دی ۲۸م, ۱۳۹۲ @ ۱۱:۰۵ ق.ظ

یکی از مواردی که هراز چندگاهی تبش بابا رو می‌گیره قهوه‌ست. همیشه این احساس باهاش هست که ما به اندازه‌ی کافی برای قهوه و قهوه‌خوری ارزش قائل نیستیم. چند سال پیش از برزیل حدود یک تن قهوه سوغاتی آورد و باعث شد ما یه دستگاه اسپرسوساز بخریم. اولش البته چند هفته‌ای همه‌مون رو به کار گرفت تا قهوه‌ها رو عمل بیاریم. من افتاده بودم رو اینترنت راه و رسم دم کردن قهوه رو با قابلمه روحی درمی‌آوردم، مامان زنگ می‌زد به یکی از دوست‌هاش که ترک تبریزن و تو مراسم‌های ختم‌شون قهوه سرو می‌کنن… با همه‌ی این کارها باز قهوه حل نمی‌شد و اون گرده‌های لامصب‌ش می‌اومد زیر دندون‌مون. حدود نیم تن از اون قهوه‌های برزیلی رو با همین روش‌ها حروم کردیم. و آخر به این نتیجه رسیدیم که اون دستگاه غول رو باید بخریم. کلی وقت گرفت که مامان رو راضی کنیم قهوه خاصیت داره و بدن انسان به قهوه زنده‌ست. دستگاه که خریداری شد کاتالوگش رو دادن دست من گفتن این‌همه ادعات می‌شه زبانت خوبه بیا بگو ما چیکارش کنیم. یک هفته‌ای به‌ش ور رفتیم و تونستیم یه چیزایی ازش بدست بیاریم که به نظر همه‌مون آب زیپویی بیش نبود. بابا هی اصرار می‌کرد که قهوه همینه و اونی که شما فکر می‌کنید قهوه‌ست کافی‌میکس و نسکافه و شیرکاکائوئه و اونجا ما متوجه شدیم که اگر قهوه اونه پس ما هیچ‌کدوم‌مون قهوه دوست نداریم. دستگاه رو چون آینه دق مامان روی اوپن بود منتقل کردیم به ویلا!

دستگاه هنوز اونجاست. بابا چند وقت پیش با یک قوری عجیب اومد خونه. گفت «پیداش کردم! اینم قهوه‌سازی که دنبالش بودم.» مامان رو مامور کرد اون قهوه‌های قدیمی رو پیدا کنه. بعد از چند روز مامان یه کیسه دونه‌ قهوه‌ی واقعی از همونا که تو عطرفروشی‌ها بو می‌کنن پیدا کرد. گفت همین مونده. بابا خیلی با اعتماد به نفس همون دونه‌ها رو ریخت کف قوری فنردارش و گذاشت رو سماور. ساعت‌ها گذشت و رنگ آب توی قوری کمی کدر شد. خیلی نامحسوس بابا رو راضی کردم که با اون دونه‌ها کاری نمی‌تونی بکنی. آسیاب و خردکن مامان هم کاری از پیش نبرد. این شد که بابا توی سفر اخیرش دور از چشم من یک کیسه قهوه‌ی ترک خرید تا قوری‌ش رو امتحان کنه. یارو فروشندهه کلی هم درباره‌ی قهوه بابا رو آپگرید کرده بود.

دیشب بابا اعلام کرد که می‌خواد به همه‌مون قهوه بده. یه قوری گذاشته‌ بود روی بخاری. یه قوری روی گاز. وسط‌ش هم یه سری به آیپدش می‌زد تا اشتباهی نکنه. در حین کار برامون توضیح می‌داد که برای عمل اومدن قهوه باید صبور باشین. مامان چندباری خواست کمکش کنه ولی بابا گفت به کمک هیچ کدوم‌مون احتیاج نداره و خودش کاملن حرفه‌ایه. چند دفعه‌ای کاسه قهوه‌ش رو آورد من تست کردم. چیز خوبی شده‌بود. منتها گفت هنوز کار داره. مامان هربار می‌رفت تو آشپزخونه غر می‌زد که چقدر کاسه کوزه کثیف کردی، چندتا شعله گاز رو اشغال کردی… نزدیک ساعت نه شب قهوه حاضر شد. بابا از همه پرسید قهوه می‌خورین؟ غیر از من هیچ‌کس استقبال نکرد. یه فنجون قهوه برای من ریخت. همون موقع زنگ خونه رو زدن. همسایه‌مون بود، گفت شوهرش فوت کرده و پارچه سیاه می‌خوان. بابا مرده رو می‌شناخت. لباس پوشید رفت ببینه چه خبره. بعد ده دقیقه با باری از غم برگشت خونه. زیر قهوه‌هاش رو خاموش کرد. قوری‌ها رو شست و یه مشت گل‌گاو زبون ریخت تو قوری گذاشت دم بکشه.


۲ Comments



دی ۲۲م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۲۱ ق.ظ

اولین بار داشتم لباس اتو می‌کردم. کنار توالتی که آب‌گرم‌کن دارد. یک صدا و لرزش عجیبی حس کردم. مامان را نگاه کردم که داشت با کلافگی کشوهای آشپزخانه‌ام را مرتب می‌کرد. رفتم در توالت را باز کردم که ببینم آب‌گرم‌کن صدای خاصی می‌دهد یا نه. که نمی‌داد. بعد برگشتم سر اتو و با خودم فکر کردم لابد جن است. من از وقتی فیلم «پارانورمال یک» را دیدم فکر می‌کنم هر تکان و صدایی جن است. ساعت ده بابا زنگ زد که «کجایید خوبید زلزله رو نفهمیدید؟». آنجا من از جن‌ها به خاطر بدگمانی‌ام عذرخواستم و به هیجان آمدم که زلزله‌ی چهار ریشتری را حس کردم. دفعه بعد نهال را تازه از حمام گرفته بودم و داشتم لباس می‌پوشاندم. تا مغزم فرمان دهد که بچه را بغل کن توی چارچوب بایست چند ثانیه‌ای طول کشید. توی چارچوب که ایستادم تازه چهار پنج ثانیه بعدش زمین ایستاد. دو ثانیه هم ساختمان مثل منارجنبان تکان خورد. در جمع ده دوازده ثانیه‌ی هولناک را تجربه کردم. از همه ترسناک‌تر صدایش بود. صدایی که شبیه هیچ چیز نیست. صدای لرزیدن زمین… مامان را به زور از توی حمام کشیدم بیرون. مثلن قرار بود بچه را بعد از حمام بیرون نبریم که نچاد. دستپاچه چند دست لباس و کلی شیرخشک و شیشه گذاشتم توی ساکش و زدیم بیرون. از جلوی نگهبانی که رد می‌شدیم نگهبان پوزخند زد« چه عجب بعد نیم ساعت» مامان گفت «چیه؟ داریم می‌ریم رشته آش بخریم واسه زلزله نیومدیم بیرون که.» به مامان خودم زنگ زدم گفتم زلزله آمده. مامان گفت «آب جوش نبات خوردی؟» گفتم نه بابا. تازه هیچی نخوردم نیم ساعت طول کشید بیایم بیرون.  یک ساعتی بیرون چرخیدیم. بعد بستنی خریدم برگشتیم خانه. مامان گفت این خانه‌ها ضد زلزله‌اند نترس. فردایش که زلزله آمد دیگر نترسیدم. نشسته‌بودم توی اتاق و فقط با هیجان به موم گفتم فهمیدی؟ موم لوستر را نگاه کرد و گفت «هوووم داره تکون می‌خوره».


۲ Comments



دی ۱۷م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۵۵ ق.ظ

مامان پیله کرده بود براش اسباب‌بازی بخره. چند روز پیش یه کیف کیتی دید، گفت بخرم براش؟ گفتم نه مامان هنوز زوده واسه کیف. می‌خوام بعضی چیزها رو با خودش برم بخرم. از این حرف‌ها که بچه یاد بگیره خودش انتخاب کنه، بچه یاد بگیره تصمیم بگیره و فلان…  تا امروز که هرچی از این قیافه‌های تربیتی گرفتم دخترم خیتم کرده و راه خودش رو رفته.
رفتیم تو مغازه‌ی اسباب بازی فروشی. مطمئن بودم که چیزی نمی‌خرم. چندباری با موم توی همین مغازه رفتیم و دست خالی برگشتیم. اون از من وسواسی تر. دو ساعت با مغازه‌دارها بحث می‌کنه که این اسباب‌بازی خوراکیه یا نه؟ بیشتریا فکر می‌کنن مسخره‌شون می‌کنیم. خلاصه رفتیم تو مغازه‌ی پر از عروسک. مامان یه خرگوش برداشت از اونا که بچه بغل می‌کنه می‌خوابه. صبحم که بیدار می‌شه لنگه پاش رو توی دستش می‌گیره و دنبال خودش می‌کشه این‌ور اون‌ور. گفتم اوکی این یکی تصویرش عالیه. اینو برمی‌داریم. چشم‌مون خورد به یه خرس موفرفری. گفتم خب خرگوش رو می‌ذارم اینو برمی‌دارم. سرمونو چرخوندیم دیدیم یه خرس دیگه با جلیغه شلوار هست خیلی بامزه‌تره. اون‌طرف یه توییتی‌ احمق بهمون چشمک می‌زد. هی به فروشنده گفتیم اینو ببر اونو بیار…

دختر تو کالسکه انگشتش رو می‌خورد. مامان همین‌طوری اصرار می‌کرد که همه‌ش رو برداریم، منم الا و بلا که نه! احتیاج نداره. تو همون بحثا مامان یه هاپوی نارنجی از نظر من زشت رو که هیچ برچسب سنی معتبری هم نداشت، گرفت جلوی دختر و تکونش داد گفت هاپ هاپ هاپ. بچه‌م از خنده ترکید. دوباره تکون داد، دوباره ترکید. تا ده دقیقه مامان هاپ هاپ می‌کرد دختر ریسه می‌رفت. صدای خنده‌ش همه‌جا رو پر کرده بود. کم آوردم دیگه. کل عروسک‌ها رو ریختیم تو کیسه آوردیم خونه. دوتا خرس‌ دختر و پسر هست که خودم عاشقشونم. اسم‌شون رو گذاشتم رویا و رحیم. مامان گفت این اسما چیه، اسم خارجی بذار. جکی جیلی چیزی. الان که بیشتر فکر کردم می‌خوام اسم‌شون رو بذارم رباب و رحیم. فعلن قصد ندارم بدمشون به نهال. سه چهار سال دیگه شاید معرفی‌شون کنم.





آذر ۲۹م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۴۵ ق.ظ

موم همین وسط هال خوابیده. گفته وقتی خواستم بخوابم بیدارش کنم. متاسفانه همون لحظه که اینو گفت منم خوابم گرفت ولی به روم نیاوردم. همچین بالش‌ها رو زیر سرش می‌چینه و مرتب می‌کنه آدم دلش نمیاد جاش رو عوض کنه. الانم کف زمین روی اون فرش سمباده‌ایه خوابیده. عین خیالشم نیست. امشب اولین شبی‌ئه که تصمیم گرفتم به دختر شیرخشک بدم. همین چندروز پیش از زهرا خیاط حال المیرا رو می‌پرسیدم. گفت بچه‌شون حسابی تپل شده چون شب‌ها به‌ش شیرخشک می‌دن. من گفتم نمی‌فهمم چرا شب به بچه شیرخشک می‌دن؟ شب شیر دادن که خیلی آسونه. اونی که سخته روزه. از همون روزی که این زر رو زدم دختر نصفه شب که شیرش رو می‌خوره، رو می‌کنه بهم و یه لبخند سرحالانه تحویلم می‌ده. قبلن شب‌ها خیلی سرحال‌تر بودم. قبلن منظورم گذشته‌ی نزدیکه. همین دو سه ماه پیش. وگرنه تو گذشته‌ی دور و دوران گودر، شیری بودم برای خودم. الان شب‌ها هیچی نمی‌فهمم. اون سخنرانی‌ها که می‌کردم درباره فرمانروای شب و فلان… الان کوفتم نیستم. اینو می‌گفتم. دو شبه عزیز دلم شیر که می‌خوره شارژ می‌شه. صبح به مامان گفتم بابا تو ما رو کجا می‌ذاشتی شب‌ها؟ چندبار شیر می‌خوردیم؟ بعدش چی‌کارمون می‌کردی؟ گفت  بذار پیش خودت شیر بده. گفتم نمی‌تونم له می‌شه. گفت از تخت بیرونش نیار. شیرخشک بده. متسفانه مادری نیستم که بتونم بچه‌م رو کنار خودم بخوابونم. دلیلش برمی‌گرده به همون فرمانروای شب نبودن. بارها شده که دست و پام رو زدم تو سروکله‌ی بچه و حتا شده یادم نمی‌اومده این که کنارم خوابیده کیه و کی زاییدم‌ش. بنابراین می‌ذارم‌ش تو تخت خودش و در طول شب هی برو و بیا و شیر بده و …

الان خیلی بامزه شده. پاهاش رو تا مچ می‌ذاره دهنش. جیغ جیغ می‌کنه. می‌شینه. با این‌که نباید بشینه. شیرجه می‌زنه به سمت جلو. یه چی جلو دستش نباشه با پا می‌گیره می‌ده دست خودش… خیلی وقت‌ها خنده‌م می‌ندازه. امروز می‌خواستیم بریم بیرون یه روسری رنگی رنگی سرم کردم. تا ده دقیقه نگاهم می‌کرد. یه نگاهی که متاسفانه قابل نوشتن نیست. روزهام داره همین‌جوری می‌گذره. بعضی روزها که دو سه ساعت می‌خوابه می‌شینم یه چیزی می‌نویسم. با سرعت خیلی کندی دارم خودم رو وفق می‌دم. نمی‌دونما. شاید به نظر خودم کندم. هنوز شش ماه نشده. تازه کلی تحول دیگه هم داشتم… آسون بگیرم به خودم نه؟





آبان ۱۹م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۳۷ ق.ظ

منتظرم کار ماشین تموم شه، برم یه شورت و زیرپوش از توش بکشم بیرون بندازم رو شوفاژ. دختره روی تخت جای من خوابیده.دست‌هاشم انداخته دوطرف سرش پهن پهن. من از بس یه ور خوابیدم و دست و پام رو جمع کردم قولنج کردم. قبل از این‌که به دنیا بیاد یکی از گره‌های ذهنی‌م این بود که بچه رو که در طول شب شیر می‌دی بذاری سر جاش بهتره، یا همون‌جا کنار دستت بخوابه؟ همیشه هم تصمیمم این بود که بذارم‌ سر جاش. یه چند هفته‌ای همین‌کار رو کردم. خیلی هم خوب بود. هم کمتر شیر می‌خورد هم می‌فهمیدم چندبار شیر می‌خوره. الانا از بس می‌ریم این‌ور اون‌ور ریسک نمی‌کنم. خودمم خسته‌ام نمی‌تونم نشسته شیر بدم. اوضاع به هم ریخته‌ست. دیشب ساعت دوازده شب دالی دالی می‌کردیم ریسه می‌رفت. ساعت یک و بیست دقیقه خوابش برد. امشب زود اومدیم خونه زودتر خوابید.

دختر حسنم دنیا اومده. سه بار از سه‌شنبه تا حالا رفتم دیدن‌ش. خیلی خوشحالم که این مراحل رو رد کردم. احساس غرور و افتخار می‌کنم. کلی هم ننه‌جون شدم رهنمود می‌دم به‌شون. اتفاقن رهنمودهای من از همه سازنده تره چون هنوز یادمه چیکارا کردم. بقیه که تجربیات بچه‌داری‌شون رو می‌گن معمولن یادشون نیست مربوط به کدوم دورانه. مثلن فقط یادشونه که بچه باید خوابش سیر باشه و خودش بیدار شه. فکر نمی‌کنن این توصیه واسه بچه دو روزه نیست. حسن می‌گفت دخترش خیلی کم شیر می‌خوره و همه‌ش خوابه. گفتم چیه؟ ناراحتی؟ مثل نهال ما خوبه یه بند گریه یه بند بیدار؟

شورت و زیر‍پوشه رو پهن کردم ولی هنوز خوابم نمیاد. خونه تا درجه‌ی آخر کثیفه. بغچه‌های لباس زمستونی رو چیدم کنار هال. شکر خدا هنوز هیچ‌کدوم لباس‌هام اندازه‌م نیست. امروز خودم رو وزن کردم برای اولین بار بعد از چهار ماه به شصت و ‍پنج رسیدم. کارم شده به دروهمسایه توضیح بدم که من باردار نیسم، چاقم. این آرایشگاهی که می‌رم هربار می‌پرسه ماه چندی؟ هی می‌گم عزیز دلم من زاییدم رفت. می‌گه آهاااان ببخشید. پس چرا شکم‌ت تو نرفته؟ بابا خب نرفته! این مدت هزارجور نسخه برا شکمم پیچیدن. آدم‌هایی با صد کیلو وزن برام تاسف خوردن و نچ‌نچ‌ کردن. هی می‌پرسن نبستی نه؟ بابا به پیر به پیغمبر من از توی بیمارستان تا همین الان انواع گن و شکم‌بند رو بستم. تا وقتی شیر می‌دم همینه که هست. پریروزا یکی رو تو آسانسور دیدم  همون‌طور که با موبایل حرف می‌زدم سلام علیک کردم. اونم سلام علیک کرد. حرفم که تموم شد. گفت واای ببخشید من نشناختمتون. چقدر چاق شدین. کوچولو خوبه؟ آسون شده بچه‌داری؟ هی رگباری سوال پرسید. منم جواب دادم. آخرشم باز معذرت‌خواهی کرد که منو به خاطر چاقی‌م نشناخته. تا حالا یک‌بارم ندیده‌بودم‌ش. مامان می‌گه لابد اشتباه گرفته تو رو. مرده‌ی این روحیه‌دهی مامانم. الان به‌ش بگم طرف اسم بچه‌ رو هم می‌دونست می‌گه وااا روزی این‌همه نهال دنیا میان…

دیروز واکسن زدیم. آقا من گریه می‌کنم هرباراین واکسن می‌زنه. باورم نمی‌شه این‌قدر دوستش دارم. از دیروز تا حالا تب کردم. دفعه قبلی هم که واکسن زد من دو روز مریض بودم. دیگه جدی جدی دارم مامانش می‌شم! بعد اونم می‌شناسه‌ها. در اوج گریه منو که می‌بینه شروع می‌کنه به خندیدن. بغلش می‌کنم خودشو جمع می‌کنه سرشو فشار می‌ده به سینه‌م. قبلنا فکر می‌کرد از همه‌جام شیر می‌یاد. تا بغلش می‌کردم همه‌جا رو مک می‌زد. الان یه کم دستش اومده، حداقل محدوده‌ش رو می‌شناسه. وقتی هم شیر می‌خوره همه‌ش حواسش به دوروبره. تا یکی صداش می‌کنه برمی‌گرده لبخند می‌زنه. نیم ساعت شیر می‌خورده صددفعه سینه رو ول می‌کنه درودیوار رو تماشا می‌کنه، باز برمی‌گرده. عاشق این کارشم. مامان می‌گه عادت می‌کنه بازی‌بازی شیر بخوره. عادت کنه خب! چه کار مهم‌تری دارم؟

خیلی امید بستم به ماه بعد. به زندگی جدید. یه سری چیزا رو امید دارم صورت مساله‌ش پاک بشه. شدم مثل اینا که قراره اسباب‌کشی کنن. دیگه به فکر تعمیر دستگیره‌ی در و شلنگ دستشویی نیستم. دارم عذاب می‌کشما ولی می‌گم ولش کن دو هفته دیگه می‌ریم همه‌ی این‌ها رو می‌ذاریم بمونه. می‌ترسم برم اون‌جا همه‌ی این‌ها خراب باشه که هیچ، یه سری خرابی دیگه هم آوار شه سرم. مثال زدما. وگرنه شلنگ دستشویی سالمه. دستگیره در یه‌کم گیر داره ولی عذابم نمی‌ده.





آبان ۳م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۳۸ ق.ظ

نمی دونم چرا حال ندارم اینجا بنویسم. الان یه کم وقت داشتم نوشته های قبلی م رو بخونم دیدم یه زمانی چه جای صمیمی و امنی داشتم واسه حرف زدن. الان کاملن اون حس رو از دست دادم. تو مغزم صدجور فکر و حساب کتاب میاد وقتی میخوام بنویسم. نمی دونم به خاطر خود جدیدمه، یا به خاطر تعداد زیاد آدمهایی که من واقعی رو دیدن و اینجا رو میخونن. شاید بهتر باشه قالبی چیزی عوض کنم. احساس می کنم هنگام زایمان اندک هوش و حواسی که داشتم رو منتقل کردم به بچه م. دیشب خواب یه امتحان ریاضی رو می دیدم. همه سوالاش آشنا بود ولی یادم نمی اومد چه جوری حل می شد. با کلی بدبختی تقلب کردم. اینو گفتم واسه این که بگم نمی تونم قالبمو عوض کنم و هیچ کار دیگه. حالا شاید بعدن بهتر شدم تو وبلاگ نویسی و اینا.





شهریور ۲۳م, ۱۳۹۲ @ ۳:۱۷ ب.ظ

می‌گن ده روز اولش سخته. ده روز که گذشت می‌گن بعد از چهل روز همه‌چی خوب می‌شه. ددلاین بعدی برای بهتر شدن اوضاع سه ماهگی‌‌شه. ما هنوز به اون نرسیدیم. دروغم نمی‌گن ولی اون چیزی که داره بهتر می‌شه بچه نیست، منم که دارم عادت می‌کنم. واقعن بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد زبون دربیاره برام توضیح بده دردش چیه. به نظرم مریم مقدس خیلی زن خوشبختی بوده که بچه‌ش حرف می‌زده. از دیروز تا حالا صدبار ازش پرسیدم دخترم چرا نمی‌خوابی؟ هیچ توضیحی جز جیغ و گریه نداشت. صبح گذاشتم‌ش جلوی تلویزیون با هم هاوس دیدیم. البته بیشتر اون می‌دید. من تو آشپزخونه داشتم میوه می‌لنبوندم که شیرم زیاد شه. نیم ساعتی شادوخندون بود. وقتی بلندش کردم دیدم اوه اوه. بعد از اون دو ساعتی به شیرخوردن و بازی گذشت. تازه الان خوابید. البته هر ده دقیقه یه آژیری می‌کشه. من بغلش می‌کنم دوباره خوابشو سنگین می‌کنم می‌ذارم سرجاش. جدی جدی منتظرم سه ماهش بشه یه معجزه‌ای رخ بده. هرمرحله که می‌گذره قوی‌تر می‌شم. الان دو روزه به مامانم نگفتم بیاد. خودمم نرفتم. معیارم واسه قوی بودنم شده تعداد روزایی که مامانم نیست و ما زنده موندیم.





شهریور ۱۵م, ۱۳۹۲ @ ۱۱:۱۵ ب.ظ

الان روبه‌روم دمر روی بالشش خوابیده. می‌گن وقتی دمر می‌خوابونی‌ش باید کنارش باشی. برای خودم شاطره دم کردم منتظرم اونو بخورم برم کنارش بخوابم. می‌گن شاطره برای نفخ خوبه. اگه هرشب بخوری بچه دل‌درد نمی‌گیره. یه روزی میام مفصل از چیزایی که می‌گن می‌نویسم. واقعن این دوماه هیچی فرصت نوشتن درست حسابی پیدا نکردم. فقط بعضی وقت‌ها تندتند تو تقویمم می‌نوشتم کی بردیم‌ش دکتر، کی اولین آروغش رو زد، کی اولین حموم‌ش رو رفت. این چیزا رو باید بنویسیم چون وقتی بزرگ می‌شن دهنمون رو سرویس می‌کنن از بس می‌پرسن. من خودم توی این دوماه هزار بار از مامانم پرسیدم من چجوری بودم؟ بنده خدا مامانم از اونا بوده که می‌نوشته. خوبم یادشه. من ولی به حافظه‌م شک دارم.

از لحاظ مادر بودن تا الان می‌شه گفت ریدم. یعنی اون چیزی که تو ذهنم بود با اونی که اتفاق افتاد فرسنگ‌ها فاصله داشت. تا چهل روزگی روزی یه بار گریه می‌کردم که من نمی‌تونم. بعد از اون چند روزی تونستم و اعتماد به نفسم برگشت. دیروز پریروزا واکسن زدیم و من باز احساس کردم نمی‌تونم. هنوز یه طوری‌ام که وقتی ازم می‌پرسن شیرینه؟ با بهت نگاشون می‌کنم. هنوز شیرینیه غلبه نکرده. نمی‌دونما. الان که دارم اینو می‌نویسم دلم نمیاد بنویسم از بس که عاشقشم. شایدم چون کلن سخت بروز می‌دم اینو می‌گم. به دکتر گفتم طرف می‌گه وقتی بچه‌ش می‌خوابیده کنارش می‌نشسته و نگاهش می‌کرده. من چرا تا می‌خوابه فقط وقت می‌کنم برم حموم و دستشویی و در نهایت غش کنم؟ دکتر گفت اینا که هی واسه بچه‌هاشون غش و ضعف می‌کنن و عشقشون رو به رخت می‌کشن خاطراتشون از سه ماه دوم شروع می‌شه. یه کمی هم به خاطر ادعامه که داره سخت می‌گذره. من خیلی ادعای مادر نمونه شدن داشتم. هرکی بچه‌دار می‌شد تو ذهنم قضاوت می‌کردم. فلانی سوسوله، فلانی سخت می‌گیره، اون یکی از زیر شیر دادن در می‌ره، اه اه اینو ببین همه‌ش بچه‌ش رو می‌ذاره خونه مامانش… حالا باید از همین تریبون اعلام کنم که همه‌ی مادرانی رو که به هر دلیلی به بچه‌شون شیر ندادن درک می‌کنم و به همه‌ی مادرهایی که نصفه‌شب بچه رو زدن زیر بغل، رفتن خونه مامانشون حق می‌دم. داره وول می‌خوره باید برم بزنم پشتش تا بیدار نشه. چند روزی هست که از بیدار شدنش نمی‌ترسم. یه تعریفی هم ازش بکنم قبل رفتن. تا همین هفته پیش تمام روز به فاصله ده دقیقه ده دقیقه شیر می‌خورد. من یه مجسمه بودم روی مبل خونه که فقط فرصت دویدن تا یخچال رو داشتم و اولین چیزی هم که دستم می‌رسید می‌ذاشتم دهنم. تازگی بین شیر خوردن‌ها نیم ساعت سه‌ریعی وقت می‌ده. خیلی‌یه برام.





تیر ۸م, ۱۳۹۲ @ ۶:۲۳ ق.ظ

می‌خوایم کولرگازی بخریم. هر سال اول خرداد که می‌شه بحث کولر گازی تو خونه‌ی ما راه می‌افته. چی بخریم، چندتا بخریم، کجا بذاریم، چندهزار باشه… االان بچه من از این تو در بیاد، قبل از هر کلمه‌ای می‌تونه بگه «تولر دازی». هرچقدر هم که سعی دارم براش اشعار فاخر و موسیقی‌های فلان بذارم باز تاثیر خانواده رو نمی‌تونم کم کنم. هفته‌ی پیش بالاخره به این نتیجه رسیدیم که بخریم. سال‌های قبل رایزنی‌ها تا پاییز طول می‌کشید و می‌افتاد به سال بعد. مامان همچنان معتقده این دو تا دریچه‌ی توی هال که روبه‌روی اتاق‌هاست باد رو می‌فرسته تو اتاق. سی ساله مامان توقعش از دریچه‌ها اینه. ما می‌گیم مامان جان باد تا اونجا نمیاد، پس چرا همیشه هواشون جهنمه؟ باز می گه اگه در یه اتاق رو ببندی میاد… هنوز که هنوزه وسطای روز تا می بینه یکی از اتاق ها خالیه میاد درش رو میبنده که باد بره تو اون یکی اتاق. شبیه سیستم آب دهی به کرت های باغ. بابا نظرات پیچیده تری داره. می گه باید یه پنکه بذاریم جلو ورودی اتاق که باد کولر رو ببره تو. اونوقت دیگه از سرما نمی شه تو اتاق بند شد. این جمله‌ایه که کفر همه‌مون رو درمیاره! تو این سال‌ها هیچ‌وقت دمای خونه به این درجه از سرما نرسیده که نشه توش بند شد. پنکه رو هم همه جای خونه گذاشتیم. ولی بابا چنان از ایده گذاشتن پنکه جلوی در و یخچال شدن اتاق دفاع می‌کنه که انگار یه نظریه‌ی علمی اثبات شده‌ست.

البته هنوز نظریاتی مثل «کولر آبی و گازی با هم جواب نمی‌دن»، «کولر گازی باید تو اتاق دربسته باشه» یا «کولر گازی مصرف برق رو می‌ترکونه» داره تو خرید وقفه می‌ندازه، ولی ما ناامید نمی‌شیم. زنگ زدیم به مشاور لوازم خانگی‌مون اون گفت مارک کاجی بخرید. هی پرسیدیم ال‌جی؟ گفت نه کاجی! نمی‌دونیم چی هست ولی احتمالن همون رو بخریم. چون مشاورمون با یه تلفن کولر و نصاب رو می‌فرسته دم خونه و خب این مزیت بزرگی‌ئه. چون  تو این خونه همه مدیرن. رایزنی می‌کنن، نظر می‌دن، تایید می‌کنن… الانم منتظرن بچه من دنیا بیاد نقش جاسم رو بدن به اون.





خرداد ۲۴م, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۲۳ ب.ظ

از پنج خرداد تا امروز ننوشتم. یک جاهای دیگری نوشتم ولی توی وبلاگ حوصله نداشتم. از بس که اینترنت کند و بیخود شده و باز کردن هر صفحه‌ای زحمت دارد. کاری که این چند وقت بدان مشغولم نزاییدن است. سگ بودن و نزاییدن. هرکسی هم که بپرسد کی می‌زایی یا هفته‌ی چندمی جفت‌پا می‌روم توی حلقش. چون دیگر برایم مهم نیست هفته‌ی چندمم و مغزم هنگ کرده از بس این هفته‌های لعنتی را از تاریخ پریود آخر و سونوگرافی حساب کردم و هیچ‌وقت خدا همخوانی نداشتند. الان منتظرم. انتظار فرج که می‌گویند همین است. بسیار شبیه ریچل در فرندز. اخلاقم هم همان‌طور است. توی خانه که باشم همه سعی می‌کنند توی اتاق‌ها و جاهای دور خانه متفرق شوند و البته همیشه از میزان غذای کافی توی یخچال و دم دستم مطمئن می‌شوند. غذا که نیست پاچه می‌گیرم. هندوانه و طالبی و کاهو حالم را بهتر می‌کند. دم و دستگاه دختر را چیدیم توی اتاقمان. جای راه رفتن نیست. یک بیلبیلک آهنگی هم بالای تختش آویزان است که چیزی از باطری‌اش نمانده از بس خودمان بازی کردیم. بعضی شب‌ها مانور می‌گذاریم که مثلن بچه گریه می‌کند و حالا بهترین عکس‌العمل چیست. شبیه مانورهای زلزله. از یک عروسک که آهنگ عربی تـ.خمی می‌خواند به عنوان بچه استفاده می‌کنیم. من سعی می‌کنم مستطیل آهنگ‌خوانش را یک جوری زیرش جاسازی کنم که صدایش خفه شود. محسن پرتش می‌کند بیرون ولی هربار به تختی کمدی چیزی می‌خورد و به بیرون نمی‌رسد. درباره‌ی اسمش هنوز به نتیجه نرسیدیم. بقیه سوالشان این است که شما تا حالا با هم حرف جدی زده‌اید؟ به نظرشان بچه‌دار شدن یک مسئله‌ی جدی است. من هنوز احساس مادر شدن ندارم. بعضی شب‌ها خواب می‌بینم که بچه به دنیا آمده و من هیچی از تولدش یادم نیست. توی خواب صد دفعه می‌پرسم مامانت کیه؟ جواب می‌دهد تو. همین‌که دور می‌شود باز دنبالش راه می‌افتم می‌پرسم مامانت کیه؟ و او دوباره بدون مکث می‌گوید تو. ولی باز باورم نمی‌شوم. می‌ترسم من را کمتر از بقیه دوست داشته باشد. توی بیداری هم کمی قربان صدقه‌اش می‌روم، مثلن می‌گویم پایش را از روی معده‌ام بردارد، یا قبل از این‌که پوست شکمم بترکد بیاید بیرون… از همین حرف‌ها.

توی این هشت ماه اصلن به این نتیجه نرسیدم که بهشت باید زیر پایم باشد. سخت هست ولی نه آن‌قدری که زن‌ها بابت این نه ماه سر بچه‌هایشان منت می‌گذارند. ولی مامان خودم را معتقدم ده بیست تا بهشت زیر پایش است. از بس این مدت زحمت کشید. فکر کن! صبح‌ها ساعت پنج بیدار می‌شد برای من خرس گنده خاکشیر دم می‌کرد. بعدش هم هرچیزی می‌پخت یک قابلمه می‌فرستاد این‌جا. من دعوا می‌کردم که چرا زیاد می‌فرستی. شب که می‌شد می‌آمد اضافه‌اش را می‌برد که غذای مانده نخوردم. به نظرم این قسمت‌های مادر بودن خیلی بیشتر دهن سرویس می‌کند تا بارداری و نوزادی و فلان. من هم قرار است همین‌قدر مهربان و فداکار و فرشته‌طور با دخترم رفتار کنم؟ توی خودم نمی‌بینم.