ی خودم نیست و مدام مواظب باشم سر وصدای اضافی راه نیندازم.

وسایلم تو هفت تا خونه پخشه. اینجوری که الان موندم لباسهای زمستونی نهال رو کجا گذاشتم و لباس کوچیکاش رو تو کدوم چمدون جمع کردم. موم می‌گه تلفنمون رو بردار ببریم و من مطمئنم هرکدوم از گوشی‌های سیارش رو تو یه کارتن بسته‌بندی کردم. مغزم دیگه جا نداره برای بازی هرچی رو کجا گذاشتی؟ امروز داشتم فکر می‌کردم یه کمربند طبی بخرم. رفتم تو اتاق به مامانم گفتم من باید یه کمربند طبی بخرم. مامان گفت بی‌زحمت کشوی من رو باز کن. کشو رو باز کردم و دیدم عه یه کمربند طبی اونجاست که خیلی آشنا می‌زنه. گفتم ینی قبلن یه بار این فکر و تصمیم تو ذهن من شکل گرفته؟ پس چرا نبردم‌ش؟ مامان گفت دادی‌ش به فیبی گفتی لازم‌ش می‌شه. پرسیدم یادته کی؟ گفت نه. ولی من دیدم‌ فیبی لازم نداره گذاشتم‌ش اینجا که بهت پس بدم. این نشون می‌ده چی؟ نشون می‌ده من دارم ارورهای عجیبی می‌دم.


۱ Comment



مرداد ۳۱م, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۳۴ ب.ظ

تعبان قلبی مطرحک
خسته ای، قلبم ماوای راحتی توست

زعلان بدی فرحک
آزرده ای، آرزویم اینست که تو را شاد کنم

و اللی بیفکر یجرحک
و اگر کسی بخواهد تو را بیازارد

برتاح منو و بقتلوا
او را نابود می کنم و از دستش راحت می شوم





مرداد ۲۴م, ۱۳۹۴ @ ۲:۱۹ ق.ظ

امروز تصمیم گرفتم پروژه‌ی بزرگ عکاسی‌مون رو تا آخر شهریور بندازم عقب  و همه رو خلاص کنم از این کار جهنمی در کنار ساحل جهنمی. عوضش به رویا و سمیه مسج دادم بریم پلاژ. سمیه گفت آخه ر تنهاست، گناه نداره؟ گفتم چرا داره ولی بعدن جبران کن. چهارتایی رفتیم دریا. سمیه میوه‌های پوست کنده رو کرده‌بود تو سیخ چوبی و ما کنار دریا زیر چتر بزرگی نشسته بودیم و خیلی اروپایی انگورها رو از توی سیخ بیرون می‌کشیدیم و توی دهان می‌گذاشتیم و همین‌طور شلیل و آناناس و هلو… از اول هفته یه تصویری رو تو ذهنم ساخته بودم از خوابیدن روی آب. حتا یه شب نشستم تو اینستا سرچ کردم خوابیدن روی آب که نتایجش اصلن به تصویر ذهنی من نزدیک نبود. امروز یک ربع بیست دقیقه‌ای روی آب خوابیدم و به هیچی فکر نکردم. در سکوت مطلق زیر آفتاب تند و تیز تونستم به هیچی فکر نکنم و خیلی حالم بهتر شد. تا شش و نیم توی آب بودیم و بعد با سوت بیرونمون کردن. رویا و سمیه وقتی اومدن بیرون دوباره شروع کردن به میوه خوردن. نیم ساعتی جلوی من ایستاده بودن هی به نوبت آب و میوه می‌خوردن تا آخر با خواهش همراه با خشونت من راه افتادند. توی راه سمیه آهنگ مورد علاقه‌ی من رو گذاشت و هی ویراژ داد. حسابی شارژ شده بود. منم خوب بودم. حوله‌های گنده‌ روی سرمون بود، تنبون‌های گشاد پوشیده بودیم و عین خیالمون نبود. خیلی خوبه آدم عین خیالش نباشه.

دیشب حدود ساعت سه از خونه‌ی عمه سین برگشتیم خونه. من تا پنج بیدار بودم و به خاطر این‌که« داره می‌زنه بیرون» اشک می‌ریختم و به این شکل بعد از مدتها ناراحتیم رو برای میز جلوی روم و لپتاپ ابراز کردم.





مرداد ۲۲م, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۴۲ ق.ظ

خیلی بی‌حوصله شدم. دوست دارم دائم به همه بگویم حوصله ندارم. امروز حسن پیشنهاد می‌داد لواشک درست کنم. گفتم واقعن حال ندارم. گفت چرا؟ اونجا که زود خشک می‌شه. انگار مشکل فقط خشک شدنش است. مامان دیشب با هیجان زنگ زده بود که بگوید چطور کالباس مرغ خانگی درست کردند. صبح دوباره زنگ زد روش تهیه‌اش را توضیح داد. نمی‌دانم درباره‌ی من چه فکری می‌کنند. حالا درست است که چهار دفعه ژله و کیک درست کردم ولی کالباس مرغ درست کردن به نظرم کاری بس عبث است.  شاید خیلی هم بی‌حوصله نباشم و دیگران با هم قاطی کرده‌اند. همیشه این احتمال هست که حال ما خوب باشد و بقیه‌ی مردم جهان با هم دیوانه شده باشند.

حالم خوب نیست. دوست دارم آدمها حالم را بپرسند و من جواب بدهم نمی‌دانم. در حالی‌که می‌دانم و ریز ریز نکبت‌هایی که حالم را بد کرده را شناسایی کردم. دوست دارم حوصله نداشته باشم یک مدت. در جواب همه حرفها بگویم هوم ای هی هوم ای هی…





مرداد ۲۱م, ۱۳۹۴ @ ۱:۵۲ ق.ظ

خوبی‌ش اینه که وقتی باهاش حرف می‌زنم بیشتر به خودم فکر می‌کنم و هی چیزهای مهم‌تری از خودم می‌فهمم. بدی‌ش؟ بدی‌ش اینه که ذهنم بیش از حد درگیر شده. بیش از حدی که برای خودم تعیین کردم. تا مرز وابستگی و احتیاج. در حالی‌که من قوانین خودم رو دارم. دوستی صمیمانه؟ وابستگی عاطفی؟ من؟ حرفشم نزن.

باید زودتر خودمو جمع‌وجور کنم.

 





مرداد ۲۱م, ۱۳۹۴ @ ۱:۳۰ ق.ظ

مورچه‌ها همه‌جا هستند. وقتی می‌نویسم روی دستم راه می‌روند. وقتی آب می‌خورم باید مواظب باشم از آن لبه‌ای بخورم که مورچه‌ها نزدیکش نیستند. امشب توی عرق نعنای موم دوتا مورچه بود که با قاشق درشان آورد. مورچه‌های روی میز و کابینت ریزند. با فوت تکان نمی‌خورند. با پارچه له می‌شوند. گاهی فقط باید خوردشان تا از دستشان خلاص شد. مورچه‌های کف زمین دو سه برابر هیکل دارند. سیاه سیاه. مثل نفربرهای آمریکایی توی عراق می‌مانند. حمالی هم نمی‌کنند فقط گشت می‌زنند. هفته‌ی پیش توی چندتا سوراخ از سرامیک‌های کف هال را سم ریختم. سم ساس که همه می‌گویند قوی‌ترین سم اینجاست. حالا مشکل دوتا شده. تمام خانه پر شده از جنازه‌ی مورچه‌های بزرگ در حالی‌که زنده‌ها هم به زندگی‌شان ادامه می‌دهند. لابد سوراخ جدیدی به روی زمین باز کرده‌اند. قبلن دلم نمی‌خواست بکشم‌شان. چند باری دست و پای بچه را گاز گرفتند و جایش قرمز شد. الان مورچه می‌بیند فرار می‌کند که «مامان بیا این میخواد منو گاز بگیره.» گفتم «مامان گاز نمی‌گیره بوس می‌کنه.» چرا خب؟ چرا باید در این سن بوسیدن را در ذهنش دردناک جلوه دهم؟ برای این‌که وجهه‌ی مورچه‌ها خراب نشود؟ گور پدرشان. همه‌شان را می‌کشم. الان ماشین ظرفشویی‌مان پر از مورچه است. در فاصله‌ای که ظرف‌ها را می‌گذارم تا چند ساعت بعد که ماشین را روشن کنم تمام در و دیواره‌ی ماشین سیاه می‌شود. لیوان چای شیرینم را اگر نصفه روی میز بگذارم دیگر راه برگشتی ندارم. چند وقت پیش سطل ماست را بیرون گذاشتم برای این‌که توی ظرف کوچکتر بریزم. با خودم گفتم «ماست که دیگه نمی‌خورن. ماست ترشه.» لامصب‌ها ماست هم می‌خورند. سطل ماست را با مورچه‌های شناور داخلش انداختم دور. اوایل خیال داشتم با پوست خیار و فلفل سیاه از شرشان خلاص شوم. بعدتر پایه‌ی ظرفهای خوراکی روی میز را چسب می‌زدم که پایشان بچسبد و بالا نیایند. خیالهای خام کودکانه. الان دستمال کاغذی را هم توی یخچال می‌گذارم. غیر از یک طبقه‌ی یخچال که مواد غذایی و میوه است بقیه‌ی طبقه‌ها را به عنوان کمد حبوبات و تنقلات استفاده می‌کند. هرچند وقت یک‌بار باید همه‌چیز را چک کنم که مورد حمله قرار نگرفته باشند. چک‌آپ هفتگی رشته‌ی آش، تمبر هندی، چای خشک یا هرچیزی که قبلن به نظر مورچه‌خور نمی‌آمد. گم کردن مواد خوراکی توی یخچال برای چند هفته، خیره شدن به هرچیزی که می‌خواهیم توی دهان بگذاریم، دنبال کردن ردشان به عنوان تفریح و تور خانوادگی، بررسی ذائقه‌ی مورچه‌ها در اینترنت و آشنایی با تمایلاتشان… این کاری است که مورچه‌ها با زندگی ما کردند.





مرداد ۱۷م, ۱۳۹۴ @ ۱۰:۳۴ ب.ظ

برنامه‌ام را چسباندم روی یخچال. روزی ده صفجه کتاب، یک درس فرانسه، موسیقی، نوشتن، ورزش و… برای تک‌تک‌ش شریک دارم. الان مثلن نشسته کنارم با سنتورش نای‌نای می‌زند. گاهی هم دکمه‌ی روی موس را فشار می‌دهد و زیرچشمی من را نگاه می‌کند. موقع فرانسه خواندن کتابم را می‌گیرد و فرار می‌کند. داستان خواندنم که خودش مراسم است. هر جمله را ده بار می‌خوانم. قبلن که نمی‌توانست بگوید ورزش می‌رفت وسط هال می‌خوابید دست و پایش را بلند می‌کرد و می‌گفت مامان بیا این کارا. این فیلم‌هایی که توی اینستاگرام از ورزش کردن مادر و فرزند در خانه نمایش می‌دهند، همه‌اش نمایش است. هیچ حرکتی نیست که نهال خرابش نکند. همیشه در خطرناکترین و نامناسب‌ترین وضعیت نسبت به من قرار دارد آنقدر که ورزشم بیشتر عملیات نجات نهال است.

عصر رفتیم پیاده‌روی. در عرض یک ربع آماده شدیم و سمیه آمد دنبالمان. یک بطری ورزشی آب را با چند تکه یخ دادم دست نهال و خودم هم با کیف همیشگی‌ام آمدم بیرون. کالسکه را یادم رفت. فکر نکردم که نهال چرا باید این‌همه راه پیاده دنبالمان بیاید. آنجا که رسیدیم تازه یاد کالسکه افتادیم. به رویا و سمیه گفتم شما بروید تا ته مسیر ما همین‌جا کنار ساحل می‌نشینیم. ده دقیقه بعد برگشتند و رویا در یک چشم به هم زدن نهال را لخت کرد که برود توی آب. منتها نهال از برگهای جلبکی یا به قول سمیه موکت‌های سبز کنار دریا ترسید و شروع کرد به جیغ زدن. ده دقیقه‌ای همه داشتیم سر هم جیغ می‌زدیم. من به سمیه می‌گفتم نهال را بکش بیرون. نهال به رویا می‌گفت «عمه یویا بیا بیروون.» سمیه سر رویا داد می‌زد بیا بیرون از اون لجن بی‌صاحاب. منتها این‌قدر این دادهایمان با خنده همراه بود که هیچ‌کس حرف دیگری را نمی‌فهمید. لباسهای نهال را پوشاندیم و راه افتادیم به سمت ماشین. تمام مسیر سمیه داشت به من سرکوفت می‌زد بابت آب جوشی که برای نهال آوردم. بطری آبی که خودش آورده بود را نشانم می‌داد و می‌گفت اینو من سه روزه گذاشتم تو فریزر سنگ بشه. الان آب ولرمه. در عوض من هم بابت ساعت پیاده‌روی حسابی غر زدم. نهال همین‌که نشستیم توی ماشین خوابید. من و سمیه حرف‌زنان دور شهر می‌چرخیدیم. بعد آمدیم خانه و باز داشتیم حرف می‌زدیم. میوه خوردیم. من گوشتهای آبگوشت را جدا کردم. سمیه کوبیدشان و همچنان داشتیم حرف می‌زدیم.

سمیه بیشتر حرف می‌زند. خیلی خاطرات شاخداری تعریف می‌کند. روایت کردنش هم عالی است. نمی دانم از بس این ماجراهای عجیب و غریبش را تعریف کرده راوی خوبی است یا کلن استعداد دارد. من ولی خیلی بد همه‌چیز را روایت می‌کنم. سریع و بدون حاشیه. شش سال را در پنج دقیقه خلاصه می‌کنم. ده بار توپوق می‌زنم. کلمه‌ها یادم نمی‌آید. چند ساعت بعد تازه می‌فهمم چه چیزهای کلیدی‌ای را نتوانستم تعریف کنم. گاهی فکر می‌کنم بهتر است زبانم را تعطیل کنم و برای همه نامه بنویسم. البته مطمئن نیستم نوشتنم هم چنگی به دل بزند. انگار قبل‌ترها بهتر بودم توی همه‌چیز.

 





مرداد ۱۵م, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۵۲ ب.ظ

امروز روز تولد مامان است و من یک روز مکالمه‌ی رایگان درون شبکه‌ای بابتش هدیه گرفتم. از ساعت یازده صبح فعال شده وهنوز راهی برای مصرف این هدیه پیدا نکردم. اول از همه به خود مامان زنگ زدم که جواب نداد و مجبور شدم خانه را بگیرم بعد زنگ زدم به موم پرسیدم کی میای؟ گفت میام حالا و مکالمه تمام شد. فردا جمعه است و حتا اگر خودم بیدار باشم هیچ‌کس قبل از یازده بیدار نیست که بخواهد با من حرف درست حسابی بزند. عصر بچه‌ها رفتند پلاژ. من مثل همه‌ی قرارهای این چند روزم گفتم شاید بیام ولی نرفتم. از صبح ده بار نهال را شسته بودم. حمام هم رفته بود و نمی‌توانستم به این فکر کنم که دوباره توی پلاژ پر از شن و ماسه شود. از خیس شدن بدم می‌آید. همه‌جای خانه را پر از حوله کردم. هرجا که احتمال دارد دست من خیس شود. کنار ظرفشویی روی نرده‌های راه‌پله برای وقت‌هایی که یاد می‌رود دستم را همان کنار ظرفشویی. خشک کنم. روی دستگیره در برای وقت‌هایی که تا توی اتاق می‌روم و دستم هنوز خیس است.

به نظرم این کاری که انجام می‌دهم مسخره است. سکوت، سکوت، سکوت. وقتی می‌شود بحث کرد و کتک‌کاری چرا سکوت کنیم و اجازه بدهیم زمان همه‌چیز را بیشتر به گه بکشد؟ از این بدتر نمی‌شود؟ چرا می‌شود. از این بدتر وقتی است که آن خالی مرگبار به من هم سرایت کند. منطقی؟ محال است بتوانم قانعت کنم. احساسی؟ کل این قضیه بر پایه‌ی حدس و خیال و توهم است. جرقه‌اش را من زدم قبول ولی با یک پتو سفری می‌شود خاموشش کرد.

 





مرداد ۱۴م, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۰۹ ب.ظ

خیلی خسته‌ام و چیزی هم برای نوشتن ندارم. با این حال برای این‌که خودم را مجبور کرده باشم امروز را تعریف می‌کنم. صبح به سمیه اسمس دادم «عصر بریم عکاسی». ظهررفتم بیرون لباس‌ها را پهن کنم و شرشر عرق می‌ریختم. آمدم تو و به سمیه اسمس دادم امروز خیلی گرم نیست؟ دنبال بهانه بودم که کنسلش کنم. سمیه گفت «باشه همین‌جوری بریم بیرون بگردیم.» گفتم «من آرایشگاه نرفتم و نمی‌تونم با این ظاهر از خونه خارج شم.» ساعت چهار آمد نهال را برد خانه‌شان، من رفتم آرایشگاه. برگشتنی رویا هم توی ماشین بود، با یک لباس مسخره‌ی سرهمی و گل منگول. رویا تخصصش تیپ‌های این‌طوری است. مثلن مانتوی سبز با جوراب خال خال زرد و سفید. بعضی‌هایش واقعن چیز خوبی از آب درمی‌آید. لباس امروزش دیگر مقاومتم را شکست. گفتم «از کجا پیدا می‌کنی این لباس‌ها رو؟ یه بارم ما رو ببر خرید» رویا را که پیاده کردیم من رفتم خانه‌ی قبلی‌مان مجله‌های داستانم را از حلقومشان بیرون بکشم. مدیر ساختمان اول گفت «نه بابا، نبوده، نیاوردن، می‌آوردن می‌دادن به ما.» گفتم شاید دادن مستاجر جدید. گفت «خونه مستاجر نداره. مثل شما میان و میرن.» گفتم «آقا ما یه سال اونجا زندگی کردیما!» گفت «بله بله یادمه. خیلی هم آقای خوش‌اخلاقی هستن همسرتون.» این را که گفت یادم افتاد یک خرده دعوایی با هم کردند. داشتم خداحافظی می‌کردم که یکی از خدماتشان آمد تو اتاق. مدیر گفت «آقا ممد دو سه ماه قبل مجله‌ای چیزی نیومده برای خانوم؟» آقای ممد جمله‌ی مدیر تمام نشده خم شد از پشت کتابخانه دوتا مجله داستان خاکی داد دستم و من با صلح و دوستی از دفتر مدیریت خارج شدم. بعد رفتیم از داروخانه برای صورت من کرم خریدیم. چون هرلحظه شباهتم به لبو بیشتر می‌شد. بعد از کرم‌مالی رفتیم شش تا دونات کوچک برای خودمان خریدیم. رفتیم توی یک پاساژ نشستیم دوناتهایمان را تقسیم کردیم و من یک لیست بلندبالا از خریدهایم در ماه آینده را برای سمیه افشا کردم. همانجا یک قلموی سایه از لیستم را خریدیم که استارت را زده باشم.

امشب هیچ آهنگی به نظرم قشنگ نیست.