May 26th, 2016 @ 1:51 am

یه روزهایی شرینگ‌هام زیاد می‌شه. روزهای پر تلفن. هی حرف حرف حرف… آدمها چجوری می‌تونن این‌همه از من حرف بکشن؟ رو دادم به‌شون؟ این‌همه حرف بی‌فایده. بافتن و تکرار. حرفهایی که ممکنه در به درد هیچ‌کس دیگه‌ای نخوره. حسن زنگ می‌زنه نظرم رو راجع به مهاجرت بپرسه. چی بگم به‌ش؟ سه روزه هی طفره رفتم. امروز نظر واقعی‌م رو گفتم. رگباری ریدم به همه‌چی. آخرش گفت حالا بیشتر حرف می‌زنیم و در واقع قطعم کرد. چی‌کار داری نظر من چیه؟ من و تو اشتراکی نداریم. اینم به‌ش گفتم. هی تندتند می‌گفت راست می‌گی، راست می‌گی…

مریم صبحها فیزیوتراپی داره. وقتی تو کابینه زنگ می‌زنه، گوشیش رو قایم می‌کنه تو شالش و با هم حرف می‌زنیم. خنده‌مون می‌گیره از این‌همه سختی که می‌کشه واسه حرف زدن با من. ماجرای ایندفعه‌ی روحی رو براش تعریف می‌کنم. یک‌سره صدای خنده‌ش میاد از پشت تلفن. خودمم این‌طرف دارم می‌خندم. هیچی نمی‌گه ولی. احساس باحال بودن بهم دست می‌ده. بعد اون شروع می‌کنه تعریف کردن. مشورت می‌کنیم خیرسرمون. دونفر بی‌نهایت مثبت درباره‌ی چجوری بی‌نهایت بد بودن به هم مشورت می‌دن و در نهایت می‌رسن به نقطه‌ی صفر. از همینم خنده‌مون می‌گیره…

ناهیدم امروز زنگ زد؟ آره دیگه. با اونم درباره معاشرت حرف زدیم. واسه اون خیلی فسفر می‌سوزونم. به جوری احساس می‌کنم اگر نظرم اشتباه باشه دهنمو صاف می‌کنه. چندباری میس آندرستندینگ شدیم و بدبختم کرده. هنوز از دور و بر اون موضوعات رد می‌شم جای زخماش می‌سوزه. هربارم  به خودم می‌گم نظر خفن نده. با هان و هون تاییدش کن، ردش کن، اصن هرچی تو می‌گی…

عصر می‌رم آرایشگاه ولی سریع برنمی‌گردم خونه. می‌رم یه تیرامیسوی آشغال از سوپری می‌خرم می‌شینم رو یه صندلی تو پارک. هرکار می‌کنم ژست آدمای آزاد و روشنفکر عاشق تیرامیسو رو بگیرم نمی‌شه. مزه‌ش افتضاحه و مجبورم می‌شم پرتش کنم تو سطل آشغال. می‌خوام همون‌جا بشینم و بازی بچه‌ها تو پارک رو تماشا کنم ولی اونم نمی‌تونم. ‌دلم می‌گیره که بدون نهال اومدم پارک در حالی‌که اون جونش درمی‌ره واسه سرسره و تاب. برمی‌گردم خونه. نهال خوابه. همین‌که میام دراز بکشم عکس ع میاد روی صفحه موبایل. دیر زنگ زده. امروز کوپنم تموم شده. گوشی رو سایلنت می‌کنم و می‌رم زیر پتو.


Comments



May 20th, 2016 @ 7:24 pm

دو ساعتی توی صف چشم‌پزشکی نشسته‌ بودیم. همه‌ی بیمارستان تعطیل شده بود. . سرم درد می‌کرد. نهال یک خط زرد رنگ کف زمین پیدا کرده بود و روی آن می‌پرید و شعر می‌خواند. م‌وم دائم تذکر می‌داد «هیس، توی بیمارستان باید ساکت باشیم» من هم دائم یادآور می‌شدم این‌جا بخش نیست و پرنده پر نمی‌زند. صف چشم‌پزشکی با سرعت یک نفر در ساعت جلو می‌رفت. ما نفر آخر بودیم. چشم نهال عفونت کرده بود. می‌خواستیم برویم اطفال ولی دیر رسیدیم و تنها متخصص چشم توی بیمارستان مانده بود. عمومی‌ها را دل خوشی نداشتیم. هربار برای هر مرضی رفتیم آمپول دگزا تجویز کردند. بیمارستان بزرگ و دل‌باز است. بوی بیمارستان هم نمی‌دهد. آدمهایش خوشحال و خوش‌اخلاقند. تنها ایرادش این است که دکتر ندارد. دکترها یک خط درمیان می‌آیند و به خوش‌اخلاقی باقی پرسنل نیستند.

دختر بچه‌ی توی صف گیر داده بود به نهال که چرک چشم‌ش را پاک کند. هرچقدر توضیح می‌دادم این چرک را دکتر باید پاک کند او هم توضیح می‌داد این را باید صبح وقتی بیدار می‌شویم پاک کنیم. چندباری هم دست برد طرف چشم‌های قرمز و ملتهب نهال که دورش کردم. بعد دست نهال را گرفت و برد جاهای تاریک بیمارستان. پشت سرشان رفتم و دیدم به زور نهال را هل می‌دهد سمت در انتهای راهرو. رفتم بچه‌ام را نجات دادم و نشاندم‌ش کنار خودم. این‌بار رفت برای موم توضیح داد که چرک چشم نهال را باید پاک کنیم. بعد رفت شانه‌اش را آورد که موهای نهال را شانه کند. تا قبل از آن هرچقدر به موم چشمک می‌زدم مواظبش باش می‌گفت کاری نداره بابا. سر شانه دیدم بحثشان بالا گرفته. اصرار داشت که آن شانه‌ی پر از مو را زیاد استفاده نکرده. موم صدبار منبر رفت که شانه وسیله‌ی شخصی است. نگاهشان نمی‌کردم که حرص نخورم. پدر و مادر دختر داخل اتاق دکتر بودند و او به خاطر چرک چشم نهال و شانه کردن موهایش بیرون مانده بود.

قبل‌تر از ما یک زن دیگر هم آن‌جا بود با کفش‌ها قرمز. دختر مذکور گیر داده بود که از زن عکس بگیرد. زن و مادرش را که پیر بود سرپا نگه داشته بود و با موبایل از صورت زن عکس می‌گرفت. پدر و مادر دختر حسابی شارژ بودند. برای بقیه‌ی صف توضیح می‌دادند که دخترمان اگر از کسی خوشش بیاید عکسش را می‌گیرد. این پروژه ده دقیقه‌ای طول کشید. چون عکس‌ها آن‌طور که دلخواه دختر هفت هشت ساله بود درنمی‌آمدند. بعد از صدتا عکس و سلفی گرفتن و رفتن زن کفش قرمز، دختر نشست به بازبینی عکس‌ها. در حالی‌که مدام تکرار می‌کرد «لبهاش محشر بود مامان» و مامانش یادآوری می‌کرد که چون رژ قرمز زده بود لبهایش این‌طور به نظر می‌رسیدند… و دختر ادامه می‌داد «ای وای چرا از کفشش عکس نگرفتیم؟ نباید سلفی می‌گرفتم…»

با نهال که به دستشویی رفتیم خودم را توی آینه نگاه کردم. شال نخی گره‌گره، مانتوی گشاد نخی‌تر، صورت بی‌آرایش و خسته… مطمئن بودم دختر از من عکس نخواهد گرفت. با این حال سرو وضعم را مرتب کردم و برگشتم ته صف.


1 Comment



May 13th, 2016 @ 9:21 am

رفتیم بام. یه گروه داشتن استوپ هوایی بازی می‌کردن. خیلی هوسناک بود. اون طرف یکی ساز می‌زد. دورش جمع شده بودن همه. تو دلم یه چیزی داشت قل‌قل می‌کرد از ذوق. ذوق همراه بودن با این‌همه آدم که اومدن پی شادی. نمی‌دونم چرا تو جزیره این‌جوری نیست. تو اسکله همه دارن با آرامش قدم می‌زنن، کنار گوشمون یکی مدام می‌گه قایق؟ قایق کف شیشه؟ قایق موتوری؟ یه جوری لختی‌ای (به فتح ل) می‌گیرتمون اونجا. استوپ هوایی؟ ده سال دیگه هم اونجا بمونیم کسی تو ساحل توپ بازی نمی‌کنه. گرمه. همه خسته‌ان. همه اومدن سفر، استراحت… می‌خوان لش کنن. چرا باید بدون دنبال توپ؟ اون قسمت بازی‌هاش هم این‌طوری نیست. همه‌چی قانون داره. می‌ری پول می‌دی سوار موز می‌شی. لباس می‌پوشی جلیقه می‌پوشی. پاراسل؟ ساکت میری بالا، ساکتیا رو تماشا می‌کنی، ساکت برمی‌گردی پایین. غواصی هم همین طور. همه‌چی به طرز لج‌درآری آرامش‌بخش و به سوی آرامش. شاید واسه همین دیشب دلم نخواست زیپ‌لاین رو سوار شم. از جنس تفریحات جزیره بود… نه استوپ‌ هوایی با آدمهایی که نمی‌شناسی رو بام تهران.

یه جایی همون دیشب، وقتی داشت آهنگ من مست می‌ عشقم پخش می‌شد اشکام اومدن پایین. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. نمی‌دونم آهنگه واسه کدوم دوره‌ی زندگی‌م بود که قلبمو مچاله کرد. مچالگی از خاطره نبود. از این بود که یادم اومد من چقدر می‌تونم عاشق باشم و الان با زور و ضرب دارم خودمو هوشیار نگه می‌دارم…چرا؟

کارای دیگه‌ای هم کردیم دیشب. تو یه کافه نشستیم لب آبشار کوچولو  و ساعتها منتظر شدیم منو بیارن، سفارش بگیرن، برگردن… وسطهاش سردمون شد رفتیم توی کافه. تا نشستیم سفارشمون رو آوردن در حالی‌که بقیه‌ی آدمهای اونجا هنوز هیچی رو میزاشون نبود. هیچ‌کس نمی‌دونست ما مدتها زیراون  آبشار نشستیم و انتظارمون رو کشیدیم. همین‌که آبمیوه رو گذاشتن جلومون صدای اعتراض بقیه بلند شد که هی ما زودتر اومدیم چرا سفارش ما رو نمیارید؟؟  ما به حرف زدنمون و خوردنمون ادامه دادیم. اونا هم توضیحی نمی‌دادن. اسم کافه هم یادم نیست بگم خدماتشون بد بود تشریف نبرید.

اون بالا نشستیم لب دیوار. ترسناک بود یه کم، ولی کیف داشت. نمی‌دونم چرا این‌همه می‌خندیدیم دیشب. خنده‌ی آزاد و رها. یکی بزرگ توی سرم نوشته بود هون لق همه. فکرهای نکبت می‌اومدن تو سرم، پلاکارد رو می‌دیدن و راهشون رو می‌کشیدن و می‌رفتن. برگشتنی، آب خریدیم و پاستیل. ناهید یه دفه یادش افتاده بود بدنش فرتوت شده و باید به فکر ترمیم غضروفهاش باشه. یه پاستیل هزار تومنی شیبا خیالش رو راحت کرد و برگشت رو یه کله رفتیم پایین. توی راه برگشت از درخت اقاقیا گل چیدیم. عطرش تو خونه‌ی ناهید موند. عطر آرومش.

 





April 30th, 2016 @ 12:17 am

اشرف سادات را بعد از مدتها دیدم. دست دادیم. داشت یک حرفهایی می‌زد با مضمون این‌که خوشحال است آمده‌ام. صدا به صدا نمی‌رسید. گفتم می‌شه روبوسی کنیم؟ دلم تنگ شده. الان با خودم می‌گویم، کاش دست‌هایم را محکم‌تر دورش حلقه می‌کردم، بیشتر کنارش می‌نشستم، کاش حرف‌هایش را شنیده‌بودم… کو تا دیدار بعدی؟

مامان می‌گوید رفتارت توی مهمانی‌ها عوض شده. چشم‌هایت با دیدن آدم‌ها برق می‌زند. خوشحال می‌شوی از دیدن همه‌ی آن‌هایی که ازشان فرار می‌کردی. راست می‌گوید. حرص می‌زنم برای دیدن آشناها. دلم تنگ می‌شود. دلم خیلی زود به زود تنگ می‌شود. منتظرم دعوتم کنند. وقتی می‌پرسند تا کی هستی قند توی دلم آب می‌شود. سعی می‌کنم تاریخ دقیق رفت و برگشتم را برایشان بگویم. تند تند همه‌ی بدیها و بی‌مهری‌هایی را که در حقم کرده‌اند فراموش می‌کنم. وقت نیست که کینه‌ها را به رویشان بیاورم. بعضی‌هایشان را تا سال بعد نمی‌بینم. بچه‌هایشان بزرگ می‌شوند و دیگر من را نمی‌شناسند. دخترم هم خاله‌ها و عمه‌های من را فقط چهره‌های آشنایی می‌داند که سالی یک یا دوبار به‌شان برمی‌خورد. همین‌که با هم خو می‌گیرند مهمانی تمام شده… کو تا دیدار بعدی؟

ده دوازده نفر دور میز نشسته بودیم. همه چهره‌ها غمگین. هرکس به جایی خیره. هیچ دونفری با شور و پیوسته حرف نمی‌زدند. کلمه‌ها توی هوا پرتاب می‌شد تا بلکه یکی دنباله‌اش را بگیرد و سر حرف باز شود. هر موضوعی هرچقدر هم جالب عمرش دو سه جمله بیشتر نبود. لبخندها کمرنگ و مصنوعی. بعضی‌ها سرو وضعشان خوب بود. توانسته بودند غم درون را مهار کنند. اکثرن اما آشفته و ژولیده نشسته بودند منتظر غذا. هرچند وقت یک بار هم یکی از سر میز بلند می‌شد می‌رفت دوری می‌زد. چندبار جاهایمان را عوض کردیم. انگار بحث مهمی آن‌طرف میز در جریان است و باید خودمان را به آن برسانیم. همین‌که می‌رسیدیم آن سر میز سکوت برقرار می‌شد. همه داشتیم از غم خفه می‌شدیم. از فکر کردن به غم کسی که روبه‌رویمان نشسته. هیچ‌کس سوال عمیقی نمی‌پرسید. همه از آن‌چه ممکن بود به زبان فرد مقابل بیاید وحشت داشتند. با هر سوال پررنگی ممکن بود فاضلاب غم بالا بزند. ترجیح می‌دادیم غذا را بیاورند تا درباره‌ی همان حرف بزنیم.

زن روبه‌روی من ممکن است در دیدار بعدی سرطان نداشته باشد.بغل‌دستی‌ام بالاخره بچه‌دار می‌شود. پسر آن یکی از غربت برمی‌گردد… شاید در دیدار بعدی، در فاصله‌ی بین کمرنگ‌تر شدن غمهای قدیم و سر زدن غمهای جدید، حرفی برای زدن پیدا کنیم. حرفی که داغ دل کسی را تازه نکند. منتها… کو تا دیدار بعدی؟

 





April 24th, 2016 @ 1:39 pm

می‌دونید؟ کامنتایی که روی پستهای صدسال پیش می‌ذارید خیلی بهم حال می‌ده. شماهایی که منتظرید عنی چون من چهارخط چس‌ناله‌ی روزمره بنویسه و حس و حال خودتون رو توش پیدا کنید. الان دارم برای شما می‌نویسم در حالی‌که اومده‌بودم فقط یه سر بزنم.

خونه‌مون رو عوض کردیم. برای بار چندم در این چند سال. به مهد نزدیک‌تر شدیم. به سوپری هم. خونه‌ش مارمولک داره. موم می‌گه باید خوشحال باشیم چون مارمولک یا به قول لیلی مارکولک همه جونورای دیگه رو می‌خوره. نمی‌دونم این حرف چقدر علمی‌ئه ولی دل خوش‌کنک خوبی بوده تا الان. البته به نظر می‌رسه رژیم غذایی مارکولک‌مون فقط شامل مورچه‌هاست و عنکبوت ها با خیال راحت در هر کنجی، دقیقن در هر کنجی که گیرشون اومده تار زدن. از محاسن دیگه‌ی خونه ارتفاعشه. من تا حالا طبقه‌ی ششم زندگی نکردم و خیلی از این بابت هیجان‌زده‌ام. ویوی خوبی دارم. هواپیماها رو که فرود می‌آن می‌بینم، اگر هوا صاف باشه اون ته‌ تها دریا هم پیداست. الان فصلی‌ئه که همه در بالکناشون رو باز می‌ذارن پس من به یکی دومتری از خونه زندگی مردم هم اشراف دارم و اگر وقت آزاد پیدا کنم فعالیت‌هاشون رو زیر نظر می‌گیرم. مخصوصن اونایی که بالکنشون گلدون داره. کار زشتی که نیست؟ چون اصن حالشو ندارم کار زشتی باشه.

دیروز نزدیک بود یادم بره برم دنبال بچه‌م. ساعت ده دقیقه به سه مامان زنگ زد. گوشی رو برداشتم که دعوا کنم چرا هی زنگ می‌زنه؟ مگه نمی‌دونه من دارم کارتن باز می‌کنم و حمالی می‌کنم… خیلی تعجب کرد که لیلی هنوز مهده چون ساعت مهدش تا سه بیشتر نیست. تا مهد دویدم و وقتی دیدم‌ش عین خیالش نبود که دیره یا زود. تا حالا صدبار این کابوس رو دیدم  که ساعت چهاره و من یادم رفته بچه رو از مهد بیارم. امروز گفته براش ماکارونی بپزم. من مرغ ترش پختم. دیشب آش پختم و برای همسایه‌های جدیدمون بردم. از هفت تا واحدی که رفتم فقط یه نفر یه کاسه برداشت. گفتم اگر تعدادتون زیاده بیشتر بردارید؟ گفت نه کافیه. خیلی غم‌انگیز بود.موم گفت خواب بودن لابد. شایدم. اینجا همه هرفرصتی دست بده می‌خوابن. آشم چهار حاضر بود و تا شش و نیم صبر کردم جزیره بیدار شه. کلی هیجان‌زده بودم بابت کار سنتی‌ای که می‌خوام بکنم. منتها جواب نداد. همون یه نفرم اون‌قدر محکم در رو گرفته بود که من فقط یه دست و یه چشم‌ش رو می‌دیدم و نتوسم با اون یک چشم و یه دست هیچ معاشرتی بکنم. غیر از این‌که بگم ما واحد بیست و یکی‌م. اونم احتمالن برای پس دادن کاسه پرسید.

فعلن تا همین‌جا، برم دنبال بچه‌م.